عاشقی ... خانواده   

به فاصله چند روز دیدن دو فیلم با موضوع عشق وادارم کرده سوال بی جواب "عاشقی چیست" را که گاهی ته ذهنم مخفیش می کنم انگار که وجود ندارد باز بیرون بیاورم.دنیای امروز که دیگر قصه عاشقیهاش رومئو و ژولیتی نیست ولی هنوز آهنگ مورد علاقه  اش "شهزاده قصه من " است، در پی تعریف عشق دست و پا می زند. نتیجه اش انسانهای زیادی است در جستجوی عشق و همین ... جستجوی طاقت فرسایی که تمامی ندارد انگار

"من عشق هستم" I am Love  (اینجا) داستان عشق بدون پیش شرط است و تقابلش با خانواده. گرچه داستان تکراری است ولی وقتی داستانی دائم تکرار می شود در دنیای واقعی، دنیای تخیلی چاره ای ندارد جز اینکه دوباره و دوباره سوال را تکرار کند؟ عشق و خانواده چقدر به هم ربط دارند؟ حالا دیگر دنیای تخیلی به قصه های عاشق شدنها کاری ندارد. حالا دیگر رومئو و ژولیت ها بی دردسر تر از گذشته ها به هم می رسند. موضوع این روزها عاشق ماندن است. زن و شوهر بودن، بچه داشتن، کار و پول و مهمانی و زندگی روزمره و این نیاز عشق ....

زن داستان - همسر یک کارخانه دار پولدار ، مهربان و مردسالار ایتالیایی است. زنی که پسر و دخترش را بزرگ کرده و در زندگی اشرافی مرد کارخانه دار همسر خوب و ایده آلی از آب در آمده است. زنی که روزگاری عاشق مرد کارخانه دار بوده است . زنی که حالا حتی عشق فرزندانش هم برایش مهم نیست... زنی که به دنبال تعریف عشق بی قید و شرط می گردد. همه اصول اخلاقی را زیر پا می گذارد ، خانواده را و فرزندانش را نابود می کند و می گوید من عشق هستم و توی بیننده را مبهوت رها می کند از این تعریف عاشقی بی قید و شرط و اینکه چقدر تویی که آرزویت عاشقی بی قید و شرط هست اصلا توانایی عاشق شدن داری و می گذاردت در این دوراهی عشق و امنیت و خانواده

ولنتاین آبی -Blue Valentine (اینجا) هم دقیقا داستانش از همین جنس است. با این تفاوت که دیگر پول و اشرافیت در بین نیست. دختر و پسری معمولی از طبقه متوسط آمریکا در سنین جوانی بی قید و شرط عاشق هم می شوند. همه مولفه های عاشقی را دارند: فداکاری،‌وفاداری، صمیمیت ... از دیدن هم چشمهایشان برق می زند. انگار وقتی در زندگی هم پیدا شدند دیگر همه چیز دیگر رنگ می بازد. عشقشان بی قید و شرط می شود. بدیها و ناملایمات و حماقتها هیچ کدام جلوی عاشقیشان را نمی گیرد . فیلم اما به موازات زندگی آنها را بعد از ازدواج و چندین سال بعد را هم نشان می دهد. عشقی که حالا تعریفش در خانواده معنا پیدا کرده و در دخترکی ۵ ساله . عشقی که دیگر بی قید و شرط نیست . عشقی که دیگر عشق نیست. و انگار هیچ چیزی نمی تواند این دونفر را کنار هم نگه دارد. فیلم با ازدواج عاشقانه آنها در قدیم و جدایی غم انگیزشان به طور همزمان تمام می شود تا توی بیننده باز در ذهنت این سوال را مطرح کنی: عاشقی و خانواده و اصول اخلاقی دقیقا چیست ؟

 

لینک
۱۳۸٩/۱٠/٢۸ - نیلوفر

   چهارگانه   

مرد کتاب فروش در یک کتاب فروشی ایرانی خیابان وست وود بعد از اینکه بیست دقیقه با یک پیرمرد مشتری حرف زده و سر تکان داده طرفم می آید و آرام می گوید: هر وقت از نسل ما به خاطر کاری که کردیم عصبانی شدید یادتون بیاد حداقل از شر اینا خلاصتون کردیم!

***

امروز وقتی من و یار همیشگی فیلم دیدنهای این روزهام توی سینمای قدیمی  سانتا مونیکا نشسته بودیم تا یکی از فیلمهای غیر انگلیسی زبان نامزد گلدن گلوب را در سری فشرده اکران همه فیلمهای نامزد جایزه در این سینما ببینیم و کارگردان ایتالیایی داشت درباره فیلمش حرف می زد و ازمان می خواست برایش دعا کنیم پس فردا در گلدن گلوب ببرد و ما به جاش داشتیم برنامه فردا را می ریختیم که برای دیدن فیلم اسپانیایی بیاییم یک لحظه سر حساب شدم که دقیقا و کاملا آنجایی از زندگی هستم که دلم می خواهد باشم! کلا خیلی حس دوست داشتنی شیرینی بود!

***

برای اولین بار در زندگیم دارم درس بیولوژِی می خوانم... هیجان زده ام و پر از سوال ... پر از زندگی ...

***

رادیو درباره یک آزمایش ژنتیک جدید حرف می زند که هزینه کمی دارد و زن و شوهر می توانند بفهمند آیا ناقل ۴۵٠ بیماری لا علاج ژنتیکی هستند یا نه .... رادیو در باره آزمایش حرف نمی زند . بحث درباره مشکلات اخلاقی است که این آزمایش در روابط انسانها ایجاد می کند ... من باز فکر می کنم به اینکه سوال بزرگ علم در قرن ٢١ اخلاقیات است ...

لینک
۱۳۸٩/۱٠/٢٤ - نیلوفر

   همه آدمها دروغ می گویند ...؟   

تکیه کلام همیشگی دکتر هاس (اینجا) * این است: همه آدمها دروغ می گویند. او معتقد است که همه آدمها در روابط اجتماعیشان به دلیل ترسهایشان مدام واقعیت را پنهان می کنند. که هر انسانی پر از رازهای بزرگ و کوچک است و همه بیماریهای جسمی و روانی آدمها - نا سالمی ها - در همین رازها و دروغها ریشه دارد.

خوب می فهمم چرا انسانها از اینکه خود واقعیشان باشند واهمه دارند. به قول روان شناسها همه اضطرابها و ترسهای آدمی از آن فاصله بزرگ و بی نهایت مانندی است که بین خود حقیقی و خود ایده آل می بیند. جالب اینجاست که خود ایده آل انسانی در اثر جامعه و روابط انسانی در ذهن تو شکل می گیرد ولی ترسهات دقیقا به دلایل درونی خودت از سقوط در این پرتگاه عمیق .

گمانم مهمترین و شاید تنها اصل اخلاقیات که همه دینها و فرهنگها و تاریخها روش اتفاق نظر دارند دروغ نگفتن است. و گمانم هیچ انسانی نیست که در طول روز دروغ نگوید. انگار دروغ وسیله ای باشد برای رهایی کوتاه مدت از آن ترس کشنده...

دنیای امروز، دنیای بلاگ و فیس بوک و ویکی لیکس و تلفن همراه ، دنیایی است که دروغ گفتن توش هر روز سخت تر و سخت تر می شود. دستت زودتر رو می شود. انگار دروغ دیگر آن امنیت قدیم را برایت ندارد. دروغ در دنیای شفاف اطلاعات گاهی ترست را کمتر نمی کند.  در آن سو هنوز هم فکر می کنم دنیای اطلاعات از آن جهت که روابط اجتماعی را افزایش داده است خود ایده آل تو را هم بالا تر برده است. انگار دره ات را عمیق تر کرده و ترسهات را هم بیشتر. اگر تا دیروز تو بودی و محله کوچکت و آدمهای دور و برت که قضاوتت می کردند و تو در رابطه با آنها برای خودت ایده آلی ساخته بودی در ذهنت، امروز فیس بوک وادارت می کند زیباترین و خوشحال ترین و موفق ترین آدمها را مدام ببینی . ولی در عین حال همین دنیا دارد ابزار آرامش نسبی دروغ را هم از تو می گیرد. شاید به همین خاطر است که انسانهای عصر شبکه های اجتماعی پر اضطراب تر و افسرده ترند.

فکر می کنم روزی می رسد که دیگر آدمها نمی توانند دروغ بگویند ... نه اینکه نخواهند. نمی توانند. مقاوت می کنند ولی شکست می خورند. مثل عضو شدن توی فیس بوک می ماند. که نسل قدیمی ها مدام می گویند که عضو نمی شوند. که عده ای بعد از مدتها عضو بودن آیدی هایشان را می بندند. ولی راه گریزی نیست... امروز اگر کسی از هم نسلان من عضو فیس بوک نباشد انگار چیز بزرگی برای مخفی کردن دارد. انگار اصلا قابل اعتماد نیست ...

ولی هنوز راه درازی هست تا آن روز. هنوز آدمها حتی درباره سن و سالشان هم دروغ می گویند. روزی اما می رسد که دروغ ترسناک تر می شود از آن پرتگاه. بعد خود بخود نا بود می شود. بعد تو می مانی و آن پرتگاه... حالا برای زنده ماندن یک راه بیشتر نداری. فاصله را کم می کنی: یا خود حقیقیت را بالا می بری یا خود ایده آلت را پایین. شاید هم یک وسیله پرواز اختراع کردی... وسیله ات هر چه باشد خاص زمان خودش است ... دیگر دروغ نیست ... شاید آن روز ، اگر برسد، بیماری (‌جسمی و روحی)‌ در جامعه انسانی کم شود. اگر تئوری دکتر هاس درست باشد ....

 

* سریال آمریکایی House

لینک
۱۳۸٩/۱٠/٢۳ - نیلوفر

   دون کورلئونه- تایوان و جان آدمی   

گمان می کنم روزی فرا می رسد که وقتی "پدر خوانده" را می بینند ابروهایشان را بالا می اندازند و لبهایشان را رو به پائین جمع می کنند و شانه بالا می اندازند که : چطور؟

اصلا فکر می کنم شاید آن روز فرا رسیده باشد.

استادم همیشه می گفت بهترین اثر داستانی همیشه در انتهای یک دوره زمانی نوشته میشود. مثلا بابا گوریو در انتهای تضاد شهر نشینی /روستا نشینی. یا کلیدر در انتهای دوران خان و رعیت. گمانم پدر خوانده هم دقیقا به همین دلیل همیشه اثر دوست داشتنی ای باقی خواهد ماند که نشانی از زندگی گنگستری دنیای مدرن است. زندگی ای که اصول اخلاقیش تعاریف ثابت و مشخص خودش را داشت. زندگی ای که گرچه هنوز در بسیاری از نقاط دنیا کاملا در جریان است( اوباش-لمپنیسم-کازینو - گنگستر و پول و غیرت و وفاداری) ولی دیگر در هیچ کجای دنیا ارزش اخلاقی نیست. دیگر هیج کحای دنیا کسی برای آل پاچینو دست نمی زند وقتی یکی یکی سران خانواده ها را می کشد. دیگر در هیچ کجای دنیا کسی برای قیصر هم دست نمی زند که انتقام می گیرد.

دنیای امروز دنیایی است که قضاوتش بر اساس اصول اخلاقی متفاوتی بنا شده است . همین است که وقتی فیلم مونگا - ساخته ٢٠١٠ تایوان- (اینجا)‌را می بینم که درباره دعواهای گنگستری است دیگر موضوع اصلی فیلم اقتدار دون کورلئونه یا خونسردی قابل تحسین مایکل نیست. بلکه فیلم درباره تعریف دوباره اصول اخلاقی انسانی و دوستی و دوست داشتن است

زندگی ۵ ذوست که هر کدام کاملا ناخواسته وارد بازی قدرت می شوند و در دنیای مدرن امروز مدام از خودشان می پرسند اصلا قدرت یعنی چه؟برادری یعنی چه؟ آنها عمیقا دنبال زندگی اجتماعی و سلامتی روانی و شادی زندگی هستند گروه- اینجا گنگسترها- تنها وسیله تعریف زندگی احتماعی است. تعریف روابط انسانی. قضاوت و قدرت .چیزی که باعت می شود مونگا تعریف زمان خودش بشود این است که بحران جامعه در حال توسعه امروز را که همان تعریف روابط اخلاقی/اجتماعی در میانه سنت و مدرنیته است را به خوبی نشانت می دهد. هجوش می کند .... نشانت می دهد که در دنیای مدرن کشتن و کشته شدن در هیچ شرایطی ارزش نیست ... نشانت می دهد جتی در تایوان امروز هم مهمترین اصل اخلاقی "چان آدمی" است ... نشانت می دهد دوران تعریف اخلاقیات به روش پدر خوانده و قیصر از جامعه انسانی رخت بر بسته است ...

لینک
۱۳۸٩/۱٠/٢۱ - نیلوفر

   زمان می گذرد ... این معنای تاریخ است   

در لس آنجلس گردیهای دو هفتگیمان با پدر و مادر ، وقتی سعی داشتم همه دیدنی های شهر را نشانشان بدهم، از ساحلهای بی نظیر و دوست داشنی گرفته تا هالیوود و یونیورسال استودیو و رودئو درایو و حتی خیابان وست وود و کتاب فروشیهای ایرانی بیشتر از هر زمانی متعجب این نسل غریبت ایرانیهای لس آنجلس شده بودم

بیشتر ایرانیهای لس آنجلس بیش از سی سال است که از ایران خارج شده اند. مهاجران پولدار زمان انقلابند. عجیب ولی این است که انگار همه زندگیشان در همان سی سال پیش ثابت مانده است. نسل دومشان حتی. که متولد اینجا هستند و قاعدتا باید یک زندگی آمریکایی را تجربه کرده باشند . که بیشتر دکتر و وکیل شده اند . که ساکن بورلی هیلز و سانتا مونیکا و وست وود هستند . پدر و مادر هایشان به سبک سی چهل سال پیش ایران دوره های ورق بازی دارند و میهمانیهای بزرگ و چشم و هم چشمی و هنوز بعد از اینهمه سال انگلیسی را درست حرف نمی زنند. نیازی ندارند. بس که هر کجا می روند پر از ایرانی است . از بانک گرفته تا اداره بیمه. نسل دوم هم گرچه فارسی را خوب حرف نمی زنند ولی بیشترشان چیز زیادی از آمریکا نمی دانند. از دعوای دموکراتهای و تی پارتی و جنگ عراق و ... حتی از هالیوود. وقتی از یک پسر ٢۵ ساله متولد لس آنجلس پرسیدم هنرپیشه مورد علاقه ات کیست و جواب داد: فروزان. فکر می کردم به اینکه کدام ٢۵ ساله ای در ایران اصولا فروزان را می شناسد؟

در همه اتفاقات تاریخی مثل جنگ یا انقلاب یا زلزله یا ... مهم ترین حقیقت این است که زندگی به نوع جدیدش جریان دارد. نمی توان هیچ وقت زمان را متوقف کرد. درست و غلط هم وجود ندارد.... حقیقت عریان همان گذشت زمان است ...می دانم اما قبول گذشت زمان برای انسانها از آن حقیقتهاست که به این راحتی پذیرفتنی نیست ... تاریخ شاید به همین ترسناک است ....

لینک
۱۳۸٩/۱٠/٢٠ - نیلوفر

   صدای درون   

وگاس یک خیابان است در میان بیابان. دورش هتل و کازینو و مغازه و رستوران. راه که بیفتی توی این خیابان مدام از این هتل وارد دیگری می شوی و غرق می شوی در نور و صدا . هر هتلی را شبیه جایی ساخته اند. یکی اهرام مصر است. دیگری ونیز. آن یکی پاریس است و دیگری کاخ سزار یونان. اصلا نمی فهمی شب است یا روز. بس که نور است و شهری که نمی خوابد.

ظاهرا این شهر باید آرزوی مردم دنیا باشد. که بیایند اینجا به امید قمار و پول دار شدن و همه پولهایشان را ببازند یا خرج کنند و سر آخر ولی حس کنند که همه خوشیهای دنیا را تجربه کرده اند.

همیشه فکر می کردم شهر دروغین و کاغذی دنیا دوبی است. گمانم اما شهری دروغی تر از وگاس در دنیا نباشد. همه تمدن انسانی را کرده اند هتل و همه نیازهای انسانی را کرده اند توی کازینوها و بارها و کلابها تا در نهایت یک حس دروغین شادی در انسانها ایجاد کنند .

من آرام در میان جمعیت راه می روم. حس می کنم درون من از این شهر چیزی نمی شنود. انگار من هستم و صدای درونم که با هم آواز می خوانیم ... شاد و سرخوش . انگار در آسمان پرواز می کنیم. من از شهر دروغین و شادیهای دروغین دورم ...

دستهایم اما سرد است .... مشت می کنمشان توی جیبم و آرام در میان جمعیت راه می روم ... دستهایم سرد است ....

 

لینک
۱۳۸٩/۱٠/۱٦ - نیلوفر

       

بعد از یک رانندگی چهار ساعت و نیمه در لاس وگاس هستیم... تمام راه من بودم و پدال گاز و بیابان . حالا نور است و موسیقی و پول ...

فکر می کنم به این آدمها که این طور جدی بازی می کنند و یادشان می رود که دارند بازی می کنند ... خرید می کنند و یادشان می رود که زندگی کنند ... فکر می کنم به اینهمه هیاهو که شبیه هیچ کجا نیست

از این سفر و این روزهای با پدر و مادر می نویسم ...

لینک
۱۳۸٩/۱٠/۱٥ - نیلوفر

       

روزهای عجیبی است ... در سفرم و پر از کار ... خواهم نوشت ... به زودی از این روزها خواهم نوشت

لینک
۱۳۸٩/۱٠/۱٤ - نیلوفر

   کسی نیست ...   

شهر شلوغ است ... همه داد می زنند. خیابانهای ترافیک است. شب آخر سال است... ثانیه های آخر. ما میان جمعیتیم ... شمارش معکوس می کنیم. مامان و بابا بغلم می کنند. همه جیغ می زنند ...

من فکر می کنم که کسی نیست ... انگار اصلا هیچ کس نیست ... انگار سکوت است و سبکی سنگین نبودن ....

لینک
۱۳۸٩/۱٠/۱۱ - نیلوفر

   از دوستیها...   

ظاهرا آخرین بار بیست و چهار سال پیش همدیگر را دیده بودیم. برادرم تازه دنیا آمده بود. دوست خانوادگیمان بودند. از آنها که هر شب یا ما خانه آنها بودیم یا آنها خانه ما. پدرهایمان دوستهای صمیمی بودند. بعدا مادرهایمان هم دوستهای صمیمی شده بودند و ما دو تا دختر هم سن بودیم که آنقدر با هم بازی کرده بودیم که همه اسباب بازی هایمان مشترک شده بود انگار. آن روزها هنوز حالیم نبود مهاجرت یعنی چه. من و دختر زود همدیگر را فراموش کردیم ولی دوستیهای پدر و مادرهایمان همه این سالها در دلهایشان مانده بود. همه آن شبهای جوانی که کنار هم شمال رفته بودند. خندیده بودند. داد و هوار کرده بودند. عاشق شده بودند حتی ...

آنها رفتند یک کشور اروپایی و هرگز هم به ایران برنگشتند. حتی تا سالها کسی نمی دانست کدام کشورند. دربدری اروپایی نسل پدران ما گریبانشان را گرفت. و زندانی شدن ما در سرزمینمان هم فرصت هیچ ارتباطی نداد.بعد بیست و چهار سال بعد یک آخر سال میلادی شلوغ در ساحل اقیانوس آرام هر چهار تایشان کنار هم قرار گرفتند. حالا ما دو تا دختر بی اینکه بدانیم هر دو ساکن یک شهر شده ایم . حالا پدر و مادرهایمان بی اینکه بدانند تعطیلات آخر سال را آمده اند دخترهایشان را ببینند و بی اینکه برنامه ریزی کنند  بعد از بیست و چهار سال ایستاده اند روبروی هم در غروب آفتاب ساحل سانتا مونیکا.

شوق و بی قراری  و هیجان توی چشم هر چهارتایشان هست توی همه عکسهایی که ازشان گرفتم امشب. وقتی ما دختر ها را بغل می کردند انگار نه انگار ما هر دو نزدیک به سی و دو سال سنمان است... انگار همان دختر بچه های ۶-٧ ساله ایم که عمو عمو  و خاله خاله می کنیم هنوز.

یادم می آید جایی خوانده بودم یکی از مهمترین قسمتهای زندگی که به انسانها حس خوشبختی می دهد دیدن دوستهای قدیمی است ... امشب ، حس می کردم برای لحظاتی پدر و مادرم ، توی چشمهایشان خوشبختی موج می زند... انگار بعد از مدتها برای چند ساعت دیگر دل نگران من نبودند. غصه تنهایی من یا گذشته من یا آینده من و برادرم را نمی خورند. انگار برای چند ساعت شده بودند همان دو تا زن و شوهر جوانی که با دو تا بچه کوچک نیمه شب تصمیم می گرفتند بروند چالوس ...

لینک
۱۳۸٩/۱٠/٧ - نیلوفر

   کتابخانه - شهر واقعی من   

برای تعطیلات کریسمس و سال نوی میلادی همه کتابخانه های دانشگاه تعطیل است. بسیاری از سرویسهای اینترنتی کتابخانه هم کار نمی کند. می دانم کلا باید آدم برود و خوش بگذراند و تعطیلات معنی اش این است ولی وقتی آدم هر روز توی مقاله ها و کتابها زندگی کند نمی تواند درک کند تعطیل بودن کتابخانه ها را ... یعنی ما باید یک هفته نخوانیم؟ زندگی کلا بی معنی می شود ...

****

دارم پدرم و مادرم را در شهر می چرخانم... هوای بارانی یک هفته گذشته تمام شده و لس آنجلس با زمستان بهاری اش برای پدر و مادرم دلبری می کند. با درختهای کریسمس نورانی اش و موسیقیهای آرامش و یک عالم دوست .

فکر می کنم بعد از این یک سال و نیم که از بودنم در این سرزمین گذشته است و با همه دلتنگیهایی که برای خیابانهای شهرم دارم ، این روزها خوب می فهمم که زندگی در آمریکا را دوست دارم. درست نمی دانم چطور شد که من و پدر و مادرم امروز اینجا در خانه کوچک دانشجویی ام نشسته ایم و حیران اینهمه دوری هستیم از آن سرزمین ولی من ، امروزم را ، دقیقا همینی که هست را، دوست دارم و برای آینده بسیار هیجان زده ام ... فکر نمی کنی هیجان انگیز باشد اینکه ندانی سال آینده ساکن کدام شهری و چه کار می کنی؟ انگار دیگر "شهر من" بی معنی شده است ... انگار فقط "من" مانده ام ... گاهی حتی این روزها فکر می کنم "شهر من " همان نقطه ثابت همیشه یکسان زندگیم، دنیای اینترنت است ... میل باکسم. فیس بوکم. جتی وبلاگم ... و خیابانهایی که دلبسته شان شده ام سایتهای خبری همیشگی ، نیویورک تایمز و تد .  می دانم کمی "ماتریکسی" به نظر می رسد ولی شهر واقعی من ، اصولا واقعی نیست ....

لینک
۱۳۸٩/۱٠/٦ - نیلوفر

   شب کریسمس   

نور چراغ ماشین پخش شده در مه شبانه ... شهر در سکوت است ... در شلوغ ترین بزرگراه شهر هم کسی نیست . من هستم و مه و یک مهمانی دوستانه کوچک دوست داشتنی . از آنها که ته دلت را گرم می کند از دوستی .

اینهمه سکوت را برای شهر باور ندارم.  کمتر از ۶ ساعت پیش ، شهر ، پر از ماشین بود. فروشگاهها پر از آدم و دم صندوق پرداخت پولها ، صفهایی که تهشان پیدا نبود. رادیو می گفت بچه ها مدام تلفن می زنند و می پرسند بابا نوئل الان کجاست؟ نگران بودند نکند بارانهای این روزها سفرش را به تاخیر انداخته باشد. هر کجا می رفتی موسیقی کریسمسی پخش می شد. آرام ، عاشقانه پر از آرزو و افسانه بابا نوئل که برای بچه ها هدیه می آورد.

حالا اما من هستم و بزرگراه ساکت و مه شبانه. از خروجی ای که به خانه ام می رسد می گذرم ... دلم می خواهد بروم ... پایم را رو پدال گاز فشار دهم و بروم ... شاید بابا نوئل رادر مه شبانه دیدم که برای بچه ها یواشکی کادو می آورد ... فکر می کنم باور داشتن به افسانه های دلنشین شبیه رانندگی شبانه است در شهر ساکت : پر آرامش و اشتیاق در کنار هم

لینک
۱۳۸٩/۱٠/٤ - نیلوفر

   دو روز   

خانه ام بوی عید می دهد. بوی شوینده های مختلف و آب . خانه ام جارو شده و مرتب شده است. همه کتابها جمع شده رفته بالای کمد. لباسهای به درد نخور رفته توی چمدانها و یخچال پر شده از میوه و مرغ و سبزی شیر و نان و پنیر. همه جا برق می زند و لباسها مرتب تا شده روی هم توی کمدها چیده شده اند. اینجا هیچ شباهتی ندارد به آن خانه دانشجویی پر از کاغذ و مداد و سیم دو هفته پیش.

می دانم عید نیست ...یعنی عید ما نیست ... ولی خانه ام منتظر پدر و مادرم است...

من، مثل دختر بچه هایی که دم در مهد کودک منتظر مادرشان مدام پنجره را نگاه می کنند چشم انتظارم این دو روز هم بگذرد ...

حس می کنم از آخرین باری که بازوهای پدرم دورم حلقه شده و بوی مادرم توی سرم پیچیده انگار ده ها سال می گذرد ... فکر می کنی دو روز چقدر می تواند کش بیاید؟

 

لینک
۱۳۸٩/۱٠/۳ - نیلوفر

   شب ... اقیانوس   

صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. آن سوی کره زمین،‌شب بود و و همه خانه خاله جمع شده بودند و انار و هندوانه و آجیل می خوردند و این سوی اقیانوس، روز بود و باران تند می بارید و من بودم و خانه شلوغ و به هم ریخته ام با چمدانهای باز .دلم برای دختر خاله ها پر کشید. و صدای خاله که توی گوشی تلفن می گفت شب یلدایشان بی من چیزی کم دارد . تلفن را دست به دست کردند. سر و صدای زیادی بود. عمه مامان برایم دعا کرد. خاله کوچکتر هم. دایی تکیه کلام همیشگیش را گفت از بچگی هام و زن دایی از ته دل خندید.

وقتی شب آمد این سوی اقیانوسها ، اما ، ما دور هم جمع شدیم. آش  رشته داشتیم. آجیل و دانه های انار و هندوانه هم. فال حافظ هم بود. دوستیهایمان را مجکم می کردیم. می خندیدیم. یکیمان دف می زد و بقیه عاشقیهایشان را و تنهاییهایشان را با حافظ قسمت می کردند . باران تند می بارید و صدای خنده های شبانه ما را در خودش گم می کرد. ...

بلند ترین شب سال بود ... فرقی نداشت کدام سمت اقیانوس باشی ...

 

لینک
۱۳۸٩/۱٠/۱ - نیلوفر