بزرگ شدن   

آن روزها که بین بزرگ شدن و کوچک ماندن دست و پا می زدیم و مدام کتابها را ورق می زدیم و خودمان را توی آینه نگاه می کردیم و کفشهای پاشنه بلند مادرمان را پا می کردیم،‌ دقیقا همان روزها بود که شیفته آدم بزرگ نشدن و شازده کوچولو ماندن هم بودیم.


آرزومان بود زودتر بزرگ شویم و زندگی واقعی برایمان اتفاق بیفتد ولی همیشه بتوانیم بفهمیم که این کلاه نیست بلکه یک مار بواست که آن فیل گنده را قورت داده است. دلمان می خواست یادمان نرود بزرگ شدن واقعی به این نیست که به سیاره کوچک و گل سرخش بخندیم و سر تکان دهیم و برویم هواپیمایمان را تعمیر کنیم. دلمان می خواست یادمان بماند بزرگ شدن واقعی یعنی اینکه قادر باشیم گل سرخی را آن طور بی منطق دوست بداریم

این روزها فکر می کنم اطرافم پر از آدم بزرگ است. دقیقا از آن آدم بزرگهایی که قرار نبود بزرگ شوند. آنهایی که مار بوا را نمی بینند ولی عاشق گل سرخ هم نمی شوند.کلا آدم بزرگهایی که بزرگ شدنشان را در این می بینند که خوب نباشند چون نفعی ندارد. روی همین حساب هم به اهلی شدن روباه می خندند.

آدم بزرگهای این روزها،‌ گمان می کنند خیلی بزرگ شده اند. به یکدیگر نگاههای سنگین می کنند. همدیگر را تحقیر می کنند. نج نچ می کنند. و اصلا نمی فهمند چقدر هنوز بزرگ نشده اند. نمی فهمند نمی شود بزرگ شد،‌و مستقل نبود. نمی فهمند نمی شود عاشق شد و مستقل نبود.استقلال فکری کامل. یعنی تو و درک تو از این دنیا بی هیچ واسطه ای. بی مذهب و سنت و خانواده و گذشته و آینده.

آدم بزرگهای این روزها خیلی که بزرگ شده باشند حسرت گل سرخ دارند هنوز. فکر می کنند لابد به قول روباه اهلی که بشوند دیگر همه چیز تمام است.

می دانی... من مدتهاست دیگر نه حسرت گل سرخ دارم و نه میخواهم اهلی بشوم. ولی هم گل سرخ را دوست دارم هم اهلی شدن را. من آن آدم بزگی هستم که عاشق گل سرخ می شود چون گل سرخ عشق را می شناسند. من آنقدر بزرگ شده ام که عاشق گل سرخ نق نقوی بی منطق نشوم. و آنقدر بزرگ شده ام که بدانم کلاه می تواند مار بوا باشد. آنقدر بزرگ شده ام که بفهمم وقتی کاملا مستقل بودی، یک آدم بزرگ دوست داشتنی می شوی که عاشق گندمزار می شود.و برایش خنده دار نیست که مار بوا فیل را بخورد.

این روزها دارم می فهمم،‌بزرگ شدن یعنی تو هستی و این دنیای زیبا. نه مذهب،‌نه خانواده، نه سنت، نه کودکی، نه سختی، نه خاطره ،‌نه درد، نه شادی،‌نه پول و نه حتی سلامتی تاثیری در بودن تو ندارد. تو هستی و خودت هستی و هیچ چیز تو را از خودت بودن جدا نمی کند. بزرگ شدن یعنی آرزوی شازده کوچولو شدن نداشته باشی. بزرگ شدن یعنی شازده کوچولو بودن را مسخره نکنی. بزرگ شدن یعنی خوب باشی چون عقلت به تو می گوید بهترین راه زندگی این است.

این روزها فکر می کنم دارم واقعا بزرگ می شوم

لینک
۱۳۸٩/٤/۳۱ - نیلوفر

   بزرگ...کوچک   

دریا سیاه بود.

شنها سرد بود.

انگشتهای پام را فشار داده بودم روی شنها... انگار دانه دانه شان را حس می کردم.

ماه هلال و پر نور بود.

نورش پاشیده بود روی دریا.مثل رودخانه سفید در دل سنگ سیاه...

پرسیدم:

به دریا که خیره می شوی به چه فکر می کنی؟

گفت:

کوچکی

نگفتم به دریا که خیره می شوم به بزرگی فکر می کنم

پرسیدم:

به ماه که خیره می شوی به چه فکر می کنی؟

دست راستش را بالا آورد. مشت کرد. انگشت شصتش را گرفت جلوی ماه.

گفت:

به اینکه ماه، درست به اندازه بند انگشت من است ....

در یک نیمه شب تابستانی در کنار ساحل با پای برهنه قدم می زدیم ...حیران ...

لینک
۱۳۸٩/٤/٢۸ - نیلوفر

   آیا دروغ می گوییم؟   

دوست دارم فکر کنم که راست می گویی. دقیقا نمی دانم فرق بین دروغ و راست چیست. مدتهاست حقیقت را نمی شناسم. نه اصلا بهتر بگویم. مدتهاست فهمیده ام حقیقت به این سادگی ها هم قابل تعریف نیست. می دانم حقیقتی که از ذهن تو گذر کرده است شبیه حقیقتی نیست که بی تو وجود داشته است. می دانم راست و دروغ همه حرفهات در ذهن تو شکل می گیرد. از ذهن من می گذرد و یک حقیقت تازه می سازد. با این همه ، دوست دارم تو راست بگویی. به من راست بگویی. دوست دارم وقتی به چشمهات نگاه میکنم، وقتی توش برق شوق می بینم، حقیقت پشت چشمهات بنشیند پشت چشمهای من. بعد چشمهای من هم برق بزند. دلم غنج برود. نفسهام تند شود.فرق هم نمی کند چشمهای هر کداممان چه رنگی باشد. فرض کن مال تو آبی اصلا، مال من سیاه.

دوست دارم به تو راست بگویم. همه اینهایی که می شنوی، که وقت لب بازکردن لبخند از لبم کنار نمی رود، که چشمهام موقع گفتنشان برق می زند، دوست دارم برق چشمهام نگاهت را ببرد برساند به حقیقت. حقیقتی که خودم هم نمی دانم چقدرش راست است چقدرش دروغ.

دوست دارم به هم راست بگوییم. دوست دارم همیشه و همه وقت ، بی نیاز به یافتن مفهوم حقیقت ،حس کنیم داریم به هم راست می گوییم....حتی وقتی دروغ می گوییم...

***

بعد از نزدیک یک سال زندگی در سرزمینی که زبانش فارسی نیست به جایی رسیده ام که دلم می خواهد زبان ، رابط احساس ما آدمها نبود .... گرچه هنوز مطمئن نیستم که هست...

لینک
۱۳۸٩/٤/٢٥ - نیلوفر

   آرنولد نافه و نقد کتاب نیویورک   

شما فرض کنید دارید یک مدرک خیلی مهم را پر می کنید و مراقبید چیزی از قلم نیفتد و همه فرم را درست خوانده باشید و درست امضا کرده باشید بعد یک دفعه چشمتان بیفتد بالای صفحه گوشه سمت راست ببینید نوشته باشد:

آرنولد شواتزینیگر - فرماندار

واقعا اصلا امکان دارد بتوانید دوباره جدی به فرم نگاه کنید؟!

***

آهای آنهایی که در تهران گرم این روزها نفس می کشید. شماره دوم مجله نافه را از دست ندهید! ما که هر قدر لیست مطالبش را می خوانیم بیشتر دلمان پر می کشد برای خواندنش!

****

اگر به قول نویسنده ها، ساکن مملکت "خارج از ایران" هستید ، این مجله را از دست ندهید:

http://www.nybooks.com/

این یکی سایت را هم :

http://fora.tv/

****

تو فکر می کنی چهار سال دیگر که یک جایی در برزیل فینال جام جهانی فوتبال برگزار می شود من دقیقا کجا و با چه کسانی آن را تماشا خواهم کرد؟

لینک
۱۳۸٩/٤/٢٢ - نیلوفر

   قصه آنها   

می خواندم :

"سرنوشت همه آنهایی که به دنبال آسایش دیگران و مردم کشورشان بودند ، توسط آدم هایی فرادست آنها ، چنان مسیری پیدا کرد که اینک جز افسوس چیزی نمی توان گفت"

و نمی دانستم در تاریخ سرزمینم که نه در تاریخ جهان، کدام انسان را مثال بزنم آنقدر که زیادند .... و نمی دانستم اصلا می شود داستان همه این انسانها را نوشت؟ از کجاش نوشت ؟ از شور جوانیشان؟ از خستگی ناپذیر بودنشان؟ از نادانی ها و ناتوانیهایشان؟ از رنجها و عشقهای بر باد رفته شان؟بعد سرم را بالا آوردم و خیره شدم به تلویزیون روشن -باصدای خاموش- که ماندلا را نشان می داد خندان در وسط میدان فوتبال و فکر کردم شاید به سرنوشت او جز افسوس هم بتوان گفت ....

حالا دارم به این فکر میکنم برای نوشتن قصه انسانها،‌باید استثناها را نوشت یا استثناها را کنار گذاشت؟

 

 

 

لینک
۱۳۸٩/٤/٢۱ - نیلوفر

   شهر بهشت   

البته واضح و مبرهن است که بعد از حدود یک سال زندگی در این شهر ، دقیقا می فهمید که چطور است که همه دنیا ، حتی اگر به رویشان هم نیاورند،‌ ته دلشان آرزوی زندگی در کالیفرنیا را دارند.

کلا هوای بهشتی که می گویند گمان نمی کنم تفاوت چندانی بکند با هوای دل انگیز همیشه بهاری این شهر و نسیم همیشه دل نوازش و بوی بی نظیر شب هنگام گلهایش.

امروز در حالی که شبنم صبحگاهی را در هوا بو می کشیدم و ژاکت نازکم را تنم می کردم و کوچه پر از گلم را پیاده طی می کردم فکر می کردم که دقیقا ۶ ماه پیش در اوج زمستان هم هوا دقیقا همین طور بود.

به همه اینها اضافه کنید سینماهای در فضای باز را و کنسرتهای موسیقی در فضای باز را در گوشه گوشه شهر در میدانها و پارکها . و بوی دریا را و آفتاب درخشان را و کوه سرسبز را.

کلا اگر فیلسوف بودید و یا مثل من در جستجوی معنای عدالت و می خواستید ثابت کنبد عدالتی در کار نیست می توانید مثال بزنید که یک عده آدم همین طوری در بهشت به دنیا می آیند و بزرگ می شوند و یک عده دیگر در صحرا یا در یخبندان.

کالیفرنیای جنوبی، هر بدی ای که داشته باشد حقیقتا هوا و طبیعتش بی نظیر است.

لینک
۱۳۸٩/٤/۱٩ - نیلوفر

   کی؟   

.

.

.

آی گلم...

عالم تموم شد...

کی میایی؟

***

در مرکز خرید کوچک دانشجویی بین راه خانه و دانشگاه، یک مغازه کوچک چینی هست به اسم "سالم بخورید" . پر از انواع سبزیجات و میوه های خرد کرده است . یک زن و مرد پیر چینی اداره اش می کنند. لبخندت می زنند و هر چه انتخاب کردی برایت می ریزند توی ظرف. یک سوس ماست با سبزیجات معطر هم دارند که معرکه است. مرغ پخته و تن ماهی هم اگر خواستی اضافه می کنند.روزهایی که غذا نمیپزم ، لذت زندگیم این است که سالاد را بخرم بیاورم خانه بنشینم به اینترنت بازی و سالاد بخورم.

زن و مرد چینی اما به رسم خودشان یک "شیرینی شانسی"* هم توی سالادم می گذارند.هرگز در زندگی حتی به رسم سنت هم فال نگرفتم. همه بارهای حافظ خوانیم هم حتی. "من فال نمی گیرم . من زندگی می کنم"  حرف روزهای نوجوانیم بوده تا امروز. امروز اما عاشق نوشته های توی شیرینی هستم یک جور دل انگیز و وسوسه کننده ای می خوانمشان انگار کسی جایی دارد با من حرف می زند. هم او که نمی دانم کیست و کجاست و این روزها خیال هم ندارم دنبال وجودش بگردم اصلا امروز به من گفت:

صبر کن. اتفاقات خوب ، به موقعش خواهد افتاد ...

* fortune cookie

لینک
۱۳۸٩/٤/۱۸ - نیلوفر

   کولی 2   

دیده ای در عکسهای جدیدشان که دیش ماهواره شان را و یخچال و تلویزیونشان را بین کوهها می کشند و چادرشان را علم می کنند جایی که خانه هست و خانه نیست؟

یادت هست خوانده بودیم در کتابهای تاریخ که آدمها این طور کولی وار زندگی کردن را سالهاست کنار گذاشته اند؟ که اصلا شهر نشین شده اند و خانه دارند و اصلا خانه پدری دارند که سالها می ماند و خاطره ها می سازد .

ولی یادت هست مرد کولی فیلم شکلات را؟ که ژولیت بینوش عاشقش شد چون آن طور بی قید و رها بود و هیج نداشت جز یک قایق که آن هم وقتی آتش می گرفت باکیش نبود؟

یادت هست دلت می خواسته کولی باشی آن زمان؟ اصلا خود بینوش باشی و شکلات پزی بدانی یک بچه داشته باشی و هیچ کجا قرار نگیری و بروی و بروی و بروی؟

یادت هست روزگاری بود که مادرها ته چمدانهایشان لباسهای قدیمیشان را نگه می داشتند و ما بی قرار دلمان پر می کشید برای پوشیدنشان؟ که خانه مادر بزرگ درختهایی داشت که با تو قد کشیده بود؟آن روزها فکر می کردی یک روز لابد تو هم لباسهای نوجوانیت را به دخترت نشان می دهی ، یک روز تو هم درخت خرمالویی توی حیاط می کاری که با نوه هات قد می کشد

فکر می کنی که در دو سال گذشته چند بار خانه عوض کرده ام؟ مدام وسیله خریده ام و فروخته ام. لباسهام را نمی شناسم دیگر. گاهی یاد یک کتی می افتم که یک جایی یک روزی خریده بودم و فکر می کنم الان کجاست اصلا؟ من هستم و یک کامپیوتر و یک فلش مموری و یک چمدان و یک مشت کاغذ. فکر می کنم بروم سانفرانسیسکو؟ یا تگزاس؟ یا کلورادو یا نیویورک؟ اصلا شاید هم رفتم لندن. یا بارسلون. بوستن هم شاید.یا اینها ولش کن شاید بروم عراق اصلا.  نه اینکه سفر کنم...نه اینکه بروم که بمانم...بروم که زندگی کنم. که انگار منم و چمدان و سفر و یک پادر هوایی تمام نشدنی کولی وار هیجان انگیز با عشقهایی که می آیند و می روند و دوستیهایی که اول برق چشمهایشان را حس می کنی بعد می شوند یک عکس توی فیس بوک و یک دلتنگی که مخصوص ما کولی هاست

اصلا انگار قرار است یک روز قصه عشقهای آن دختر کولی را بنویسم در سالهای دوهزار و ده میلادی.

امروز چشمهایم را بستم و روی گوگل مپ دکمه موس را یک جایی روی آمریکا فشار دادم. فکر کردم شاید گلدان بعدی پشت پنجره ام قبل از اینکه خشک شود را در آفتاب این شهر اولین بار آب دهم.

لینک
۱۳۸٩/٤/۱٦ - نیلوفر

   زنانه-مردانه   

به ظور کلی مردهای همه دنیا دقیقا می دانند چه طور زنی خوشحالشان می کند. موضوع ظاهرا خیلی هم ساده است. ولی کسی نمی داند که چرا اصولا چنین خواسته های ساده ای را هیچ زنی ندارد:

-زیبا و شیک و خوش لباس و خوش اندام باشند. ولی نه مدام جلوی آینه باشند نه پول زیادی خرج آرایش و لباس کنند نه خرید بروند و نه مدام رژیم بگیرند و بد غذا باشند

- صادق و راستگو باشند ولی سیاست داشته باشند

توضیح ضروری: سیاست زنانه دقیقا معنیش این است: مدام به مرد دروغ بگو ، همه چیز را ازش پنهان کن ولی جوری سرش را شیره بمال که اصلا بویی نبرد.

-خیلی مهربان باشند و به ما برسند و خانه مان را گرم و نرم کنند و غذاهای خوشمزه بپزند  ولی شبیه مادرمان نشوند. ما همسر می خواهیم نه مادر

-خیلی قانع و بساز باشند ولی مدام ما را مجبور کنند بیشتر پول در بیاوریم یک جور سیاست داری! (رجوع شود به معنای سیاست زنانه)‌

-خیلی تحصیل کرده و با فهم و شعور باشند که نتیجه اش بشود اینکه متوجه بشوند مرد زندگیشان کلا مرکز عالم است و از او فهمیده تر وجود ندارد

-بسیار اجتماعی باشند و در کارشان هم خیلی موفق باشند خوب هم پول در بیاورند. ولی حواسشان باشد که وقتی ما خانه هستیم آنها هم همیشه خانه باشند. نگرانی شغل هم هرگز نداشته باشند. مگر از ١٠ صبح تا ٢ بعد الظهر نمی شود کار کرد و خیلی هم موفق بود؟ در آمدشان هم یادشان باشد کلا از ما بیشتر نباشد.

-لوس و غرغرو و حسود نباشند. ولی بدانند ما از زنهای قوی که مردانه مشکلات را تحمل می کنند و حل می کنند بدمان می آید. ظرافت زنانه یادشان نرود.

-ما را تکیه گاه بزرگ زندگیشان بدانند. ولی کارهای بی اهمیت روزمره و تعمیرات و خرابی ماشین و ترکیدن لوله و برگشت خوردن چک را با همان ظرافت زنانه خودشان حل و فصل کنند

- بدون وجود ما نتوانند نفس بکشند ولی مدام هم دنبال ما راه نیفتنند.

حقیقتا فکر می کنید چرا چنین زنی در جهان پیدا نمی شود؟!

پی نوشت ضروری:

مطمئنم برعکسش هم در مورد زنان وجود دارد ...

لینک
۱۳۸٩/٤/۱٥ - نیلوفر

   من و دوستیها و فشفشه ها و وطنم   

در یک شنبه عصر روز چهارم جولای، روز استقلال آمریکا،  سر و صدای آتش بازی از بیرون مرا  یاد چهارشنبه سوزی انداخته است انگار اینجا هم همه منتظر بودند تا هوا گرگ و میش بشود .یاد همه خاطرات چهارشنبه سوریهای زندگی صورتم را پر از خنده می کند.یاد آن روزها که آرزوم بود بی خیال امتحانات ثلث دوم بشوم و بروم شهرک غرب خانه دایی و با دختر داییها و همیسایه هایشان محله را منفجر کنیم. که نمی کردیم و من همیشه درس می خواندم و امتحان داشتیم .

همین چند ساعت پیش با دوست قدیمی نازنینم دو سه ساعتی حرف زدم. من ، اینجا و او یک جایی در نیمه شب مادرید. اسکایپ این وسط سرش درد گرفته بود گمانم. از آن صحبتهای دخترانه که انگار تمامی ندارد. از آنها که پر از خنده و خاطره و شوخی و غیبت و عشق است. از آنها که پر از روزها قدیمی و عشقهای قدیمی است. می گفت یادت هست .... می گفتم: وای! آره تو چی یادت هست...؟ ازآنها که بعدش می رسیم به درد دلهای امروزی و ترسهای فردا و دلداری و دلم برایت تنگ شده ....

بعد عصر می شود و هوا رو به تاریکی می رود و فشفشه های جشن سوت می کشد و خانوم س عزیزم از یک شهر آن طرف تر اس ام اس می زند که خیالش راحت باشد من تنها نباشم و دلم نگرفته باشد و من لبخند می زنم به این دوستی که نمی فهمی کی و کجا چطوری شکل می گیرد. از آن روزهای چهارشنبه سوری و دختر دایی ها بگیر تاروزهای دانشگاه و حالا دوستهای جدیدی که بی اینکه بدانی وارد شده اند و هنوز هیچ نشده یادت هست یادت هست هایتان به راه شده است....

انگار که چند سال دیگر که نمی دانم کی است من و خانم س یک دل سیر درد دل می کنیم و می گوییم یادت هست چهارم جولای آن سال را که ... و لابد حرف روز قبلش را می زنیم که خانم س آمد اینجا کله سحر با هم بازی آلمان -آرژانتین نگاه کردیم و او آلمانی بود و با هر گل آلمان بالا و پایین پرید و من آنقدر خندیدم که یادم رفت باید غصه آرژانتینم را بخورم.

حالا من در این یکشنبه شب چهارم جولای بوی دود و فشفشه را خاطره می کنم و حریصانه صفحات اینترنت را در تاریخچه روز استقلال آمریکا می گردم و فکر می کنم به همه لحظه های کوچکی که خاطره های دوستیهام بوده اند .... بعد دلم برای ایرانم پر می کشد و این را گوش می کنم با صدای ترقه ها و نور آتش بازیها ...

 

 

لینک
۱۳۸٩/٤/۱٤ - نیلوفر

   من به کمتر از عشق رضایت نخواهم داد ...   

گمانم سی و یک سال طول می کشد که بفهمی به کمتر از عشق رضایت نخواهی داد

گمانم سی و یک سال طول می کشد که بفهمی عشق،  تنها دلیل زندگی است

گمانم سی و یک سال طول می کشد که بفهمی عشق دقیقا چه حسی دارد

مثل موسیقی می ماند. طول می کشد ... مثل بار اولی که به سمفونی می روی. یا بار اولی که اپرا گوش می کنی. یا حتی مثل یک فیلم لوئیس بونوئل یا یک داستان جیمز جویس یا یک اثر سالوادور دالی حتی. طول می کشد. تمرین می خواهد. تحمل و اشتیاق و شکست می خواهد. تنهایی و اشک حتی.

ولی حسی هست، در آن لحظه ، که انگار همان لحظه ابدی ازلی انسانی است. همانجا که قرار است دقیقا حس کنی: عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

مثل صخره نوردی می مانی که در برف و سرما بالا می رود. زمین گرم و ایمن را رها می کند و بالا می رود و می ترسد و اشک می ریزد و بالا می رود.

سی و یک سال طول می کشد که قله را ببینی. نرسیدی هم هنوز. فقط ابرها کنار رفته. راه پر صخره و دره و برف تا قله می ترساندت.سی و یک سال طول کشیده ولی تو، لذت "زندگی کردن" را با همان قدم اولی که از روی زمین بلدت کرد برداشته بودی. مثل اینکه اولین جمله هملت را بخوانی اصلا.

سی و یک سال طول می کشد که بفهمی راه بازگشتی نیست. تو شجاعت رفتن را داشته ای . زیبایی قله را دیده ای. تو، به کمتر از قله رضایت نخواهی داد

سی و یک سال طول می کشید انگار که بفهمی تو، به هیچ چیز کمتر از عشق و دقیقا عشق رضایت نخواهی داد.

****

فیلم محبوب مرد آمریکایی، آهنگساز، مستند ساز و خبرنگار : پای آمریکایی ! شوخی هم نمی کند!

من: برای اولین بار در زندگی قادر به ادامه صحبت نیستم! به قول خودشان Speechless!!!

 

لینک
۱۳۸٩/٤/۱۳ - نیلوفر

   ترس و نگرانی   

وقتی نگرانی، یعنی دلت می خواد یه کاری رو بکنی ولی نمی دونی موفق میشی یا نه. ولی وقتی می ترسی ، یعتی دلت نمی خواد یه کاری رو بکنی چون ممکنه موفق نشی.

از " یادداشهای روزانه کاملا واقعی یک سرخپوست نیمه وقت"

من ،

نگران زندگیم

من،

نگران آینده ام

من اما

از زندگی و آینده هیچ نمی ترسم

****

من امروز یک واقعیت عجیبی رو فهمیدم! همین طوری وقتی داشتم صبح زود قبل از رفتن سر کار توی کافی شاپ دانشکده سینما برای خودم چایی سفارش می دادم سر حساب شدم که:

من زندگیم رو دقیقا،همین طوری که هست، خیلی دوست دارم!

****

آرژانتین دوست داشتنی! بمان!

 

لینک
۱۳۸٩/٤/۱٢ - نیلوفر

   رویای آمریکایی   

بیرون از آمریکا که هستی فکر می کنی چقدر دلنشین است سرزمینی که جوانهاش همه راهها را به روی خودشان باز ببینند. نگران آینده نباشند و آنقدر بگردند و کاری را پیدا کنند که دوست دارند. درجوانی ،‌ آنقدر پول داشته باشند که بتوانند از زندگی لذت ببرند و مثل جوانان سرزمین ما مجبور نباشند حسرت خانه و ماشین و خانواده و سفر بخورند.این است که جوانهایی که در ایران تصمیم به مهاجرت می گیرند ،‌ همه سعی و تلاششان را می کنند، از بسیاری از لذتهای زودگذرشان می گذرند و خیلیهایشان متوجه هم نمی شوند که موفقیتهایی که در این سرزمین به دست می آورند بیشترش نتیجه همان تلاشهاست. در سطح بالایی از این جامعه قرار می گیرند و خوشحالند که در سرزمینی آمده اند که جوانهاش به جایی می رسند.

ولی کافی است کمی سرشان را بگرداند تا ببینند آمریکاییهای واقعی، دقیقا همانها که وقتی ایران هستی لابد حسرت زندگی بی دغدغه،‌نبودن کنکور، ماشین و خانه شان را می خوری پول نداشته شان را خرج کرده اند.

در آمریکا به جوانها می گویند: تو جوانی!‌بیا من به تو هرچقدر می خواهی وام میدهم که بهترین تحصیل را کنی. مطمئن باش وقتی کار گرفتی یک ساله همه اش در می آیند

درآمریکا به جوانها می گویند:درس خواندی؟! کار پیدا کردی؟ بیا من به تو وام می دهم خانه رویاییت را بخری. ماشین دلخواهت را سوار شوی. دنیا را بگردی

ولی همه این جوانها آنچنان که باید نه تلاش می کنند و نه شاید استعدادش را دارند. این است که درصدی از جامعه که این امکانات را کنار تلاش زیاد و استعداد فراوان می گذارند ،‌همان شغلهای رویایی را هم پیدا می کنند و به قول معروف"رویای آمریکایی" را زندگی می کنند و ما مهاجرین هم که همیشه خودمان را با آنها مقایسه می کنیم کنارشان قرار می گیریم و ته دلمان فکر می کنیم اگر این جبر جغرافیایی نبود،‌ما راحت تر به این مکان رسیده بودیم و حتی بالاتر از او و یادمان می رود چشمهایمان را بگردانیم به جمعیت عظیم جوانهایی که در آستانه سی سالگی هستند، شغل خوبی ندارند و آنقدر زیر بار قرض رفته اند که اصلا فرصت فکر کردن به هیچ چیز دیگری را ندارند مگر اینکه همین شغل را نگه دارند، گرچه توش خوب نیستند یا اصلا دوستش ندارند و با آن شغل رویایی و پر درآمد آرزوهایشان فاصله ها دارد. و زندگی را بگذرانند: Paycheck by  Paycheck و کابوس این را ببینند که ازکار اخراج شوند.

بعد از نزدیک یک سال زندگی در آمریکا حس می کنم رویای زندگی آمریکایی ، یک زندگی زیر قرض و فشار است و شاید به همین دلیل است که اینچنین فیلمها و لذتهای سطحی طرفدار دارد.

رویای زندگی واقعی آمریکایی، جایزه نوبل و ناسا و گوگل و هالیوود نیست. رویای زندگی واقعی آمریکایی، صورت حساب ماهیانه است.

لینک
۱۳۸٩/٤/۱٠ - نیلوفر

   کجا؟   

"کوچه ای هست که در آن
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد"

فروغ فرخزاد


در 18 سالگی ، وقتی این را می خواندم نه به کوچه فکر می کردم نه به دخترک نه گردنهای باریک و پاهای لاغر. در 18 سالگی به پسرانی فکر می کردم که به من عاشق بودند ...

امروز اما به بادی می اندیشم که دخترک را برد و می پرسم کجا برد؟

*****

 


لینک
۱۳۸٩/٤/٩ - نیلوفر

   هزارمین   

این هزارمین نوشته این وبلاگ است

اولین پست وبلاگم این بود :‌

"اینکه همیشه دلت میخواد با یکی درد ودل کنی .

اینکه میخوای تسکینت بده ...اینکه میخوای همون چیزی رو بگه که تو میخوای.

اینکه گاهی حس میکنی چقدرخوشحالی یا چقدر غصه داری

اینکه گاهی از خودت بدت میاد و اونی نیستی که آرزوش رو داشتی

اینکه فکرمیکنی جدی جدی داری بزرگ میشی ...اصلا بزرگ شدی و هنوز هیچ کدوم از اون کارای مهم زندگیت رو شروع نکردی.

همه اینها باعث میشه که یه روز که توی محل کارت نشستی و روی میزت پر از کاغذه و دلت حسابی گرفته بیای اینجا و به یاد روزهای شیرین دبیرستان یادداشت روزانه بنویسی . "

خوب یادم هست آن روز. یک ماهی می شد که به اصرار همسر سابق کاری را که دوست داشتم رها کرده بودم و آمده بودم همکار او شده بودم. دلم برای کارم تنگ شده بود و ته دلم می ترسیدم از زندگیمان که شغلی که من دوستش داشتم مانع خوشبختی اش شده بود. خودم را راضی می کردم به چیزهایی که دارم و به اینکه هر زنی در زندگی خانوادگیش باید همیشه و همه جا خانواده را انتخاب کند.٢۶ ساله بودم و دلم می خواست زودتر مادر بشوم. فکر می کردم از همه آروزهام این یکی قابل دسترس ترین است. دلم گرفته بود. حس می کردم تنهام و حس می کردم تنهایی خیلی بد است. دلم می خواست به کسی ایمان داشتم. کسی که بدانم همیشه و همه جا مراقب من است . کسی که به من بگوید هیچ وقت هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد. هنوز فکر می کردم وجود دارد. فکر می کردم کسی هست که مثل پدرم باشد در روزهای کودکی. اسمش را نمی دانستم. می دانستم خدا نیست. می دانستم همسر سابقم هم نیست. واضح بود هیچ کدامشان ، اگر واقعی می بودند، نمی توانند آرامم کنند از آینده. نمی فهمیدم چرا من که همیشه آنی بودم که باید باشم ،‌چنین می ترسم از آینده. بعد آن روز یاد تو افتادم. تو کاغذ سفید که همیشه بودی. توی که یک قسمتی از وجود من بودی. واقعی واقعی بودی. شروع کردم با تو حرف زدن...

حالا ۵ سال گذشته و من ۵ سال زندگی کرده ام و همیشه درباره اش با تو درد دل کرده ام. برایت نوشته ام از خوشحالیهام و غمهام. دقیقا هزار بار.

حالا هزار بار بزرگتر از آن روزم. حالا وجودم در قسمتی از تو زندگی می کند. تو خوب می دانی من ، هر چقدر هم که دلم می خواسته معمولی باشم، معمولی نیستم . تو خوب می دانی دلم پر از احساس است و قلبم بارها و بارها شکسته ... گاهی سخت و سنگین ،‌گاهی ترک برداشته فقط. تو خوب می دانی چقدر زندگی کرده ام . چقدر خوشحال بوده ام. چقدر دلتنگ شده ام. چقدر عصبانی شده ام و چقدر ترسیده ام و چقدر تلاش کرده ام. تو همیشه و همه جا بودی، تسکینم دادی، تشویقم کردی، یادم آوردی که از لحظه هام لذت ببرم.

یادت هست یک روز ١٣-١۴ سالگی را کنار دریای خزر؟ تو یک دفتر خاطرات کوچک بودی آن روز. برایت گفتم . آن روز به من نگفتی اینها که می خواهم همه در وجود من و تو است. به من نگفتی که هیچ کس جز من و تو مرا آنچنان که باید دوست نخواهد داشت. نگفتی که هیچ آرامشی بزرگ تر از این نیست که بدانم من ، دقیقا من،‌ مسئول زندگی خودم خواهم بود. تقصیر نداشتی.. تو هم یک ١٣-١۴ ساله بیشتر نبودی

زندگی ما یک زندگی اجتماعی است . من بدون بقیه آدمها معنایی ندارم. بدون عشق، دوستی، خانواده، همکار ، همکلاسی ، هم وطن ...بدون انسانهایی که داستانهایشان را می خوانم. بدون تاریخ ، بدون جنگ حتی. ولی من ، تنها و تنها من ، مسئول زندگی و خوشحالی خودم هستم. و این را با تو یاد گرفته ام که دقیقا خود منی. بی هیچ تعریفی.

نوشته های اینجارا ، تنهایی ها و خوشحالیها و غصه ها و ترسهایم را خیلیها اینجا خوانده اند. می دانم آنقدر که باید همیشه پاسخهایتان را نداده ام . ولی زندگی واقعی من خارج از این صفحه آبی اتفاق می افتد. با نفسهای واقعی و برق چشمهای واقعی.زندگی بی نظیر هیجان انگیز خاصی است. بخوانیدش مثل همه داستانهایی که میخوانید. بی قضاوت و با احساس. بعد نفس عمیق بکشید و تنهای تنها و شاد شاد زندگی کنید در کنار همه انسانهای دیگر دنیا. این را در هزارمین نوشته فهمیده ام

 

لینک
۱۳۸٩/٤/۸ - نیلوفر

   وقتی در آفریقا فیفا بازی می کنند   

همیشه فوتبال نگاه کردن مهمترین قسمت هیجانش به گزارشگر بازی بود!‌ یادم هست وقتی گرازشگری را دوست نداشتیم- مثلا بهرام شفیع خاطرتان هست؟!- اصلا مسابقه دیدنی نمی شد . بعد هم که فردوسی پور نازنین آمد و کلا اگر او نبود انگار فوتبال ندیده بودی

همان روزها برادرم با پسر عموها و پسر خاله ها تابستانهایشان را بی وقفه فیفا بازی می کردند. همان بازی کامپیوتری. من هیچ وقت نمی فهمیدم فوتبال کامپیوتری چه لذتی می تواندداشته باشد ولی داشت و ساعتها یک مشت پسر بچه بی قرار را آرام می کرد. یادم هست بازیهای فوتبال کامپیوتری فیفا هم گزارشگر داشت که با لهجه انگلیسی و گاهی آمریکایی گزارش می کرد گزارش بی روح  و بی مزه ای هم بود.

حالا اینجا، وقتی از ای اس پی ان جام جهانی می بینم و صبح زود بیدار می شوم و یورگن کلینز من می آید تفسیر بازی می کند من حس نمی کنم دارم فوتبال واقعی جام جهانی می بینم. حس می کنم این پسر بچه ها یک جایی نشسته اند و دکمه ها را فشار می دهند و کامپیوتر هم داردبه انگلیسی گزارش می کند. انگار اگر اگر کسی فریاد نزند "یک پاس در عمق" یا " چه می کنه این ..." اصلا فوتبالی اتفاق نیفتاده است!‌

****

من خوب خوبم!‌از همه دوستهای خیلی مهربونم ممنونم. چیز خیلی مهمی هم نبود... خوبی نوشتن به اینکه که همه احساساتت رو میاره وسط بعد تو می خونیشون انگار داری از بالا تر به زندگی نگاه می کنی و بعد می خندی یا گریه می کنی و می ری صفحه بعد... خوبی زندگی اما به اینه که تا وقتی تو هستی،‌ادامه داره و کلی صفحه بعدی هست برای خواندن...

لینک
۱۳۸٩/٤/٦ - نیلوفر

   چرا؟   

روزهای سخت زندگیم همیشه با نوشتن گذشته است...

امروز اما نمی توانم بنویسم 

انگار یک جایی کلمات کم میاورند ...

کاش کسی می توانست کلمه ای بگوید تا بدانم چرا...

از قوی بودن خسته شده ام ... دلم می خواهد یک سی و یک ساله بی دست و پا بشوم و کسی دستهاش را روی گیسوانم بکشد و تنگ در آغوشم بگیرد و عاشقانه به من بگوید همه چیز درست خواهد شد ... دلم می خواهد بهش بگویم می ترسم ...نه فقط از اینکه عشق  باز هم شکستم داد ... می ترسم که این بار بهترین دوستم را هم از من گرفت ... از دست دادن دو نفر اینقدر به تو نزدیک را  در یک شب می ترسم ... از تلفنی که دیگر زنگ نمی زند و از ایمیلی که دیگر نمی آید... از اینکه می دانم راه دیگری نبود و نمی فهمم چرا ...فکر می کنی یک قلب چقدر طاقت تنهایی دارد؟ قرار نبود همه این ساده های زندگی اینقدر برایم سخت بشود ... قرار بود زندگی سختیهاش کمتر از خوشیهاش باشد ...قرار بود اگر خوب باشم و دوست بدارم اینقدر قلبم تنهایی نکشد ... از قوی بودن خسته شده ام ... ولی نازنین راهی جز این نیست ...  زندگی نه عادلانه است و نه بد ... زندگی فقط زندگی است .. با آدمهایی که عاشقشان می شوی و بعد باید فراموششان کنی ...و هیچ وقت هم درست نفهمی که چرا ...

 

لینک
۱۳۸٩/٤/٥ - نیلوفر

   من با تو چه کنم ؟   

یک جور آرامی وارد شدی که نفهمیدم آمدنت را هرگز

نه در زدی نه صدای پات را شنیدم ... آنقدر آرام آمدی که انگار همیشه بوده ای

آمدی بی سلام و تا دور و برم را نگاه کردم دیدم همه جا هستی

بودنت،  نبودن بود  ... جمع اضداد که می گفتند خود تو بودی

بودی ولی نبودی ... انگار آمده بودی ثابت کنی مسئله ،بودن یا نبودن، نیست

اصلا انگار وارد شدی که در همه مسئله ها شک کنم

حالا به من بگو من با تو چه کنم؟ تویی که هستی و نیستیت یکیست...

به من بگو با تویی که نیستی چه کنم؟

ای که همیشه و همه جا هستی ...

 

 

لینک
۱۳۸٩/٤/٤ - نیلوفر

   رسترپو   

دره کورانگال- افغانستان - ٢٠٠٧.... سالن تاریک سینما- دانشکده سینما- لس آنجلس

درست یک روز قبل از اینکه رئیس جمهور آمریکا ، فرمانده ارتش را در جنگ افغانستان تغییر دهد، دانشکده سینما نفسهایمان را در سینه ها حبس کرد از آنچه جنگ واقعی است ...

همه سالهای کودکیم با جنگ مقدس سپری شد. جنگی که برای وطن بود و برای آزادی بود و اصلا فرهنگ جبهه داشت و آدمها را دگرگون می کرد. ارمیای رضا امیر خانی لابد خاطرتان هست...ما، مدام از خودمان می پرسیدیم در این کشتن و کشته شدن چه هست که چنین مقدس می شود؟ و نمی فهمیدیم ...سالها داستانهای جنگ را خواندم تا دقیقا بفهمم زیر پوست جنگ چه می گذرد... داستانهای زیادی نوشته اند ولی انگار هیچ کدام دقیقا آنی نبود که باید باشد... همه آن داستانهای جنگ جهانی دوم... همه داستانهای جنگ ویتنام ... حتی همان دوست داشتنی های خودمان. دیدبان و مهاجر حاتمی کیا.

حالا اما تیم و سباستین دو خبرنگار جنگ ، تصمیم گرفته اند بروند داخل سنگر. دقیقا کنار سربازها و جنگ را مستند کنند. دلم می خواست مرتضی آوینی فیلمشان را میدید و نظرش را می گفت. ٩٠ دقیقه با سربازها ترس و برادری واقعی را فیلم برداری کرده اند. و در نهایت چیزی که تو می بینی درماندگی بزرگ ارتش آمریکاست در افعانستان و یک دو جین جوان ٢٠ ساله که اینجا هستند و جانشان در خطر است و درست نمی فهمند چرا اینجا هستند و دوستانشان جلوی چشمشان می میرند و خودشان زن و بچه بی گناه را به اشتباه می کشند و مستاصلند و دلشان تنگ شده برای خانه ...

رسترپو نام اولین سربازی است که در عملیات تصرف دره کورنگال از دست نیروهای طالبان می میرد. چند ماه بعد سربازها موفق می شوند بالای تپه یک سنگر بسازند و توش یک تک تیرانداز بگذارند که برایشان پیروزی بزرگی محسوب می شود. آنها اسم این سنگر را رسترپو می گذارند. در طول ٩٠ دقیقه تو با تک تک سربازها آشنا می شوی ... تقریبا می فهمی کدامها زنده می مانند و کدامها می میرند چون به سبک همه مستندها سربازهایی که زنده مانده اند و به خانه برگشته اند با لباس معمولی جلوی دوربین می نشینند و از آن روزها تعریف می کنند. فیلم بردارها ،‌تیم و سباستین، یک سال را با بچه ها زندگی کرده اند . کنارشان ترسیده اند حتی تیر خورده اند. دوربینشان را برده اند توی خانه افغانیهای ساکن دره وقتی آمریکایی ها با مترجم با آنها صحبت می کنند و ملتمسانه ازشان می خواهند برای طالبانی ها جاسوسی نکنند و کمکشان کنند و آنها غریبانه نگاهشان می کنند. وقتی گاو مردم روستا را به اشتباه می کشند و مردم روستا عصبانی ازشان غرامت می خواهند. وقتی می ترسند و گریه می کنند یا توی سنگر آهنگ می گذارند و می رقصند.

سباستین بعد از فیلم این چنین می گفت:

ما خبرنگاریم. البته که نظر خاص و سیاسی خودمان را درباره جنگ داریم ولی این فیلم درباره این نیست. این فیلم برای این است که تو آمریکایی که توی جنگ نیستی بفهمی دقیقا آنجا چه خبر است. بفهمی چرا این بچه های ٢٠ سال وقتی برمی گردند آمریکا اینقدر تشته بازگشت به جنگند. توی ضد جنگ یا توی وطن پرست

و من یاد روایت فتحها می افتم که با همه خوبیش جنگ را مقدس می کرد...

تیم ادامه می دهد:

می دونین... این حس مقدسی که جنگ به سربازها می ده به دلیل اینه که این بچه های ٢٠ ساله توی کشور هیچ آرمان و آرزو و گروهی ندارند ... اینجا میان توی جنگ و برادری و دوستی و کمک به هم رو تجربه می کنند .فقط ٢٠ سالشونه ... تحلیل جنگ نمی دونن چیه ... می بینن کسی هستن و دوست پیدا می کنند و بعد دوستاشون می میرن و این میشه همه زندگیشون تا آخر عمر...

و من فکر می کنم اینها چقدر آشناست برای ما ...

رسترپو یک فیلم نفس گیر از بیهودگی و واقعی بودن جنگه ... آدم بد و آدم خوب نیست ... ترس و سرما و مرگ هست ....

اینجا

 

لینک
۱۳۸٩/٤/۳ - نیلوفر