آخر سال   

سوپر ایرانی ایرواین شلوغ است. یک صف بلند هست برای ماهی سفید. سنبلهای خوب هم تمام شده و هر چی مانده کوچک و بازنشده است ولی کافی است برای اینکه بوی سنبل بپیچد توی سرت . بوی بهار.بوی بهار ایرانی. شیرینی نخود چی هست با نون برنجی.

از مغازه چینی نزدیک دانشگاه ماهی قرمز می خرم. حافظ کوچکم هدیه دخترخاله ام هم هست از ایران. خاتم روی سفره هدیه یک دوست قدیمی است.

خانه تکانی می کنم. این آخرین ماههایی است که ساکن این خانه کوچکم. میدانم دلم برایش تنگ می شود. برای خانه ای که زندگیم را توش پیدا کردم. دلم برای این سالی که گذشت تنگ می شود. سالی که توش نیلوفر را پبدا کردم.

چای تازه دم را دستم می گیرم با  آهنگ "بهار بهار" و پنجره باز و صدای کنجشکها . به همه سال گذشته فکر می کنم. به اولین تحویل سال نوی بدون خانواده. به همه درس خواندنها و دلشورها ی کار پیدا کردن. و به همه آن روزهایی که به خودم می گفتم "چنان نماند چنین نیز نخواهد ماند" به روزهای سخت و پر از دلشوره پاییز که آینده برایم نا معلوم بود و نگرانی توی چشمهام می دوید. بعد به چهار  ماه گذشته فکر می کنم که زندگی بدون این که بفهمم راهش را برایم باز کرد. مثل آبی که از لای سنگها می گذرد. همان آب بهاری....

زندگیم در آستانه بهار است. خانه ام در انتظار مهمانهای فردا که کنار هم سال نو را جشن بگیریم. و خودم پر از امیدم و آرزو ..... و عشق .

لینک
۱۳۸٩/۱٢/٢٩ - نیلوفر

   عشق و عدالت   

پرسیدی آیا این عدالت است؟

من راه می رفتم در هوای بهاری شهر. روی چمنهای تازه آب خورده دانشگاه. دستهایم را دور سینه جمع کرده بودم . موهام رها و حیران در نسیم بهاری تکان می خورد.دلم برایت تنگ شده بود و فکر می کردم این عدالت نیست که تو اینجا نباشی. اصلا انگار معنی عدالت نه قاضی و قانون و مجازات و پاداش که نفسهای توی باشد.

تو باز گفتی این قانون آنقدرها هم عادلانه نیست.

فکر کردم به خیام که این روزها توی مغزم جا خوش کرده است:

سرار ازل را نه  تو دانی و  نه  من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده  گفتگوی  من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من"

 

و فکر کردم به همه فلاسفه جهان و همه عرفای جهان که مدام جواب سوالت را می خواسته اند. گاهی با بی قراری و وسواس ، گاهی با خشم و ترس و گاهی با آرامش و سکوت.

باز خیام گفت:

من  ظاهر  نیستی   و هستی  دانم

من  باطن  هر  فراز و پستی  دانم

با این هـمه از دانش خود شرمم باد

گـر  مرتبه ای  ورای  مستی  دانم

روی چمنها قدم می زدم هنوز. با نفسهات حرف می زدم که مستی ناب است . ظاهر و باطن هستی و نیستی ...

من به عدالتی که در جستجوش هستی زیاد فکر کردم. به پول، عشق،‌تعهد. واقعیتش را بخواهی عدالت بی معنی است . واقعیتش را بخواهی "بودن" عادلانه ترین قسمت زندگی است و "عشق" نا عادلانه ترینش. عاشق که باشی نا عادلانه است . عاشق نباشی هم نا عادلانه است. در مستی و عاشقی پی عدالت نگرد. می دانی ... آخر من این روزها فقط به نفسهایت فکر میکنم ...دیگر پی عدالت نیستم....

لینک
۱۳۸٩/۱٢/۱٩ - نیلوفر

   همان آدم   

آن روزها که محل کارم در خیابان مطهری تهران بود یادم هست که برای نیم ساعتهای وقت ناهار همیشه برنامه ریزی می کردم. من که معمولا نهار نمی خوردم همه کارهای زندگیم را در ساعتهای ناهار انجام می دادم. داروخانه می رفتم. دکتر می رفتم. آرایشگاه می رفتم. جتی آن سال آخر که دنبال پذیرش دانشگاه بودم یادم هست نیم ساعت را کش می دادم به یک ساعت و از رئیس اجازه می گرفتم  و می رفتم تا شریف برای دیدن استادها. ولی خوب یادم هست که مهمترین محل رفت و آمد ظهرهام ادره مرکزی پست منطقه ١۵ در خیابان مفتح بود. هر چه فکر می کنم درست نمی دانم چرا ولی همیشه کاری بود که باید توی پست خانه گره اش باز می شد. پیاده رویهای ظهر از دم شرکت تا اداره پست و برگشت و ایستادن جلوی روزنامه فروشی ها و لبخند زدن به رهگذران همه عشقی بود که به شهر دوست داشتنی ام داشتم.

یادم هست روزهای اولی که اینجا آمده بودم  از چندین نفر درباره تجربه شان از مهاجرت می پرسیدم . حرف یکیشان برایم دوست داشتنی بود که می گفت: محل زندگی و شرایطت که تغییر می کند تا مدتی آدم دیگری می شوی. بعد درست نمی فهمی کی و چطور ولی یکی روز سر حساب می شوی که دقیقا همان آدم سابقی با همان خوشحالی ها و دلنگرانیها

حالا این روزها که دارم در محل کار جدیدم در شهر لانگ بیچ کالیفرنیا جا می افتم و برای ساعتهای ناهاریم برنامه های عجیب و غریب می ریزم ، فهمیدم که عاشق اداره پست نزدیک شرکت هستم و با وجودی که در شهر لانگ بیچ هیچ کس پیاده روی نمی کند و کلا پیاده که راه بروی همه چپ چپ نگاهت می کنند و هیچ روزنامه فروشی ای سر چهارراه نیست و گاهی اصلا پیاده رو هم وجود ندارد، من ، ساعت ناهار پیاده می روم تا اداره پست و برمی گردم و فکر می کنم همان آدم سابقم با همان خوشحالیها و دلنگرانیها . حالا این روزها عاشق دیدن زدن نیویورک تایمز توی استارباکس صبحگاهی هستم و لبخند زدن و صبج به خیر گفتن به مردمی که صبحانه هاشان را قبل از سر کار رفتن آنجا می خورند.

گمانم یکی از مهمترین تجربه های مهاجرت برایم این بوده که مهم نیست کجای دنیا زندگی می کنی، تو، همان آدمی ...

لینک
۱۳۸٩/۱٢/۱٥ - نیلوفر

   نوشتن در سی و دو سالگی   

نمی توانم این روزهایم را بنویسم.

گمانم در زندگی هر انسانی لحظاتی هست آنچنان شفاف و پاک و خصوصی که هیچ جور بیانش نمی شود کرد.

همان حرفهایی که با کلام نمی توان گفت

همان آرزوهایی که اگر کسی بداند برباد می رود .

همان هفت شهر عشقی که عطار گشت و کسی نمی داند چطور ... همان "چون پرده در افتد " هایی که من و تو را برباد می دهد

امروز تنها می دانم که در سی و دو سال زندگیم تا این لحظه اینچنین حیرت زده بودنت نشده بودم . امروز تنها میدانم در سی و دو سال زندگیم اینچنین تو را به خودم نزدیک حس نکرده بودم

امروز تنها می دانم تولد سی و دو سالگیم را هرگز فراموش نخواهم کرد.

نمی توانم این روزهایم را بنویسم ... عشق، بودن و زندگی نوشتنی نیست . هر چقدر هم که نویسنده خوبی باشی ....

 

لینک
۱۳۸٩/۱٢/٩ - نیلوفر

       

صدایی آرام و دلنشین از دور می خواند

"دلت به ره قوی دار"

حافظ می گفت

"دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت .... عاقبت یکسان نباشد حال دوران غم مخور"

خانم س دوست داشتنی ام  روی تخته می کوبد برایم

شیرینی چینی را که می شکنم توش نوشته :

سرنوشت به تو لبخند خواهد زد

من دستهایم را دور سینه حلقه  می کنم و راه می روم ... این روزها دستهام سرد نیست ...

***

فکر می کنم آدمهای دنیا به دو دسته اند

آنها که دو هفته انتهایی خرداد ١٣٨٨ را در خیابانهای تهران قدم زده اند و آنها که قدم نزده اند ....

 

 

لینک
۱۳۸٩/۱٢/٥ - نیلوفر

   به خاطر من و تو   

این روزها همه از هم می پرسند" آینده دنیا چه خواهد شد؟"

همکار پاکستانی ذوق زده است. همکار آمریکایی نچ نچ می کند و همکار اندوزیایی نگران است . همکلاسی ایرانی حسش شبیه حسادت است و من ...

من به این فکر می کنم که دنیا قطعا جای بهتری خواهد بود برای زندگی ... اگر زنده بمانی... تلویزیون روی سی ان ان ثابت مانده و من مدام زمزمه میکنم "اگر زنده بمانی "

تو اما سفت و محکم بی ترس می گویی زنده ماندن آنقدر ها هم مهم نیست.من به همه تاریخ تمدن بشر و جنگهاش و زنده نماندنهاش فکر می کنم می دانی ...من  به آینده دنیا کاری ندارم،‌به خاور میانه و لیبی و زنده ماندن. من، به آنهمه که تو سفت و محکم و بی ترسی کار دارم ... که انگار دلیل این باشد که آینده دنیا دوست داشتنی خواهد بود ... به خاطر من... به خاطر تو

لینک
۱۳۸٩/۱٢/٤ - نیلوفر

   چرا من اصغر فرهادی را دوست دارم؟!   

اصغر فرهادی  درباره فیلم "جدایی نادر از سیمین " می گوید

" این فیلم درباره بحران انسان امروز و اخلاقیات است.ما کارهایی را که امروز می‌کنیم، با معیارهای گذشته مقایسه می‌کنیم. آن معیارهای اخلاقی را دیگر نمی‌توان مستقیما به کار گرفت، و به همین دلیل معیاری وجود ندارد که بتوان در کارهای خود به آن رجوع کرد.انسان مدرن در زندگی مدرن درگیری‌ها و تناقضات زیادی دارد، بنابراین به نظرم آدم‌ها در پی تعریف‌های تازه‌ای از اخلاقیات‌اند."

گمانم برای نسل من ، که همچنان بین سنت و مدرنیته دست و پا می زند تا اخلاقیات را تعریف کند ، برای نسلی پر از مهاجرت، طلاق، دادگاه ،دروغ و عذاب وجدان اصغر فرهادی یک آینه بی لک است.

در میانه همه این روزهای شلوغ سرزمینم، بیش از همیشه شادم از اینکه آدمهایی مثل فرهادی هستند که می بینند و فکر میکنند... بودنشان همه تعریف "امید" است ...

هنوز فیلم را ندیده ام ولی مطمئنم خرس طلایی برلین برای همیشه در تاریخ ماندگارش می کند... که حکایت دردناک و پر امید نسل من باشد ...

لینک
۱۳۸٩/۱٢/٢ - نیلوفر

   از بهترینها   

روزهای خوب زندگی از قبل خبر نمی کنند. با برنامه ریزی هم نمی آیند. روزهای خوب زندگی بی اینکه بدانی اتفاق می افتند. خورشیدشان بی خبر و یواشکی طلوع و غروب می کند. اصلا در میانه روزهای سخت اتفاق می افتند. روزهای خوب زندگی مثل یک "شنبه" زمستانی کالیفرنیا می ماند. با اقیانوس و کوه و... ماشین.

گمانم باید سی و دو سالت بشود، زندگیت بارها بالا و پایین بشود، دلت پر از عشق به زندگی بشود تا روزهای خوب زندگی را تشخیص بدهی.

تا بی ترس نگاه کنی لبخند بزنی و  با افتخار بگویی: امروز ، از بهترین روزهای زندگیم بوده است .... روزهای خوب زندگی هیچ مشخصه خاصی ندارند جز اینکه پر از شور و امید و عشقند...

 پی نوشت:

آنها که سووشون خوانده اند خوب یادشان هست آن لحظه مهمانی اول داستان را . که یوسف از آن سوی شلوغی مهمانی نگاهش خیره شد توی چشمهای زری ...

لینک
۱۳۸٩/۱٢/۱ - نیلوفر