من و ریشه هام ....   

دقیقا یادم نیست اولین بار کی شنیدمش... روی یک نوار کاست زهوار در رفته...صدایی که خیلی آشنا بود ... آنقدر آشنا که انگار هیچ لحظه وجود داشتنم بی آن معنا نداشته است...

"

شک رازیست.
 
لبخند رازیست.
 
عشق رازیست.
 
اشک آن شب،  لبخند عشقم بود
 
قصه نیستم که بگوئی
 
نغمه نیستم که بخوانی
 
صدا نیستم که بشنوی
 
یا چیزی چنانکه ببینی
 
یا چیزی چنانکه بدانی
 
من درد مشترکم
 
مرا فریاد کن...

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نام ات را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بگو

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستهای من آشناست.... "

 

یک سال است ندیدمتان ... ولی بدانید این عشقی که این طور کنار هم ریشه های مرا با آن ساخته اید همیشه مهمترین دلیل آرامشم بوده است... من توانایی عشق ورزیدن دارم چون همیشه شما دو تا این چنین بی انتها مرا از عشق مطمئن کرده اید.

سی و چهارمین سال کنار هم بودنتان ... سی و چهارمین عشق بی شرط و شروطتان به هم و سی و چهارمین سفر دو تاییتان افتخار بودنم است ...

 

لینک
۱۳۸٩/٥/۳۱ - نیلوفر

   یک سال   

درست یک سال پیش در این روز سرم را برای آخرین بار برگرداندم . هر سه تا شان با چشمهای خیس و قرمز نگاهم می کردم. من همان مانتوی خاکستری تنم بود که از بازار نوشهر خریده بودم و یک روسری سبز و سیاه. گریه نکردم. رفتم . پله برقی ها را بالا رفتم و قسمت مربوط به چک گذرنامه . رفتم طرف گیت. نشستم روی نیمکت بعد اشکهام روان شد.

یک خانم پیر روبرویم نشسته بود. نگاهم کرد. هیچی نپرسید. لبخند زد. لبخند زدم و اشکهام را پاک کردم و .... تا امروز که یک سال می گذرد دوباره اشک نریخته ام از دلتنگی.

دنیای این روزهای اینترنت به هم نزدیکمان کرده است ... بی مکان به دلتنگیها فکر نمی کنم... زیاد فکر نمی کنم ...

در این یک سال تنهایی را تجربه کرده ام. و زندگی در سرزمینی که توش به دنیا نیامده بودم

حالا در گرمای تابستان اتاقم نشسته ام ...من همانم که بودم. میزم پر از کتاب است و پر از کاغذ که روش لیست کارهای نکرده را نوشته ام ...لیست برنامه ها، ارزوها، خوبیها و بدیهای هر کدام ...

فکر می کنم به همه آدمهای جدیدی که در این یک سال شناخته ام .... فکر می کنم خاصیت یک جا نبودن و در حرکت بودن همین است ...

این یک سال را دوست داشته ام. از مهمترین سالهای زندگیم بوده است .

پر از برنامه و آرزو و نگرانیم برای سالهای بعد .... و این سوال همیشگی هر مهاجر: فکر می کنی برگردی ایران؟

و این جواب همیشگی مهاجرها: نمی دانم .... واقعا نمیدانم ....

لینک
۱۳۸٩/٥/٢٩ - نیلوفر

   زنده   

یادم نیست کجا خوانده بودم که انسان تنها موجود زنده ایست که به زنده بودن خود کاملا  آگاه است

شاید برای همین است که "زندگی" می کند ...یا از مرگ می ترسد....

 

 Nathan گمانم سی و پنج ساله باشد. یعنی سی و چند سال پیش فهمیده که زنده است. خودش می گوید به عشق کرک کوبین نیروانا رفته طرف مواد مخدر. رو به دوربین این را می گوید. در حالی که می خندد. چند ساعت قبل از اینکه بفهمد تست اچ آی وی اش مثبت است. او یکی از 6 بی خانمان خیابان هالیوود لس آنجلس از که در یک فیلم مستند نفس گیر (اینجا) زندگیشان بی پرده پوشی به تصویر کشیده شده است.

کارگردان، یک سال اول را در خیابان هالییود قدم زده است. 5 سال بعدی را با یک دوربین با بی خانمانها گذرانده است.

در این شهر که قدم می زنی در کنار همه زیباییهاش همیشه بی خانمانها ، آنها که شبها را کنار خیابانهای شهر می خوابند از جلوی چشمت می گذرند. به قول کارگردان فیلم، همه از حضورشان با خبرند و از زجرهایشان و از عمق تاریکی زندگیشایشان ولی همه ترجیح می دهند که از کنارشان بگذرند ...همه می دانند وجود بی خانمها همیشه نتیجه اختلاف طبقاتی ، از هم پاشیدگی خانواده ها و مشکلات روانی یک جامعه است. کسی کاری از دستش برنمی آید...

امبر 16 ساله است. با دوست پسرش اسکات در خیابان هالیوود زندگی می کند. یک دختر دو سال و نیمه دارد . از اسکات هم یک پسر 9 ماهه دارد. هر دو تا بچه را دولت ازش گرفته است. امبر هم معتاد است. دزدی هم می کند. مادر امبر هم خیابان خواب بوده است. امبر را هم دولت بزرگ کرده است. امبر از 8 سالگی که فرار کرده برای مادرش مواد تهیه می کرده است.

مایا 17 ساله و حامله است و در خانه خرابه با یک عالم بی خانمان دیگر می خوابد.... رابرت 40 ساله و بیمار است ... آدمهای نامرئی مدام با او حرف می زنند... شان گمانم شصت و چند ساله باشد. آشغال جمع می کند. معتاد است. با موهای بلند و ریشهای بلند ....

کارگردان بی پروا وارد زندگی روزمره آنها می شود. همه آن سیاهی ها که هیچ کدام از ما جرات فکر کردن درباره اشان را هم نداریم  نشانمان می دهد...

فیلم را در دانشکده سینما دیدم. تمام که شد کارگردان رفت جلوی پرده و اولین جمله ای که گفت این بود: ممنون که فیلم را تحمل کردید ...می دانم دیدن این فیلم خیلی سخت است ... خود من طاقت دیدن خیلی از صحنه ها را ندارم 

کارگردان رابرت و شان را هم که حالا دو سال است دیگر بی خانمان نیستند و معتاد هم نیستند با افتخار همراه خودش آورده . رابرت وقتی برای جمعیت دانشکده سینما از تجربه فیلم و زندگی در هالیوود می گوید سرش را با افتخار بالا برده است.

مردم برایش دست می زدند. و من داشتم به انسانی فکر می کردم که به زنده بودن خوش آگاه است و به مرگی که در کمین است آگاه است. و به نیتان فکر می کردم که کارگردان می گفت هنوز زنده است و فکر می کردم زنده بودن یعنی این که به زنده بودن خودت آگاه هم باشی .... و فکر کردم ترسناک ترین چیزی که در باره انسان تا به امروز دیده ام نگاه نیتان بوده به زنده بودنش ....

 

لینک
۱۳۸٩/٥/٢٦ - نیلوفر

   توانایی   

پرسید:

توانا بود هرکه دانا بود؟ واقعا؟

گفتم:

دقیقا ....شک نکن

و فکر کردم:

یک جایی در تجربه های سالهای زندگی آدمها آنقدر بزرگ می شوند که شک نکنند : توانا بود هر که دانا بود

 

لینک
۱۳۸٩/٥/٢٤ - نیلوفر

   وینی ،موزیل و من!   

وینی ، همکار هنکنگی/آمریکاییم توی اتوبوس دانشگاه دارد کتاب می خواند. مترجم دردهای لاهیری.

بحت کتابخوانیهایمان باز می شود. این را خوانده ای آن را خوانده ای و داد  و هوار همیشگی. همان حکایت بی بدیل نوستالژیهای مشترک داشتن بی مکان و زمان مشترک که فقط از ادبیات و داستان بر می آید و بس.

می فهمیم جفتمان کرم کتابهای معتادی هستیم. بحثمان می رسد به رمانهای فرانسوی. می گوید "من زیاد رمان فرانسوی نخواندم ولی موزیل استثنایی بود " می پرسم: موزیل؟!

لبهایش را جمع می کند و با تعجب می گوید: وا؟! یعنی موزیل را نخواندی؟! می پرسم کی نوشته؟! سرش را تکان می دهد....: وای! نوک زبونمه ها اسمش!!!‌ به خدا خیلی معروفه! مگه میشه نخونده باشی؟! یه میوزیکال معروف هم ازش ساخته اند ...

من: موزیل....؟ فرانسوی.... ؟

بعد از بیست دقیقه بحث می رسیم به آزمایشگاه که کامپیوتر دارد. گوگل واجب شده ایم . صفحه ویکی پدیا را باز می کند روی موزیل و نشانم می دهد :

اینجا

من : موزیل؟ ها ... لا میزربلز ... میزربلها ....ویکتور هوگو ....  بینوایان!

لینک
۱۳۸٩/٥/٢۳ - نیلوفر

   ابرها   

یادت هست "سبکی تحمل ناپذیر هستی"  می خواندیم؟ و فکر می کردیم داریم "بار هستی" می خوانیم؟ *

در جنگلها قدم می زدم. دست راستم رود بود ... دریاچه شاید. بس که بزرگ بود و آرام. دو طرفش پر از درخت بود. فکر می کردم این درختهای بلند کاج که نیست ...فکر می کردم کاش اسم درختها را بلد بودم .یک جایی بودیم بالای کوه . در پارک جنگلی بزرگ رشته کوههای راکی. روبرویمان کوه بود. دست چپمان جنگل. آرام بالا می رفتیم. کسی حرف نمی زد. آب درخشان بود. عکس آسمان افتاده بود روی آب. ایستادم. سرم را گرفتم بالا. آسمان آبی آبی بود. انگار چنان آبی ندیده بودم آسمان را تا به آن لحظه. چه کسی می گفت آسمان همه جا به یک رنگ است ... نیست ... ابرها سفید بود. فکر می کردم می شود چیزی اینقدر سفید باشد؟ این چنین برآمده. پخش شود. باز شود. جمع شود؟ صدای آب بود و بوی درخت و خاک . دست هام را باز کردم . سبکی ابرها را حس می کردم روی نگاهم...سبکی آسمان را... سبکی سنگینی بود .... نفست بند می آمد. شانه هات خم می شد....

*

این رمان معروف میلان کوندرا که در ایران به نام بار هستی ترجمه شده است

***

کلورادو زیباترین ابرهای دنیا را دارد...و آسمان آبیش پر از رنگین کمان است.

پی نوشت:

به دنبال سنگفرشی می گردم که مرا به تو برساند... از راه رفتن روی خاک خسته ام...

لینک
۱۳۸٩/٥/٢٢ - نیلوفر

   دلتنگیهای دانشجوی خیابان بیست و سوم!   

شهرکتاب آرین در خیابان میرداماد

پارک ملت به طور کلی

خیابان ولیعصر از تجریش تا پارک وی

تئاتر شهر مخصوصا سالن چهارسو

خیابان انقلاب روبروی دانشگاه تهران. از ١۶ آذر تا خود میدان

نشر چشمه

روزنامه فروشی میدان هفت تیر روبروی قائم مقام

نشر ثالث

خانه هنرمندان

خانه مادربزرگ نزدیک میدان امام حسین

خود مادربزرگ

دختر خاله ها

پسر عموها

بام تهران

درکه

در آغوش گرفتن پدر

برادر به طور کلی

مامان ....

*****

دقت کرده ای دلتنگی ها به زمان ربط دارد نه به مکان؟

لینک
۱۳۸٩/٥/٢۱ - نیلوفر

   نشانه ها   

رادیو داشت می گفت:

انسان مدرن ، نتیجه نشانه هاست. معنی نشانه دقیقا آن چیزی است که در مغز تو اتفاق می افتد و تو برای آن در خارج از مغزت چیزی می سازی. زبان، نقاشی، حتی حرکت دست یا نگاه. 

نشانه ها مغز تو را با مغزهای دیگر  پیوند می زنند. اصلا نشانه ها اگر نبودند  هیچ رابطه انسانی ای وجود نداشت. مدرنیته هم نتیجه این نشانه هاست که فکرهای انسانی را ماندگار کرده برای انسانهای بعدی....

من، خیره شده بودم به آسمان که آبی آبی بود. درخشان. به دشت و کوه که سبز بود. جوان و سرحال. و به ابرها که سفید بود . که خیره که می شدی شکل عوض می کرد. اژدها می شد و خانه و دودکش. دست می شد حتی و به سویت دراز می شد تا بلندت کند تا آسمان. 

و من فکر می کردم اینهمه زیبایی نشانه اش کجاست؟ که این طور که من با نشانه های زبان فارسی می نویسمشان ماندگار می شوند ؟ 

لینک
۱۳۸٩/٥/۱٩ - نیلوفر

   خواب   

خوابت را دیدم

از آن خوابها بود که توش نمی دانی که خوابی. از آنها که همه چیزش واقعی می نماید. که وقتی توش در آغوشت می گیرم سنگینی بازوهات را که دور شانه هایم حلقه شده حس می کنم

تو را خوب می شناختم. سرت را آورده بودی جلو.چشمهات را دوخته بودی توی چشمهام که اشک داشتند. نمی دانم چرا گریه کرده بودم . جزئیات خواب یادم نیست.یادم هست نگران بودم . یادم هست تو را می خواستم ... دستهات خوب یادم هست .بازوهات. چشمهات هم. یادم هست سرم را گذاشتم روی سینه ات.تنگ تر فشارم دادی. یادم هست گفتی " بیا" یادم هست خندیدم . با چشمهای پر اشک خندیدم. گفتی همه چیز تمام شد..... گفتی "بیا" .

همه اینها را یادم هست ... کاش اما یادم مانده بود تو چه کسی بودی ....

 

لینک
۱۳۸٩/٥/۱٦ - نیلوفر

   خانواده و تنهایی   

بعد از یک سال تنها زندگی کردن این روزهایم دارد با خانواده می گذرد. یک سال است کسی در خانه منتظرم نیست. کسی خواب و خوراک و خانه ام را نمی بیند. یک سال است هر وقت دلم می خواهد بیدار می شوم - که برای من معمولا صبحهای خیلی زود است- و شبها هر وقت دلم خواست خانه می آیم. یک سال است شبها تا صبح در کتابخانه می مانم یا نیمه شب بزرگراههای شهر را رانندگی می کنم. حتی شبانه راهی اقیانوس می شوم. یک سال است که خانه برایم شده جایی که وسائلت را توش می گذاری، توش می خوابی و حمام می کنی.همین. هیچ کس از فک و فامیلت دور و برت نیست که مهمانشان کنی یا اصلا به خانه شان مهمانی بروی. یک سال است تنهای تنها زندگی می کنم. دور و برم پر از دوستهای خیلی خوب و مهربان است. ولی برای اولین بار در زندگی منم و یک شهر و رهایی.

تنها زندگی کردن چیزهایی از تو به خودت نشان می دهد که گاهی حیرت انگیز است .یک خودشناسی بی نظیر است. گاهی حتی ترسناک می شود. ولی گمانم تنهایی این یک سال بهترین اتفاق این سالهای زندگی ام بوده است. انگار من، برای من شدن این یک سال را نیاز داشته ام

حالا اینجا در خانه دوست داشتنی عمه ام در کلورادو نشسته ام. دیشب به رسم ایران با عمه  و شوهر عمه و عمو و زن عمو و پسر عمو دور هم جمع شده ایم قرمه سبزی خورده ایم ، خندیده ایم، حرف زده ایم ...حتی رقصیده ایم.

فکر می کنم برای فهمیدن دقیق معنی خانواده، برای عاشق شدن حتی، نیاز هست مدتی تنهای تنها زندگی کنی تا خودت را بشناسی. خود خود خودت را که وقتی می گویی من دلم خانواده می خواهد  دقیقا بدانی منظور دلت چیست ... که با تنهایی و ناتوانی و عدم اعتماد به نفس و تنبلی اشتباهش نگیری ...

این روزها فکر می کنم به دیده ای عمیق تر به خانواده نگاه می کنم...انگار عمیق تر دوستش دارم حتی ...

از این سفر دوست داشتنی بیشتر خواهم نوشت ...

لینک
۱۳۸٩/٥/۱٢ - نیلوفر

   مهتاب و نوسالژی لبخند   

مهتاب من :

 

من مثل تاریکی ،

تو مثل مهتاب....

***

فکر کن ١٣ ساله باشی. فکر کن ته کیف مدرسه ات نوار وی اچ اس فیلم هندی قایم کنی. فکر کن بپیچیش توی کاغذ و توی جامیزی با بغل دستی ات رد و بدلش کنی.فکر کن در عالم دخترانه ١٣ سالگیها عاشق هنرپیشه مرد فیلم هندی باشی. فکر کن زنگهای تفریح با دوستهات ساعتها درباره او حرف بزنید. فکر کن نه گوگلی باشد نه یاهویی و نه اصلا ماهواره ای . یک آقا فیلمی باشد و فیلمهای جدید هندی. رقص و عشق و عاشقی. فکر کن چند بار عکسهایش را بین هم رد و بدل کرده اید؟

بعد فکر کن ٣١ ساله باشی. دانشجوی مهندسی یک دانشگاه معروف در شهر لس آنجلس. فکر کن آن هنر پیشه مرد دوست داشتنی هندی ات در ١٣ سالگی  حالا مهمان دانشکده سینما باشد. فکر کن تو بی خیال بروی رستوران بغل دانشگاه. فکر کن به لحظه ای که تو ایستا ده ای در بالکن رستوران و دنبال میز خالی می گردی و چشمهات می افتد توی چشمهای همان هنرپیشه مرد هندی. حالا چهل و چند ساله است لابد. بی اختیار لبخند می زنی. یاد آن حیاط کوچک می افتی و عکسهای همین مرد که این طور به چشمهاش خیره شده ای که دست به دستتان می شود. در رستوران کوچک کنار دانشگاه کسی هنرپیشه را نمی شناسد. با همسرش نشسته . بادی گاردشان هم آن طرف تر.

می دانی این چیزها را لازم نیست فکر کنی. اینها زندگی واقعی است. تو عشق ١٣ سالگیت را در ٣١ سالگی می بینی. باهاش دست می دهی. لبخند می زنید. گپ می زنید. و ته ذهنت از زمان و مکان حیران می شوی ...

هم سن و سالهای من یادشان هست لابد چقدر همه ما دختر بچه ها عاشق امیر خان هندی بودیم آن روزها. به یاد همه دخترهای ایرانی هم نسل خودم ، به یاد همه آن ترس و لرزهای فیلم رد و بدل کردن، به یاد همه آن هندی یادگرفتنها، به یاد همه آن عاشق شدنها و مو بلند کردنها و رقصیدنها ، به یاد همگیشان من امروز ،‌به امیر خان هنرپیشه معروف هندی  و همسرش در رستوران کوچک نزدیک دانشگاه لبخند زدم. گمان نکنم می دانست لبخندم پشتش چقدر نوستالژی نهفته است.

 

 

لینک
۱۳۸٩/٥/٦ - نیلوفر

   آموزش   

"زندگی چرا ارزش زندگی کردن دارد؟"

" من کیستم؟"

"من چرا هستم؟"

" چطور می شود خوشحال بود؟"

اینها معمولا سوالهایی است که بشر، خودش را قانع کرده تنها می توان جوابش را در ایمان پیدا کرد. باید به چیزی ایمان داشته باشی و بعد همه مشکلات حل می شود!‌کلا هم خیلی مهم نیست آن چیز چه باشد!‌خدایی در آسمانها، آزادی، حتی عشق.

ما انسانهای مدرن معنی شور زندگی را نمی دانیم. ما انسانهای مدرن یاد نگرفته ایم جواب همه این سوالها را عاقلانه و پرشور بدهیم. تقصیری هم نداریم. دنیای قبل از مدرنیته آنقدر نگرانی و ترس از طبیعت اش زیاد بوده که زندگی شور انگیزیش را کمتر به ما نمایانده است. به جز در استثناهایی که در تاریخ تمدن هر ملتی ماندگار شده اند زندگی بیشتر انسانهای قبل از مدرنیته، بی شور، یکنواخت، دردناک و آنقدر درگیر غم نان و درد بدن بوده که حتی از ایمان هم خالی باشد. مدرنیته اما وقتی فرصت این را به بشریت داد که بتواند درباره زندگی و خوشحالی و بودنش فکر کند و حسش کند اما به سرعت شور زندگی را از او گرفت. تبدیلمان کرد به پله های صعودی خط یکنواخت "پیشرفت بشری" . مدرنیته آنقدر هیجان انگیز بود و آنقدر زندگی بشری را تغییر داد که نفهمیم این طور خطی بودن چقدر برای بودنمان خطرناک شده است.

حالا رسیده ایم به قرن ٢١ و دنیایی که پایه هاش را سیستمهای آموزشی ساخته اند در جهت تربیت انسانهایی برای پیشرفت خطی بشریت و بعد در کنارش برای یافتن پاسخ سوالات مغزها و فکرها را بسته ایم به روی ایمانهایی که بی جهت ارزش دارش کرده ایم بلکه زندگی ها از بی معنایی فرار کند.

دنیایمان شده درس درس درس- مدرک مدرک مدرک- پول پول پول و تا بخواهیم از بیهودگی و درست کار نکردن سیستمهای آموزشی که به جای انسان متفکر خلاق خوشحال ساختن ، انسان  خموده تک بعدی می سازد انتقاد کنیم یادمان می آورند که از آموزش انتقاد نکن که دنیا هر چه دارد از او دارد و اگر مشکلی هم هست از کمبود مدرسه است نه از غلطی سیستمها .

 این و این را نگاه کنید. گمانم حرفهای بسیار منطقی ای در باره عدم کارکرد سیستم آموزشی می زند. به قول او آموزش و مدرسه در دنیای امرزو اگر نتواند شور و خلاقیت ایجاد کند نمی تواند پاسخی برای سوالهای بالا داشته باشد و به زودی شکست خواهد خورد چون دنیا نیازمند خلاقیت و شادی و شور است برای پیشرفت.

می گوید مدرسه باید مثل مزرعه باشد . به گلها شرایط شکوفا شدن بدهد.

من ، به جز چند خاطره کوتاه دوران طلایی دبیرستانم، در همه سالهای تحصیلم سیستم آموزشی را بسیار به درد نخور دیده ام. حتی اینجا در آمریکا.  شاید بهترین خاطره آموزش برایم کلاسهای داستان خوانی با استاد ادبیاتم بوده که توش تنها چیزی که یاد گرفتم شور بود.استاد ادبیات من به جز چند سال کوتاه در دبستان هیچ وقت مدرسه نرفته بود و هیچ تحصیلاتی نداشت. شاید به همی دلیل بود که خوب می دانم سیستم آکادمیک مدرک گرا چقدر احمقانه است.

می دانم دنیای مدرن قرار بوده کارگر و کارمند کار آمد تربیت کند شاید برای همین هست که سیستم آموزشی تا به امروز خوب دوام آورده. ولی من هم فکر می کنم دنیا این روزها بد جور نیازمند تحول اساسی آموزش است.

برای انسان شدن،‌آموزش لازم است . مدرسه لازم است ولی مدرسه خوب که انسان متفکر شاد خلاق می سازد. در غیر این صورت هیچ دردی از هیچ جامعه ای دوا نمی شود.

مدرسه ای که برای تو مزرعه ای باشد که توش شکوفا بشوی لبخند بزنی و بی نیاز به پول و مدرک مطئن باشی زندگی ارزش زندگی کردن را دارد . تنها چنین مدرسه ای است که اخلاقیات ،‌انسانیت، قضاوت، و تفکر را توش یاد می گیری. و اینها لازمه دنیای مدرن امروز است که دچار بحران اخلاقیات و انسانیت است.

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٩/٥/٥ - نیلوفر

   چهار گانه آخر هفته تابستانه لس آنجلسی من   

هوشیاری انسانی ، نیازش عشق است و نتیجه اش خوشحالی.

****

می دانم ترسناک است ولی برای یک بار هم که شده است دقیقا باور کنید:

من، در تمام تاریخ انسانی قبل از تولدم غائب بوده ام....من، در حال حاضر در همین لحظه اکنون جز در نقطه ای از جهان که نشسته ام و نفس می کشم و افکاری که در ذهنم می کذرد وجود ندارم .....باور کنید زمان و مکانی هست،‌ که من در آن نبوده ام...نیستم. 

می دانم ترسناک است ولی باور کنید نبودن به همین سادگی است .

****

 

پاسخ دادن به سوالات بشری و به شفافیت مطرح کردن آن سوال دو مسئله کاملا متفاوت است. و تنها دومی، وظیفه یک هنرمند است

چخوف

****

حقیقتی که این روزها با تمام وجود حسش کرده ام:

مردم آمریکا به طرز غیر قابل باوری مذهبی هستند! آنقدر که حتی برای منی که از سرزمینی با گره های همیشگی مذهبی می آید هم گاهی بسیار حیران کننده است.

لینک
۱۳۸٩/٥/٤ - نیلوفر

       

پسر ترک همسایه با انگلیسی دست و پا شکسته اش آمده پائین تا بلکه یادش بدهم چطور با ماشین لباس شوئی و خشک کن کار کند. هنوز یک هفته نشده وارد آمریکا شده است. برای هر جمله ای که می خواهد حرف بزند جند دقیقه فکر می کند و بعد با ایما اشاره منظورش را می فهماند. برای گذراندن دوره فوق دکترایش به دانشگاه ما آمده است. می گویم اگر مشکلی داشت به من بگوید تا کمکش کنم. هنوز ده دقیقه نشده که برگشته ام توی خانه که در می زند. در را باز می کنم. با همان قیافه گنگ و سردرگمش با ایما اشاره چند لغت انگلیسی که بلد است می گوید:

ببخشید که من باز مزاحمتون شدم. فردا جمعه است. شما که ایرانی هستین نمی دونید من فردا برای نماز جمعه اینجا باید کجا بروم؟

****

Inception یک هالیوودی بی نظیر بود! نفس همگیمان توی سینما بند آمده بود. گرچه هیچ چیز بیش از یک هالیوودی نبود ولی از دستش ندهید!

لینک
۱۳۸٩/٥/٢ - نیلوفر