زندگی من و عاشقانه های دخترانه   

نمی دانم این خاصیت زیاد زندگی کردن است یا زیاد تجربه کردن یا زیاد فیلم و داستان دیدن و خواندن ولی امروز فهمیدم دیگر دیدن فیلمهای عاشقانه دخترانه با پایان خوش به دلم نمی نشیند. گرچه هنوز ترجیحشان می دهم به هر کاری آن هم در روزهای مریضی و خانه نشینی با تب و زیر پتو ولی مثل یک پسر بد اخلاق که اصلا معنی آن لبخند های عاشقانه را نمی فهمد و به همه صحنه های آخر به هم رسیدن(‌که معمولا توی یک فرودگاه یا ایستگاه قطار اتفاق می افتد) می خندد شده بودم که بی حوصله کنترل را دستش گرفته بود...گمانم حتی دیگر نگاهها و متلکهای الیزابت و آقای دارسی هم آنقدرها هیجان انگیز نبود...

بعد چشمهای داغم را بستم و به زندگیم دقیقا آن طوری که هست ... اصلا به همین شش ماه گذشته اش تنها،‌ نگاه کردم و حس کردم داستانی هیجان انگیز تر و پر رمز و رازتری از همه این عاشقانه های دخترانه دارد ....

بعد مثل همیشه تصمیم گرفتم وقتی به اندازه کافی خوب شدم که بدون سردرد و لرز کردن  بتوانم دو ساعت تمام پشت کامپیوتر بنشینم،‌ اول تکالیفم را بنویسم بعد داستان بی همتای زندگیم را .

 

لینک
۱۳۸٩/٦/٢٩ - نیلوفر

   باز هم از عدالت   

در یکی از همین ایمیلهای هر روزه که معروف شده اند به رسانه فورواردی ،‌از قول بیل گیتس خواندم که :

زندگی عادلانه نیست! باهاش کنار بیا!‌

می دانی عادلانه نبودن زندگی یعنی چه؟ یعنی زندگی قانون مند نیست. یعنی یک فرمول مشخص،‌گیریم خیلی سخت و پیچیده هم،‌وجود ندارد که اگر خوب خوب یادش بگیری و همه ورودیهایش را درست بدهی مطمئن باشی یک خروجی خاص می دهد. ممکن است اصلا هیچ جوابی ندهد یا یک اتفاقی بیفتد خیلی متفاوت با آنچه فکرش را می کرده ای.

می دانی چرا برای همه ما پذیرفتن عادلانه نبودن زندگی سخت است؟ چون نبودن چنین قانونی ترسناک است. آنقدر ترسناک که قدرت زندگی کردن را از تو می گیرد.

در دنیای بدون قانون تو بیش از هر چیز احساس عدم امنیت می کنی و گمانم هیچ چیز پر اضطراب تر از عدم امنیت نیست و هیچ حس انسانی بدتر و غیر قابل تحمل تر از اضطراب نیست.

گمانم دو راه بیشتر وجود ندارد. یا باید دلت را به عادلانه بودن جهان خوش کنی و یک قانونی را برای دنیا بپذیری و با ایمان به زندگی بعد از مرگ همه خروجی هایی که خارج از انتظار تو است توجیه کنی

یا زندگی کنی بی نیاز به آن معادله سخت. زندگی در لحظه. زندگی با عشق و بی انتظار برای آینده. روزهایت را آنقدر با کارهای خوب و دلپذیر و شیرین پر کنی و آنقدر بی منت و چشم داشت عشق بورزی که یادت به ترس و اضطراب بی قانونی جهان نرود. وقتی هم زندگی آن طور که دلت می خواهد نبود، یک مدت کوتاهی گریه کنی، بعد دوباره به اکنون برگردی و واقعا زندگی کنی....

راه اول ساده تر و راه دوم در ابتدا پیچیده تر می نماید. فکر کنم دست توست که کدام را انتخاب کنی. هیچ کس جوابی برای درستی هیچ کدام از راهها ندارد. برای یک دنیای بی قانون جواب درست کلا وجود ندارد. ولی من فکر می کنم راه دوم از تو انسان بهتری می سازد... اگر توان راه رفتن در آن را داشته باشی

عده ای هم هستند که معتقدند چنین قانونی وجود دارد. دقیق و مشخص هم وجود دارد. تنها، بشر تا به امروز کشفش نکرده است ....

 

لینک
۱۳۸٩/٦/٢٧ - نیلوفر

   این سو و آن سو   

آینه ...

گلوم درد می کند. گمانم هفته ای هست که درد می کند و محلش نمی گذارم. زندگیم فرصت مریض شدن نمی دهد. حالا تب دارم و تنم داغ داغ است. گمانم اگر باز هم فردا دکتر نروم دیگر نای راه رفتن هم نداشته باشم

امروز تصادف کردم. گمانم باید به خستگی و بیماری و کار زیاد یک چیز دیگر هم اضافه می شد. درگیر بیمه و تعمیرگاه بودم. با تن داغ و تب کرده. بعد می دویدم که به کارم برسم و بعد چک حقوقم را نقد کنم....

آن سوی آینه....

وقتی مریضی هیچ چیز لذت بخش تر از یک لیوان شیر کاکائوی داغ نیست. یا با لباس گرم زیر پتو رفتن و خوابیدن آنقدر که از عرق خیس بشوی .

تازه فهمیده ام که سیستم بیمه این شهر برای خودش لذتی دارد!‌ ظاهرا برای همه روزهایی که ماشینم توی تعمیرگاه خوابیده بیمه برایم ماشین کرایه می کند

دوستهای نازنینم مدام درو و کنارم راه می روند که خوبم کنند ...حتی از درس و زندگیشان می زنند تا بیایند تعمیرگاه دنبالم... یا اگر دو تا ماشین دارند پیشنهاد می کنند یکیش را به من بدهند.

 

 

لینک
۱۳۸٩/٦/٢٦ - نیلوفر

   سه گانه   

نمی فهمم چرا برای مردم دنیا، دوست نداشتن ساده تربه نظر می رسد از دوست داشتن

مهربان و خندان و شاد و دوست داشتنی بودن سخت و نگران و خشمگین بودن راحت تر است.چرا؟!

***

سرم را که می چرخانم فوری سر حساب می شوم که دقیقا همانجایی ام که بودم. انگار هر چقدر هم شرایط زندگیم تغییر کند و آدمهای مختلفی که دور و برم قرار بگیرند فرقی در بودن من نمی کند. من مثل همیشه سر حساب می شوم که پر از کار نکرده ام. ساعتهای روزم کفاف کارهای نکرده را نمی دهد و شبها بی اینکه بفهمم یک ساعتی که نمیدانم کی است غش می کنم. انگار من همانم و کارها و آدمها فرق می کند. ولی یک چیز ثابت نیست....من  این روزها خوشحالم.... انگار همه این ثانیه های شلوغ دلنشین شده اند چون من خوشحالم ....انگار ثانیه ها وزن خوشجالی و ناراحتی تو را می کشند ...

****

برای اولین درزندگیم یک سگ کوچولوی سیاه پشمالو را مدتها بغل کردم وتوی چشمهاش نگاه کردم. چشمهام را تنگ کردم و بهش لبخند زدم.  خیلی دلم می خواست بدانم با چشمهاش می خواست به من چه بگوید ... نمی توانم بفهمم چطور می شود نگاه کرد ولی کلمات را بلند نبود...من وقتی توی چشمهایی خیره می شوم پر از کلمه می شوم ...

 

لینک
۱۳۸٩/٦/٢۳ - نیلوفر

   راز   

به باد بگویید راز مرا به هیچ کس نگوید

به همه پرنده ها و درختها و برگها و برکه ها هم

به آسمان بگویید لبخند روی لبم را فاش نکن

به آفتاب بگویید  دلم را اگر دید به روی خودش نیاورد....

و به زندگی بگویید چقدر دلم می خواد رازم را همه عالم بدانند ....

***

پی نوشت:

انسان بودن درباره رابطه آدمهاست با آدمهای دیگر ... و با خودش ....

لینک
۱۳۸٩/٦/۱٩ - نیلوفر

   روز تعطیل خود را چگونه گذراندید   

کافی شاپ سر کوچه ام را دوست دارم.

بزرگ و آرام است. دو دست مبل دارد.  دو تا میز بزرگ شبیه میزهای ناهار خوری با صندلیهای چوبی. روی میزهای دیگر چراغهای مطالعه کوچک گذاشته اند.

صبحها ساعت ٩ باز می کند. صاحبش یک پیرمرد چینی است با دختر جوانش. معمولا یکی شان پشت پیشخوان نشسته است. گوشه دیوار یک کتاب خانه بزرگ است با کتابهای قدیمی و جدید. اینجا پاتوق درس خواندن من است. همیشه یکی دو نفر ورقها و کتابهایشان را روی میزها ولو کرده اند کامپیوترهاشان هم روبروشان باز است و درس می خوانند.آرام و بی صدا. قهوه و ساندویچ هم مال زمانهای استراحت است

میزهای تحریر اما پاتوق شبهای امتحان ماست. که دست جمعی بشینیم و درسها را دوره کنیم و مسئله ها را حل کنیم.آن وقت دیگر خبری از سکوت همیشگی نیست بس که جمع ما سر و صدا راه می اندازد.گاهی هم روزهای تعطیل ، مثل دیروز، چند نفری می نشینیم کنار هم به درس خواندن . هر کدام برای خودش. بی صدا . بعد خسته که شدیم حرف می زنیم و می خندیم و یک سری به کتابخانه می زنیم و کتابهای قدیمیش را ورق می زنیم. بعد من سالاد یونانی دلخواهم را سفارش می دهم که سس بی نظیری دارد. و بدنم را کش و قوس می دهم و برمی گردم به درس خواندن.

یک ساعت دیواری قدیمی کوچک هم هست با یک گنجشک مکانیکی بامزه که سر هر ساعت کوکو می کند .

کافی شاپ معمو لا شبها ساعت ٩ می بندد. بعد ما اگر حس کنیم خیلی درس خوانده ایم و خوش و خرم باشیم، مثل دیشب، به هوای آش رشته راه می افتیم آن سر شهر و آش رشته می خوریم و بعضیها قلیون می کشند وچایی می خوریم و می خندیم و خستگی درس خواندن روز تعطیل حسابی از سرمان می پرد.

فکر می کنم روزی که دوباره دانشجوییم تمام شود خیلی دلتنگ کافی شاپ دوست داشتنی سرکوچه، گروه درس خواندن دست جمعیمان و آش رشته های بعد از آن خواهم شد ...

لینک
۱۳۸٩/٦/۱٦ - نیلوفر

   از همه عاشقیهایی که ....رفتش...   

دقت کرده ای مردمان سرزمین ما، زیبایی را چطور تعریف می کنند؟ بارها شنیده ام: توی نوشته هاش ...توی صداش ... یه غمی هست ....

غمی که نشانه ایرانی بودنمان است. تعریف خاص خودش را دارد. اشک دارد. دلشکستگی دارد ولی امید هم دارد ...امید انسانی که احساس می کند.... غریب است و در عین حال قابل لمس...  زیبا می شود ولی زیبایی و دلنشینی ایرانی دارد.همین که آدمها با غمی احساس نزدیکی کنند انگار هنر برایشان اتفاق افتاده است . حالا کار نداریم به تاریخ پر غم سرزمینمان و احساسات ایرانی سرخورده شده ....

این روزها هرجا می روی همه این را گوش می کنند. بارها و بارها... دیده ام آرام شعرش را تکرار می کنند ...سرشان را تکان می دهند ...  صورتشان را لبخند کمرنگی پر می کند. از آن لبخندها که نه خوشحالی است نه غصه. از آنها که فقط پر از خاطره است.خاطره هایی که خاطره هستند ولی شاید واقعا حتی اتفاق هم  نیفتاده باشند... خاطره هایی که آرزو بوده اند ... رویا شاید...انگار دلشان می خواهد بنشینند روبری کسی ، کسی که شاید حتی وجود خارجی هم نداشته باشد، برایش از چشمهای او بگویند ...بگویند آنقدر احساساتی بوده اند که همه زندگیشان بشود چشمهای او ...آنقدر زندگی را زندگی کرده اند که فقط چشمهای او مهم باشد... از چشمهایی که همه آرزوهایشان بود ...آرزوهایی که پرید ...رفت.  از چشمهایی که جوانیها را سوزاند.و این رفتن و سوزاندن لبخند بنشاند روی لبهایشان. نه برای رفتنشان که انگار نشانی از وجود داشتنشان باشد ... روزی - روزگاری ... در اعماق وجود...

بعد درحالی که لبخند می زنند آرام توی آن چشمهای بی نشان خیره شوند و بگویند:

میدونستی که نموندی؟

می دونستی دلم رو خیلی سوزوندی؟

انگار آن لبخند غم دار وقتی اتفاق می افتد که کسی بداند.

بداند که دلت سوخته است.

انگار یادت بیفتد در فرایند زنده بودنت چشمهایی بوده که تو عاشقش بشوی.... همان آروزهای بچگی ....پر از نقاشی و رنگین کمان

همیشه فکر می کردم اینهمه دوست داشتن غم ، نشانه خوبی نیست... امروز فکر می کنم اینها نشانه آرزوهای بزرگ است....نشانه قلبهایی که قابلیت دوست داشتن دارند... گیریم هیچ وقت عاشق نشوند.....

لینک
۱۳۸٩/٦/۱٢ - نیلوفر

   احترام به فرهنگها   

اینجا می خواندم:

همه انسانها با هم برابرند. ولی همه مذاهب و فرهنگها با هم برابر نیستند.

یعنی که احترام به همه فرهنگها آنقدر ها هم کار درستی نیست. وقتی فرهنگی اصول انسانی را زیر پا میگذارد چرا باید محترم شمردش؟ باید از آن فرهنگ انتقاد کرد و حتی قسمتهای نادرستش را نابود کرد. 

مدام دارم فکر می کنم چطور می توان خوبی و بدی فرهنگی را قضاوت کرد؟ بعد بر اساس آن قضاوت نابودش کرد.اصلا شدنی است نابود کردن یک فرهنگ؟

هنوز یک ایده آل گرای محضم که فکر می کند زمان، بی خشونت و بی دعوا همه چیز را حل می کند. زمانی که به انسان اجازه انسانیت می دهد خودش خود به خود بدی ها را حذف می کند. هنوز یک ایده آل گرای محضم که فکر می کند فرگشت در فرهنگ هم بدون دخالت ما انسانها اتفاق می افتد.

هنوز هم فکر می کنم باید به همه فرهنگها احترام گذاشت ... گرچه اصلا مطمئن نیستم کار درستی باشد.

 

لینک
۱۳۸٩/٦/٩ - نیلوفر

   همین   

لبخند، نگاه، ‌قهوه و همین ...

دریا، آفتاب، راه رفتن و همین...

کتاب، کامپیوتر، مداد و همین ...

همین. بی دیروز و بی فردا .

 

 

لینک
۱۳۸٩/٦/٩ - نیلوفر

   انگار به همین سادگی است!   

"باید ببینی دقیقا دلت می خواد چی کار کنی؟"

انگار که به همین سادگی است! یک دنیا روبرویمان گذاشته اند پر از ناشناخته. پر از آدم.پر از احساسات. پر از سوال و پر از جواب. آنوقت ازت انتظار دارند "متخصص" یک چیز خاص بشوی. می گویند از این شاخه به آن شاخه نپر. انگار نمی دانند چه لذتی دارد این پریدن. انگار نمی دانند زندگی یعنی همین دانستنها و فکر کردنها در باره همه چیز.

 "ببین دقیقا چه مدل زندگی ای خوشحالت می کند"

انگار به همین سادگی است! انگار انتخاب بین زندگی آزاد و رهای تنها و مادر شدن و همسر بودن و عاشقی آسان است. انگار می شود آدم دلش نخواهد یک روز صبح چمدانش را جمع کند برود مثلا نیویورک همین طوری الکی برای خودش توی فستیوال نیویورکر شرکت کند. بعد در عین حال هم دلش نخواهد فرزندش را در آغوشش بکشد و برایش قصه بخواند. انگار به همین سادگی است آدم بین فعال محیط زیست بودن و دانشمند بودن و مادر بودن و همسر بودن و مهندس خوب بودن و نویسنده بودن و فیلسوف بودن و ورزشکار بودن و منتقد فیلم بودن و... یکی را انتخاب کند. اصلا انگار به همین سادگی است که آدم همه اینها باشد و شبها هم بتواند بخوابد!

"ببین خوشبختی بیرون تو نیست درونت باید خوشبخت باشد"

انگار به همین سادگی است! انگار درون آدم به همین راحتی ها راضی می شود!انگار به همین سادگیها آرزوهاش را کنار می گذارد! انگار درون آدم شناخته شده است!

دوستی می گفت " میدونی نیلوفر!  واقعا دلم می خواد بدونم توی اون کله تو کلا چه خبره! " بهش لبخند زدم. ابروهام رو جمع کردم و گفتم: بی خیال!‌ میای بریم ساحل دوچرخه سواری؟!

لینک
۱۳۸٩/٦/٧ - نیلوفر

   جنگها و آدمها   

با دوست آمریکاییم از جنگ حرف می زنیم. می گوید: خب جنگ که بده ولی مثلا هیتلر رو چیکارش می کردیم آخه ؟ صدام رو چی؟

برایش حرف می زنم. از آژیر قرمز و مین و کینه. از نوار غزه و حلبچه و خرمشهر و افعانستان.

باز می گوید: آره می فهمم ولی ...

برایش از آن داستان کوتاه فرانسوی می گویم. همان که سربازپایش را روی مین گذاشته،‌صدای کلیک مین را هم شنیده و می داند پایش را که بردارد مین منفجر می شود و دارد آخرین خاطراتش را توی دفترچه اش می نویسد ...همان که آخرین نوشته هاش درباره هیچ چیز نیست

می گوید:نه من طرفدار جنگ که نیستم ولی راه بهتری بلدی؟

می گویم جنگها همه چیز را دگرگون می کنند. مثل انقلابها می مانند. کسی نمی داند اگر جنگ نمی شد چه اتفاقی می افتاد.کسی هم نمیداند اگر جنگ بشود چه اتفاقی می افتد. می گویم جنگها مثل وقتی است که برای امتحان سختی درس نخواند ه ای و می روی سر جلسه امتحان و امتحان تستی است و تو شروع میکنی بدون خواندن سوالها شانست را روی صفحه امتحان می کنی و بعد منتظر می مانی ببینی قبول می شوی یانه.

می گوید:....

ومن فکر می کنم

آیا انسانیت بی جنگ اصلا معنا دارد؟

 

 

لینک
۱۳۸٩/٦/٤ - نیلوفر

   کوچه من   

ساختمانم دوباره پر از دانشجو شده است.

حالا جای دختر آمریکایی دانشجوی فیلمنامه نویسی ، دختر چینی دانشجوی حسابداری آمده است.

کوچه دوست داشتنی ام پر از خانه های دانشجویی است. بعضیهاش مثل ساختمان من مجتمع های بزرگ تر است و بعضی ها مثل خانه بغلی یک خانه دو طبقه بزرگ با حیاط پشتی و درخت و پرچین و شمشاد. توی این جور خانه ها معمولا کلی آدم زندگی می کند. هر اتاقی دو نفر . آشپزخانه و توالت و حمامشان مشترک است . مهمانیهایشان هم. دعوایشان هم زیاد می شود. از جای پارک گرفته تا دوست دختر و پسرهایی که سر زده می آیند و جای بقیه را می گیرند. دعواها وقتی بالا می گیرد که یکی دو نفر دانشجوی موسیقی یا آواز باشند و یکی دو نفر دانشجوی تحصیلات عالی و دکترا.

کوچه ام اما بیشتر از همه دانشجوی هندی دارد. یک مغازه کوچک، شبیه بقالیهای خودمان، هم سر کوچه است که بیشتر ادویه جات و حتی غذاهای آماده هندی می فروشد. یک رستوران خیلی کوچک هندی هم کنارش است. هندی های دانشجو در اتاقهای خیلی کوچک به طور دست جمعی زندگی می کنند. حتی اگر از پولدارترین خانواده هندی هم باشند هیچ کدامشان را نمیبینی که برای خودش اتاق یا بدتر واحد مجزا داشته باشد. خیلیهایشان هم ازدواج کرده اند و بچه دارند و در همین اتاقهای دانشجویی کوچک زندگی می کنند.

عاشق دم غروبهای کوچه هستم. بیشتر ساکنین خانه های حیاط دار بیرون نشسته اند . پسرها بازی می کنند. والیبال ، بستکبال. یا از آن توپ های بیضی شکل آمریکایی دستشان گرفته اند و برای هم پرتاب می کنند. دختر ها هر هر و کر کر می کنند. خیلهای با یک آیپاد تو گوش می دوند. بعضیها اسکیت بازی می کنند.گلها بوهای خیال انگیز می دهند و نسیم لای برگها می پیچد و صدا می دهد.بعضی ها هم بی خیال کتابهایشان را به دوش می کشند و در فکرهایشان غرق شده اند.همه ، گمانم ته ذهنشان به زندگی ناپایدار و دلنشین دانشجویی فکر می کنند و برای آینده هایشان نقشه های بزرگ می کشند.

این روزها ، زندگی در این خیابان را به همه خاطره های دوست داشتنی زندگیم اضافه کرده ام...

لینک
۱۳۸٩/٦/٢ - نیلوفر

   نوشتن   

نوشتن برایم سخت شده است .

گمانم یک جایی در زندگی می رسد که تو حرفی برای گفتن نداری... نه که حرف نداشته باشی...گفتنی نیستند.

می نویسمشان بعد می خوانمشان و می بینم نیست ... آنی که باید نیست . همه چیز نیست. کامل نیست. بی قضاوت نیست. عادلانه نیست. بعد می گویم با خودم مثل همیشه که عدل کو؟ بنویس ...

نوشتن برایم سخت شده است.

همیشه برایم جالب بوده است که در تئوری فرگشت، چطور "حرف زدن" آنقدر ها هم نکته مهمی نیست. همیشه فکر می کردم فکر کردن و حرف زدن، فکر کردن و کلمات، فکر کردن و نوشتن، همان دنیای نشانه ها است که ما انسانها را خاص کرده است. ولی ظاهرا انسان بودن ما کلا آنقدر ها هم خاص نیست. فکر کردنمان هم. حرف زدنمان هم. نوشتنمان هم.

نوشتن برایم سخت شده است.

می دانم نوشتن راه این است که فکرهایم را دیگری بفهمد. ولی نوشتن برایم سخت شده است ... فکرهایم گفتنی نیستند... فکرهایم نشانه پذیرنیستند. مثل آن لحظه ای که رو به دریا ایستاده ای و فکر می کنی به زندگی و هیچ کلمه ای بیانگر حست نیست.یا وقتی یک روز گرم تابستانی با دو تا کتاب و یک کوله پشتی در هیاهوی بچه ها وارد دانشگاه می شوی ... حرف زیاد هست. گفتنی نیست اما

گمانم آنقدر زندگی را دوست دارم که نوشتن از زندگی برایم سخت شده است .... نوشتن از عشق ، از ترس، حتی نوشتن از نفس کشیدن سخت شده است ....

لینک
۱۳۸٩/٦/٢ - نیلوفر