آن دست که ما را در هوا نگه داشته ...هنوز   

انگار که یک دستی از آسمان آمده مشتش را باز کرده بالای آسمان تهران، حوالی سال ١٣٧٧ . احتمالا یک روز آبان ماه.  یک دوشنبه صبح که هوا ابری و سرد و دود آلود بوده. از برج آزادی کمی آن طرف تر ، آمده بالای آن ساختمانهای آجری قرمز و درختهای غبار گرفته و زمینهای چمن. دانشگاه صنعتی شریف را پرواز کرده از بالا. آمده پائین تر، انگشتها را کمی جمع کرده،  روی بچه هاکه  تند تند راه می روند: از در آزادی دارند می روند بالا تا به ابن سینا برسند. جلوی محوطه دانشکده فیزیک و کامپیوتر ایستاده اند یا از آن پنجره کوچک دانشکده مکانیک چای می خرند. انگشتها پایین آمده روی دانشگاه و بچه ها را بلند کرده ،همه را نه ولی انگار بیشتر بچه ها لای پنجه ها گیر کرده اند. مشت شده اند توی این دست عجیب ناشناخته که  آوردتشان  اینجا،‌امروز، درست ١٩ دسامبر ٢٠٠٩ . ولشان کرده در یک خانه ویلایی توی یک کوچه پراز درخت و سبزهو چراغ کریسمس در سن دیگوی کالیفرنیا.  

امروز کسی یادش نیست دست کی آمد. پرواز یازده ساله را هم روی اقیانوس کسی درست نمی داند چطور گذشته. پروازمان بی زمان و مکان بوده چیزی مثل بی هوشی و بی خبری کامل.چیزی که مانده از آن روز آبان ماه فقط نگاه آدمهاست است. حالا ما اینجا در این مهمانی که به مناسبت ازدواج دو تا از همین بچه ها دور هم چمعمان کرده ایستاده ایم دور هم و به چشمهای هم نگاه می کنیم و حیرت می کنیم از اینکه چطور نفهمیدیم این دست کی آمد . که ما دانشجوهای آن روز با آن مقنعه های مشکی یا صورتهای هنوز کم ریش و نحیف پسرانه مان چطور شده که امروز اینجاییم همگی. چطور هنوز اینقدر نگاههایمان همان است و همه چیز دیگرمان عوض شده است.دخترهایمان زیباتر شده اند و پسرهایمان بلند تر و تمیزتر و چاق تر .  نگاهمان عمیق که بنگری ، هنوز همان شوق ١٩ سالگی را دارد . هنوز همانقدر سرگردان است . و هنوز همانقدر هراسان است از آن چیزی که می خواهد باشد و نیست . در این پرواز چندین ساله روی اقیانوس، لحظاتی بوده که پرواز را یادمان آورده. مثل آن روز که اولین بار شنیدیم نامجو را وقتی خواند: "اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی" *و فکر کردیم این حس درون نگاهمان همان حبر جغرافیایی است لابد. یا آن روز که دوست پسر و دوست دختر سابق بودیم و همسران فعلیمان را به هم معرفی کردیم  در یک مهمانی .توی تهران یا توی لس آنجلسش حقیقتا فرق نمی کند و فکر کردیم این حس توی نگاهمان عمق تضاد درونیمان است از این اسارت بین سنت و مدرنیته که ازش خلاصی نداریم از هیچ طرفی.

حالا اینجا ایستاده ایم و خوشحال عشق تازه ایم بین این دو نفر و همانطور که دزدکی نگاههای هم دیگر را دنبال می کنیم ته دل مان را می جوییم تا نشانه های پرواز مشترکمان را ته چشمها پیدا کنیم ... من اما ته نگاه همه در کنار سرگردانی و دلتنگی و شادی و موفقیت تاریخ نا نوشته نسلی را می بینم که آرزوش رفتن بود و آرامشش ماندن. نسلی که رفت، موفق شد و بالا رفت و آرام نشد ... همین است که توصیف مهاجرت و دکترا گرفتنها و کار کردن ها و پاسپورت غیر ایرانی گرفتها و طلاقها و عشقها و با هم بودنها و نبودنها و دوستی ها و پدر و مادرها و قضاوتهای بین نسلیمان شده همین که نامجویمان خواند: لنگ در هوایی*... می دانی آخر آن دست که آن روز آبان ماه بلندمان کرد  هنوز زمینمان نگذاشته ...

*

جبر جغرافیایی،‌محسن نامجو. اینجا

***

پی نوشت:

آهای آدمها!‌ همدیگر را دوست داشته باشید....

لینک
۱۳۸۸/٩/۳٠ - نیلوفر

   پرواز   

دارم کار می کنم... تند و تند ... در یک جمعه قبل از تعطیلات که دانشگاه خالی شده از دانشجو... در یک جمعه قبل از تعطیلات که فقط دانشجوهای خارجی مانده اند ... و سنجابها و کارهای عقب افتاده من ... نشسته ام در کتابخانه دانشگاه و نمودار می کشم  به غیر از من اینجا یک دختر چینی هست و دو تا پسر هندی و زن مکزیکی که دارد جارو می کشد. من هدفون کوچکی گذاشته ام توی گوشم و به رادیوی دانشگاه گوش می دهم (اینجا) که موسیقی کلاسیک پخش می کند و فکر کن درست در همین لحظه وقتی دارم این را :

Johann Sebastian Bach: English Suite #5 

گوش می کنم به یک باره انگار که دارم پرواز می کنم ... بعد از ماهها کلاسیک گوش کردن و درباره باخ و موسیقی خواندن درست در این لحظه خاص است که من پر از شور می شوم از این همه زیبایی....

گمانم معنای پرواز ، دقیقا همین باشد ....

لینک
۱۳۸۸/٩/٢٧ - نیلوفر

   ارزش ها- قوانین و ...زبان   

سینمای اروپای شرقی ، درست مثل ادبیاتش ، پر از رمز و راز ،‌سادگی و پیچیدگی و فکر  است. دقیقا آن چیزی است که در بشر امروزی باید سراغش بگردی. متاسفانه چیز زیادی از سینمای رومانی ندیده ام، کلا چیز زیادی از رومانی نمی دانم . اروپای شرقی هنوز برای من عجیب ترین ، ناشناخته ترین و پیچیده ترین جای دنیاست. پیچیدگی و سردرگمی آدمهاش، از جهاتی شبیه طبقه متوسط تحصیل کرده ایرانی است. طبقه ای که من خوب می شناسمش و همراهش بزرگ شده ام. آدمهای داستانهای اروپای شرقی خوبی و بدیشان شبیه ماست و همین شناختنشان را برای ما دوست داشتنی می کند.

"پلیس، صفت" آخرین ساخته کارگردان موفق رومانیانی کورنلیوپرومبیو ساده و ‌کشدار است. دقیقا نمی دانم از لحاظ سینمایی چقدر فیلم موفقی است. گرچه جایزه جهانی زیاد برده است ولی آنچه مرا در سالن تاریک فرانک سیتاترای دانشگاه میخکوب کرد نه سینما که تعریف انسانیتی بود که فیلم زیر ذره بین گرفته بود. گمان می کنم کشور ما و اروپای شرقی شاید از این جهت خیلی شبیه هم هستند که هر دو سالها به دنبال عدالت اجتماعی بوده اند و در نهایت همه راهها برایشان به  بی عدالتی رسیده است.گمان می کنم شباهت ملتها نه از روی ظاهراشان ونه حتی از روی میزان پول یا پیشرفتهای علمی ،‌بلکه ار روی آرزوهایشان است ...

داستان بسیار ساده است: در رومانی امروز استعمال ماری جوانا ممنوع است و جرمی است که می تواند تا ٧ سال زندان داشته باشد.پلیس جوانی شواهدی در دست دارد از اینکه پسر نوجوانی به همراه دوستانش ماریجوانا مصرف می کنند. پلیس پسر را تحت نظر می گیرد تا شاید بتواند سرنخی از چگونگی تامین مواد پیدا کند . پلیس به برادر پسر مشکوک است ولی دلیل قانع کننده ای برای دستگیری برادر وجود ندارد. پیشنهاد رئیس پلیس در چنین شرایطی این است: پسر نوجوان را به جرم مصرف مواد دستگیر کنبد و بعد سعی کنید از او درباره برادرش اقرار بگیرید. اگر هم موفق نشدید بالاخره نوجوان به علت مصرف مواد مخدر مجرم هست و شما کاری خلاف قانون انجام نداده اید.

همه داستان فیلم اما از اینجا آغاز می شود که پلیس جوان حاضر نیست پسر نوجوان را دستگیر کند چون فکر می کند استعمال هر از چندی نوجوان یک حرکت احمقانه نوجوانی است که در بسیاری از کشورهای دیگر جهان اصلا جرم حساب نمی شود. پلیس جوان حس می کند وجدانش اجاره نخواهد داد زندگی تازه شروع شده پسرک این طور خراب بشود . آن هم بر اساس قانونی که احتمالا تغییر خواهد کرد.

و همین داستان ساده دوباره یادمان می آورد چقدر بشر هنوز برای عدالت و قضاوت و قانون تعریفی ندارد. فیلم سعی می کند در انتها تو را با این پرسش بنیادی رها کند که آهای! انسان! که زندگی اجتماعی داری و برایش قوانین وضع کرده ای و به دنبال تامین عدالت هم هستی،‌هیچ می دانی همه این قوانین، همه این تعاریف،‌مثل قانون،‌عدالت، ارزش، حقیقت، احترام به قانون،‌مجازات،‌امنیت جامعه و ترس و عذاب وجدان و دروغ ...همه اینها را خودت فرض کرده ای ،‌ تاریخ تمدنت تعریفشان کرده است. ردش را هم می توانی توی زبان پیدا کنی.

فیلم به زیرکی نشانت می دهد که همه این مفاهیم انسانی وجود خارحی ندارند. احساسی هستند در قلب تو که تنها با زبان ،‌با حرف زدن؛ می توانی انتقالش بدهی به دیگری و انسان و زندگی اجتماعی بدون زبان چه معنی دارد؟

ادامه دارد...

درباره فیلم می توانید اطلاعات بیشتر را از اینجا ببینید

لینک
۱۳۸۸/٩/٢٧ - نیلوفر

   حیرانی   

مرد هم سن و سال خودم بود. داشتم خریدهام را کیسه کیسه می کردم که آمد طرفم. سیاه پوست و بلند بود با موهای بافته شده. چشمهاش دو دو می زد. انگار یک غم عمیق ناگفته توش باشد کمی اشک و چند شب نخوابیدن. شروع کرد به حرف زدن از اینکه ماشینش اینجا توی پارکینگ مانده چند شب و الان پول ندارد و از آن پسر آن طرف فروشگاه ١٠ دلار گرفته و برای دادن پول پارکینک هنوز چند دلاری کم دارد و من اگر فقط چنددلار کمکش کنم همه چیز حل می شود و او و خانواده اش از یک گرفتاری بزرگ نجات پیدا می کنند.شروع کرد به قسم خوردن که دروغ نمی گوید و می توانم همراهش بشوم و ماشنین را ببینیم ...

همیشه این جور که می شود جرات نمی کنم در جشم هاش نگاه کنم.  سرم را می اندازم پایین و از چشمهای مرد فرار می کنم ...کیسه های خریدم را برمی دارم و بی اینکه حرفی بزنم تند می کنم به سمت در فروشگاه و می شنوم صدای مرد را که داستان پارکینگش را برای نفر بعدی تعریف می کند و من فکر می کنم چقدر جرات می خواهد که برگردم و چشم بدوزم توی چشم مرد ...

توی چشمها لابد دروغ هست و درماندگی هست و غم.پشیمانی هست، نگرانی هست، دلتنگی هست، نا امیدی هست و خشم. سعی می کنم حالت چشمهای مرد را قبل از اینکه حرف بزند ، همان چند ثانیه ای که نگاهش کرده بودم، به یاد بیاورم و تنها چیزی که یادم می آید حیرانی است ....

فکر می کنم که یک مرد سیاه پوست سی ساله که توی فروشگاههای لس آنجلس گدایی می کند حیران بودنش است یا نبودنش؟

 پی نوشت:

دارم بین فاصله و زمان و عشق خط می کشم ... شکستنی شده ام .... مراقب این خطها باش نازنین... زود ترک برمی دارم

لینک
۱۳۸۸/٩/٢٥ - نیلوفر

   سوال   

what lies under the shadow of the statue?

واقعا چی؟!

 

لینک
۱۳۸۸/٩/٢٤ - نیلوفر

   مهم   

می گوید: مهم این نیست که .... مهم این است که ....

و آیا تو می دانی در این بودن بی دلیل و بی منطق ما ،‌در این چیزی که بین معادلات فیزیک و ژنتیک و فلسفه در نوسان است، مهم  دقیقا یعنی چه؟

.

.

.

باران تمام شده و آفتاب در آمده است نازنین.... شاید برای همین است که جیرجیرکها شروع کرده اند به خواندن...

****

پی نوشت:

شماهایی که در سرزمین مادری هستید، یک سری به اینجا بزنید اگر خوب بود برای ما تعریف کنید.

لینک
۱۳۸۸/٩/٢۳ - نیلوفر

   جوانا-باران   

جوانا؛ با موهای بلوند بلند و زیبا ؛ صورت سفید و تپل،‌ دارد برمی گردد ایسلند. دلش برای دیدن خواهر زاده ای که تازه به دنیا آمده است پر می کشد. امیدوار است با مدرک آمریکایی ای که گرفته بتواند یک کار خوب آنجا پیدا کند. جمع ایرانی ما شامل یک پسر و چهار دختر ریخته ایم در خانه کوچک وشلوغ جوانا. سه تا چمدان بزرگ آن وسط است و همه چیز روی زمین پخش شده . جوانا توضیح می دهد: آدمی که دو روز بعد از امتحانات پایان ترم دارد زندگیش را جمع می کند بر می گردد یک قاره دیگر از خانه اش انتظاری جز این نداشته باشید. جوانا ایستاده وسط و ما وسائلش را بالا و پایین می کنیم. قرار است هر چیزی که او نمی تواند با خودش برگرداند و به دردما می خورد برداریم. پول هیچ چیز را هم با کسی حساب نمی کند مگر تلویزیون. ما چوب لباسیها، ظرف و ظروف؛ حتی باقی مانده مواد شوینده اش را می بریم. قاب عکسهایش را پر از عکس مادربزرگ و خواهر زاده اش است بار می کنیم. حالا هر کداممان دو سه تا کیسه بزرگ دستش گرفته و با شرمندگی جوانا را نگاه می کند. حالا که همه وسائل خانه اش را زیر و روی کرده ایم همگیمان می دانیم، جوانا ، فوق لیسانس مهندسی صنایع از ایسلند، خیاطی میکند، کیک می پزد، قلاب بافی می کند، و مهربان و دوست داشتنی است...

***

اینجا باران که می بارد دلت می خواهد کتابی برداری بنشینی روی یک صندلی در قسمت بیرونی کافی شاپ نزدیک دانشگاه،زیر چترهای بزرگ؛ یک چای سفارش بدهی و فکر کنی چقدر زیبایی هست در دنیا...باران آرامش عظیم این روزهایم است...

لینک
۱۳۸۸/٩/٢۱ - نیلوفر

   ترجمه   

دختر از آن هندیهای باهوش و بامزه است. دانشجوی دکترای محیط زیست است و از آن آدمهاست که معمولا شبها یکی دو ساعت بیشتر نمی خوابند بس که کار می کنند . از آن آدمها که روی میزشان آنقدر کتاب و کاغذ هست که هیچ جایی پیدا نمی کنی موس را تکان بدهی. اولین بار روی همین میز بود که کتاب برنده بوکر ٢٠٠٧ را دیدم. من کتاب را تازگیها خوانده بودم. ازش پرسیدم که آیا دوستش داشته یا نه و همین سر دوستیمان را باز کرد. حالا این روزها جدای از کار مدام با هم کتاب رد و بدل می کنیم و حرف فیلمهایی را می زنیم که دیده ایم. دختر کلی فیلم ایرانی دیده است. دایره و بچه های آسمان را دوست داشته . کیارستمی را نمی شناسد و کلی شرمسار شد از این بابت. از من می خواهد بهش فیلم ایرانی معرفی کنم . من هم از او می خواهم فیلم و کتابهای هندی خوب را نشانم بدهد. هر دوتایمان معتقدیم باید بیشتر کتاب از نویسنده های آمریکایی بخوانیم. من داستان کوتاههایی که این روزها ، به لطف یک دوست خیلی خیلی نازنین که کلی از این داستانها را برایم خریده است، خوانده ام معرفی اش می کنم و او می خواند درباره شان حرف می زنیم. من برایش فارسی حرف می زند و او برایم هندی و سعی می کنیم از پیدا کردن لغتهای مشترک زبانمان ذوق کنیم.تا اینکه دیروز دختر نگاهم می کند و می گوید:

میدونی یه فیلم ایرانی بود، من خیلی وقت پیش دیدمش ... احتمالا هم فیلم معروفی نیست برای شما، ولی می تونم بگم بهترین فیلمی بوده که تا حالا دیده ام ... یعنی روم خیلی تاثیر گذاشت... داستانش هم خیلی چیز پیجیده ای نبودا ...ولی یه جور عجیبی همیشه به فکرشم ... قدیمی بود ... سیاه و سفید .... اسمش بود: گاو

فکرش را بکنید من چقدر بعد این ماجرا برایش حرف زده ام از داریوش مهرجویی و غلامحسین ساعدی و عزاداران بیل.

دختر حالا عاشق این است که عزادارن بیل را بخواند و من تنها توانسته ام در یک مجموعه داستانهای ایرانی ترجمه شده یک داستانش را پیدا کنم. ... از دیروز تا به حال فکر می کنم به این زبان که چطور مشترک است بین بعضی از آدمها و مشترک نیست بین من و دختر ... باورم نمی شود ولی دختر نمی تواند عزاداران بیل را بخواند ... و فکر کن چقدر داستان بی نظیر در دنیا هست که من نمی توانم بخوانم ....

پی نوشت ١: از دوستان کسی می داند آیا ترجمه انگلیسی این اثر ساعدی جایی موجود هست یا نه؟ ترجمه فرانسه چند داستانش را دیده ام که هست ولی دختر که فرانسه نمی داند ....

پی نوشت٢: اسم دختر هست : نیلا کشی. صدایش می کنند نیلا. اسم من هست نیلوفر. صدایم می کنند نیلو.

لینک
۱۳۸۸/٩/٢٠ - نیلوفر

   دیگر تنها نیستید...   

آقای س عزیز و خانوم ف عزیز!

یکی از بهترین سالهای زندگیم بی شک یک سال آخری بود که ایران بودم. این روزها به علت همه شرایط خاض خانوادگی می توانست سخت ترین سال باشد و نبود. و شما جمع ٩-١٠ نفره  خوب می دانید چرا. بیشتر ساعتهای این سال به کار می گذشت در کنار شما. هیچ چیز بهتر از این نیست که کارت را دوست داشته باشی و هیچ چیز بهتر یک گروه خوب و دوست داشتنی همکار باعث نمی شود به شوق رفتن سر کار از خواب بیدار شوی. می دانم! کمی تصورش عجیب است ولی من تمام این یک سال را با خوشحالی رفتن سرکار آغاز کردم. در کنار بحثهای کاری و حجم زیاد کار ،‌دوستی ما کنار هم،‌خنده ها و صاف و سادگی ای که با هم داشتیم همه چیز را شیرین می کرد

حالا تو خانوم ف عزیز که میزت دم پنجره بود و دلم برایت تنگ شده و هنوز فکر می کنم یکی از با سواد ترین مهندسانی هستی که می شناسم  رفته ای با آقای س عزیزمان که دو تا میز آن طرف می نشست و توی هر کار خوبی نفر اول بود و مهربان ترین کسی بود که می شناختیم ازدواج کرده ای و من نیستم که کنار هم شیرینی بخوریم و بخندیم و برایتان آرزوهای خوب کنیم

وقتی آدمها دیگر تنها نیستند و چشمهایشان را باز می کنند ،‌همدیگر را پیدا می کنند است که می فهمند زندگی هیچ انسانی به تنهایی معنی ندارد. بزرگترین موفقیتها هم وقتی خوب است که کسی باشد با او تقسیمش کنی. که بزرگترین تعهد زندگیت بشود. که مدام بخواهی خوشحالش کنی...

خوشحالم که دو تا از بهترین آدمهای روی زمین تصمیم گرفته اند واقعا زندگی کنند ...تنها نباشند ....این یکی از ساده ترین تصمیم های زندگی است که آدمها با بدفهمی هایشان ،‌سخت گیریهایشان ، خودخواهیهایشان  و زیاده خواهیهایشان پیچیده اش کرده اند ...عشق پیچیده نیست ... دوست داشتنی است ... به همین سادگی

لینک
۱۳۸۸/٩/۱٩ - نیلوفر

   روز من   

سر حساب شدم که شوخی شوخی  امروز روز من هم هست! من دوباره جدی جدی دانشجوام! مگر نه اینکه تا ۵ صبح درس خوانده ام بعد ساعت ٧ و نیم صبح دوباره بیدار شده ام یوتیوب بازی کرده ام با دلهره از شهرم و رسیدم به همکف ابن سینا که توش یار دبستانی من می خواندند...

این روزها ، هم با دیدن و حس کردن اتفاقات سرزمینم و هم با ساعتهای شیرین درس خواندن اینجا حس می کنم بالاخره داریم می کنیم علفهای هرز این دشت بی فرهنگیمان را ....

یک چای تازه دم کردم(توی قوری و درست و حسابی نه مثل این آمریکاییها با تی بگ!)‌ و ایستادم کنار پنجره ای که پشتش باران بی وقفه می بارد و به خودم گفتم: هی خانوم! روزت مبارک!

 

لینک
۱۳۸۸/٩/۱٦ - نیلوفر

   وقتی موسیقی می نوازد ....   

هنر هم دلیل زندگی است و هم نشانه آن. هستند کسانی که اعتقاد دارند اوج هنر، موسیقی است. توصیف ناپذیر است. همه سلولهای بدنت را به خروش می اندازد و پر از احساسات می کند . دقیقا نشانه انسان بودنت می شود. انسانی که هست ، نفس می کشد، شاد است، غمگین است، دلتنگ است، نگران است، بی خیال است، رهاست... سرشار از آن چیزی است که اسمی براش ندارد هنوز. چیزی که توش تاریخ هست، آینده هم هست. خاطره هست، عشق هست، نفرت هست....

شنبه شب است. من تنهام و دورم را کتابها گرفته اند. پر از احساسم. هیجان، ترس، دلتنگی، شور،عشق .....دارم این* را گوش می کنم. فکرم همه جا می رود با صدای نوازش آرشه روی سیمها.... یاد دریای خزرم. آن روز تابستان ١۶ سالگی روبروی هایت خزر سوار روی تاب... که روسریم سر خورده بود و من به دریا چشم دوخته بودم و آرام تاب می خوردم ... یاد آن روزم توی دانشگاه تهران دانشکده حقوق سخنرانی بابک احمدی که جا نبود و روی زمین نشسته بودیم و من تازه از زبان بابک احمدی می شنیدم حرفهایی که سوالهای بچگیم بود و حیرت زده محو شده بودم انگار... یاد آن روزم که اولین بار کسی در یک سالن تاریک سینما دستم را عاشقانه گرفت و من نمی دانستم این حسی که ریخته توی سینه ام چیست ... یاد آن روزم که توی لباس عروس بودم و مادرم با چشمهای اشکبار برایم آرزوی خوشبختی می کرد... یاد آن روز که با بچه ها در کنار استاد "پرندگان می روند در پرو می میمیرند" رومن گاری را خواندیم و من حیرت کرده بودم از صدای استاد که چطور دارد نفوذ می کند در همه وجودم تا نوک انگشتها... یاد آن شبی هستم که ماه و زهره با هم حلقه ساخته بودند توی آسمان و من از بالکن خانه مان در سکوت محوش شده بودم... یاد آن لحظه که فهمیدم بچه توی شکمم دیگر زنده نیست و خیره شدم به مونیتور سونوگرافی ...یاد آن روزی هستم که چمدانم را بسته بودم و تصمیم گرفته بودم به جدایی و رفته بودم بلیط "ّبه همین سادگی" را خریده بودم و تنهایی نشسته بودم در سینما فرهنگ و فکر میکردم به آینده نامعلومم. یاد برادرم می افتم وقتی برای اولین بار این آهنگ را برایم گذاست من هنوز درباره الی را ندیده بودم و دلم برای در آغوش کشیدن برادرم تنگ می شود ... یاد آن روز می افتم که خانواده چهار نفریمان به همره خاله ها و دختر خاله ها رفتیم سینما پارک ملت و جا پارک نبود و از روی نرده های اتوبان کردستان خندان و جیغ زنان پریدیم و رفتیم درباره الی را دیدم ... یاد آخرین صحنه هایی می افتم که عزیزانم را دیده ام . آن لحظه آخر در خانه پدر که مادربزرگم را در آغوش کشیدم... یاد آن نامه ها که دختر خاله ها برای رفتنم نوشته بودند و هنوز طاقت دوباره خواندنشان را ندارم. یاد آن نگاه آخر فرودگاه امام... یاد آن نگاه آخر که داشتی می رفتی و پشتت به من بود و ندیدی بوسه ای را از روی دستم به سمتت فوت کردم ...

بلند می شوم .. می ایستم و چشمهام را می بندم و در تنهایی شروع میکنم با نوای این موسیقی سرم را تکان می دهم... باز فکر میکنم ... به اینکه بار دیگر کی و چطور هر کسی را می بینم....به اینکه امتحانها که تمام بشود روزهایم را در کتاب خانه دوست داشتنی دانشگاه چطور خواهم گذراند... به اینکه دلم می خواهد ماشین بخرم زودتر تا شهر را بگردم و اقیانوس را ببینم هر روز که همین نزدیکی است .. به اینکه دوست دارم موهام را باز کوتاه کنم.... که زیبا ترین پیراهن زنانه ای که دیده ام را تنم کنم و با این موسیقی در کنار اقیانوس برقصم... فکر میکنم به اینکه این درسها را دوست دارم... درست وقتی مسئله ها را خودم حل میکنم ... دوست دارم و پر از شور می شوم ... فکر میکنم به داستان جاویدانی که دارم می نویسم .... فکر می کنم به تو .... و به موسیقی .....

* موسیقی انتهای فیلم درباره الی(اصغر فرهادی) ساخته آندریا باور  . کل آلبوم نغمه های سکوت: اینجا

لینک
۱۳۸۸/٩/۱٥ - نیلوفر

   معما   

از بچگی بزگترها همیشه می گفتند از این دورانت، و فرق هم نمی کرد چه دورانی باشد، مدرسه باشدیا مهدکودک یا دانشگاه یا اوائل ازدواج، لذت ببر چون دیگر برنمی گردد و آدم نمی دانست چطور باید از این دوران لذت ببرد.زندگی برای من در همه این سالها هم آنقدر سخت بوده که دلم بخواهد بگذرد و هم آنقدر شیرین که دلم بخواهد هیچ گاه تمام نشود. این حرف بزگترها همیشه برایم یک معمای بزرگ بوده و گاهی به نظرم احمقانه ترین نصیحت جهان می رسیده. وقتی فهمیدم دانشمندانی در جهان به این نتیجه رسیده اند که زمان مفهومش ورای اینی است که به سادگی بگوییم: زندگی می گذرد، آن وقت بود که حس کردم این تند و کند و بد و خوب گذشتن زندگی خاصیت زمان است . گیریم کسی هنوز نمی داند چطور. شاید روزگاری دانشمندی به این نتیجه برسد که گذشت زمان با حس درونی من، و فقط من، تعریف می شود. چرا که زندگی من از آن من است و برای من می گذرد.

وقتی خبر بدی می شنویم مثل بیماری یا مرگ کسی، مخصوصا اگر نا به هنگام و پیشبینی نشده باشد حس می کنیم باید بیشتر از اینها زندگی را دریابیم در حال زندگی کنیم چون زود می گذرد. تا می شود لذت ببریم ...به قولی آن طوری زندگی کنیم که اگر فردا نبود هم ... نبود

ولی روزهایی که خبر موفقیت و تلاش و پشتکار دیگران را می شونیم فکر می کنیم چقدر برای زندگیهایمان برنامه های بلند مدت کم داریم. پیشتکارمان کم است و آنی نیستیم که باید باشیم. وقت برای تفریح هست امروز که جوانیم باید کار کنیم تا یک روز برگردیم و ببینیم به جایی رسیده ایم ... موفقیتهای بزرگ دنیا از همین راهها به دست آمده است ...

معمای زندگی این است که هر لحظه به هر کدام از این دو طرف بروی دیگری را از دست داده ای و هر دو تا مهمند و ثانیه های زندگیت را می سارند .... بزرگترها وقتی نصیحت می کنند معمولا دلشان تنگ روزهایی است که در حال زندگی نکردند و بعضیهایشان دلشان تنگ روزهایی است که می شد به برنامه های دراز مدت بگذرد و نگذشت و برای امروزشان افسوس موفقیتهایی را گذاشت که شاید به آن دست می یافتند.

و این وسط تو می مانی که این معمای زندگی را چطور حل کنی.... ولی نازنین آرام می شوی اگر از یادت نرود که بودن ما معمای بزرگی است که کسی جوابی برایش ندارد. زندگی کن. با غم و شادی مدام. زندگی ما هر چه که باشد ، هرچقدر که طول بکشد، هر چقدر که موفقیت آمیز باشد با هر تعریفی ،خاص من و تو است و هیجان انگیز است و فصه ننوشته ماست. ادامه اش را کسی نمی داند. و همین است که شیرین است همین ندانستن و به دنبال دانستنش بودن

****

پی نوشت بی ربط:

این هرمیون گرنجر* چطوری اینهمه خرخون بود؟!

*دوست هری پاتر

لینک
۱۳۸۸/٩/۱٤ - نیلوفر

   اینجاییها   

آرام گوشه ای ایستاده ام. ٣٠ نفری هستند. سر اومد زمستون گذاشته اند و عکس و پارچه چسبانده اند به چهارچوب. درست وسط دانشگاه. می خواهند دانشجوهای خارجی را در حمایت از دانشجوهای ایرانی ترغیب کنند. نگاهشان که میکنی قیافه هایشان آشناست. همانها هستند که چند سال پیش توی تهران، فاصله آزادی تا انقلاب را سوار تاکسی می شدند و مدام سرهایشان را تکان می داند که اینجا هیچ چیز نمی شوند و باید بروند ...گیریم حالا لباسهایشان کنی عوض شده است. اینجا دور هم جمع شده اند تا به دانشجوهای آمریکایی که تند و تند و بی خیال می گذرند بگویند یک خیابان انقلابی هست که ته تهش می رسد به شریف و میدان آزادی و از این طرف به امیر کبیر و وسطش دانشگاه تهران است و کتاب فروشیها و یک روزی هست اواسط آذر که همه این خیابان و دانشجوهاش یاد یار دبستانی من می افتند. و نمی دانم چطور می خواهند برای این آمریکاییها توضیح بدهند یار دبستانی من چیست... برای همین آرام این گوشه ایستاده ام ... تا ببینم چطور توضیح می دهند....

توضیح نمی دهند. ایستاده اند گاهی به عکسها نگاه می کنند نچ نج می کنند و بعد از هم می پرسند : تو برای تعطیلات می خوای کجا بری؟ تو کی امتحانات تموم میشه ؟ به به ! چه خبرا؟

فکر می کنم چطور می شود اینقدر فراموش کرد آن خیابان بلند را که هرچه که هستیم ما ٣٠ نقر را ساخته است؟ فکر می کنم این جمع ٣٠ نفری هیچ دانشجوی آمریکایی را تحت تاثیر قرار نمی دهند. حس میکنم هیچ کدام از این بچه ها عمیقا دلش برای آن پیرمرد کتاب فروش بازارچه کتاب تنگ نشده. و براش مهم نیست روزانه هنوز آدمهایی هستند که وقتی توی میدان انقلاب از تاکسی پیاده می شوند دلشان پر می کشد برای دیدن پیرمرد.

یادشان رفته است... دلشان تنگ نشده است ...برای آن دختر چادری دوست داشتنی که مدام بحث می کرذیم با او .... گمان نکنم اصلا یاد دختر باشند ... گاهی فقط عکسها را می بینند و نچ نچ می کنند ... همین است که هیچ دانشجوی آمریکایی نمی ایستد تا بپرسد این سراومد زمستون که پخش می شود ماجراش چیست ؟

لینک
۱۳۸۸/٩/۱۳ - نیلوفر

   پارادوکس دنیای سرمایه داری1   

یکی از عجایب ایران برای غربیهایی  که ایران بوده اند، بقالی است. همان چهار دیواریهای کوچک گوشه خیابانها که معمولا مال یک "دریانی" است و از زمین تا سقف توش چیز چیده شده. این بقالیهای کوچک که معمولا مشتریانشان را با اسم کوچک صدا میکنند به قول یک دوست آلمانی پر از کاراکترند . درست برعکس سوپرمارکتهای بزرگ و زنجیره ای دنیا، بقالیها هر کدام برای خودش قانون خودش را دارد و جنسهایی را می آورد که دلش می خواهد. کمی که بزرگتر نگاه کنی کل دکه های بازار و سیستم خریدو فروش بازاری ما، همین طور بی قانون و پر کاراکتر است.

یادم هست اولین باری که در آلمان رفته بودم به یک فروشگاه زنجیره ای که لوازم خانگی می فروخت فکر کردم درست همین است که دنیای ما را از دنیای غرب جدا می کند. همین بازاری که کوچک است وبی قانون و این فروشگاههای زنجیره ای که همه چیز توش قانونمند و مرتب است. زندگی شرقی مثل یک لحاف چهل تکه یا فرش دست باف می ماند پر از رنگ . قصه و زحمت که ازش فقط یکی بیشتر نمی توان دوخت یا بافت و زندگی غربی فرش ماشینی است که همان کار را می کند و چشم هیچ قالیبافی را هم خراب نمیکند و لی در نهایت مثل فرش دست باف شور انگیز نیست.

آمریکا را همین فروشگاههای بزرگ زنجیره ای ساخته اند. همه شهرهاش شبیه هم است چون در همه شهرها همگی این فروشگاهها را درست شبیه هم میبینی، همان فست فودها، قهوه فروشیها، لباس فروشیها. برای روزهای اول خیلی دیدنی است. ولی کم کم دلت برای تنوع تنگ می شود. چند سالی که از زندگیت اینجا بگذرد دلت پر می کشد برای رستورانهایی که خاصند. شبیه هیچ رستورانی نیستند، مغازه هایی که قبل از ورود بهشان دقیقا نمی دانی چه چیزی آنجا انتظارت را می کشد. اینجا اصلا عجیب نیست که آدمها چه آمریکایی و چه مهاجر، به فروشگاهها و رستورانهای زنجیره ای زیر لب فحش بدهند. گرچه هرگز هم حاضر نیستند زیاد وقتشان را در فروشگاههای خاص که معمولا قیمتهاش گران تر است و بیشتر وقت تو را می گیرد تلف کنند. درست مثل این است که دلشان می خواهد بقالیها و بازارهای شرقی باشند ولی خریدشان را بروند از همان فروشگاههای زنجیره ای بکنند

همین جاست که پارادوکس دنیای سرمایه داری و دنیای بی قانون ما شکل می گیرد. پارا دوکسی که کسی هنوز براش جوابی ندارد...گرچه زیاد درباره اش نظریه داده شده است...

ادامه دارد...

پی نوشت:

روزهای امتحان است.... دارد یادم می آید دقیقا از چه قسمت روزهای دانشجویی بود که بدم می آمد!

پی نوشت ٢:

ما که نیستیم! شماهایی که هستید جای ماهایی که نیستیم بروید اینجا کیفش را ببرید لطفا!از قرار معلوم این کتاب پرتره مرد ناتمام(اسمش آدم را یاد پرتره هنرمند در جوانی جویس نمی اندازد؟!)‌ کار خوبی است.ما که نخوانده ایم! این روزها ما به جای شهر کتابو نشر چشمه و نشر ثالث  توی کتاب خانه بزرگ دانشگاه (اینجا+ عکس) روزگار می گذارنیم! توش پرتره مرد نا تمام پیدا نمی شود متاسفانه...

لینک
۱۳۸۸/٩/۱۱ - نیلوفر

   فرودگاه   

حساب که کردم دیدم از یک سال و نیم پیش تا به امروز دقیقا ١٧ بار با یک هواپیما از زمین دور شده ام و بعد جایی دور تر دوباره زمین نشسته ام. فاصله هاش از یک ساعت تهران- مشهد بوده تا ١٧ ساعت دوبی- لس آنجلس.

یادم هست بچه که بودم همیشه عاشق فرودگاه رفتن بودم. مثل همه خانواده های ایرانی کارمان این بود که وقتی فامیلی دور حتی از خارج می آمد دست جمعی برویم مهرآباد و شب دیر بخوابیم .یادم هست وقتی آدمها را از دور می دیدم که با چرخهایی پر از چمدان طرف ما می آیند، که معمولا پالتوهای شیک تنشان بود و بوی عجیب نا آشنایی داشتند، دلم می خواست جای آنها باشم. که مثلا یک روزی بشود که من از این بوهای عجیب نا آشنا بدهم و پالتوهای عچیب و غریب تنم باشد.

بعدتر ها ولی عاشق بوی فرودگاههای دنیا شدم.همه فرودگاههای دنیا شبیه همند. بوی قهوه می دهند و مردم توش عجله دارند. می دوند و خسته اند. نمی دانم دقیقا کی بود که حس کردم بیشتر آدمهایی که با همان پالتوها توی فرودگاههای دنیا می دوند چقدرنگران و خسته اند. این البته خاصیت سفر است. تو مدام نگرانی که همه چیز سرجایش باشد، و مدام کم خوابی داری.زندگی توی سفر عادی نیست همین نگرانت می کند. ولی من هنوز عاشق بوی فرودگاههای دنیام. گمانم علاقه عجب و غربیم به قهوه یک مقدار زیادیش به همین مسئله برمی گردد. که بنشینی کتابی دستت بگیری نگرانی و کم خوابی را ول کنی و کتاب بخوانی و گاهی گداری هم مردم را نگاه کنی . فرودگاههای کشورهای غربی بیشترشان شبیه همند. فرودگاههای داخلی آمریکایی همگیشان شبیه همند. یکی مثل فرودگاه شهر ما، بزرگ تر و بی در و پیکر تر و قدیمی تر است و دیگری کوچکتراست و نو تر . ولی همگی بزرگند و بوی قهوه می دهند و آدمهاش پالتو دارند و نگرانند و خسته و ..... یک جور عجیبی هیجان زده. اینجا در آمریکا چون فاصله ها زیاد است آدمها زیاد پرواز می کنند. ولی گمانم هرچقدر هم زیاد پرواز کنی، باز هیچ وقت فرودگاه و مردمش و بلند شدن و نشستن هواپیما و کم خوابیش و نگرانیش و هیجانش عادی نشود.

قدیمها فکر می کردم وقتی خودم آن طرف شیشه باشم و با چمدان و پالتو وارد شوم و بوی عجیب نا آشنا بدهم لابد همه چیز خیلی تغییر کرده است. هیجان انگیز است که فکر کنی این روزها این همه پرواز کرده ای و هنوز حس آن دخترک خواب زده آن طرف شیشه را داری نه آن مسافر دنیاهای غریب. سفر بهترین اتفاق زندگی است. "دنیا دیده" ات می کند اگر دقت کنی و ببینی. قسمت مهمی از سفر،‌راه است. آدمهای مسافر است. فرودگاه است. گاهی یادم می رود ولی آدمهای مسافر مهمترین مشخصه شان پادر هوایی است. اینهمه که در هوا پرواز می کنی یک جورهایی معنیش این است که آرام و قرار زمین را نداری. این است که مثلا یک روز صبح زود وقتی در فرودگاه دنور نشسته ای و داستان کوتاهی درباره یک سرباز آمریکایی دیوانه جنگ عراق می خوانی یک دفعه به روبروت خیره می شوی بی آنکه چیز دقیقی ببینی و یادت می افتد چقدر هنوز مسافری و چقدر هنوز دنیا مانده که ببینی و شاید زندگی هرگز آن طور که فکرش را می کردی روی زمین اتفاق نیفتد.... آدمهایی که سفر می کنند مقصد ندارند، راه دارند و راه دارند و می روند و می روند و یک روزی با یک پالتوی عجیب و بوی نا آشنا آروزی سفر را در دل نسهای بعد تر می کارند....آرزوی همان آرام نداشتن را ....

لینک
۱۳۸۸/٩/٩ - نیلوفر

   روز تعطیل   

چنان سکوتی است که باورت نمی شود اینجا شهر باشد. از آن سکوتها که صدای نفسهات هم توش گم می شود. از آن سکوتهای کوهستانی که هیچ هوهویی از دور دستها نمی آید. دختر، ٧-٨ ساله و پسر ٣-۴ ساله نشسته اند روی دو تا صندلی روبروی خانه شان. هوا خیلی سرد نیست. گرچه هنوز روی زمین برف هست ولی آفتاب درخشان و بی نظیر می تابد و انگار سکوت را عمیق تر می کند. خانه بچه ها یکی از خانه های ویلایی این خیابان در شهری کوچک در حومه دنور مرکز ایالت کلورادو است . روبرویشان یک میز است و یک پارچ پر از شربت لیمو و لیوانهای یک بار مصرف. دختر و پسر در سکوت نشسته اند تا در این روز تعطیل به اهالی محله لیموناد بفروشند و از پولش کیف کنند و لابد راه و رسم پول در آوردن را یاد بگیرند. همسایه ها تک و توک گاهی سری بهشان می زنند و در حالی که سعی می کنند خیلی جدی باشند ازشان شربت می خرند. بعد در سکوت خیابان گم می شوند.... این طوری است که یک روز تعطیل بچه آمریکایی ها شب می شود...

پی نوشت بی ربط

این خبر را که می خواندم فکر می کردم این انسانیت ما همه چیزش از عشق است ... و چقدر راحت دلمان می خواهد فراموشش کنیم و نمی شود....معنی زندگی ، نفس کشیدن،‌چشم باز کردن، راه رفتن،‌عصبانی شدن،‌خندیدن، آرزو کردن و حتی خوابیدن همه در عشق است. در این است که دوستت دارم ... خوب که فکرش را بکنی می فهمی چقدر بودن بدون دوستت دارم بی معنی است...

لینک
۱۳۸۸/٩/٧ - نیلوفر

   سفر   

اینجا تعطیلات شکر گذاری معروف آمریکایی امروز آغاز می شود.

 دانشجوها همه بار سفر بسته اند. دانشجوهای خارجی اما نه زیاد از تعطیلات چیزی می فهمند نه کلا جایی را دارند که بروند . برای آنها این تعطیلات آمادگی هفته قبل از امتحانات است.

من اما دارم می روم کلورادو... گمان کنم به جای هوای همیشه بهاری لس آنجلس قرار است برف ببینم و سرما.می روم خانه عمه و عمو.... دلم برای مهمان بازیهای خانوادگی پر می کشد...قرار است به رسم آمریکایی ها بوقلمون بخوریم .. دست پخت عمه .

درباره کلورادو خواهم نوشت به زودی ...

 

 

 

لینک
۱۳۸۸/٩/٤ - نیلوفر

   تام باندپیچی شده   

دقیقا نمیدانم داستان جنگ تروا برای یک آمریکایی چقدر نوستالژی دارد. ولی مطمئنم در سالهای تحصیلش هر آمریکایی بالاخره قسمتهایی از ایلیاد هومر را به زور هم که شده خوانده است. یک چیزی شبیه شاهنامه خوانی ایرانیها که هیچ کس نخوانده ولی همه کلا می دانند موضوع از چه قرار است. همانطور که یک ایرانی عادی رستم و سهراب و اسفندیار را می شناسد، یک آمریکایی هم آشیل و هکتور و هلن را می شناسد. حالا اگر از قضای روزگار آن آمریکایی دوران دانشجوییش را در دانشگاه ما بگذارند اطلاعاتش مطمئنا تا حدودی زیاد تر خواهد شد. دلیلش هم ساده است: دانشگاه یو اس سی خودش را یک تروا می داند.یعنی مثلا این دانشگاه که با دیوارهای آجری قرمز درست در مرکز شهر لس آنجلس واقع شده است ،‌ همان ترواست که روزگاری یکی جایی در نزدیکی ترکیه امروزی واقع بوده و ده سال با یونانیها جنگیده است. اگر در این ماجرا دنبال یونانیها می گردید باید بگویم منظور از یونانیها اهالی دانشگاه یو سی ال ای است!  از آنجایی که این دو دانشگاه بزرگ شهر در همه چیز با هم رقابت تنگاتنگی دارند بدیهی است که کارشان به جنگ هم بکشد!. البته موضوع این جنگها آنقدر ها هم علمی نیست. بیشتر قضیه برمی گردد به مسابقات ورزشی و از همه مهمتر فوتبال آمریکایی.مهمترین نشانه تروا بودن دانشگاه ما را می توانید درست  وسط دانشگاه پیدا کنیدو یک مجسمه بزرگ برنزی از یک سرباز تروا با شمشیر و سپر و کلاه خود. این سرباز یک جورهایی نماد دانشگاه ماست. اسم این سرباز تام است. اینجا بهش می گویند: تامی تروجان. یعنی تام اهل تروا.  یادم هست روز اولی که توی دانشگاه چرخ می زدیم دختر هندی ای که او هم تازه وارد بود خیلی ساده از یکی از بچه ها سال بالایی پرسید: چرا اسم این مجسمه تام است؟ مگر در داستان هومر تام وجود دارد؟ و یادم هست پسر آمریکایی متفکرانه گفت که نمی داند!‌احتمالا چون تامی تروجان اسم خوش آوایی است!

از آن روز تا به امروز من هنوز نفهمیده ام این نشانه تروا بودن دانشگاه چرا اسمش تام است ولی خوب می دانم اگر دانشجوی یو اس سی باشی باید حتما تام را دوست داشته باشی و یک عکس یادگاری کنارش گرفته باشی. و اگر دانشجوی یو سی ال ای باشی باید با تام دشمنی عمیق داشته باشی. این یک اصل است!

اوج این قضایا هم وقتی است که تیم فوتبال دو دانشگاه با هم مسابقه دارند. احتمالا می توانید تصور کنید که صرف نظر از نتیجه چه تعداد شعار در حمایت یا علیه تامی بیچاره در آن روز داده می شود. ظاهرا از چند سال پیش که یک بار شب مسابقه بچه های یو سی ال ای شبانه به دانشگاه ما آمده اند و روی تامی بیچاره رنگ پاشیده اند هر سال نزدیکیهای مسابقه بزرگ که می شود اولا که تامی را سر تا پا باند پیچی اش می کنند و بعد چند تا از بچه ها داوطلب می شوند شبها کنار تامی رختخواب پهن کنند و تا صبح از او محافظت کنند.

اینجا می توانید در باره تامی بیشتر بخوانید و عکسش را به همراه عکسهای باند پیچی شده ببینید.

امروز که خانه می آمدم ٨-٩ تا پسر بساط خوابشان را که پهن کرده بودند کنار تامی باند پیچی شده . احتمالا تا صبح خیلی بهشان خوش می گذرد و بهترین خاطره های دوران تحصیلشان در کنار تامی رقم می خورد... از آن شبهاست که سالها بعد که هر کدامشان کاره ای شده اند لابد برای بچه هایشان تعریف خواهند کرد ...

لینک
۱۳۸۸/٩/۳ - نیلوفر

   سختگیری در اصول انسانی؟   

استاد یونانی الاصل به سختگیری معروف است. یک جمله  دارد که بین دانشجوهاش خیلی مشهور است. معمولا وقتی دانشجوها از زیادی کار یا سختی کار شکایتی میکنند بهشان می گوید: نه پس انتظار دارید کار سخت این باشه که بشینی سرجات استراحت کنی؟ .

من کارکردن در آزمایشگاه سنجش آلاینده های های هوای استاد یونانی را دوست دارم. استاد یونانی از آن آدمهاست که برای خودش اصول سفت و سختی دارد . مثلا در همین لس آنجلس که زندگی بی ماشین تقریبا بی معنی است استاد یونانی و همسرش از ماشین تا حد ممکن استفاده نمی کنند. او معتقد است که مگر می شود آدم تمام زندگیش را صرف آلودگی هوا کند و بعد خودش هوا را آلوده کند؟ این خلاف اصول اخلاقی است...

احتمالا بسیاری از سختگیریهای استاد بیش از اندازه است. از دید بسیاری از دانشجوها سختگیریهای استاد در اصول رفتاریش کمی احمقانه است. مثلا اگر کسی به قراری دیر برسد ولی کارش را انجام داده باشد استاد بسیار عصبانی می شود. او معتقد است قول و قرار را به هم زدن بی احترامی غیر قابل بخشیدنی است.

گذشت در اصول انسانی برای استاد یونانی تقریبا بی معنی است. شاید در نگاه اول اینهمه سخت گیری اخلاقی بی معنی باشد. انسانها سالهای سال است اصول اخلاقی را زیر پا می گذارند و دنیا همچنان ادامه دارد. و البته آن سوال همیشگی تشخیص خوب و بد های اخلاقی و تعریفهایش هم هنوز سرجایش است. من همیشه فکر می کردم کار اخلاقی این است که  آدم به خودش در اصول اخلاقی سخت بگیرد ولی اخلاقی تر است که به دیگران سخت نگیرد. انگار همین سخت نگرفتن به دیگران برای من یک اصل اخلاقی بوده است.

این روزها ولی گاهی از سختگیریهای استاد یونانی به دیگران در باره رعایت اصول اخلاقی لذت می برم. احساس می کنم آدمها در نهایت بهتر می شوند وقتی این طور سختگیرانه همدیگر را مهم بشمارند و به هم احترام بگذارند. یکی از نمونه هاش این است:

تلفظ اسامی چینی  معمولا کار سختی است. روی همین حساب چینی هایی که به آمریکا مهاجرت می کنند برای خودشان یک اسم انگلیسی انتخاب می کنند. یعنی ترجیح می دهند به جای اینکه هر بار اسمشان را بگوییند بقیه ابروهایشان را بالا بیندازند و بگویند: چی؟! خیلی راحت تر یک اسم انگلیسی که کمی شبیه اسم خودشان باشد پیدا می کنند و از همه می خواهند آنها را این طور صدا بزنند. من اینجا چند دوست چینی دارم با این اسامی: وودی، آلن، آلکس،‌جوزف، جوسلین... که هیچ کدام از اینها اسم اصلیشان نیست.

استاد یونانی اما وقتی با این دوستان چینی الاصل طرف می شود ازشان می خواهد که اسم اصلیشان را بگویند. بعد چند بار دقت می کند تا اسم اصلی را درست تلفظ کند. و همیشه توضیح میدهد: تو برای برقراری رابطه با من رفته ای هزاران لغت انگلیسی یاد گرفته ای. کمترین کاری که من می توانم بکنم این است که حداقل اسم تو را آن طور که در زبان و فرهنگت وجود دارد درست تلفظ کنم. این یک اصل اخلاقی است و من به این سادگی ازش سرپیچی نمی کنم....

لینک
۱۳۸۸/٩/۱ - نیلوفر