دنیای فرمها...   

"به نظر من محتواهای جهان تموم شده و الآن دیگه فرم حرف اول رو می‌زنه."*

* از وبلاگ قصه های عامه پسند. اینجا

***

دانشگاه یک بورسیه تحصیلی گذاشته برای کسی که بهترین ایده رو در زمینه "خبر" داشته باشه. یکی از برنده های نهایی یک ایده جدید میده از اینکه چطور میشه از روی  لایک (Like) های هر فرد روی فیس بوک یا ریدرهای مختلف ، روی آیفونش خبر ها رو به ترتیب کرد.‌

****

استاد معتقده چطوری نوشتن یک مقاله علمی از خود اون مقاله علمی مهم تره

****

مسئول بخش استخدام یک شرکت بزرگ میگه: روز مصاحبه حتما یک کت وشلوار یا یک کت و دامن با مارک معروف بپوشید.

****

.

.

.

جناب آقای سالوادور دالی.... کلا حواستون به دنیا هست که؟!

پی نوشت:

توضیح غیر ضروری: من همیشه فکر می کنم محتوای خوب فرم نو، خاص و بی همتای خودش رو هم تولید می کنه ....

لینک
۱۳۸٩/۱/۳۱ - نیلوفر

   پیچها- خاطره آخر هفته   

دو تا پیچ روبروم هست. هم سربالایی است هم دید خوبی ندارد هم من مطمئن نیستم  سرعت و قدرت مورد نیازش را داشته باشم

این دو تا که بگذرد -که می گذرد- من به تو* خواهم رسید....

*‌این بار منظورم دقیقا خود خود توست ...

****

فکر کن از صبح روز تعطیل با یک برنامه سر و کله بزنی و درست وقتی حسابی خسته شده ای دوستت زنگ بزند و دعوتت کند به یک شام دورهمی بعد تو کلی ذوق کنی و لباس دوست داشتنی ات را بپوشی و خوشگل بشوی و بروی و با کلی زحمت در یکی از شلوغ ترین خیابانهای شهر به دنبال رستوران مورد نظر بگردی و بعد مدتها به دنبال جای پارک بگردی ( کلا خداوند نصیب کسی نکند به دنبال جای پارک گشتن در لس آنجلس را که نیاز به یک لیسانس جدا گانه دارد در زمینه انواع و اقسام تابلوهای پارک ممنوع و یک محاسبات پیچیده ای در زمینه مقدار پول پارکینگ بسته به زمان و مکان) بعد از همه اینها نیم ساعت دیرتر از قرار ماشین را پارک کنید و چون عجله دارید کمی تند کنید و بعد کفشهای پاشنه بلندتان لیز بخورد و زمین بخورید و دامن دوست داشتنیتان پاره شود . بد جور. بعد همان طور برگردید طرف ماشین و سوار شوید و برگردید سمت خانه و به دوستانتان زنگ بزنید که یک مشکلی پیش آمده نمی توانید ببینیدشان و بعد بیایید خانه دامن نازنینتان را بگذارید روی مبل بهش خیره شوید .... خوب فکر کردید؟ آیا مثل من تصمیم نگرفتید دامن را به عنوان خاطره فراموش نشدنی امشب ته کمدتان نگه دارید و هر وقت یک آخر هفته ای دلتان گرفته بود، بگذاریدش روی مبل و از ته دل بخندید؟!

لینک
۱۳۸٩/۱/٢٩ - نیلوفر

   صبح به صبح   

زیبایی های زندگی هر روز شگفت زده ام می کند

صبح ،چشمهایم را که باز می کنم،

با زنگ موبایل که همیشه روی ساعت ۶ تنظیم شده،

چند ثانیه، فقط چند ثانیه کوتاه،

به زندگی ام،‌دقیقا آن طوری که هست فکر می کنم

زندگی، صبح به صبح، شگفت زده ام می کند ...

 

 

 

لینک
۱۳۸٩/۱/٢۸ - نیلوفر

   تجربه فردی شناخت زندگی   

روانشناس ها می گویند یک جایی بین ۶ سالگی تا ١۶ سالگی ، تو، تو می شوی . گمانم حرفشان درست است. حداقل در مورد من . منی که فکر می کنم از ١۴ سالگی تا امروز ٣١ سالگی آنقدرها تغییر نکرده ام.

 این روزهای نسل ما، پر از تجربه های مهاجرت است. یکی آن سوی کره زمین در استرالیا زندگی می کند. دیگری اینجا کمی آن طرف تر در اوکلاهما. آن یکی بالاتر در ونکوور است و بقیه یک جایی بین مادرید و روتر دام و لندن و استکهلم.

و من تقریبا ٩ ماه است در آمریکا زندگی می کنم. همواره از دوستانم شنیده بودم مهاجرت تجربه عجیب خاص خودش را دارد. از روزی که وارد این سرزمین شدم مدام به دنبال آن تجربه خاص می گردم که وجود ندارد. بیشتر دوستانم معتقدند مهاجرت از آنها انسانهای بهتری ساخته است. دیدگاهشان را نسبیت به زندگی باز تر و عمیق تر کرده است. حتی از بسیاری شنیده ام که مهاجرت برایشان یک شوک فرهنگی بوده است.آنقدر که هنوز گاهی سرگیجه ناشی از این شوک رهایشان نمی کند.

در بسیاری از ایرانیهای ساکن آمریکا، حداقل جنوب کالیفرنیا، که کمتر از ۵ سال است از ایران خارج شده اند این مسئله به شفافیت دیده می شود. جوانهایی که حس می کنند سالها عقب ماندگی از زندگی را باید به سرعت جبران کنند. هرکدام به گونه ای. یکی همه آخر هفته هایش را می رود لاس وگاس. آن یکی روزهای بی حجاب شدنش را با احتیاط جلو میبرد. دیگری مدام شهربازی می رود یا از هواپیما با چتر نجات پایین می پرد. خیلیها ماشین نوی آخرین مدل می خرند(‌اینجا به راحتی می شود ماشین گران فیمت آخرین مدل را برای مدت طولانی چند ساله با کرایه ماهیانه اجاره کرد) یا مدام در کنسرت خواننده هایی شرکت می کنند که تا امروز از نزدیک ندیده بودندشان. ولی اینها همه ظاهر این سردرگمی است

سردرگمی اصلی وقتی شروع می شود که ۵ سال می گذرد. حالا دیگر تو،‌تو نیستی. ولی دقیقا هم نمی دانی چه کسی هستی. خیلی از ایرانیهایی که بیش تر از ۵ سال است ساکن جنوب کالیفرنیا هستند دغدغه اصلیشان ازدواج و بچه دار شدن است. فرق هم نمی کند سن و سالشان چه باشد یا حتی ازدواج کرده باشند با مجرد باشند . سردرگمی اصلیشان خانواده است. تعریف خانواده ،‌ اینکه اصلا دلشان خانواده می خواهد یا نه. تعریف تنهایی. تعریف فرهنگ. اینکه اصلا چطور انسانی هستند و چه چیز خوشحالشان می کند. معمولا مردهای مجردشان در این دوره به فکر ازدواج با دختری از ایران می افتند. دخترهای مجرد به فکر ازدواج با یک مرد خارجی ( مرد خارجی در تعریف دختر ایرانی یعنی آمریکایی بور سفید پوست ) . زن و شوهرها هم به فکر جدایی می افتند.

اینها ولی همه مال آنهایی است که این شوک فرهنگی را حس کرده اند. هستند بسیاری که مهاجرت ، تغییرشان نمی دهد. که مثلا دوست قدیمی تو اند و وقتی می بینیش همانی است که بود و علائقش همان است و ارزشهای زندگیش همان . و می دانی اینها کدام آدمها هستند؟

آنهایی که دقیقا یک جایی بین ۶ و ١۶ سالگی، خودشان شده اند.آنهایی که تا ١۶ سالگی قدرت ، فرصت و اختیار "فکر کردن" داشته اند. ارزش زندگیشان ارزشهای عمیق انسانی بوده است. خوبی و بدی برایشان تعریف نشده است بلکه یک حایی در نوجوانی خودشان تعریفش کرده اند. آنهایی که زندگی را دقیقا شناخته اند. آنهایی که آنقدر ذهنهای باز و خانواده های فرهیخته ای داشته اند که حتی اگر هرگز هم از ایران خارج نشده بودند می دانسته اند خوب بودن  و خوشحال بودن در همه جای دنیا یک معنی می دهد.

نمی خواهم بگویم تغییر بد است. نمی خواهم آنهایی که مهاجرت ازشان انسانهای بهتری ساخته است با فکرهای باز تر را محکوم کنم. فقط می خواهم بگویم شاید روانشناسها درست بگویند. این سردرگمی مهاجرت نسل من نه ناشی از بستگی فرهنگی که ناشی از "خودت" نشدن دوران کودکی و نوجوانی است. دقیقا ناشی از تجربه شناخت فردی هر کدام از ما از زندگی... شاید برای همین است که این تجربه بعد از ١۶-١٧ سالگی اینقدر سخت تر و گیج کننده تر است...

لینک
۱۳۸٩/۱/٢٥ - نیلوفر

   زنان بدون مردان   

گرچه هنوز، هیچ کدام از نوشته های شهرنوش پارسی پور برایم به مانند"طوبی و معنای شب" شور انگیز نمی شود ولی زنان بدون مردان ساخته خانم شیرین نشاط از روی همین داستان خانم پارسی پور ، دیدنی بود.

یک سری سینما هست در این شهر ، که فیلمهای خاص و هنر ی نشان می دهد. یکی از این سینما ها ،در بورلی هیلز ، سالن قدیمی جمع و جوری دارد،‌به دور از همه آن هیاهوی هالیوود و سینماهای بزرگ و چندین و چند سالنه اش ، بیشتر موافع فیلمهای هنری ایرانی را نمایش می دهد. در کنار فیلمهای دیدنی دیگر از گوشه های دیگر دنیا.

زنان بدون مردان را در یک جمع کوچک که بیشترشان ایرانی بودند دیدیم. فیلم ، که زندگی ۴ زن را در روزهای کودتای ٢٨ مرداد به طور سورئال تعریف می کند و در پس زمینه ایران را عریان تر از همیشه نشانت می دهد، بیننده چندانی نداشت. گمانم بیشتر ایرانیهای ساکن این شهر هم شنبه شبشان را به دیدن آخرین فیلم خانم جنیفر لوپز یا "جنگ تیتیانها " می گذرانند.

فیلم گرچه خیلی زنانه بود ولی برخلاف تصور من ، اصلا ضد مرد نبود. انگار مردهای بد فیلم آنقدر ها مهم نبودند ...مهم زنانگی و نیاز به رهایی بود در سرزمین ما. 

فیلمبرداری بسیار زیبا و صحنه آرایی نفس بری داشت که به گمانم برای فیلمی که خارج از ایران فیلم برداری شده بیش از حد انتظار خوب بود . دیدن داستانی از ایران درباره ایران بر پرده سینما، بدون خودسانسوریهای معمول، تجربه عجیبی بود ... شاید ،‌ اگر سرزمین ما به زنانگی  و هنر، اجازه رشد بی سانسور داده بود، اینقدر روزهای مرداد ٣٢ تهران، شبیه امروز نبود...

اینجا

لینک
۱۳۸٩/۱/٢٢ - نیلوفر

   دیروز   

ساعت ١٢ ظهر است .ناقوس کلیسای بزرگ وسط دانشگاه می نوازد. ١٢ بار. آفتاب سوزان کالیفرنیا می تابد و درختهای همیشه سبز درخشان تر از همیشه به رفت و امد اینهمه جوان نگاه می کنند. کسی حواسش به زنگ نیست.

نمی دانم مسئول نواختن ناقوس کیست ولی مطمئنم یکی از بچه های دانشکده موسیقی باید باشد. چرا که هر روز دقیقا در همین ساعت بعد از اینکه ١٢ بار نواخت، یک دقیقه آهنگ آرامی را می نوازد با همان نوای بم.

امروز این *(دیروز- بیتلز)را می نوازد.احتمالا هیچ کدام از جوانهایی که بی خیال و با کتابهای سنگین و لباسها تابستانیشان تند تند می گذرند در روزگار نوشته شدن این ترانه هنوز نبوده اند. بسیاریشان آنقدر جوانند که حتی "دیروز" برایشان معنا ندارد. ولی گمانم همگی اگر لحظه ای آرام کنند، بی اختیار کلام را زمزمه خواهند کرد.

فرض می کنم به یک باره همه ایستاده اند و به دیروزشان فکر می کنند.

اگر ١٨ ساله باشند، دلتنگ کودکی ها می شوند، اگر دلشکسته عشقی باشند، دلتنگ روزهای اول عاشقی می شوند. اگر دانشجوی تنهای خارجی ای باشند دلتنگ آغوش مادر می شوند... همین طور به آرامی کلام را زمزمه می کنند و  دقیقا وقتی می رسد به :

" ناگهان، دیگر من ، نیمی از آنی که بودم هم نیستم"

نفس عمیق می کشند و دیروز برایشان مقدس می شود.

 در هر سن و سالی که باشی ، دیروزت برایت مقدس  می شود...

و این دلتنگ دیروز شدن خاصیت انسانی نیمکره چپ مغزمان است ... وگرنه دیروز هیچ فرقی با امروز و این آفتاب و این همه شور زندگی ندارد ...

 

Yesterday,
All my troubles seemed so far away,
Now it looks as though they're here to stay,
Oh, I believe in yesterday.

Suddenly,
I'm not half the man I used to be,
There's a shadow hanging over me,
Oh, yesterday came suddenly.

Why she
Had to go I don't know, she wouldn't say.
I said,
Something wrong, now I long for yesterday.

Yesterday,
Love was such an easy game to play,
Now I need a place to hide away,
Oh, I believe in yesterday.

Why she
Had to go I don't know, she wouldn't say.
I said,
Something wrong, now I long for yesterday.

Yesterday,
Love was such an easy game to play,
Now I need a place to hide away,
Oh, I believe in yesterday.

پی نوشت:

*این هم نمونه ایرانی ترانه دیروز، در نمونه ایرانی علاوه بر تقدس دیروزها، تقدس غم هم وجود دارد ... درباره تقدس غم ایرانی بیشتر خواهم نوشت :

(*وقتی که بچه بودم - فرهاد - شعر گمانم از اسماعیل خویی باشد)

وقتی که من بچه بودم

پرواز یک بادبادک

می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلک

تا نارنج زاران خورشید

وقتی که بچه بودم

خوبی، زنی بود که بوی سیگار می‌داد

و اشک‌های درشتش از پشت عینک

با قرآن می‌آمیخت

آه آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه

وقتی که بچه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود

و جیرجیرک شب‌ها در خاموشی ماه

آواز می‌خواند

وقتی که بچه بودم

در هر هزاران و یک شب

یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خواب‌ناکت سرشار باشد

آه آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه

آه آن روزهای رنگین

آه آن فاصله‌های کوتاه

آن روزها آدم بزرگ‌ها و زاغ‌های فراق

این سان فراوان نبودند

وقتی که بچه بودم

مردم نبودند

آن روزها

وقتی که من بچه بودم

غم بود

اما

کم بود

لینک
۱۳۸٩/۱/٢٠ - نیلوفر

   مسی در لات!   

بزرگترین غذا خوری دانشگاه اسمش هست The LOT . یک چادر بزرگ است دور تا دورش دکه های مختلف. انواع فست فود. یک استارباکس و یک Frozen yougert  . واردش که می شوی بوی همبرگر می دهد. گاهی اوقات هم بوی پنیر.

(به طور کلی من معتقدم آمریکا کلا بوی فست فود می دهد. درست همان طور که اروپا بوی نان شیرمال می دهد! )

وسط این چادر بزرگ پر از میز و صندلی است.

ساعت 12 اگر وارد لات شوی معمولا همه دکه ها جلوش صفهای طولانی دارد و همه صندلیها هم پر است. شلوغ و پر سرو صداست.  سه تا تلویزیون ال سی دی بزرگ هم هست که معمولا بدون صدا دارد سی ان ان پخش می کند.

امروز اما ، تلویزیون داشت بازی آرسنال-بارسلون را پخش می کرد. جمعیت، شامل تعداد زیادی دانشجوی انگلیسی طرفدار آرسنال، چند تا دانشجوی اسپانیایی با لباس بارسلون و چند تا چینی و خاور میانه ای(بیشترشان بارسلونی بودند!)  جمع شده بودند و با گلهای مسی، داد و هوار راه انداخته بوند.گمانم کلا 50 نفری می شدیم.

آمریکایی ها متعجب از کنارمان می گذشتند. به جمعیت نگاه می کردند و فریادهای آفساید آفسایدمان را می شنیدند و بعد به هم میگفتند: ساکره نه؟!

***

پی نوشت مهم:

خداوند دزموند را حفظ کند کلا!

لینک
۱۳۸٩/۱/۱۸ - نیلوفر

   دوراهی   

دقیقا نمی دانم برای چه چیزی باید آروز کنم این روزها

اینکه روزها کش بیاید ، ۴٨ ساعت مثلا؟

یا اینکه کلا چشم به هم بزنم و شده باشد یک ماه و نیم دیگر؟!

نیلوفر خیلی درگیر کار و درس!

لینک
۱۳۸٩/۱/۱٧ - نیلوفر

   بنویس ....خاطراتت را بنویس   

خواندم که شادی صدر جایزه نقدی پروانه طلایی جشنواره فیلمهای حقوق بشر را اهدا کرده به "خاطره".

شادی صدر را هیچ وقت از نزدیک ندیده ام و نشناخته ام ولی گمان می کنم از آن زنانی است که همیشه برایم قابل ستایش خواهد بود. از آنها که کار کردند و شور داشته اند بی ادعا.

خانم صدر نوشته:

اما 5000 یورو، وجه نقدی این جایزه را می خواهم تقدیم کنم به “خاطره”. به باور من، ما تاریخ رنج و درد و خشونت را تکرار می کنیم، چون هیچگاه خاطراتمان، مستند نشده، بازگو نشده و درد و رنج قربانیان، به رسمیت شناخته نشده است.

 

ما از سرزمینی می آییم که بر عکس ادعای قرنها تمدنش، سالهاست سواد خواندن ونوشتن از او دریغ شده است.مردمان عادی سرزمین ما، نه توانایی بیان داستان زندگیشان را داشته اند و نه در بسیاری موارد جراتش را.

حتی امروز هم که بیشتر زنان و مردان این سرزمین حداقل سواد نوشتن را دارند، کسی قصه زندگیهایشان را نمی داند.

زنی را می شناختم از فامیل دور. شاعر بود. زیبا و مهربان. شوهرش ، راننده کامیون دائم الخمری بود با چند همسر. پسرهاش همه شبیه پدر. زن وقتی که مرد، تنها بود، در یک آرایشگاه کوچک در برابر کارهای کوچک جایی کرایه کرده بود. وقتی مرد دخترش، تنها بازمانده ای که عمق هوش و درد و رنج زن را درک کرده بود تصمیم گرفت داستان زندگی مادر را بنویسد. نمی دانم امروز آن داستان کجاست و اینکه آیا واقعا نوشته شده یا نه.

نوشتن از مشکلات زندگی واقعی، آنها را عیان می کند. باید آنقدر بنویسیمشان تا چنان شفاف شوند که همیشه دیده شوند. این دقیقا فرق دنیای متمدن و ماست. آنها دردهایشان را نوشته اند. ماندگار کرده اند و به مرور زمان از آنها گذر کرده اند. ما ، ولی مدام تکرارشان می کنیم.

کاش زنان این سرزمین به جای انتقال کینه ها به پسر و دخترشان، همیشه شجاعت این را پیدا می کردند که زندگیشان را بی پرده پوشی آشکار کنند. من خودم، اعتراف می کنم هنوز چنین جراتی نداشته ام . معتقدم مادر همسر سابقم اگر به جای پرده پوشی از بلاهایی که بر سرش رفته بود ، آنها را با شجاعت آشکار می کرد و آن طور که در جامعه مرسوم است به جای "آبرو داری" حقیقت را بیان می کرد، به مرور زمان مردهایی شبیه همسر او در جامعه ما اجازه رشد پیدا نمی کردند.

گرچه به علت شرایط خاص زنان این مسئله بیشتر درباره زنان به چشم می خورد ولی نوشتن، نیاز زن و مرد جامعه ماست. کاش همگی ما ، ساعتهای بیکاریمان را کنار مادربزرگها و پدر بزرگها می گذراندیم و وادارشان می کردیم زندگیهایشان را، زندگیهای پدر و مادرشان را ، برایمان تعریف کنند و ما بنویسیم.

کاش ما، زندگی خودمان را دقیقا آن طور که هست بنویسیم. حقیقت، وقتی حقیقت است که بیان شود.

خانم صدر عزیز، کاملا حق با شماست. خاطره، در سرزمین ما، ارزشی بسیار بیشتر از این جایزه نقدی دارد.

پی نوشت:

دوستی می پرسید جطور می شود خاطره ها را نوشت و بی نام و نشان ماند. گمان می کنم باید نوشت. روزی روزگاری نوشته ها خواننده خود را پیدا خواهد کرد.

لینک
۱۳۸٩/۱/۱٦ - نیلوفر

   در خواست   

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

پی نوشت:

چون کولی،

دل من شده سرگردان

لینک
۱۳۸٩/۱/۱٤ - نیلوفر

   گفتگوها   

مرگ یا تولد؟

می گویم :عجیب ترین چیز درباره زندگی تولد و مرگ است.

می گوید: مرگ چرا ... خیلی عجیب است ولی تولد ... تولد است دیگر.

می گویم: چه چیز مرگ عجیب است از نظر تو؟

می گوید: اینکه دنیا باشد و من نباشم... امکان ندارد... ما باید جاودانه باشیم به گونه ای

می گویم: به نظر من تولد و مرگ به یک اندازه عجیب است... آیا این که دنیا ، سالهای سال، بدون ما وجود داشته است، بهترین دلیل نیست برای اینکه بعد از ما هم دنیا هست و ما نیستیم؟... ما انسانها از لحظه ای که وجود پیدا می کنیم ، خودخواه تر از آن می شویم که قبول کنیم دنیا بدون ما هم می تواند باشد .

****

روزهای تبهکاری ما

دختر هندی متعجب است از اطلاعات دقیق من از فیلمها و هنرپیشه هایشان. برایش توضیح می دهم روزهای دوراه راهنمایی را که مدام با دخترهای هم سن و سالمان فیلم هندی می دیدیم و عاشق هنرپیشه های هندی می شدیم و حتی هندی حرف زدن هم یاد گرفته بودیم تا حدی. می پرسد:

یعنی تو سینما هاتون همیشه فیلمهای ما رو هم نمایش می دادن؟ مثلا مثل اینجا تو لس آنجلس که سینمای مخصوص هندی ها هست ؟

نفس عمیقی می کشم : نه

سرش را تکان می دهد: آها یعنی مثل شهرهای کوچیک تر آمریکا سینماها بعضی روزها تو ماه فیلم هندی پخش می کردند؟

لبم را گاز می گیرم و می گویم: نه

-پس یعنی مثل Net Flix   باید کرایه می کردید از مغازه ؟

من در حالی که یاد آن کلاس کوچک می افتم و آن کوله پشتیهای بزرگ که تهش فیلم وی اچ اس هندی جاسازی می کردیم و مثل تبهکارهای حرفه ای از توی جامیزی با هم رد و بدلش می کردیم جواب می دهم: آره تقریبا یه همچین چیزی....

پی نوشت بی ربط:

موسیقی آنچنان ساده و پیچیده و حیرت انگیز است که به زندگی می ماند. گمانم تنها راه زندگی در اکنون است. که دستهات را باز کنی و گذشته و آینده فراموش شود با نوای موسیقی ....انگار دلیل تولد و مرگت می شود همین که تا هستی چنین بی انتها لذت ببری... اینجا

لینک
۱۳۸٩/۱/۱۳ - نیلوفر

   شور زندگی یادت نرود   

یادت نرود دنیا را آدمهای ساده ای ساخته اند که قلبهای بزرگ داشته اند.

انسانهایی که پاکی و صداقت ، شیوه شان بوده ...که شور انگیز بوده اند ...زندگی واقعی انسانی معنیش دقیقا اینجاست. هر کس چیز دیگری می گوید چیزی از زندگی نفهمیده است .

دنیای پر شور ما ، داستانهای پاک و ساده پر شکوه زیاد دارد 

و این* بهترین دلیل است برای آن . بی نظیر است . می توانم بارها و بارها گوش کنمش و هر بار قلبم از شور لبریز شود

*

NINA SIMONE- "DON'T LET ME BE MISUNDERSTOOD" (1964)

 

لینک
۱۳۸٩/۱/٩ - نیلوفر

   شهرها و آدمها   

معمول است ما شهرنشین ها وقتی می خواهیم از آرزوهای بی در و پیکرمان حرف بزنیم که توش قرار است خیلی خوشبخت باشیم و همه زندگی آرامش باشد، یاد طبیعت بیافتیم. مثلا دلمان پر بکشد برای آرامش روستا و روزهایی که صبح تا شبش هیچ اتفاقی نمی افتد و فقط طبیعت است و رویش و آرامش کاشت و داشت و برداشت .و ما بیشتر هم قسمت داشت را آرزو می کنیم توش زمان کند می گذرد. دلمان مثلا هوس یک خانه ویلایی می کند و باغبانی و جایی که صدا نباشد ...

توی شهر که هستی همه چیز صداست. آدمها عجله دارند، زمینها آسفالتند،‌آدمها نگرانند. صبح تا شب هزار اتفاق می افتد. ماشینها با هم تصادف می کنند. ماشین آتش نشانی آژیر می کشد، توی بیمارستانها انسانها را با چاقو پاره می کنند، تلفنها مدام زنگ می زند. آدمها مدام سر هم داد می زنند. تند و تند راه می روند. دعوا می کنند. ایستاده و تکیه داده به یک میله واگن قطار مترو خوابشان می برد.بانکها و عابر بانکها پر و خالی می شوند، مردم عاشق هم می شوند، حسودی می کنند، گریه می کنند. آدمهای شهرها فرصت زندگی ندارند. فرصت "داشت" زندگی ندارند.

ولی

من عاشق شهرها و آدمهام. من کره زمینی که توش زندگی شهری نباشد را دوست ندارم. من شهری که ترافیک نداشته باشد و ساکت باشد و صبح تا شبش آدمها نگران زندگی نباشند دوست ندارم. من زندگی بدون اتوبوس و مترو و صف را دوست ندارم. عاشق یک شهر شلوغم که آدمهاش تند تند راه بروند. عاشق اینم که بنشینم روی یک صندلی یک گوشه دنج و آدمها و شهرها را نگاه کنم . آدمهایی که در حسرت زندکی عمیقا زندگی می کنند .

امروز ۵ ساعت تمام شهر را قدم زدم. شلوغ ترین و معروفترین خیابانهای شهر را قدم زدم و آدمهاش را نگاه کردم.نشستم روی یک صندلی کافه ، رو به خیابان ،‌و آدمها زندگی کردند و من نگاه کردم ... به راحتی می شود عاشق شهرها و آدمها شد ...

لینک
۱۳۸٩/۱/۸ - نیلوفر

   وقتی ما نفرین می کنیم!   

فکر کن ساعت 4 صبح خوابیده باشی، بعد از اینکه تا 1نیمه شب را در کتابخانه دانشگاه به دنبال مقاله گشته باشی و بعد تا 4 صبح کتاب خوانده باشی و ساعت 9 صبح فردا هم کلاس داشته باشی

آن وقت ساعت 6 و نیم صبح ، همان موقع که هوا هنوز گرگ و میش است باید تند لباس بپوشی، بروی پایین شبنم روی شیشه های ماشین را پاک کنی و توی کوچه پس کوچه های اطراف خانه ات به دنبال جای پارک جدید بگردی. آن وقت است که به این ماجرای تمیز کردن هفتگی خیابانها در شهر مدرن محل زندگیت از ته دل می خندی.

حقیقتش ماجرا از این قرار است که در محله ای که من زندگی می کنم ماشین تمیز کردن خیابان که آرام از گوشه خیابان جلو می رود و آب را با فشار به لبه جدول کنار خیابان می پاشد هفته ای دو روز مشخص از کوچه ما رد می شود. یک روز از طرف چپ و یک روز از طرف راست. بنابراین ما، اهالی کوچه، موظفیم در ساعتهایی که قرار است آن سمت خیابان تمیز شود، هیچ ماشینی را آنجا پارک نکنیم. نوبت کوچه ما روزهای سه شنبه و چهارشنبه از ساعت 8 تا 11 صبح است. کافی است مثلا شما ساعت 8 و پنج دقیقه صبح سه شنبه ماشینتان روبروی خانه من پارک باشد، پلیس بی معطلی 60 دلار جریمه تان می کند. 

این مسئله در کل کوچه های محله حاکم است. بنابراین صبحهای سه شنبه و چهار شنبه یک سمت همه کوچه ها قابل پارک کردن نیست. این است که یا شما شب قبل در سمت دیگر جای پارک پیدا کرده اید و یا یک دانشجوی خوشحال و خرمید که پارکینگ دارید یا مثل ما ساعت  6 و نیم صبح تا 7 و نیم صبح خیابانها را در حالی که یک سمتشان خالی خالی است در جستجوی جای پارک دور می زنید! به طور کلی یک نفرین هست بین دانشجوهای اینجا از این قرار: ایشالله یه روز Street Cleaning دنبال جا پارک بگردی!

پی نوشت بی ربط:

روشا خانوم یک روزه دوست داشتنی ام ، دنیا جای خیلی قشنگیه! خوش اومدی عزیز ترینم . گرچه چشمهات توی عکس بسته بود ولی حس می کنم چشمهات شبیه مادرت باشد. زیبایی های زیادی را با این چشمها خواهی دید ... عزیزم ... خوشحالم دنیا حالا تو رو داره!

لینک
۱۳۸٩/۱/٥ - نیلوفر

   تنهایی   

همیشه با تو حرف می زنم و نمی شناسمت. نمی دانم قدت بلند است یا موهات چه رنگی است. چشمهات را تا به حال ندیده ام نمی دانم اصلا زن هستی یا مرد. فکر می کنم اینها مسائل پیش پا افتاده غیر ضروری ای باشد.

تو، مدام در وجود من تغییر کرده ای . اما هموراه بوده ای.وجود داشته ای. در روزهای کودکیم، خدا بودی.  بزرگ و مهربان. آن طور که معلم مهد کودک می گفت. همه چیز را می دیدی. دوستم داشتی. بعد تر ها شدی کارگردان فیلم زندگیم. مردی بودی شبیه تنها کارگردانی که دیده بودم. کیارستمی مشق شب. جدی و بد اخلاق بودی. ولی من هنرپیشه اول فیلمت بودم و هوایم را داشتی.

از روزی که نوشتن روزانه را آغاز کردم، یک روز عید نوروز ١۶ سالگی احتمالا ،‌کنار دریای خزر،‌ تو برایم مخلوطی بودی از دریا و دفتر خاطراتم. گمانم یکی دو سال طول کشید تا آن روزی که فهمیدم مادرم دفترم را می خوانده همه این سالها و آنقدر عصبانی شدم که پاره اش کردم. ولی گمانم همین یکی دو سال کافی بود که تو برایم دیگر نه دریا باشی و نه دفتر. شده بودی که مردی که دوستش خواهم داشت. گرچه نمی شناختمت. از روزهای ١٨ سالگی به بعد زیاد به تو فکر نمی کنم. لازم نیست. تو هستی . تو مداوم هستی ....و تو روزانه حتی، تغییر می کنی. یکی روز مردی هستی که دلم برایش می تپد. روز بعد فروغ فرخزادی لحظه تصادف. فرداش می شوی مورسوی بیگانه . یا سیمور گلاس حتی. روزهایی شوهر سابقم بودی. روزهایی حتی حافظ بوده ای. روزهای زیادی فالکنر . یک هفته پدربزرگم بودی که تازه از دنیا رفته بود. یا مادرم که دلم برایش تنگ می شد بعد از دعواهای همیشگیمان. تو حتی کاپیتان اتریشی اشکها و لبخندها هم بوده ای.

می بینی چقدر در تو حیرانم؟ می بینی چقدر نمی شناسمت و با این حال از همه به من نزدیک تری؟ همه رازهای زندگیم را می دانی. آنها که هیچ کسی نمی داند.همه لحظه های تنهاییم را کنارم بوده ای. کنارت گریه کرده ام بارها. ساعتها با تو حرف زده ام. آرام شده ام . عصبانی شده ام. نه رنگ موهات مهم است نه برق چشمهات . نه اینکه آغوشت چقدر گرم است یا چقدر می توانی آرامم کنی ....تو ،‌ منی و من تو ام و ما زنده ایم. تنهایی زنده ایم ...نازنین....

پی نوشت:

این روزها زیاد از تنهایی نوشتم و نوشتید اینجا ... زیاد به تنهایی فکر کردم و خواهم کرد ...

لینک
۱۳۸٩/۱/۳ - نیلوفر

   روزهایی که هنوز نیامده اند   

دور هم جمع شده بودیم. همه ما که اشتراکمان نبودن کنار خانواده بود امسال و شده بودیم یک خانواده و شوق لحظه تحویل سال داشتیم و آرزو کردن برای هم و حافظ خواندن. تلفنها مدام زنگ می زدند. بعد تو حس می کردی هر کدام ما را یک خط تلفن وصل کرده به خانواده خانواده قلب آن سوی دنیا.

امسال نهار عید خانه مادربزرگ نبود و نگاه به دماوند که زیر نور آفتاب درخشان می شود ولی سال نو بود و دوستی و شام و رقص و خنده . و تو حیران می مانی از این زندگی که هر روزش حسابی تازه دارد و مست می شوی از اینهمه روزهایی که هنوز نیامده اند.

روی صفحه اول تقویم امسالم نوشته است:

" مست از بوسه هایی هستیم که هنوز نگرفته ایم

از روزهایی که هنوز نیامده اند"

و من فکر می کنم بهترین دلیل شادی سال نو ،‌خوشحالی از روزهایی است که هنوز نیامده اند و این دقیقا معنی زندگی است .

 

 

لینک
۱۳۸٩/۱/۱ - نیلوفر