یک قصه   

حافظ ،‌همچنان ، می تواند به یک باره حیرت زده ام کند:

 

یک قصه بیش نیست غم عشق و زین عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

لینک
۱۳۸٩/٢/۳٠ - نیلوفر

   برای آنها که نیستند....ا برای آنها که هستند   

شنبه - سن دیه گو- کالیفرنیا- پارک "دهکده دریایی" - ساعت ١٠ و نیم صبح

اینجا پر از خنده است. ما بی خبر ، قرار گذاشته بودیم آخر هفته مان را سن دیه گو گردی کنیم و از این پارک کنار اقیانوس شروع کرده ایم و درست نمی فهمیم اینهمه جمعیت و هیجان و موسیقی و خنده بابت چیست. خانواده ها روی چمنها بساط پیک نیک را پهن کرده اند. اکترشان لباس ورزشی تنشان است. مدام داد می زنند و تشویق می کنند.  راه بین چمنها هم با گل و بادکنک تزئین شده است. اولش خیال می کنیم مسابقه دو دارند. کمی که بیشتر دقت می کنیم می بینیم باید مسابقه دوی بچه ها باشد. یک عالم بچه اینجاست. از هر سنی. ٢-٣ ساله تا ١٧-١٨ ساله. همه با موسیقی بالا و پایین می پرند. پدر و مادرها اکثرشان لباسهای عجیب و غریب پوشیده اند. یکی دلقک شده است. آن یکی باربی. این یکی مرد چاق و دیگری شبیه فرشته مهربان.

ما از اینهمه هیجان و هیاهو ذوق زده شده ایم. میکروفن هر از چندی اسم کسی را اعلام می کند. بعد معمولا یک نفر مشعل کاغذی به دست شروع می کند به دویدن. تنها نمی دود. خانواده اش هم کنارش می دوند. دونده ها معمولا بچه ها هستند. دخترکی ٣ ساله فرض کن. میکروفن اعلام می کند: کیتی  برای کلی استوارت می دود. کیتی ، با موهای بلوند و بلندش با جدیت ، در حالی که مشعلی که با کاغذ رنگی درست شده است را محکم در دستانش فشار می دهد و عکس دخترکی هم سن و سالش را روی پیراهنش دارد می دود. کنارش یک دو جین آدم بزرگ  در حالی که دست می زنند، می خندند و هورا می کشند ،می دوند.

ظاهرا کلی استوارت دوست مهد کودک کیتی بوده است که چند ماه پیش به دلیل سرطان مرده است.

همه کیتی را تشویق می کنند. دختر و پسرهای دبیرستانی با صدای موسیقی روی چمنها برای او می رقصند

بعد از کیتی نوبت به بیلی ٧ ساله است که با پدر و مادرش برای خواهرش سارا می دوند.

تازه سرحساب می شویم که اینهمه شادی، همه برای بچه های سرطانی است. خوب که دور و برمان را نگاه می کنیم می بینیم هر کدام از خانواده هایی که اینجا هستند دوستی یا فامیلی را از دست داده اند. امروز برای بزرگداشت زندگی او و برای جمع کردن پول به نفع تحقیقات برای سرطان اینجا می دوند، می رقصند. دلقک و فرشته می شوند.

یک روز شاد دوست داشتنی کنار هم می سازند آنهایی که مانده اند به یاد آنهایی که رفته اند. که انگار یادشان نرود که هستند و این بودنشان چقدر دلنشین است ...

پی نوشت بی ربط:

١-کسی می تواند تصور کند آدمها همین چند سال پیش بدون گوگل مپ و جی پی اس در کالیفرنیا زندگی می کرده اند؟ من حقیقتا اصلا نمی توانم تصورش را بکنم ... هر چقدر هم که قدرت تخیلم قوی باشد

٢- به نظر می آیند این مجموعه رمان شناسی بسیار خواندنی باشد

لینک
۱۳۸٩/٢/٢۸ - نیلوفر

   بلندیها... بوی شبانه بهار   

نه نامها نه چاقوها و نه تیرها

هیچ کدام نمی ماند

اما بلندی هایی که تو بر آنها زیستی

همیشه می ماند

رامیز روشن

(‌از تقویم رومیزی اردشیر رستمی - اردیبهشت ١٣٨٩

***

روبروی در ورودی ساختمان،

شبها بوی محبوبه شب می دهد

بوی یاس

بوی شب بو

بوی آن شبی که شمال بودیم و در تاریکی شب توی شهرک قدم می زدیم

که دخترک ٣ ساله ای روبرویمان بود و زمین خورد و خندید

که هوا بوی یاس می داد

که بهار بود آن روز هم

روبروی خانه ام این شبها بوی یاس می دهد ... بوی بهار ... بوی خانه می دهد

لینک
۱۳۸٩/٢/٢٧ - نیلوفر

   عدالت-قضاوت: زنانه   

در هفته های گذشته ، که دنیای مجازی دوست داشتنیم، پر بود از چگونگی زن بودن در این سی ساله سرزمینمان، ساکت بودم و می خواندم. همه را می خواندم .انگار لذتی بزرگتر از این نیست که کمی،‌ و تنها کمی ، از این لایه های قرنها آماسیده که زنان و مردان سرزمینم صورتهای واقعیشان را در پشتش پنهان کرده اند  کنار برود . که با هم حرف بزنیم بی غرض و از ته دل. که به حرف یکدیگر گوش دهیم عمیق و متفکر.قصد ندارم حرفهای بقیه را تکرار کنم که از دل همه این بحثها آن چیزی که باید ،پیدا می شود. لایه های آدمها کنار می رود. این پرده پوشیها و آبرو داریها کنار می رود و آدمها دقیقا از احساساتشان با هم سخن می گویند. این ترس بزرگ "خودت بودن" را کمی کنار می زنند.هم زنها و هم مردها. خوشحال باشیم که به پیشگویی اصغر فرهادی برای کنار زدن پرده هایمان نباید همیشه مرگ در کمین باشد*.گاهی حتی یک مقاله عصبانی هم دلیل خوبی است.

من اما از دل همه این حرفها درست به مانند همه تاریخ بشر یک صدا شنیدم: آرزوی عدالت.

همین چند روز پیش درباره عدالت نوشتم. که گمانم این است عدالت در معنای ناب و کاملش اصلا واقعی نیست. که بشر، خوشبختی را زمانی آغاز می کند که این آرزوی دوست داشتنی عدالت مطلق را کنار بگذارد. عدالت بزرگترین ارزش زندگی جمعی /فردی انسانی است  ولی عدالت - که به جز در مطلق بودنش معنا ندارد- در کار نیست:

بسیاری از انسانهای خیلی خوب تاریخ از بیماریهای کاملا ارثی مرده اند. هنوز تعداد انسانهایی که در بلاهای طبیعی کشته می شوند خیلی زیاد است. هر روز تعداد زیادی کودک به دلیل سهل انگاری مادر و پدرشان یا به دلایل ناشناخته ناقص به دنیا می آیند و این طور بزرگ می شوند-پیر می شوند.

عدالتی در کار نیست. درست همانطور که سیاهان آفریقا سالهای سال درکشورهای غربی بردگی کرده اند. درست همانطور که انگلیس و فرانسه و پرتغال و... سالهای سال کشورهای دیگر را مستعمره خود کرده اند.درست همانطور که سیاهها و کشورهای استعمار زده پیشرفت نکردند و خراب کار و تروریست شدند. درست همان طور که دنیا امروز در سال ٢٠١٠ میلادی اینی است که هست. نه این عادلانه نیست. هیچ عادلانه نیست...

و عادلانه نیست که سالهای سال است زنان، تنها و تنها به دلیل زن بودن درد کشیده اند.که هنوز در همه جای دنیا بدن زن خرید و فروش می شود. درست به مانند اینکه همه محدودیتهای این سالهای ایران از نسل ما ، زنان و مردان بیماری ساخته است.  زنان بسیار باهوش و فهمیده ای که کوچکترین عشق و علاقه و اطلاعی از بدنشان ندارند و در سی و چند سالگی هنوز از این بدن شرمسارند. و یا مردانی که هرگز درک نکرده اند رابطه زن و مرد می تواند چنان عاشقانه و آرامش بخش باشد که مرهمی بر همه دردهایشان باشد.هیچ عدالتی در کار نبود وقتی مادرهایمان از دختر دار شدن گریه می کردند. عدالتی در کار نبود وقتی عشق ممنوع بود ، خنده ممنوع بود .

جایی از خانم صدر خواندم که می گفت: "همیشه فکر می کردم اینکه میگن توی ایران زنا نمی تونن به جایی برسن درست نیست. من زن بودم و درس خوندم و کسی شدم . شما هم تلاش کنید و تغییر بدهید. تا اینکه یکی از روزهای بارداری ام دکتر به من خبر داد که فرزند دختری به دنیا خواهم آورد. و من دقیقا در آن لحظه فکر کردم اصلا دوست ندارم فرزندم دختر باشد که مجبور باشد مثل من برای حقوق طبیعی انسان بودنش دردبکشد. "** و من یاد آن روزها می افتادم که جبر جغرافیایی محسن نامجو(+) سر زبانها افتاده بود و همه دختر و پسرهای نسل من و بعد از من به دنبال یک عرش کبریایی می گشتند "داد"شان را به او ببرند که " چرا من زاده این سرزمینم؟ آیا این عدالت بود؟"

بیایید آروزی عدالت را کنار بگذاریم. بیایید به هم خرده نگیریم از اینی که هستیم. کسی مقصر زندگی من نیست . کسی مسئول زندگی من نیست جز من. اگر بخواهی به دنبال مقصر تاریخ و فرهنگ بگردی زندگیت می شود قضاوت کورکورانه مدام. به جایش بایست و تلاش کن. عقل جمعی در حال تکامل بشر به مرور خوبی ها را نگه می دارد و بدیها را حذف می کند. و این مرور زمان را من و تو می سازیم با تلاش مستمرمان برای لذت بردن از زندگی، در عین همه بی عدالتیهاش. فراموش نکن که تو زنده ای و اگر خوب دقت کنی عدالتی بزرگ تر از این نیست.

من در خانواده ای بزرگ شدم که اکثریت زنان دور و برم از لحاظ فکری و مالی کاملا مستقل بوده اند. من خوب می دانم چاره کار بی عدالتی تلاش و استقلال و اندیشه  است ...و  خوب بودن مدام . خوب هم می دانم که راه چقدر دشوار و موانع گاه چقدر بلند است. ولی راه مشخص است. استقلال و تفکر. قدم اول را برداشتن اما همیشه ساده است. خوب هم می دانم استقلال زنانه هیچ ربطی به کمبود عشق ندارد. به قول سلین در "بعد از غروب" (+) : " درسته که من دیگه به مردی احتیاج ندارم که بهم غذا بده ولی من هنوز به مردی احتیاج دارم که دوستم داشته باشه"

استقلال داشته باش. روی پای خودت بایست و بقیه را دوست داشته باش. بی قضاوت. هر گز فضیلت انسانی زنده بودنت را از یاد نبر. بدان هیچ نا عدالتی ای " خوب " نبودن تو  را توجیه نمی کند. وقتی آن آرزوی عدالت مطلق انسانی را کنار گذاشتی و جاش مدام به خودت یاد آور شدی که زنده ای و این لذت بخش ترین اتفاق جهان است.  وقتی توانستی دنیا را دقیقا آن طور که هست ببینی و برای بهتر شدنش هر کجاش که هستی تلاش کنی، آن وقت است که می فهمی هدف، آنقدر ها هم مهم نیست. راه مهم تر است.  راه و وسیله است که باعث بهتر شدن مداوم عقل جمعی/تاریخی بشر می شود  نه هدفها .نتیجه هدفها همیشه بی عدالتی است و نتیجه راهها بی عدالتی های کمتر است. همیشه دوست دارم به جای " ای کاش عدالتی مطلق در کار بود" بگویم" باید مطلقا خوب بود"

درباره خوب بودن و ارزشهای اخلاقی و زنان دنیا این(+) سخنرانی سام هریس(+) در تد تاک امسال شنیدنی است. من با بسیاری از حرفهاش موافق نیستم به گمان من علم فرهنگ و تاریخ تمدن بشر بسیار عمیق تر از جوابهای مطلقی است که او به دنبالش می گردد ولی من  هم معتقدم "خوبی" مطلق است.آن قدر مطلق که بی نیاز از قضاوت است. گمانم خاتمه خوبی برای این بحث من و آغاز خوبی برای بعد است. بیشتر در این باره خواهم نوشت. درباره خوب مطلق.

* اشاره به "درباره الی"

** نقل به مضمون

 

لینک
۱۳۸٩/٢/٢۳ - نیلوفر

   شمال-جنوب / کتاب سال   

"جنوب"

جناب آقای بنیامین،‌خواننده محبوب قلبها ، یک کنسرت در لس آنجلس برگزار می کنند یکی دیگر در اورنج کانتی که تا اینجا کمتر از دو ساعت فاصله دارد.  توی هر دوتا جای سوزن انداختن نیست. کلا کاری هم با شمال کالیفرنیا ندارند.

 

"شمال"

جناب آقای محسن نامجو  اما یک کنسرت در برکلی برگزار می کنند راهشان را کج هم نمی کنند این پائین ها تشریف بیاورند ما زیارتشان کنیم.

 

ملاحظه می فرمایید که اختلاف طبقاتی شمال شهریها با جنوب شهریها کلا همه جای دنیا برقرار است.

****

کاری به بحثهای ، به گمانم بی نتیجه، بعدیش ندارم ولی خیلی این فراخوان خوابگرد را در انتخاب محبوب ترین داستان سال دوست داشتم. برای منی که از شهر کتاب و دوستان کتاب خوانی که همیشه به پیشنهاد آنها کتاب می خریدم دورم این نوشته ها خیلی مفید بودند. متاسفم که نمی توانم در آن شرکت کنم. کتابهایی که امسال خوانده ام بیشتر انگلیسی بوده اند و تازه کتابهای تازه ای هم نبوده اند که بخواهم به کسی معرفیشان کنم.در بین کتابهای خوبی که امسال توانستم بخوانم اینها خاطرم مانده :  شکسپیر خواندن را به همه توصیه می کنم! همه جوره. به زبان اصلی و خود متن اصلی نمایشنامه ها

همین طور یک کتاب کوچک دوست داشتنی از شرمن الکسی به نام " خاطرات روزانه کاملا واقعی یک سرخپوست نیمه وقت" (اینجا)

یک کتاب غیر داستانی هم خوانده ام درباره فرگشت که برای منی که زیاد چیزی نمی دانستم از موضوع بسیار آموزنده بود (اینجا)

لینک
۱۳۸٩/٢/٢٢ - نیلوفر

   کولی   

دلم می خواهد یک ماشین شاسی بلند داشته باشم. از آنها که از هر کوه و کمری رد می شود.  دلم می خواهد یک سی دی پلیر خوب داشته باشد. دلم می خواهد هر چه کتاب داستان خوب در دنیا هست و هرچه موسیقی دل انگیز و هر چه کتاب شعر و  نقاشی، و کتابهای پر از عکس از آثار تاریخی گوشه گوشه دنیا را با خودم بار ماشین کنم. دلم می خواهد همه کوچه پس کوچه های شهر های بزرگ و کوچک سرزمینم را رانندگی کنم. دلم می خواهد هر وقت دخترکی دیدم با چشمهای غمبار یا پسرکی خسته که زانوهاش را بغل گرفته است و فرق هم نمی کند چند ساله باشند، ۴ ساله یا ۴٠ ساله، دلم می خواهد همانجا ماشین را نگه دارم پنجره هاش را پایین بکشم تا موسیقی چشمهایشان را بکشاند به سمتم. بعد دلم می خواهد همه شان جمع شوند . که ٣٠-۴٠ تایی بشویم مثلا. و من برایشان از انسان بودن بخوانم...با هم بخوانیم.  از زندگی و عشق ... از انسانیت و هنر ... دلم می خواهد سوار ماشین که می شوم ، درست وقتی از پنجره برایشان دست تکان می دهم توی آینه نگاه کنم و ببینم در چشمهایشان "اندیشه " جا مانده است...

لینک
۱۳۸٩/٢/٢٠ - نیلوفر

   هفته آخر   

هفته آخر درس و امتحان است.روزهایم به کار می گذرد و شبها درس می خوانم. از آن هفته هاست که در زندگی کم اتفاق می افتد. به زودی خواهم نوشت.

پی نوشت:

ـJack is back!

درسته که زیاد کار دارم ولی مگه میشه لاست ندید؟!

لینک
۱۳۸٩/٢/۱٦ - نیلوفر

   آنهایی که واقعا زندگی می کنند   

"بعضی‌ها آن‌قدر واقعی زندگی می‌کنند که وقتی می‌روند آدم حس می‌کند دنیا دیگر جان ِ قبل را ندارد"

محمد بهمن بیگی .... اینجا خلاصه آنچه می خواستم بنویسم را نوشته است.

شاید این مرگ حداقل بهانه خوبی باشد برای خواندن " بخارای من ایل من " و "اگر قره قاچ نبود"

زندگی بهمن بیگی برایم دلیل این بوده که "همیشه می شود که بشود" هر وقت این روزها فکر کردیم امید نیست باید یاد او کنیم که نشدنی را شدنی کرد....


لینک
۱۳۸٩/٢/۱٢ - نیلوفر

   باز هم از عدالت و اخلاقیات   

گمانم بزرگترین چالش بشر در طول همه این سالهای طولانی- یا کوتاه- زندگی بر روی کره زمین  اخلاقیات بوده است.

همه مذاهب ودینهایی که انسانهای روز زمین به آنها اعتقاد دارند حرف آخرشان "چگونه خوب بودن" است.  همه تفکرات بشری و ایسمهای مختلف هم سر آخر به دنبال سوال بزرگ اخلاق می گردند. از ارسطو تا امروز.

دقیقا نمی دانم تعریف اخلاق چیست . شاید ساده ترین چیزی که درباره اش می شود گفت این باشد: چطور در کنار هم زندگی کنیم؟

از دل اخلاقیات است که قضاوت و عدالت بیرون می آید. گمانم بارها درباره اش نوشته ام و این هرگز کم نمی کند از گنگی موضوع در ذهنم .

من هنوز بزرگترین اتفاق زندگی انسانی را قضاوت می دانم.

و هنوز نمی دانم چطور باید قضاوت کرد و یا بهتر بگویم چطور می شود دنیایی داشت بی قضاوت. بی هیچ حد ومرز. دنیایی کاملا خوب که از قضاوت بی نیازت کند. چون مصرانه معتقدم هیچ قضاوتی عادلانه نیست.

به طور کلی عدالت به گمانم از آن مفاهیمی است که اصلا انسانی نیست. چیزی است در کنار فرشته و پری و کوییدیچ و تایم ترول.

دوست داشتنی است . هیجان انگیز است ولی واقعی نیست. درست مثل وقتی است که داری از پروازت با جارو بالای هاگوارتز لذت می بری . لذت ببر. ولی یادت نرود که واقعی نیست.و درکنارش باز هم یادت نرود که زندگی می تواند قسمتهای بسیار دلنشین غیرواقعی هم داشته باشد.

باور کن درست لحظه ای که عمیقا بپذیری که عدالتی در کار نیست، می توانی لذت زنده بودن را درک کنی ... حس خوشبختی درست بعد از این اتفاق می افتد.

ادامه دارد....

لینک
۱۳۸٩/٢/۱۱ - نیلوفر

   یادت هست؟   

یادت هست یک سال پیش خیابانهای شهرم را؟

یادت هست چطور امید کاشتیم؟

یادت هست خود خودمان کاشتیم؟

یادت هست وقتی جوانه زد و قد کشید؟

یادت هست امید کاشتن آنقدر ها هم کاری نداشت ؟

درست مثل عاشق شدن بود ... عاشق شدن چی؟  یادت هست؟

لینک
۱۳۸٩/٢/٩ - نیلوفر

   شبهای آخر ترم   

کتابخانه مرکزی دانشگاه این روزها - وشبها که خواب ندارد- برایم شده دوست داشتنی ترین جای دنیا.روزها می خوابم تا شبها اینجا درس بخوانم.

عاشق شلوغ پلوغی ساعت ٩ شب هستم . اتاقیای "گروهی" با درهای شیشه ای بسته پر از گروهای ٣ تا ١٠ نفره دختر و پسرهای هم پروژه ای ٢٠ ساله ای است که هیجان دوستی ها توی چشمهایشان برق می زند. هر از چندی صدای خنده بلندشان با وجود دیوارهای آکوستیک اتاق به گوش می رسد و تو دلت می خواهد بدانی کجای کارشان را اشتباه کرده اند که چنین به آن می خندند.

کتابخانه در شمال دانشگاه واقع شده کنار ۴ ساختمان بلند که خوابگاه بچه های سالهای اول و دوم است. یعنی یک عالم دختر و پسر ١٨ تا ٢٠ ساله. قهوه خانه زیر کتابخانه هم تا خود صبح یک سره باز است.

ساعت ١٢ شب ورودی اصلی کتابخانه، ورودی خوابگاهها و جلوی در ورودی قهوه خانه شلوغ و  پلوغ است. لیوانها ی قهوه که قرار است بچه ها را بیدار نگه دارد مدام پر و خالی می شود.

همه با موهای شانه نکرده، چشمهای پف کرده و تی شرت و شلوارکهای رنگ به رنگشان تند تند پله های ورودی کتابخانه را بالا می روند. 

در سالن های کامپیوتر سکوت کامل برقرار است. همه یک هدفون توی گوششان است . مدام کلیدها را فشار میدهند. آن وقت مثلا ساعت ٣ نیمه شب به یک باره  ١٠ تا پسر ٢٠ ساله در را باز می کنند و با هم می پرند وسط سالن و هی می کشند. که مثلا همه بترسند و می ترسند هم و بعد صورتهایشان پر از لبخند می شود.

یا مثلا ساعت دو نیمه شب در محوطه چمن روبروی خوابگاه-کتابخانه-قهوه خانه ٢٠ تا دختر و پسر پشت سر هم قطار می شوند و شعر "در آروزی تعطیلات" می خوانند.

ساعت ٣ اگر وارد قهوه خانه - که همه چیز دیگر هم می فروشد، یک مایکرو ویو هم برای گرم کردن غذا دارد- شوی مثلا دو تا دختر می بینی با چشمهای پف کرده که برای خودشان ماکارونی فریز شده خریده اند ، توی مایکروویو گرم کرده اند و لقمه های بزرگ را به زور فرو می دهند.

من اما عاشق اینم که ساعت ۵ بشود و هوا گرگ و میش بشود .بروم بیرون در محوطه چمن که حالا دیگر آرام شده و همه  آب پاشهاش راه افتاده و انگار که بوی نم صبحگاهی می دهد دستهایم را باز کنم و بدنم را کش بدهم و خستگی شب بیداری را به در کنم.بعد چای هلویی مورد علاقه ام را از قهوه خانه بخرم  ، برم دور چمنها راه بروم ...

دارم عاشق شبهای آخر ترم می شوم....

لینک
۱۳۸٩/٢/۸ - نیلوفر

   هملت   

Natural Selection

مسئله دقیقا این است ...

لینک
۱۳۸٩/٢/٦ - نیلوفر

   ما دانشجو هستیم! به زور!   

معمولا ، آدمهایی که عاشق علم و دانشند معتقدند بهترین روزهای زندگیشان روزهای دانشجویی بوده. یکیشان مادر من است. این روزها وقتی غر و لند های مرا پای تلفن از درس خواندن می شنود می گوید:" وای نمی دونی چقدر دلم میخواست جای تو بودم و درس می خوندم"

من اما درست از وقتی تابستان سال سوم دانشگاه برای کار آموزی وارد کار واقعی شدم همیشه دلم می خواسته زودتر از دنیای دانشگاه فاصله بگیرم و زندگی واقعی را با مشکلات واقعیش تجربه کنم.

همیشه فکر می کردم دانشگاه یک تجربه کاملا "غیر واقعی" از مهندسی به تو می دهد. البته تحصیلات دانشگاهی و داشتن این تجربه غیر واقعی را کاملا ضروری می دانم برای ورود به دنیای واقعی مهندسی ولی مهندس بودن دقیقا خارج از محیط دانشگاه اتفاق می افتد.

گمانم این قضیه اصلا در مورد علوم پایه درست نیست.علوم پایه و تحقیقات نیازمند این محیط غیر واقعی است. نیازمند آرامش و بودجه مورد نیاز تحقیق است . چیزی که در صنعت معمولا وجود ندارد. دقیقا فرق بین مهندس - که کارش نه تحقیق و کشف که ساختن است- و دانشمند همین است.

من بعد از ٧ سال کار در دنیای واقعی دوباره وارد این دنیای غیر واقعی شده ام. کاملا اعتراف می کنم تجربه تحصیل مهندسی در آمریکا تفاوت چندانی با تجربه ایرانم ندارد. البته تحقیق و دانش کاملا اینجا عمیق تر و راحت تر است. دسترسی به آموزش هم بسیار ساده تر و عمیق تر است. کتابخانه ها، آزمایشگاهها ، بودجه ها هیچ کدام قابل مقایسه با ایران نیست ولی دانشگاههای اینجا هم دقیقا همانقدر "غیر واقعی" است نسبت به صنعت که تحصیلات تکمیلی در ایران .تحصیل همیشه تو را با سواد تر می کند ولی مهندس واقعی علاوه بر سواد بسیاری چیزهای دیگر هم نیاز دارد که اینها را در دانشگاه نمی تواند یاد بگیرد.

روی همین حساب من در دانشگاه در به در به دنبال درسهایی می گردم که کمی نزدیک تر باشد به صنعت. ولی حتی همین درسها هم با وجود هیجان انگیز بودنشان در نهایت مانع از آن نمی شود که بتوانم با این حس "غیر واقعی " مبارزه کنم.

هفته پیش در یک گردهمایی مهندسان هم رشته خودم از شرکت های نفتی در این شهر شرکت کردم و بعد از ماهها با مهندسان واقعی گپ زدم. شاید برای اولین بار بعد از ورودم به آمریکا حس می کردم  وارد دنیای واقعی شده ام.

لینک
۱۳۸٩/٢/٦ - نیلوفر

   صلح و عدالت   

آخر هفته ها که می شود دانشگاه  درهاش را به روی مدارس و مهد کودکهای محله باز می کند.

از آنحایی که دانشگاه ما در محله فقیر نشین شهر واقع شده ، آدمهای واقعی محله را آخر هفته ها می توانی توی دانشگاه پیدا کنی. خانواده های مکزیکی با چندین و چند بچه. دختر و پسرهای دبیرستانی با موهای مشکی و صورتهای سیاه سوخته.

یک روز مسابقه دو بین دبیرستانی در زمین دو و میدانی دانشگاه برگزار می شود. یک روز بچه ها دکه های فروش کاردستی برگزار می کنند در محوطه روبروی کتابخانه اصلی دانشگاه. یک روز دیگر جشن آغاز بهار محله یا عید ایستر و بچه هایی که با سبدهایشان توی دانشگاه به دنبال تخم مرغ می گردند.*

و یک روز هم مثل امروز ، بچه های محله دور هم جمع می شوند و به همراه چند تا پیرزن و پیرمرد، که بیشترشان فعالان اجتماعی کلیسای محله اند، "صلح" و "عدالت" را در جهان آرزو می کنند.

از همه سنی هستند. ٢-٣ ساله تا دانشجوهای دانشگاه. یک دکه برای درخت و زمین و محیط زیست تبلیغ می کند و یک دکه بر علیه جنگ با عراق و افعانستان. دکه دیگر را دو تا دختر دبیرستانی ایرانی/یهودی الاصل ، یک پسر همکلاسی اسرائیلی شان و یک دختر عرب اهل لبنان راه انداخته اند و برای "صلح در خاورمیانه" تبلیغ می کنند. پای حرفها و بروشورهایی که خودشان نقاشی هایش را کشیده اند هم که می روی حرفشان دوست داشتن فلسطینهای و ضرورت احقاق حقوق آنها برای برقراری صلح است.

دکه آخر ولی از همه جالب تر است. سه تا خانم خیلی پیر رفته اند از روی اینترنت کلمات سلام، دوستت دارم، جنگ بد است، صلح، عشق، عدالت، و دنیای بدون اسلحه را به چندین و چند زبان و رسم الخط دنیا پرینت گرفته اند. بعد کلی مداد رنگی و کاغذ گذاشته اند و از بچه ها می خواهند یکی از این کلمه یا جمله ها را به زبانی که دوست دارند کپی کنند و با یک چوب کوچک و چسب ازش پرچم درست کنند. توی بساطشان زبان فارسی و عربی طرفدار زیادی دارد. 

* درباره تخم مرغهای ایستر اینجا بیشتر بخوانید.

پی نوشت بی ربط:

تلویزیون "پلهای مدیسن کانتی" را نشان می داد. یاد روزهایی افتادم که کتاب را خوانده بودم. احتمالا یکی از روزهای دبیرستان بوده است. یادم هست آن روزها همه آرزوی زندگیم این بود که دچار روزمرگی زندگی فرانچسکا نشوم. آخر قرار بود من هم مثل فرانچسکا سرحساب بشوم ببینم نزدیک ۵٠ سالم شده و از زندگیم راضی نیستم. همه چیزش هم خوب است . هم دو تا بچه دارم هم شوهر خوبی دارم هم پول و خانه و زندگی. می دانی که این آرزوی ته دل همه دخترهای ١۶-١٧ ساله دنیاست. و آرزوی همه مادرهای دنیا برای دخترانشان. همه آرزوی آن روزهای من اما این بود که وقتی به این آرزوهای معمولی رسیدم، و زندگیم روزمره شد یک چیزی بشود که از روزمرگی دربیایم. لابد یک عکاسی بیاید دو سه روزه عاشق من بشود و بعد هم من خانواده ام را ترک نکنم و این طوری زندگی تا آخر عمر هیجان انگیز بشود. هیچ نمی دانستم زندگی واقعی ام، هیچ کجایش شبیه آرزوهای نوجوانی نخواهد بود. زندگی واقعی، آنقدر هیجان انگیز بوده تا به امروز که روزمرگی اش را تا به حال حس نکرده ام .

امروز که فیلم را دوباره نگاه می کردم فکر می کردم که چه خوب است زندگی واقعی را نویسنده های عامه پسند دنیا نمی نویسند...

 

لینک
۱۳۸٩/٢/٥ - نیلوفر

   عشقهای این سوی دنیا...   

به طور کلی آدمهای دنیا دو دسته اند:

خانمها و آقایان

ولی این خیلی مهم نیست! به طور کلی تر آدمهای دنیا بر دو دسته دیگرند:

آنهایی که شهروند آمریکایی محسوب می شوند و آنهایی که نمی شوند.

روی همین اساس همسر دلخواه هر دسته به شرح زیر است:

خانمی که سیتیزن آمریکانیست همسر دلخواهش باید:

١- سیتیزن آمریکا باشد

٢- شرط دیگری ندارد

خانمی که سیتیزن آمریکا هست همسر دلخواهش باید:

١- ازدواج؟! مگر بی کارم؟!

آقایی که سیتیزن آمریکا نیست همسر دلخواهش باید:

١- سیتیزن آمریکا باشد

٢- خوشگل باشد

٣-بچه نداشته باشد

۴- پولدار هم باشد خوب است

آقایی که سیتیزن آمریکاست همسر دلخواهش باید:

١- زیر ٢۵ سال سن داشته باشد

٢-خیلی خیلی خوشگل باشد

٣-خیلی به خودش برسد

۴-کمی باهوش باشد ولی نه خیلی زیاد.

۵- تا به حال خارج نیامده باشد

۶- خیلی نجیب باشد

٧-هر چی مرد بگوید لذت ببرد

٨-ترکیه رفتن برای گرفتن ویزا را به خرج خودش برود. (!)

لینک
۱۳۸٩/٢/٤ - نیلوفر

   شبهای روشن من   

شنیده ای می گویند زندگی درست وقتی اتفاق می افتد که داری برایش برنامه می ریزی؟

نشسته ام پشت کامپیوتر کتابخانه دانشگاه. ساعت دو بعد از نیمه شب است. غرق پروژه ام شده ام که جواب نمی دهد. دور و برم کتابها باز است.گوگل مدام گره های کور کارم را باز می کند. پیش خودم فکر می کنم اگر گوگل نبود چه می کردم؟ گوشی توی گوشم دارد شبهای روشن* برایم می خواند. داستان با پروژه من پیش می رود. دور و برم شلوغ است. تا چشم کار می کند اینجا کامپیوتر هست و هیچ کدام خالی نیست. شبهای آخر ترم  است و پروژه هایی که به تاریخ تحویل نزدیک می شوند.

 یک لحظه، درست وقتی به کل مدلسازی پروژه شک کرده ام،درست وقتی سرم را از روی درماندگی بلند می کنم و نفس عمیق می کشم، دور و برم را نگاه می کنم. از آن نگاههایی که عمیق است و زمان راثابت می کند. صدای خواننده شبهای روشن در گوشم کشدار می شود. حس می کنم داستایوفسکی** آن طرف ایستاده . هانیه توسلی*** این طرف. همه این بچه های دانشجو از سراسر دنیا انگار بی حرکت می شوند.

 حس می کنم چقدر خوشبختی می خواهد درست در این زمان و مکان بودن. که این لحظه از آن لحظه هایی است که سالها بعد دلتنگش خواهم شد. دلتنگ این شبهای روشن دوره دوم دانشجویی... دلتنگ زندگی ای که دارد درست زیر دستم اتفاق می افتد بی سر و صدا و شبانه ...

*اگر ساعتهای طولانی پشت کامپیوتر می نشینید و می شود که کارتان خیلی فکری نباشدو دلتان موسیقی نخواهد . به اینجا سر بزنید و از مجموعه کوچکشان چیزی پیدا کنید که تازه و نو باشد...من این روزها چنین می کنم. به یاد روزهای کودکی که خاله برایم کتاب قصه می خواند.

** نویسنده شبهای روشن

***بازیگر فیلمی که فرزاد موتمن با برداشت آزادش از این کتاب داستایوفسکی ساخته بود.

لینک
۱۳۸٩/٢/۳ - نیلوفر