برای شما دو تا   

دو ماه بیش تر نمی گذرد از روزهای دلنگرانی و دل شوره های تمام نشدنی. روزهایی که من بودم . تنها. با آینده ای نا معلوم و یک دنیا آرزو که انگار همگیشان دور،‌دست نیافتنی بود و من ، کوچک و کم توان و تنها.

هواپیما یتان به موقع نشست. ولی ۴ ساعت که در سالن انتظار نشسته بودم تا اداره مهاجرت آمریکا بالاخره فرستادتان بیرون. از دور دیدمتان.با چرخ پر از چمدان هر دوتایتان لاغر شده بودید. زیبا شده بودید .  دستهایتان را باز کردید و من نفهمیدم چطور دویدم .

آغوشتان یک گرمی بی نظیری دارد که انگار همه دردها را درمان می کند. آمدید، شهر را گرداندمتان ، خندیدیم، دعوا کردیم. در خانه کوچکم که حتی یک اتاق خواب هم ندارد تا خود صبح سه تایی حرف زدیم. از آرزوهام گفتم باز. این بار در آستانه سی و دو سالگی بودم و یک کوله بار سنگین "زندگی" روی دوشم بود. فکر می کردم "من تنها" کافی است برای زندگی. همین یک و ماه بودنتان کافی بود که بدانم که "من تنها" کافی نیست. لازم هست ولی کافی نیست. که چقدر دلم گرم می شود ولی آغوشتان بی قضاوت و آرام همیشه برایم باز است.

امروز ووقتی ساعت ٧  و نیم بعد از یک کار سنگین ١١ ساعته و خرید هفتگی به سمت خانه رانندگی می کردم و ته دلم هنوز از خوشحالی آدمهای توی زندگیم و موقعیتهای جدید این روزهام  آرام نشده بود یادم افتاد چقدر فرق کرده ام از دو ماه پیش ..که چقدر درونم آرام است و چقدر دوباره قلبم پذیرای عشق. که چقدر توان دارم برای اینهمه شروع تاره . انگار همان آغوش گرمتان که یک ماه کنارم بود و بی پیش شرط همانی که هستم را دوست داشت کافی بود که راهم را پیدا کنم ...

حالا باز من تنهام، با یک آینده نا معلوم ...بی ترس ، امیدوارم و آرام

لینک
۱۳۸٩/۱۱/٢۸ - نیلوفر

   انسان امروز-شهر   

بحران انسان امروز ، اخلاقیات است

فکر می کنی انسان فردا  به چه فکر خواهد کرد؟

***

شهر بهاری ،

این روزها برایم پر از آرامش و لبخندی

همه بزرگراههایت، کافی شاپها و رستورانهایت

تپه ها و اقیانوس و آفتابت

دارم به آرامی عاشقت می شوم

لینک
۱۳۸٩/۱۱/٢٧ - نیلوفر

       

دانشگاه یو سی ال ای دو هفته جشنواره فیلمهای ایرانی گذاشته است که لابد ما دلمان تنگ جشنواره فیلم تهران نشود.

ولی "جدایی نادر از سیمین" که ندارد!

 

لینک
۱۳۸٩/۱۱/٢۳ - نیلوفر

   آدمهایی که شبیه همند ...   

زن نویسنده مصری از میدان تحریر آمده است .در مصاحبه با رادیو  ملی آمریکا در حالی که صداش از شوق می لرزد شعر هایی را می خواند که مردم زمزمه می کنند. به عربی می خواندشان .سعی می کند به انگلیسی ترجمه شان کند. بعد با همان صدای لرزان و احساساتی می گوید: نه! ترجمه نمی شوند... اینها پر از شور و احساسند. شماها نمی فهمید. "شماها" را با کنایه می گوید. مرد گوینده می پرسد : این روزها چه احساسی دارید؟ زن جواب می دهد: غرور. عشق. افتخار... از اینهمه دوست داشتن که بین مردم است مغرورم. از اینهمه آرامش. شور. با هم بودن.

می گوید: تو نمی فهمی. حس می کنم برای اولین بار در زندگی مردمم را شناخته ام. اینهمه آدم دوست داشتنی کنارم بودند و من نمی دانستم؟ دنیا اینقدر عشق و محبت داشت و من نمی دانستم؟ من نویسنده نمی دانستم ...

من، این سوی اقیانوس، باز یاد  کشف بزرگ زندگیم می افتم. یادم می آید بعد از همه سفرهایی که کرده بودم و داستان همه تمدنها و انسانهایی که خوانده بودم ، وقتی اینهمه تفاوت بین آدمهای روی زمین دیده بودم ، وقتی از همه تفاوتها گذر کرده بودم ... یک جمله شده بود کشف بزرگ زندگیم ... کشفی  که پایه جهان بینی ام شده است :

آدمهای دنیا را که ببینی ، در زمانها و مکانها و موقعیت های مختلف خیلی با هم فرق می کنند .... ولی  دقیق تر که بشوی ،همه آدمهای دنیا، بیشتر از آن که با هم فرف کنند ، شبیه همند...

لینک
۱۳۸٩/۱۱/٢٠ - نیلوفر

   جان   

هفتاد و سه ساله است. چاق ، کچل و بزرگ. انگلیسیش لهجه دارد. کجایی کسی نمی فهمد. متولد اندونزی بوده است. جنگ جهانی دوم وقتی بچه بوده اسیر ژاپنیها می شود. میگوید هنوز گاهی خواب آن روزها را می بیند. ماشین ژاپنی سوار نمی شود. هلند درس خوانده است. میگوید هلندیها به او می گفتند که همگشیان میمون هستند. برای یک کشتی کارگری می کرده است. ایران هم آمده است. بوشهر. سالش را یادش نیست. ولی از همانجا عاشق ته دیگ با فسنجان شده است. ٧ تا بچه دارد ١٧ تا نوه. مهندس بی نظیری است. از کامپیوتر اما فقط ایمیلش را بلد است. در ۴٣ سالگی مسیحی شده است. معلوم نیست مذهب قبلیش چه بوده است. صدایش خوب است. آواز می خواند. عاشق فرانک سیناتراست. ده سال است که یکشنبه ها در کلیسا سخنرانی می کند. مراسم ازدواج هم برگزار می کند. می گوید "همسایه ات را مثل خودت دوست بدار" مسیح تعریف کل زندگی است .با دموکراتها آبش توی جوب نمی رود. می گوید اینها یک مشت وکیلند بی خود می خواهند بنشینند الکی پول در بیاورند. اهل کار نیستند. کار یعنی عرق ریختن. سرما کشیدن. غذا که می خورد قبلش جتما دعا می کند.معاون اول شرکت است. به من می گوید مهندس خوبی می شوم. برایم سی دی آوازهایش را کپی کرده است. نگران به قدرت رسیدن اخوان المسلمین در مصر است. کارش آلودگی هواست ولی به گرمایش زمین اعتقادی ندارد. می گوید اینها همه اش مزحرف است و پایه علمی ندارد. نگران جنگ و بچه هایی است که شکنجه می شوند. معتقد است اما که هیچ کس قصاوت این ژاپنی های را ندارد.

عصبانی که می شود داد می زند. بعد می اید جلو می گوید من بابا بزرگ همگیتانم.

این روزها، صبحها لبخند می زنم و میگویم: صبح به خیر جان! . جواب لبخندم را می دهد و می گوید: کارت که کم شد امروز یه سر بیا اتاقم. چیز زیاد دارم یادت بدهم....

لینک
۱۳۸٩/۱۱/۱٩ - نیلوفر

   از تمدن   

١- آینده ها :

گفت به " او " اعتقاد داری؟

مثل همیشه که فکرش را می کنم قلبم تند زد. انگار خون بدود توی صورتم. بریزد ته دلم.

نفس کشیدم . عمیق. جوابش را ندادم لبخند زدم. دستهایم را کردم توی جیبم. راه افتادم ... زمزمه کردم حرف شاملو را:

 

"روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌ایست
و قلب
برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر حرف ترانه‌ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد "

****

٢-گذشته ها

زن، استاد دانشگاه در زمینه جامعه شناسی آمریکای جنوبی بود. آمده بود برای تفسیر یک سری انیمیشنهای سورئال کلمبیایی. از تاریخ کلمبیا می گفت.  از مفهوم هنر، زندگی و جنگ . از مرگ و کشتن و بدنهایی که روی آب بی جان روانند. از هنر که وفتب هنر است که حقیقت را به تو بنمایاند. بعد گفت:

ما انسانهای مدرن، باید..... باید بربریت را درک کنیم.

*****

٣- اکنون

بدون شرح

 

لینک
۱۳۸٩/۱۱/۱۸ - نیلوفر

   صبحها   

ساعت ٧ صبح از خانه بیرون می زنم. تا محل کار نیم ساعتی فاصله است. روزهای دانشجویی دارد تمام می شود و تند تند انگار به دنیای واقعی و دوست داشتنی سابقم پرتاب می شوم.  زندگی دانشگاهی اصولا دیر شروع می شود. در زندگی دانشگاهی صبح یعنی بعد از ساعت ١٠  و نیم. چند روزی است که دوباره صبحهایم ساعت ٧ و نیم است. مثل روزهای کار آموزی در ٢٣ سالگی که از شوق سرکار رفتن شبهاش خوابم نمی برد شده ام. کمی نگران، کمی خندان، پر از فکر و ایده و نظر. از خانه دانشجویی ام در مرکز شهر و نزدیک دانشگاه تا محل کار یعنی نیم ساعت رادیو. گمانم رادیو یکی از لذت بخش ترین قستهای زندگی آمریکایی باشد. این روزها ولی، وقتی چای صبحگاهی را ذره ذره توی ماشین بو می کشم نیم ساعت ، ذهنم از کار، درس ،  زندگی ، آینده  بیرون می رود. این روزها رادیو می بردم در کوچه های قاهره.

بی اختیار یاد آن مستند بی نظیر می افتم که از زندگی بچه های آشغال جمع کن قاهره دیده بودم. که چقدر فکر کرده بودم نگاه پسر بچه مصری برایم آشناست. که انگار فرقی نباشد بین او و من.بعد از کوچه های قاهره می روم به دوسال پیش .. آخرین ماههایی که ایران بودم . که خیابانهای شهرم را نفس می کشیدم . صدای گوینده از قاهره می آید. می گوید که مردم در خیابان با او مصاحبه نمی کنند . می گوید مردم شهر به یک خبرنگار رادیوی آمریکایی اعتماد ندارد. اصلا دوستش ندارند. من فکر می کنم بعد از سی و دو سال هنوز داستان مردمم را ننوشته ام. فکر میکنم که اینهمه نشستن پای صحبتهای آدمهای توی خیابانهای سی و دو سال پیش را باید بنویسم. که تاریخ بشود ... که کسی بخواندش وقتی در خیابانهای قاهره فرض کن با امید فریاد می زند.

این روزها صبحهایم زود آغاز می شود. دوباره دارم به دنیای دوست داشتنی مهندسی برمیگردم. پر از ترس و امید آغاز یکی راه جدبدم. این روزها اما دلم برای نوشتن از سی و دو سال پیش پر می کشد... نوشتن از روزهایی که زندگی من را ساخته است و ندیدمش هرگز... این روزها انگار نگاه پسرک آشغال جمع کن اهل قاهره از همان اول صبح خیره نگاهم می کند ... دلم می خواهد بهش بگویم "زندگی کن" راه درست را کسی بلد نیست ...

لینک
۱۳۸٩/۱۱/۱٢ - نیلوفر

   سیاه...   

فکر می کنی خواننده قصه های سیاه و تاریک چه کسانی هستند؟

گمانم قصه های دنیا از همان آغاز "یکی بود یکی نبود" ها یا سیاه بوده ه اند یا سفید. قصه های خاکستری که آدمهاش نه بدند نه خوب، زندگیهایشان نه رویایی و بی همتاست و نه پر از درماندگی و نا امیدی شاید چند سالی باشد در دنیای هنر مدرن که طرفدار دارد. آنهم نه آنقدر زیاد. انگار آدمها دنیای قصه را چیزی می خواهند جدای از واقعیت...انگار اصلا تعریف قصه این باشد.

همیشه دوستانم که طرفدار فیلمهای کمدی هستند می گویند: "چه فایده دارد این همه سیاهی دیدن وقتی خودمان در زندگی اینهمه بدبختی داریم. بگذار کمی فکر نکنیم . بی خیال بخندیم." قصه های خوشبختی آدمها را دوست دارم ولی من، عاشق قصه آدمهام و گمانم قصه ها دقیقا موقعی اتفاق می افتد که تو بی خیال نباشی و فکر کنی .

زیبا - شاید بهتر باشد بنویسمش ضیبا - (اینجا) آخرین ساخته کارگردان معروف ٢١ گرم و بابل، آنقدر سیاه است که شاید در نگاه اول فکر کنی از جنس زندگی نیست.همه آدمهای فیلم درمانده و بی امید زنده اند. فیلم در کوچه پس کوچه های محله های فقیر نشین و مهاجر نشین بارسلون اتفاق می افتد. آنجا که در نگاه اول زندگی جریان ندارد همه چیز درباره زنده ماندن است. اینکه خاویر باردم این بار بازهم در بارسلون قدم می زند و مقایسه اش با داستان هجو دنیای مدرن آقای وودی آلن(ویکی -کریستینا- بارسلونا)‌(اینجا) مثل یک داستان طنز آمیز است. تو فکر می کنی این همان بارسلون است؟ اینها همان آدمها هستند؟

زیبا،‌ داستان آدمهایی است که در فقر و بی سوادی و تنهایی و بیماری به دنیا می آیند همه استعدادشان را به کار می برند که خودشان را بالا بکشند. فکر می کنند. عاشق می شوند. شور سیاسی پیدا می کنند. اصول اخلاقی خودشان را می نویسند. انگار اصلا زندگی را در جهان بینی های خاص خودشان تعریف می کنند تا "زندگی کنند" به جای اینکه "زنده باشند"و سر آخر در فقر و تنهایی و بیماری می میرند و فیلم تو را با این سوال رها می کند که چقدر از این آدمها واقعا انسانند ؟ اصلا زندگی می کنند؟

فیلم با بیماری بی درمان باردم آغاز می شود. ولی اگر فکر کنی سرطان بزرگترین مشکل اوست اشتباه کرده ای. هر ده دقیقه یک بار فیلم تو را یک لایه عمیق تر می کند در مردابی که باردم توش گیر کرده . انگار تو و دو دختر کوچکش را هم دارد با خودش ته مرداب می کشاند. تو ،‌ دو دخترش، همسرش برادرش، مهاجران آفریقایی، مهاجران چینی... حتی مرده ها را.

زیبا ، رابطه بین مرگ و زندگی است. انگار می خواهد به تو بگوید وقتی زندگی چنین باشد ،‌مرده ها شاد ترند؟ولی وقتی نیستی ... که نیستی ... درد هم نیست. مسئولیت هم نیست ... ولی "تو" نیستی ...مگر در خاطره فرزندت ... و این رسم روزگار است که مدرنیته نمی شناسد.

زیبا ، یک فیلم سال ٢٠١٠ میلادی است با موضوع اجتماعی روز جهان: عدالت جهانی و مهاجرت و اصول اخلاقی انسانهای درمانده. ولی زیبا عمیقا همان داستان همیشگی بشریت است : بودن یا نبودن. مسئله این است .

فکر می کنم تا ساعتها بعد از تمام شدن فیلم تو نمی توانی نگاه آخر و صدای "پدر" گفتن دخترک را فراموش کنی و این فکر را از ذهنت بیرون کنی که دخترک فردا صبح چه می کند؟ ویا نگاه دختر سیاه پوست و نوزادش را در فرودگاه از یاد ببری وقتی پولها را برداشته بود و می رفت .ولی گمان نکن اینهمه سیاهی زندگی تو را سیاه می کند. با شهامت سیاهی ها را ببین و "هنر " زندگی کردن را هنرمندانه قصه کن.

زیبا را ببین تا بدانی باید همیشه تا هستی زندگی کنی. تا نفس آخر.

 

لینک
۱۳۸٩/۱۱/٧ - نیلوفر

   صبر...کاش   

هیچ گاه هیچ چیز به اندازه کلمات برایم حیرت انگیز نبوده است

این روزها همه نگاهم که می کنند می گویند : صبر کن

صورتم را توی آینه خیره می شوم . پدرم می گفت انگار توی صورتت ترس پنهان کرده ای این روزها ... ترس که نه... نگرانی؟ می گفت پشت صورت خندان و شادت نگرانی من باز دقیق تر می شوم توی آینه و باصدای آرام می گویم: صبر کن

به این فکر می کنم که چطور و چگونه انسان کلمه صبر را ساخته است؟ آن ٩ ماهی که مادر خیره می شده به شکمش؟ لجظات درد زایمان؟

دلم می خواهد کسی روی صورتم دست بکشد . همانجاها که ترسها پنهان شده است . دور چشمهام را. روی گونه هام را. دلم می خواهد کسی آرام توی گوشم زمزمه کند که نیازی نیست صبر کنم

***

سالهاست یاد گرفته ام زندگی کنم شاد و رها و بدون "ای کاش" امروز ولی یک لحظه ایستادم. در هوای ابری و بهاری عصرگاهی ایستادم. نفس عمیق کشیدم و گفتم:

کاش بودی .... ای تویی که نمی شناسمت ...ای  کاش بودی...

لینک
۱۳۸٩/۱۱/٥ - نیلوفر

   هایکو ی من   

ستاره ها دورند  

آسمان بلند و دریا بی انتها 

من ستاره ها را و آسمان را و دریا را در دستهایم دارم.

 

 

لینک
۱۳۸٩/۱۱/۳ - نیلوفر