سه راه آذری در دیسنی هال   

برای پسر عموها ، برای برادرم، برای دوستهام ...

به جای تک تکتان روی صندلیها نشستم . انگار من تنها نبودم. همگی بودید. پسر عمو وسطی بود وقتی گیتار می گیرد دستش و زلف بر باد مده می خواند. پسر عموی بزرگ هم بود وقتی جبر جغرافیایی می خواندیم با هم .برادرم هم بود وقتی همه با هم می گفتیم : به از ترنجی ... لیکن به دست نیایی

نمی گفتیم ...فریاد می زدیم.

همه سعی ام را کردم که صندلیهای خالی را پر کنم برایتان. می دانید... دیسنی هال لس آنجلس کلی صندلی خالی داشت امشب برای کنسرت نامجو و من فکر می کردم صندلیها  را برای شما نامگذاری کنم. برای همه تان. نامجو همه آهنگهای محبوبتان را خواند. با یک گروه خوب. آنقدر برایش دست زدیم و جیغ کشیدیم که جبران نیمه خالی بودن سالن بشود. گمانم نفهمید. خوشحال بود. از گروه کر خوبش از گیتاریستها و پیانیستش و از همه آن سه تارهایی که یکی یکی عوض می کرد و دهه شصت می خواند و از موهای از گردن جدای پدربزرگ نل .

حس می کنم اولین کنسرت رسمی غیر دانشجویی آمریکایم را تنهایی نرفته ام ... همه تان بودید...

لینک
۱۳۸٩/۳/۳۱ - نیلوفر

   عشق من تغییر نکن ...   

Some day, when I'm awfully low,
When the world is cold,
I will feel a glow just thinking of you...
And the way you look tonight.

Yes you're lovely, with your smile so warm
And your cheeks so soft,
There is nothing for me but to love you,
And the way you look tonight.

With each word your tenderness grows,
Tearing my fear apart...
And that laugh that wrinkles your nose,
It touches my foolish heart.

Lovely ... Never, ever change.
Keep that breathless charm.
Won't you please arrange it ?
'Cause I love you ... Just the way you look tonight.

Mm, Mm, Mm, Mm,
Just the way you look to-night.

اینجا

درسته که این یک عاشقانه بی نظیر هالیوودیه ولی امروز که توی رادیو گوش می دادمش و کنار دریا رانندگی می کردم و آفتاب بود و موهای کوتاهم در باد تکان می خورد و حس می کردم زیبا و بی نظیر شده ام ،‌ و دلم می خواست همانجا ماشین را نگه دارم و پیاده شوم  و تو دستهایت را دور کمرم حلقه کنی و من دستهایم را دور گردن تو و به هم لبخند بزنیم و برقصیم و من حس کنم زیباترین زن دنیام و دوست داشتنی ام درست همان طور که الان هستم بی هیچ تغییری ...‌یادم آمد چرا هالیوود و فرانک سیناترا و فرد آستر وعاشقانه هاش دیگر آنقدرها برایمان دوست داشتنی نیستند:‌ ما آدمهای واقعی مدام تغییر می کنیم. خوشحال و ناراحت و چاق و لاغر و پیر و غر غرو و کم تحمل و افسرده  می شویم. هالییود اما سالهاست عشق بی تغییر کاشته توی ذهنمان و یک جوری باورمان داده که انگار واقعی است. بعد ما وقتی عشقهایمان هالیوودی نمی شود به کل عشق و عاشقی شک می کنیم و دیگر شجاعت عاشقی نداریم چون می دانیم تغییر میکند ... و یادمان می رود قبل از همه این شعرهای خیال انگیز هالیوودی حافظ نازنینمان گفته بود:

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید

لینک
۱۳۸٩/۳/۳٠ - نیلوفر

   کمانچه - رادیو -زبان و من   

دلم می خواهد توی تالار وحدت باشم و یک ساعت  تک نوازی کمانچه را لذت ببرم.

دلم می خواهد هفته قبل از انتخابات باشد و من خسته از سر کار خیابان ملاصدرا را آرام طی کنم و از یکی از ستادها صدای  کمانچه بلند باشد

به طور کلی فکر می کنم بهتر است به آهنگساز زندگیم بگویم موسیقی زندگیم را با پیانو و کمانچه بسازد.

***

هرچقدر برنامه های تلویزیونی آمریکا به درد نخوز و بی مفهوم و سطحی است برنامه های رادیویی اش بی نظیر است. به طور کلی بعد از موزه ها و کتابخانه های عمومی گمانم رادیو بهترین تجربه غیر سطحی این سرزمین است.

***

زبان- فرهنگ و مدرنیته : این خواندنی است. گرچه بیشتر شبیه مقدمه است تا مقاله ولی به اندازه کافی فکرت را درگیر می کند

***

با خانم س ، دوست و همکلاسی قدیمی ، نشسته ایم به گپ زدن. در کافی شاپ مورد علاقه سر کوچه ام . از آن حرفهای دخترانه ای که در هیچ سن و سالی تمام شدنی نیستند.هر دومان خسته از سر کار آمدیم و چای داغ می خوریم و کیف می کنیم. دقیقا برایش توضیح می دهم برنامه ام برای آینده زندگی چیست. گزینه ها را جلوش ردیف می کنم. تمام که می شود هر دومان می خندیم. یادمان به آن روزها می افتد که فکر می کردیم چه زندگی تکراری ای در انتظارمان است.می گوید: پادرهوایی مطلق. می گویم: بامزه نیست؟! خنده هایمان که تمام میشود تصمیم می گیریم بی خیال آینده شویم و برگردیم به گذشته و خاطره شمال رفتن با بچه های دانشگاه و خوابیدن توی یک ویلا با پسرها و آن پرده وسط سالن که مدام می افتاد و مامور حراستی که بازنش با ما آمده بود را یادمان بیاوریم و دلهایمان را بگیریم بلند بلند بخندیم.

 

لینک
۱۳۸٩/۳/٢٩ - نیلوفر

   قهرمان شهر ما   

درست است که همه دنیا این روزها به آفریقای جنوبی فکر میکنند ولی در حال حاضر تیم بسکتبال شهر ما، LA Lakers،درست چند خیابان بالاتر از خانه من بازی فینال را برد و شد قهرمان NBA

یک جورهایی از همه جا صدای جیغ و داد می آید. هلیکوپتر ها پرواز می کنند و مردم بوق می زنند. آتش بازی مفصلی هم راه افتاده است. گمانم شهر قرار است تا صبح نخوابد.دلم می خواهد بروم بیرون و جشن پیروزی را ببینم ولی خوب می دانم خیابانها بند آمده است و بدون ماشین رفتن هم کار خطرناکی است.

لینک
۱۳۸٩/۳/٢۸ - نیلوفر

       

کارگردان زندگی، این روزها پشت دوربین به من چشم غره می رود گمان می کند آنقدرها که باید حواسم پی زندگی نیست ... کارگردان ولی کلا نمی داند چطور باید یک کمدی رمانتیک دخترانه ساخت .

****

هر چقدر فکر می کنم نمی فهمم چرا آدمها وقتی "حرف زدن" و "زبان" را به عنوان قوی ترین ابزار ارتباط اختراع کرده اند، اینقدر حرف یکدیگر را نمی فهمند و پر از سوء تفاهمند. فکر میکنی اگر نمی توانستیم با هم حرف بزنیم هم اینقدر دچار سوء تفاهم های بزرگ بودیم؟  و بعد یاد سریال دوست داشتنی دوران نوجوانی ام ، خانه سبز، می افتم که خسرو شکیبایی و مهرانه مهین ترابی با هم قهر می کردند و در اوج دعوا وقتی زن به مرد می گفت : با هات قهرم. مرد با نگرانی می گفت: ولی حرف می زنی که ؟ و زن نگاهش می کرد که: بله .

****

به یک جامعه شناس و مترجم خبره نیاز مندم کمکم کنند دقیقا بفهمم چرا مفاهیم  "دروغ" ، " خشم" و " زیاده خواهی" در جامعه ما به "زرنگی" ،" ابهت" و "اعتماد به نفس" تغییر ماهیت داده و از ضد ارزش به ارزش تبدیل شده است.

 

لینک
۱۳۸٩/۳/٢٧ - نیلوفر

   آیا انتقام ارزش است؟   

دوست هندی ام می گوید چندین سال پیش در هند دریک بمب گذاری تعداد زیادی مرده اند. می گوید بعد از یک سری دادگاههای طولانی عمومی، قرار است برای بمب گذار حکم اعدام صادر کنند. دوست هندی ام می گوید این روزها جنجال بزرگی در کشورش برقرار است. از یک طرف عده ای از مردم می گویند اگر او را عدام کنیم پس ما چه فرقی با او داریم؟ عده ای دیگر از جمله خانواده کشته شده ها هم می گویند : یعنی خون مظلومان ما پایمال شود؟ عده ای دیگر می گویند اگر بکشیمش بین طرفدارهاش عزت پیدا می کند و عده ای دیگر می گویند اگر نکشیم داریم چه پیامی به آدمهایی مثل او می دهیم؟

دوست هندی ام می گوید هیچ دلش نمی خواهد جای قاضی باشد. می گوید خیلی کار سختی است...

همیشه می دانسته ام خلقیات ما با هندیها خیلی فرق می کند ولی فکر نمی کردم چنین بزرگ ... فکر می کنم هیچ کس در سرزمین من در چنین شرایطی تردیدی به خودش راه نمی دهد در مجازات ... در انتقام. فکر می کنم اینکه بزرگترین ارزش ما در زندگی این است که نگذاریم خوبی پایمال شود - جدای از اینکه موفق می شویم یا نه- واقعا ارزش است؟ قصد طرفداری از هندیها را ندارم. آنها شرایط ، ارزشها و مشکلات خودشان را دارند... تفاوت فکریشان با ما برایم عجیب است.

ما هنوز سرزمینی هستیم که محبوب ترین فیلمش قیصر است. ما سرزمینی هستیم  که حمله های بزرگ اعراب و مغولها و افغانها را گذرانده است ... که با عراق جنگیده است . خوب می دانم مقایسه ما با کشوری که سالها انگلیسیها اداره اش می کردند و استقلالشان را هم با روشهای گاندی گرفته اند کار درستی نیست.ولی نمی توانم فکر نکنم که هنوز هم شجاعت، غیرت و انتقام برای ما ایرانیها ارزش بزرگی دارد...

لینک
۱۳۸٩/۳/٢٤ - نیلوفر

   پنجگانه   

١- ساعت ٨ صبح روز یک شنبه وقتی هوای بهاری و کمی خنک شهر با بوی گلها از پنجره باز آرام بیدارت می کند و تو پتو را محکم تر به خودت می پیچی و لبخند می زنی و چشمهات را باز نمی کنی ، درست وقت این است که دو تا هلیکوپتر بیایند بالای سرت چرخ بزنند و ماشین پلیس هم آژیر بکشد و تو به روی خودت نیاوری و آنها هم از رو نروند و کلا ماجرای رو کم کنی بشود و تو بالاخره از رو بروی و با عصبانیت چشمهایت را باز کنی تا  یادت نرود درست است که در این شهر زیبای همیشه بهار زندگی می کنی ولی حتی ساعت ٨ صبح یک شنبه هم پلیس دارد در مرکز شهر دنبال یک دزدی یا قاتلی می گردد یا یک تصادف وحشتناکی شده در اتوبان ١١٠ نزدیک خانه ات یا کلا همین طوری پلیس عشقش کشیده تو حتما چشمهایت را باز کنی و یاد لیست کارهای نکرده ات بیفتی

٢-هنوز نتوانسته ام حتی یک بازی را درست و حسابی ببینم. فوتبال دیدن تنهایی بدون شور و هیجان پدر و پسر عموها انگار شدنی نیست این روزها

٣-من تصمیم گرفته ام از امروز یک دختر خیلی خوب ایده آل ماه بی عیب و نقص بشوم و طبق برنامه ریزی روزانه به همه کارهام برسم.  دارم فکر می کنم این چندمین بار در زندگی ام است که چنین تصمیم نادر و درخشانی گرفته ام؟! 

۴-دختر هندی دیشب مهمان خانه ام بود با آش رشته و باقالی پلو با مرغ. یک لباس پاکستانی پوشیده بود -شبیه آنها که بی نظیر بوتو می پوشید- و از حیاط خانه اش برایم سه تا گل رز سفید و صورتی آورده بود. ساعتها نشستیم و از همه خاطرات کوچک و بزرگ بچگیهایمان برای هم تعریف کردیم . ساینفلد تکراری دیدیم و از آرزوهایمان برای هم حرف زدیم. حالا حس می کنم  من هم حسابی ناناجی و باباجی(پدر و بزرگ و مادر بزرگ دختر ) را و مزرعه انگور کوچکشان را در نزدیکی یکی از قصبه های نزدیکی دهلی و میمونهایی که همیشه بین بوته های انگور جست و خیز می کنند را کامل می شناسم.

۵- دلم می خواهد داستان خودم و تو را بنویسم ولی مثل همه داستانهای این روزهایم نیمه کاره و بی پایان است ... خواننده های امروزی فقط دلشان صفحه آخر کتاب را می خواهد. ما اما داستان بی پایانمان را با لذت زندگی می کنیم.

لینک
۱۳۸٩/۳/٢۳ - نیلوفر

   قصه های ناممکن سرزمین غم   

شاملو نوشته بود ... غزلی از نتوانستن نوشته بود

"چشمه ساری در دل و آبشاری در کف

آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیرهن

از انسانی که تویی

قصه ها توانم کرد"

 

 و بعد آه کشیده بود که

"غم نان اگر بگذارد"

 

انگار قصه تو بی آه توانستنی نیست ...

انگار تو اصلا خودت توانستنی نیستی بی غم

فرشته توی پیرهنت و آفتاب توی نگاهت هم

شاملو غم نانت را بهانه کرده بود،

من غم خیابانها را ... کوهها و رودها و سالها را ... غم خود قصه ها را

قصه های انسانی که تویی که خودشان قصه هایت را ناممکن می کند:

 

"چشمه ساری در دل و آبشاری در کف

آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیرهن

از انسانی که تویی

قصه ها توانم کرد"

غم این سرزمین اگر بگذارد

پی نوشت:

١-اینجا مجله های خیلی خوبی برای خواندن هست. ولی من مجله فیلمی که به دستم رسیده را حریصانه ورق می زنم و هنوز فکر میکنم بهتر از بسیاری از مجله های اینجاست. که نیست لابد و این حس نوستالژیک من است و هر چه که هست ...هست

خوانده هایم می گویند این روزها مجله "نافه" غوغا می کند. از دستش ندهید

٢- تراژدی بشری:

"

تا آن‌جا که من می‌دانم راه‌حلی برای این عدم ارتباط، این گسست ناگزیر روابط انسانی- که من در «رونوشت برابر اصل» می‌گویم- وجود ندارد. راه‌حلی برای این جلب و جذب و دفع وجود ندارد. این تراژدی بشری‌ست که آدم‌ها هم‌دیگر را نمی‌فهمند و وقتی از دست می‌دهند باز معنایش این نیست که فهمیده‌اند بل‌که می‌کوشند ازدست‌داده‌ها را دوباره به دست بیاورند. مثل قماربازی که در یک کازینو می‌بازد اما ادامه می‌دهد چون تلاش می‌کند باختش را جبران کند و به همین دلیل دوباره از دست می‌دهد و این یک بار اتفاق نمی‌افتد. سوءتفاهمی که من تصویر می‌کنم، یک سوءتفاهم ابدی‌ است، جاودانی و بشری است، پس تراژدی است، ملودرام نیست. در ملودرام آدم‌ها مقصرند و آدمی در ملودرام می‌تواند اثر انگشت‌اش را ببیند، اما در تراژدی این طور نیست. سرنوشت بشری است، بشر کاری نمی‌تواند بکند."
 از مصاحبه با عباس کیارستمی- نافه

لینک
۱۳۸٩/۳/٢٢ - نیلوفر

   سانتا باربارا   

دومینیک فرانسوی است. کی آمریکا آمده را نمی دانم ولی هنوز لهجه غلیظ فرانسوی دارد. یک رستوران/مهمانخانه کوچک دوست داشتنی پر از گل را اداره می کند. یک جایی در کوچه های آرام و ساکت سانتاباربارا.از آن خانه ها که توش همه چیز تمیز و اروپایی است. باغچه پر از گل ، و بوی نان.

خوب ایرانیها را می شناسد. بس که شهر کوچک سانتا باربارا فرش فروشی ایرانی دارد. ظاهرا یک نانوایی ایرانی هم دارد. دومینیک یک دختر روس ١٧-١٨ ساله را هم برای کمک پیش خودش نگه می دارد. دختر ، سفید و بور و کمی تپل است. آمده تابستان آمریکا که زبان یاد بگیرد و کار کند و لابد دنیا را ببیند.

توی خانه دومینیک یک پیانو هست که وقتی ما صدایش را با یک آهنگ ایرانی در میاوریم دومینیک لبخند معروف اروپاییش را می زند و سرش را تکان می دهد.

سانتاباربارا شهر کوچک کنار دریایی است با یک عالم خانه پر گل شبیه خانه دومینیک. ساکنان شهر ، یا توریستهای کالیفرنیایی هستند برای آخر هفته(سانتا باربارا با لس آنجلس دو ساعت و با سانفرانسیسکو حدود سه ساعت فاصله دارد)، یا دانشجوهای دانشگاه بزرگ شهر و یا پیرزن و پیرمردهای پولدار و مشهوری که دلشان می خواهد آرامش شهر، هوای بی نظیرش و مزرعه های شرا*بش از هیاهوی زندگی جدایشان کند.می گویند بسیاری از هنر پیشه های معروف یا برنده های نوبلهای علمی در سنهای بالا ساکن این شهرند

بلوار اصلی شهر که تا اسکه می رسد، پر از گل و درخت و رستوران و کتاب فروشی و مغازه است . و نیمکت و نسیم بهاری.جان می دهد برای پیاده رویهای طولانی...

ساختمان دادگستری شهر، در یکی از کوچه های منتهی به بلوار شاید جزء قدیمی ترین ساختمانهای شهر باشد. ساختمان با معماری خاص اسپانیایی اش شاید تنها نشانه باشد از اینکه همه این کالیفرنیای رویایی روزگاری مال مکزیکیهایی بوده که امروز آنقدر ها هم اثری ازشان نیست.

ما آرام از خانه دومینیک تا اقیانوس را قدم می زنیم و به این فکر می کنیم که این آرامش و زیبایی چقدر واقعی است؟

 

لینک
۱۳۸٩/۳/۱۸ - نیلوفر

   رنگها ...   

درختهای این شهر، این روزها ،‌ بنفش شده است ...

 

لینک
۱۳۸٩/۳/۱٧ - نیلوفر

   روزانه های مترو   

١- شما امکان ندارد در لس آنجلس راه بروید و ایرانی نبینید. مگر در مترو. به طور کلی هیچ ایرانی ای در کلیه خطوط متروی شهر وجود ندارد. یک جورهایی حاضرم قسم بخورم اصلا ایرانیها نمی دانند این شهر مترو هم دارد.

٢- اولین باری که مترو سوار شدم در پاریس بود. گمانم چیزی حدود ٨ سال پیش. آن روزها تهران هم مترو داشت ولی من سوارش نشده بودم. یادم هست از همه زیباییهای پاریس عاشق متروش شده بودم که قدیمی بود و کثیف بود و بوی نا می داد . از اینهمه زندگی هیجان زده بودم. ولی بیشتر از همه عاشق نوازنده های سیار مترو بودم. معمولا دانشجوهای موسیقی که توی قطار یا ایستگاهها گیتار می زدند یا آکاردئون یا ساز دهنی و ویولون . انگار موسیقی متن همه قصه های مردم شهر باشد اینها.اصلا کسی می داند متروی پاریس بدون این موسیقی های بی نظیر چه از آب در می آمد؟ بعد اینجا وقتی مرد میان سال مو بلندی گیتاری دستش گرفته و روی صندلی قطار نشسته و آرام برای دل خودش می نوازد و اصلا کس زیادی هم در واگن نیست که بخواهد پولی هم بدهد پلیس می آید جلو و بدون لبخند می گوید: موسیقی در مترو ممنوع است آقا

٣- روزها ساعت ١١ صبح قطار شهری پاسادنا پر از زنهای جوان مکزیکی است. نفری یک کالسکه دارند. بزرگ . از کالسکه ها کلی اسباب بازی آویزان است. توی کالسکه ها معمولا یک دختر یا پسر بلوند سفید زیر ٣ سال معصومانه نگاهت می کند. معمولا مقصد همگیشان هم پارک است .

۴-یک جایی از قطار شهری پاسادنا ، مسیر بالا می رود...روی پل. قطار از زمین فاصله می گیرد. بعد از آن بالا آرام پایین می آید . کل ماجرا ٣-۴ دقیقه ای طول می کشد. پسرک ۴ ساله ، با چشمهای آبی و موهای مشکی نشسته بغل پدربزرگش و تمام این ۴ دقیقه را هراسان می گوید: بابا بزرگ داریم می افتیم! پدر بزرگ می گوید: نه اسکات! نمی افتیم. بعد پسرک دوباره فریاد می زند: نه به خدا قسم می خورم الان دیگه می افتیم!

 

 

لینک
۱۳۸٩/۳/۱۳ - نیلوفر

   تهران من - یوسف آباد خیابان سی و سوم   

 یوسف آباد خیابان سی و سوم

فکر کن یک دوست خیلی خوب از آن طرف اقیانوسها کلی ساعت پرواز کرده باشد ، دریا ها را گذشته باشد و کوهها را و دشتها و رودها را حتی - گیریم پروازشان کرده باشد هم، بعد تو یک جایی توی همین ال ای اکس *‌شلوغ و بی در و پیکر در حالی که توی ترافیک ماشینها نشسته ای پشت فرمان و تفسیر خبری ان پی آر ** را در باره فاجعه ادامه دار و تمام نشدنی بی پی** در خلیج مکزیک  گوش می دهی ببینیش .

خوب فکر کردی؟ تو را نمی دانم ولی من در این لحظه دقیقا یاد پل کریمخان می افتم. سر خیابان ایرانشهر. یاد آفتاب بهاریش و پایه های بلند پل . درست وقتی از  نشر ثالث بیرون می آیی و نفس عمیق می کشی و به سمت خیابان ایرانشهر قدم می زنی ...

میدانی چرا؟

چون او برایت یک عالم کتاب آورده ... انگار جای تو رفته باشد روی زمین نشر ثالث نشسته باشد( و مثل بارنز اند نوبلز کسی بهش گیر نداده باشد که روی زمین نشین) و کتابها را دور خودش چیده باشد و هی صفحه اول و آخر و پشت جلد را خوانده باشد و پیش خودش گفته باشد: نیلوفر این را دوست دارد؟

دارم تند و تند می خوانمشان ... فارسی می خوانم و حیرت میکنم از اینهمه حرف که تنها و تنها در زبان فارسی معنا دارند انگار... می رسم به  یوسف آباد خیابان سی و سوم نوشته سینا دادخواه .

بعد انگار از کریمخان پرت می شوم به ظفر. آن کوچه باریک که دفتر موسسه کارنامه توش بود . فکر می کنم به همه آن صورتهای جوانی که آن روزها در کارگاه داستان نویسی امیر حسن چهل تن دور هم جمع می شدند و می نوشتند. از همان روزها دیگر خوب می دانم چطور می شود که داستانی مثل یوسف آباد خیابان سی و سوم نوشته می شود.سینا دادخواه ٢۵ ساله را نمی شناسم  حتی احتمال دارد اصلا گذارش هم به این کلاسها نیفتاده باشد ولی نمونه اش را زیاد دیده ام .... و دلتنگشانم این روزها...

داستان همه چیزهای این کلاسهای داستان نویسی را دارد. شاید اگر ایران بودم این روزها، با خواندن این کتاب سرم را تکان می دادم، نچ نچ می کردم که : واقعا سرزمین ایران ، داستانی داستان تر از این ندارد؟ چرا اینهمه فرم و بازی زبانی ابتدایی بدون پرداخت داستانی وقتی اینهمه داستان دارد سرزمینمان؟ بعد از محبوب شدن داستان دلم بگیرد. از استفاده های بی دقت از واژه ها . از اینهمه استعداد درنوشتن که پای داستانی که قوی نیست و قوی پرداخته نشده ریخته شده است . از این شعف جوانها برای متفاوت بودن یا به قول همین سامان داستان اشتیاقشان برای جهانی شدن . و اینکه هیچ کدامشان نمی بینند متفاوت بودن هم خودش یک جور تکرار آورده و جهانی شدن اصلا متفاوت نیست... تازه می شوی مثل همه دنیا و ....

ولی ایران نیستم و دلم برای تهران تنگ شده است و "یوسف آباد خیابان سی و سوم" پر از تهران است . با جزئیاتی که فقط نسل من می شناسد. انگار داستان نیست اصلا. یک سری نوشته است که دل تو را برای کوچه های محله های کودکیت و شهر دوست داشتنی ات دقیقا آن طور که تو شناختیش به تپش می اندازد ... داستان ۴ کاراکتر اصلی دارد که هیچ پرداخت خوبی ندارند ولی یک کاراکتر اصلی تر دارد که تهران است و اصلا نیاز به پرداخته شدن ندارد این شهر . خودش همه چیز لازم برای داستان است . اصلا خود داستان است ...

گمان می کنم نویسنده اصلا کتاب را چاپ کرده تا من که درست ٩ ماه است شهرم را ندیده ام مدام لبهام را گاز بگیرم . وگرنه داستان عاشقانه اش که داستان نیست هیچ جور.

انگار کتاب را نوشته که من توی متروی پاسادنای لس آنجلس بنشینم، کتاب را که با کاغذ سفید جلد کرده ام -نکند اسم فارسی نوشته شده اش این آمریکایی های ترسو از تروریست های عربی خوان را بترساند - بگیرم توی دستم و بروم تهرانم را بگردم....

* فرودگاه بین المللی شهر لس آنجلس

**Nationa Public Rado 

***BP-British Petroleum

لینک
۱۳۸٩/۳/۱٢ - نیلوفر

   ملی گرایی ...سوم خرداد   

در دیکشنری انگلیسی به فارسی نوشته شده:

Nation:

1. ملت

2. مملکت، کشور

3.قوم

ویکی پدیا می گوید:

گروهی از مردم که تاریخ ، فرهنگ، زبان و ریشه های قومیتی مشترک دارند. به طور معمول یا یک دولت واحد دارند یا خواهان یک دولت واحد هستند(اینجا)

دوست هندیم اما چنین تعریفی را قبول ندارد. او با بسیاری از هندیهای دانشجوی اینجا تنها می تواند به زبان انگلیسی حرف بزند چون زبان مادریشان خیلی با هم فرق می کند. درعوض او کاملا حرف پاکستانیها را می فهمد. مذهب او یا به قول خودش سنت اش ، هندو است . و می گوید خودش هم دقیق نمی داند چند مدل هندوئیسم وجود دارد. ولی دوست هندیم می گوید هندوستانی ها یک ملت واحد هستند.

گمان می کنم از اولین ضربه هایی که بعد از خروج از سرزمینت به توی مهاجر وارد می شود ، به خصوص اگر بیایی جایی مثل لس آنجلس که پر از آدمهای مختلف از سراسر جهان است ، این است که در مفهوم ملیت شک می کنی. اگر شک نکنی گمانم از آنها هستی که در ذهنشان را به روی همه چیز بسته اند. از آنها که مدام همدیگر رابه خیانت و وطن فروشی متهم می کنند . زیاد که درباره اش فکر می کنی معمولا به این نتیجه می رسی که انسانیت در معنای کلیش مهم است. زبان و سنت و ریشه های قومی من آنقدر ها هم اهمیت ندارد. ولی درست فردای روزی که ازاین نتیجه گیری خوشحال و خرم شده ای متوجه می شوی دلت برای سرزمینت، کوچه هاش، قصه های کودکیت، و آن طور انسان بودن که تو در کنارش بزرگ شده ای پر می کشد. بعد آن تضاد در ذهنت شکل می گیرد ... ملی گرایی چیست؟ مهم است؟ خوب است؟ نژاد پرستانه و احمقانه است؟ دوست نداشتنش خیانت نیست؟ ...

برای من ولی این احساسها امسال در سالگرد سوم خرداد شکل گرفت... وقتی مثل هر سال بهانه ای شد برایم که به جنگ فکر کنم و آنهایی که ایستادند و مردند و قهرمان کودکیهای ما شدند و سرزمین ما را برای ما نگه داشتند ... همیشه آزادی خرمشهر برایم حکم جنگ نداشته است. انگار اگر ایرانی باشی و سرزمینت را و مردمانش را دوست بداری باید سوم خرداد را دوست داشته باشی.و بعد شک کنی دراین دوست داشتن که اصلا مفهومش چیست ؟

تاریخ بشر پر از جنگ است. پر از قصه هایی که انگار همه انسان بودن ما در آنها پنهان است. انگار جنگ، که معمولا بر پایه ملیت به وجود می آید، است که هویت ملی ماست به عنوان نسل بشر.

پی نوشت:

امسال وقتی به رسم هر ساله این را گوش می کردم.برای همه نوستالژیهایی که برای من 31 ساله ایرانی دارد ، فکر می کردم که همه چیز این آهنگ از متن شعر و صدای خواننده و اینهمه شهرتش ،نشان دهنده اعتقاد عمیق ملت ما به جاودانه نبودن انسان  است ... غریب نیست؟

 

لینک
۱۳۸٩/۳/۱٠ - نیلوفر

   یک بیست دلاری مچاله شده ....   

توی قطار جای نشستن نیست. بیرون باران می بارد . باد هم می وزد. مردم شهر عادتشان نه به این بادهاست و نه باران. قطار از شرق می رود شمال . روی زمین حرکت می کند از بین درختهای خیس و خانه های یک طبقه و کوچه های آرام پاسادنای جنوبی(+)..  توی قطار گرم گرم است.

می نشینم روی تنها صندلی خالی. نمی فهمم چرا اینهمه آدم ایستاده اند و کسی روی این صندلی نمی نشیند. از آن صندلیها ست که دو طرف پهنای قطار قرار دارد. از انها که روش که می نشینی پشتت به یک پنجره است و روبریت پنجره دیگر.روبروم دو تا زن میانسال نشسته اند و غرق صحبتند. هنوز چمدان را بین پاهام محکم نکرده ام که مردی که کنارم نشسته است بازویم را فشار می دهد. از ترس ضربان قلبم بالا می رود. سرم را بر می گردانم و مرد را نگاه می کنم که تا آن لحظه اصلا متوجه حضورش نبوده ام.

سیاه است. قد بلند. کمی لاغر. یک کلاه بافتنی نارنجی وصورتی دارد. یک سی دی پلیر بزرگ توی دستش است که سیمهاش بالا رفته تا توی گوشها.بوی الکل می دهد. من با چشمهای گشاد شده نگاهش می کنم. مشتش را باز می کند طرفم .یک بیست دلاری مچاله شده توی دست بزرگش باز می شود. با صدای بلند می گوید:

بیا! این مال تو.

من نا خودآگاه نگاه زنهای روبرویم می کنم که حالا حرفشان را قطع کرده اند و مارا نگاه می کنند. یکیشان بلوند است و کت سفید گران قیمتی پوشیده. آن یکی موهای فرفری مشکی دارد و شلوار جین و تی شرت و یک ژاکت که روی دوشش انداخته است. هم او لبخندم می زند و می گوید: نترس! هواتو داریم!

بعد رو می کند به مرد سیاه پوست: فکر کنم خودت پوله احتیاجت بشه ها!

مرد با صدای بلند می خندد و بوی الکل همه جا را می گیرد: می خوامش چی کار؟! باهاش هیچ کاری ندارم.

زن بلوند به بطری نیمه خالی توی کیف مرد اشاره می کند: از اینا که می خوای بخری نه؟

مرد می خندد و بطری را از توی کیفش در میاورد: می دونی! اینو صبح خریده بودم!

زنها می خندند: می دونیم ... کلا انگار می خوای خودتو بکشی دیگه؟

مرد حالا بیست دلاری را می گیرد طرف زن موفرفری:

بیا ! مال تو! من نمی خوامش.

همین موقع قطار توی ایستگاه می ایستد و مرد و بطری و بیست دلاری و کیف و سی دی پلیر همگی با هم می افتند روی من. وسائل توی کیف هم پخش زمین می شود زنها کمکش می کنند دوباره مرتب بنشیند. و باز مهربانانه نگاهم میکنند که : بی آزار است ... نترس.

زن بلوند توی وسائل مرد یک بسته قرص پیدا می کند. زن قرص را می شناسد. همانطور که قرص را به مرد پس می دهد به قرص و بطری نگاه میکند و می گوید: این دو تا رو با هم می خوری که چی بشه؟

مرد می خندد: نه دوست دختر دارم نه کار دارم نه کلید دارم ( فکر میکنم منظورش باید این باشد که خانه ندارد) . زنها برگشته اند نشسته اند روی صندلیشان و حرفشان را از سر گرفته اند. مرد اما همچنان می گوید. این بار نگاه من می کند:

دوست دخترم الان زندانه.

قطار از میان پارک بزرگی می گذرد... مرد صدای سی دی پلیرش را توی گوشش بلند تر می کند ... به پارک نگاه می کند. حواسش نه به من است نه به زنها ... سرش را با موسیقی ای که من نمی شنوم تکان می دهد ....

من ، نگاه بیست دلاری می کنم که حالا کف قطار افتاده است ...

لینک
۱۳۸٩/۳/٦ - نیلوفر

   و تو راهت را پیدا کردی ...؟   

ساعت ۶ و نیم عصر یک شنبه ،سالن فرانک سیناترای دانشکده سینما

فکر می کنم خیلی زود رسیده ام . قرار است از ساعت ٧ تا ٩ همه این ۶ سال را یک دور دوره کنند و بعد از ساعت ٩ تا ١١ و نیم شب همه چیز تمام شود. ولی جلوی سالن سینما صف بلندی است.  هفته پیش که دانشگاه اعلام کرد همه علاقمندان لاست می توانند کنار هم پایان را جشن بگیرند فکر نمی کردم آنقدر ها شلوغ شود. ولی انگار این بهترین دانشکده سینمای آمریکا صبر کرده بود تا امشب نشانم بدهد زندگی در هالیوود دقیقا چه معنی می دهد.

همه آنقدر هیجان زده اند که کسی هیچ خوراکی با خودش نیاورده و تازه سر حساب شده که قرار است تا نیمه شب اینجا بماند. یک شنبه شب تقریبا همه فروشگاههای دانشگاه تعطیل است و تنها دستگاه خودکاری که میشود ازش تنقلات خرید هم فقط یک دلاری قبول می کند. ولی برای کسی مهم نیست. همه هیجان زده سالن سینما را ،‌حتی روی زمین رو روی پله هاش را پر کرده اند. ما ایرانیها سر جمع ١٢ نفری می شویم.

دو ساعت اول برایمان جشن پایان لاست است. مثل یک طرفدار پر و پا قرص فوتبال با دیدن کاراکترهای مورد علاقه مان و صحنه های به یاد ماندنی به ذوق می آییم. همگی دست می زنیم وقتی جک شب ، کنار دریا می گوید: " اگر نتوانیم باهم زندگی کنیم ،‌ به تنهایی می میریم" انگار همگیمان بارها و بارها تکرارش کرده ایم

یا وقتی لاک با درماندگی از جک می پرسد: چرا اینقدر برات سخته که باور کنی؟ و جک با چشمهای پر از ترس می گوید: چطور اینقدر برای تو ساده است؟

و من، یاد اولین شبی می افتم که در خانه قدیمی ام در خیابان ظفر تهران ، یک وسط هفته عادی، وقتی تنها بودم و همسر سابقم برای کاری قرار بود دیر خانه بیاید تصمیم گرفتم این دی وی دی های لاست را که مدتها بود آن گوشه خاک می خورد ببینم ... یاد روزی می افتم که برای اولین بار تورنت را روی کامپیوترم نصب کردم و آخرین قسمت فصل سه را دانلود کردم و روی آن مبلهای چرمی سفید خانه سابقم دراز کشیدم و کامپوتر را وصل کردم به تلویزیون و دهانم باز ماند وقتی کیت و جک همیدگر را خارج از جزیره دیدند. 

یاد آن روز می افتم که بن چرخ را چرخاند و جزیره غیب شد و زندگی مشترک من هم همان شب تمام شد.  و یاد آن روز که رئیس رفته بود جلسه و ما توی شرکت بلند بلند درباره این حرف می زدیم که دزموند "ثابت" است و منشی بی نوا با دهان باز نگاهمان می کرد.

فکر می کنم نویسنده های لاست باید یک جوری مرا هم وارد معادلاتشان کنند. منی که امروز ، اینجا در این شهر در کنار اینهمه طرفدار آمریکایی بالا و پایین می پرم .راهی که من در این شش سال طی کرده ام کم هیجان تر از شخصیتهای دوست داشتنی لاست نبوده است ...

***

کاملا فکر می کنم معنی "طرفدار" بودن این است که خودت را بسپاری دست زندگی و لذت ببری. روی این اصل دلم نمیخواست درباره قسمت آخر نظرم را بنویسم. مطمئنا خیلی از سوالاتمان بی پاسخ ماند. مطمئنا خیلیها از سکانس آخر در کلیسا دلزده شدند. ولی گمانم اینها مهم نیست. من آنقدر از لاست لذت برده ام که دلم می خواهد خوبیهای قسمت آخر را بنویسم . نویسنده یک سریال هالیوودی بودن که توش همه چیز دارد از فلسفه و عشق و انتقام تا تخیل و علم و فیزیک و قرار است همه مردم دنیا را هم راضی نگه دارد کار سختی است. این است که می خواهم از قسمتهایی بنویسم که دوستشان داشتم:

- خوشحالم که جزیره و نور درونش همچنان مبهم ماند. ما حالا می دانیم که جزیره یک جای ناشناخته ای است که زندگی و مرگ را احتمالا کنترل می کند. گمانم برای بشر همینقدر دانستن کافی باشد. همیشه فکر میکنم سوالات بزرگ درباره مرگ و زندگی و تولد باید سربسته بماند. هر کسی بخواهد دقیق توضیحشان بدهد کار احمقانه ای کرده است.حتی تخیل .

- خوشحالم که جیکوب آدم خوبی نبود. حتی آدم استثنایی هم نبود. خوشحالم نگهبان جزیره بودن چیز زیادی به معلومات تو اضافه نمی کرد. فکر می کنم آن دعوای همیشگی خیر و شر که در ساختار ذهنی بشر به خصوص انسان با تمدن غربی ریشه دوانده ، آن سیاه و سفید آنقدر ها هم سیاه و سفید نبود.

-خوشحالم همه چیز به جزئیات کاراکترها تمام شد. به عشقهایشان. به لحظات خاص با هم بودنشان. انگار قرار بود همگی بفهمیم چیزی که "گمشده" بود عشق و روابط انسانی بود. حالا گیریم داریم این را در هالیوود با یک عالم تفنگ و مشت و لگد می فهمیم.

- بسیاری از مذاهب اعتقاد دارند دنیا تنها جایی برای امتحان تو است. گمانم این میل شدید به جاودانگی هیچ جور در انسان از بین نرود. هیچ مذهبی اما دلیل و جواب قانع کننده ای برایش ندارد. همه چیز به این انتها که می رسد بی دلیل رویایی می شود. و این دقیقا قدرت تخیل بشر است... گمانم نمی شد بدون این نامفهوم بودن زندگی بعد از مرگ این داستان را تمام کرد و همه تخیل بشر را هنوز باز گذاشت...

- خوشحالم که عشق، و کمک به یکدیگر، در انتها ، تنها یادگار مهم زندگی شد.

در دنیای تخیل انسانی قرار است همه گمشده ها پیدا شوند... قرار است همه راهشان را پیدا کنند ...حتی وقتی مقصد هم معلوم نباشد... اینکه راه تو یک نور سفید مرموز باشد همانقدر که احمقانه است منطقی هم هست ... مهم این نیست که برای سوالها جوابی بیابیم ... چون پایانی برای سوالها وجود ندارد... لاست خوب نشانمان داده که هر سوالی که جواب داده شود جوابش اولی خیلی ساده تر از آنی است که خیال می کردیم و در کنارش یک عالم سوال دیگر به وجود می آید ... ما گمشده های دائمی هستیم که راه پیدا شدنمان لذت بردن از زندگی و عشق است... به همین سادگی.

و من شش سال از لاست لذت بردم و گمانم همین مهم است ...

لینک
۱۳۸٩/۳/٤ - نیلوفر

   انتقام   

" تجربه نشان داده است که ذهن بشر قادر است به وساطت معلومات، قوانین، شیوه ها و نحوه های ترکیب، نظام و ساختاری برای بیان چگونگی ادراک ماسوای خود(‌ عالم خارج،‌نفس، حتی خود ادراک...)‌ سامان دهد که دست کم تا زمانی که دیگر نظامی خلاف آن نساخته است ،‌معقول و حقیقی بنماید."

از زمینه و زمانه پدیدار شناسی - سیاوش جمادی

این اولین جمله کتاب است. فکر می کنم اگر همین یک جمله را عمیقا درک کنیم سالها گرفتارش بشویم:

ذهن بشر قادر است ساختاری خلق کند که معقول و حقیقی بنماید

این را به واسطه تجربه است که می دانیم

نظامهای فکری خود مفهوم فکر کردن  وبعد ادراک را ایجاد می کنند

ذهن بشر می تواند دو نظام کاملا متضاد خلق کند که حقیقی به نظر برسد

نظامهای فکری تا وقتی معقول و حقیقی اند که ذهن نظام دیگری خلاف آن نساخته است.

 

این روزها مدام به این فکر می کنم که نظام فکری که در آن "مجازات" و "انتقام" معقول و حقیقی می نماید ساختاری کاملا ساخته ذهن بشر است . کافی است ذهن بشر بتواند نظامی خلاف آن را سامان دهد.

تقریبا همه فیلمها و داستانهای دنیا - که به قول دوستی همه یا درباره عشق بین انسانهاست یا درباره سیاست -  یک جایی به مجازات می رسد .

یادم هست وقتی همین جند سال پیش دوباره جنایت و مکافات را می خواندم فکر می کردم دنیا بسیار متفاوت می شد اگر ذهن بشر می توانست بفهمد که راسکولنیکف دقیقا چرا و براساس چه نظام ذهنی ای پیرزن رباخوار را کشت..... چطور می شود که ذهن بشر مجازات و انتقام  را حقیقی و معقول می کند؟

تجربه یک روز پاسخی برای این سوال خواهد داشت ...

لینک
۱۳۸٩/۳/٢ - نیلوفر

   قصه های زیر زمین   

از همان روزهای نوجوانی ، هیجان انگیزترین تفریح زندگی برایم این بود که یک گوشه بنشینم و مردم را نگاه کنم.

یادم هست سفرهای شمال سالانه روزهای نوجوانی را دوست داشتم به عشق هتل هایت رفتنهاش و نشستن روی پله های دم ساحل که مشرف بود به محل رفت و آمد مسافران. می توانستم ساعتها مردم را نگاه کنم. در جزئیات رفتارشان، خنده هایشان و دلنگرانیهایشان دقیق شوم.شاید همان روزها بود که فهمیدم زندگی، در جزئیات است که اتفاق می افتد نه در کلیات...

برای همین بود که عاشق دهه فجر و جشنواره فیلم و صفهای طولانی اش بودم. ساعتهایی که در میدان انقلاب پشت میله های سینما بهمن برای دیدن درخت گلابی ایستاده بودم را بیشتر خود فیلم دوست داشتم همیشه.

و شاید برای همین بود که همیشه متروی تهران را دوست داشتم. انگار که این قطارها زندگی باشد در رگهای شهرم ... پر از مردمی که با قصه های بی همتایشان از کنارت می گذرند... قصه زندگی آدمها که چنان شبیه و چنان متفاوت ازهم است که به قول حافظ از هر زبان می شویش نامکرر است ...

و حالا فکر کن چقدر باید خوشبختی برایت کنار هم جمع شود که بیایی این سمت دنیا و همه چیز دست به دست هم بدهد و کار تابستانه ات بشود تحقیق درباره آلودگی هوای متروی لس آنجلس و سر حساب بشوی که روزهایت شده ساعتها قطار سواری زیر این شهر پر رمز و راز و پر قصه.

یک چمدان مشکی دارم که دستگاههای نمونه برداری هوا را توش جا داده ایم. صبحها دو نفری از دانشگاه راه می افتیم . در ایستگاه مرکزی شهر از هم جدا می شویم. هر کداممان وارد یکی از ۴ خط متروی شهر می شود.  تا ٢ بعداظهر هر چقدر دلمان می خواهد زیر شهر لس آنجلس گردش می کنیم. دستگاهها برای خودشان نمونه برداری می کنند و من ،‌ قصه مردم شهر را در چشمانشان میخوانم.

شهر لس آنجلس نه متروی درست و حسابی دارد و نه اتوبوس. این را در مقایسه با شهرهای خوب و پیشرفته دنیا می گویم. متروی شهر شامل دو خط اصلی و دو خط فرغی و یکی دو تا خط برای خارج از شهر است.

خطهای اصلی کوتاه است و قسمتهای کمی از شهر را پوشش می دهد. خط قرمز از ایستگاه مرکزی تا هالیوود شمالی می رود. شلوغ است و بیشتر مسافرانش را کارگرها تشکیل می دهند. خط طلایی اما تا شهر کوچک و دوست داشتنی پاسادنا در شمال لس آنجلس می رود مسافران این خط را بیشتر کارمندان تشکیل می دهند.

اگر فیلم تصادف را دیده باشید(+) خوب می دانید این شهر شلوغ چه رازها و داستانهایی در خودش پنهان کرده است. لس آنجلس با رویای هالیوودش ، مردم همه دنیا را توی خودش جا داده است ...

قطار سواریهای روزانه ام خسته کننده و گاه خطرناک است ... لس آنجلس شهر امنی برای استفاده دائم از وسیله نقلیه عمومی نیست ولی از روزی که مترو سواری را شروع کرده ام دارم به آرامی عاشق شهر می شوم...

منتظر" قصه های زیرزمین " من باشید ...

لینک
۱۳۸٩/۳/۱ - نیلوفر