زنها در دنیای مردانه... 1   

روزی دوستی از من پرسید: تعریف سنتی بودن در نظر تو چیست؟ یادم هست بدون آنکه فکر کنم گفتم: آن که فکر می کند عشق ...نه اصلا کل زندگی .... درباره نیاز داشتن است نه خواستن. بعدها هر وفت به این سوال فکر کردم به این نتیجه رسیدم همان جواب بدون فکر گمانم بهترین پاسخی بود که به این سوال می توانستم بدهم.شاید برای همین است که بسیاری از ترانه های عاشقانه که درباره " من به تو محتاجم" هست همیشه در نظرم احمقانه و غیر عاشقانه رسیده است. اینکه من برای نفس کشیدن به تو محتاج باشم عاشقانه نیست.اینکه من تو را بخواهم عاشقانه است. خواستن اما درست بعد از احتیاج اتفاق می افتد. من اگر محتاج تو باشم اصولا خواستنی اتفاق نمی افتد. اگر اما محتاجت نباشم، شاید ، بخواهمت. شاید.

فکر می کنم همین "شاید"، فرق دنیای مدرن و سنتی باشد. همین "شاید" است که به قول قدیمی تر ها خانواده ها را سست بنیان تر کرده است.  خواستن هیچ قاعده و قانونی ندارد. گاهی هست و گاهی هم نیست. مهم اما این است که وقتی که هست،‌ بی نهایت دلپذیر است ....

برای همین است که فکر می کنم مدرنیته و تاثیرش روی دنیای زنانه/مردانه - که با صنعتی شدن دنیا آغاز شد- بنیانش روی "عدم نیاز" است.

اگر مثل من طرفدار پر و پا قرص سریال Mad Men (اینجا)‌ *باشید می توانید این تغییر را به خوبی ببینید.

سریال دردهه ۶٠ و ٧٠ میلادی در نیویورک اتفاق می افتد. وقتی دنیای مدرن پر از کمپانیهای بزرگ و شغلهای دهن پر کن است . دنیایی که مردها به آن حکم فرمایی می کنند. سریال اما به زیرکی درباره زنان است . درباره زنهایی که همه جای این دنیای مردانه قرار دارند ولی عملا در این دنیا کاره ای نیستند. زنهای سریال دو دسته اند. یا همسر مردان قدرتمندند که عموما زیبا، خوش لباس و خانه دارند و کارشان این است که مدام به خودشان و به بقیه یادآوری کنند خوشبخت ترین زن دنیا هستند چون بالاترین جایگاه موفقیت زنانه- داشتن شوهری موفق و ثروتمند- را به دست آورده اند. دسته دوم زنها منشیها هستند. منشی ها در کنار زیبایی معمولا باهوش تر هستند. زبر و زرنگ تر از همسران هستند . اما در تقسیم بندی اجتماعی زنانه، بسیار پایین تر قرار دارند از همسر. گرچه از همه زندگی مرد خبر دارند و اصولا کنترل بیشتری روی مرد دارند ولی مرد، نیازهایشان را برآورده نمی کند. این است که در نهایت آرزویشان ارتقا به جایگاه همسر است. مردهای این دنیای مردانه هم پر از احتیاجند. این مردها تقریبا بدون این دو دسته از زنها زندگیشان نمی گذرد. مدیران مرد بدون منشی هایشان تقریبا از پس هیچ کار روزانه بر نمی آیند و بدون همسرانشان آرامش شبانه خانه شان به هم می ریزد.

سریال اما درباره دسته سوم زنهاست که دقیقا به دلیل دنیای مدرن در حال شکل دادن به یک دسته سومند. زنهایی که نه همسرند نه منشی. آنهایی که همکار مردند. حتی در بسیاری از کارها از مرد بهترند. آنهایی که آرزوی همسر مرد شدن را ندارند. آنهایی که کلا مرد را میخواهند چون مرد ممکن است برایشان خواستنی باشد. همین.

پگی، شخصیت اول سریال نمونه دسته سوم زنهاست. او گرچه متعلق به همان دنیای زنانه ای است که از کودکی همسر رئیس بودن را آروز کرده است ولی در نتیجه توانایی ها و اعتماد به نفسش به جایگاهی رسیده که خودش است. بی نیاز به مرد. پگی به آرامی در طول سریال آرزوهاش تغییر می کند. معنی زیبایی هم برایش تغییر می کند. کلا پگی آنقدر ها زیبا نیست. به اندازه همسر ها و منشی ها زیبا نیست. ولی پگی، تنها زن سریال است که مردی را انتخاب می کند که می خواهد. و این خواستنش اصلا از روی نیاز نیست. و پگی، تنها زن سریال است که ازدواج نکرده است. پگی، زنی نیست که کسی ازش تقاضای ازدواج کند. دست و پا زدن همه این سه دسته زنها برای خوشبختی اما یکسان است.

ادامه دارد...

* اگر بیننده سریال نیستید توصیه می کنم حتما شروع کنید! یکی از هوشمندانه ترین سریالهای آمریکایی است که تا به امروز دیده ام ....

 

 

 

 

لینک
۱۳۸٩/۸/۱ - نیلوفر

   آن یک جمله ...   

راه می روم. انگار روی یک نخ باریک راه می روم. حتی طناب هم نیست. نخ است. باریک است و در ارتفاع بالا . درست نمی دانم اگر بیفتم چه می شود. از خواب بیدار می شوم؟ نابود می شوم؟ هیچ چیزیم نمی شود و از راه رفتن بین زمین و هوا خلاص می شوم؟هر قدم را که برمی دارم پر از دلهره و اضطرابم. فدم که محکم می شود خوشحال و مغرور می شوم. انگار که کاری بی نظیر کرده ام. بعد دوباره یادم به این ارتفاع می افتد و نخ باریک و قدم بعدی. حقیقتش درست هم نمی دانم آخرش به کجا می رسم. اصلا رسیدنی هست؟

دلم می خواهد بدانم به چه فکر  می کنی وقتی ‌زن از بهترین هدیه دنیا حرف می زند*. دندانهایت را به هم فشار می دهی که "بس کن" ؟  یا اشک توی چشمهات حلقه می زند که من هم ... . به چشمهایت که نگاه می کنم، توی همان عکس روی اسکله حتی،‌ فکر می کنم هیچ کجای زنده بودنمان عادلانه نیست. سالهاست به این فکر می کنم و باز تو را می بینم و توی چشمهات خیره می شوم و دلم می خواهد زندگی عادلانه باشد ... برای تو حداقل عادلانه باشد... بعد می روم توی منوی تلفنم و آن تکست شبانه ات را می خوانم. و باز می خوانم و باز ... همان که کوتاه بود و یک جمله بود . و یادم می افتد به اینکه دلم می خواهد بروم سراغ زن و روبروش بایستم و پوزخند بزنم که "بهترین هدیه" ؟ واقعا؟ بعد همه اینها را کنار می زنم و به این فکر می کنم که دلم برای چشمهات و دستهات تنگ شده است... می دانی...آخر من این روزها روی یک نخ باریک راه می روم ...  و تو هم ... و آن یک جمله هم که توی تلفن من جا خوش کرده ...

 

لینک
۱۳۸٩/٧/٢٩ - نیلوفر

   روزهای سنگین ...   

موسیقی و کتابخانه و اینترنت و کتاب و قهوه و سوشی.

راه رفتن و باران نم نم و بوی برگهای سبز* خیس و کوله پشتی

رادیوی پاندورا( اینجا

امتحان و تصمیمهای آینده و تلاش ...

گمانم همه روزهای زندگی باید یک اندازه مهم باشند ... ولی حس می کنم این روزهایم مهم ترند ... انگار وزنشان سنگین شده باشد .... دوستشان دارم ...

* دلم برای پاییز شهرم تنگ شده است ... برای برگهای زرد و نارنجی ... این شهر همیشه بهار سبزیش زیادی ماندگار است ...

 

 

 

لینک
۱۳۸٩/٧/٢٦ - نیلوفر

   روزانه های من   

زندگی یعنی شکلات!‌

***

شما تصور کنید سه تا دختر محقق محیط زیست را. یکی هندی، یکی ایرانی یکی یونانی. ساعت ١١ نیمه شب دل رو روده یک ماشین تویوتا را در آورده باشند تا سر از کار سیستم فیلتر شدن هوای ورودی ماشین در بیاورند بلکه بتوانند نتایج آزمایش آلاینده های هوای داخل ماشین در حال حرکتشان را توجیه کنند. بعد یک پسر چینی همکارشان بیاید بگوید : دیوانه شده اید! ماشین کرایه ای را خراب کردید!خب برین از یک مکانیکی بپرسین. بعد هر سه تای آنها اخم کنند بر گردند به پسر چینی نگاه کنند و با هم بگویند: نمی خوایم! خودمون بلدیم!‌

****

نگاه کردن مناظره های انتخاباتی ایالتی اینجا برایم جالب و در عین حال بسیار خنده دار است. گاهی حرفهایی می شنوم که باورم نمی شود. من همیشه می دانستم آمریکا چطور سرزمینی است. ولی واقعا میزان مذهبی بودن مناظره های انتخاباتی و میزان ضد هر گونه تفکر سوسیالیستی بودن آن متعجبم می کند. هنوز نمی توانم باور کنم با گوشهای خودم شنیدم خانوم کریستین اودانلد کاندیدای تی پارتی ایالت دلوار توی دوربین نگاه کرد و گفت با تدریس فرگشت( تکامل)‌ در مدارس مخالف است!‌

***

نیلوفر یک عالم امتحان مهم و کار مهم تر دارد که باید تا دو هفته دیگرانجامشان بدهد.  به قول جودی آبوت دوست داشتنی ام : ولی کیه که بترسه؟!‌

***

امروز سر حساب شدم که تقویم فارسی رومیزیم هنوز مرداد را نشان می دهد....

***

برای اولین بار فوتبال آمریکایی را با یک نفر که قوانینش را بلد بود نگاه کردم و فهمیدم دقیقا توی زمین چه اتفاقی می افتد!‌ گمانم امکان دارد در آینده یک مسابقه را با هیجان نگاه کنم! از آنجایی که دانشگاه ما یکی از معروفترین تیمهای کشور را دارد اصولا در مورد انتخاب تیم مورد علاقه نباید مشکلی داشته باشم!

***

یکی دیگر از معانی زندگی هم این است: گواکاموله (اینجا)

لینک
۱۳۸٩/٧/٢٢ - نیلوفر

   واقعی ....   

١-از بچگی همیشه فکر می کردم چه اندازه از زندگی واقعی است ؟ اصلا فرقی هست بین واقعیت و خیال؟ شاید برای همین بود که وقتی اولین بارماتریکس را دیدم ذوق زده شده بودم. گمانم بارها نوشته ام که هنوز هم گاهی زندگی ام را یک فیلم می بینم. فیلمی که واقعی نیست و یک تماشاگری یک جایی دارد تماشایش می کند .

گمانم خاصیت دوست داشتن داستانها این است که کم کم می فهمی واقعا آنقدر ها فرقی نیست بین واقعیت و خیال. همه خوشحالی و هیجان دیدن یک فیلم یا خواندن یک رمان خود زندگی است. یا حتی همه هیجان ناشی از دیدن یک بازی فوتبال . اصلا بازیها همه نوعی زندگی خیالی است. اینکه برای خودمان یک سری قوانین می گذاریم. امتیاز می دهیم و بعد هیجان زده می شویم یا غصه می خوریم.

آنهایی که فوتبال نگاه نمی کنند و همیشه برای مسخره کردن و می گویند:" خب ، ٢٢ تا توپ بدین به اینا راحت بشن بعد برید به مسائل مهم زندگی برسید" فکر می کنند مسائل مهم زندگی خیلی واقعی تر است از قرار گرفتن در یک زمین فوتبال با قوانین خیالیش و بردن و باختن .

 گمانم بسیاری  درباره آزمایش معروف روانشناسی معروف "زندان استنفورد" خوانده باشند (اینجا و اینجا) این آزمایش سالها پیش روی تعدادی دانشجوی معمولی انجام شده است. دانشجوها به طور کاملا اتفاقی به دو دسته زندان بان و زندانی تقسیم شده اند و قرار شده برای دو هفته در نقشهایشان فرو بروند و در یک محیط شبیه سازی شده به یک زندان واقعی زندگی کنند. نتایج این آزمایش همیشه از حیرت انگیزترین آزمایشهای روانشاسی به شماره می رفته. گرچه بسیاری از روان شناسان جمع بندی نتایج این آزمایش را قبول ندارند و آزمایش را هم از نظر علمی و هم از نظر اخلاقی غیر عملی می دانند ولی میزان خشونت زندان بانها هنوز هم برای همه حیرت انگیز است. اینکه چطور یک سری آدم معمولی به آرامی به دلیل قدرتی که بهشان داده شده است دست به خشونت های بی حساب زده اند. می گویند نتیجه آزمایش زندان استنفورد این بوده که موقعیت چه نقش مهمی می‌تواند در رفتار انسان ایفا کند. زندانبانان که در موقعیت «قدرت» قرار داده شده بودند شروع به رفتارهایی کردند که به طور عادی در زندگی روزمره یا موقعیت‌های دیگر انجام نمی‌دادند. و زندانیان که در موقعیتی قرار داده شده بودند که کنترل واقعی بر شرایط‌شان نداشتند، افسرده و منفعل شدند.

 اما از نظر من جالبترین نتیجه گیری این آزمایش این است که هم زندان بانها و هم زندانیها از قبل می دانستند که دارند در یک آزمایش شرکت می کنند. آنها در ابتدا کاملا می دانستند که "موقعیت" ی که درش قرار گرفته اند واقعی نیست. ولی به مرور زمان و به دلیل شرایط و دقیقا همان "موقعیت" کم کم این موقعیت برایشان واقعی جلوه کرده است.

نمی دانم چقدر علمی است اگر این آزمایش نتیجه گیری کنم که احساس و رفتار انسانی هیچ ربطی به واقعیت ندارد. اصولا واقعیت آنقدر ها هم واقعی نیست ....

لینک
۱۳۸٩/٧/۱٩ - نیلوفر

   یوسا   

یوسا را اگر تنها برای "چرا ادبیات" هم که باشد ، دوست دارم.

از آنهاست که از سیاست و عشق نوشته ... از سیاست نوشته و شعار نداده که غریب است. و از انسان ....

لذت ادبیات را با یوسا می شود فهمید...یادم هست وقتی  بعد از خواندن "عیش مدام" یوسا ، دوباره مادام بواری را خواندم و تازه می فهمیدم فلوبر چه کرده است ....

دلم برای خواندن تنگ شده است .... نه اینکه این روزها نمی خوانم.... دانشجوی مهندسی بودن  را وقتی بگذاری کنار همه بازیگوشیها و بی برنامه خواندن های همیشگی من نتیجه اش می شود که مدتهاست درست و حسابی رمان نخوانده ام...

کلی از کتابهای یوسا هست که هنوز نخوانده ام .... دلم روزهایی را می خواهد که عصرهاش که از سر کار برمی گردی خانه ، چای تازه دمت را بریزی و روی مبل بنشینی و کتاب بخوانی.... بی دغدغه امتحان و مصاحبه کاری و تحقیق ....بی ویکی پدیا بازی و مقاله خواندن های این روزها(‌دسترسی بی محدودیتم به اکثر مجلات عملی دنیا به عنوان دانشجو با عث شده کلی مقالات بی ربط به درسم را بخوانم!)

نوبل ادبیات همیشه مهم است ولی وقتی یوسا بگیردش گمانم خود جایزه هم مهم تر می شود ... انگار اصلا کسی به اندازه او به ادبیات عشق نورزیده است ...

خوشبختانه بیشتر کارهای مهم او به فارسی ترجمه شده است . دو سه تاش همین طور بی خوانده شدن در کتابخانه تهرانم خاک می خورد ... لذت خواندنشان ، از بزرگترین لذتهای زندگی است ...

 

لینک
۱۳۸٩/٧/۱٦ - نیلوفر

   از همه دوست داشتنها   

یادم هست یک بار امیر حسن چهلتن در یکی از کارگاههای داستان خوانیش گفت: همه قصه های جهان درباره دو چیز است : عشق و سیاست....

آن روزها حواسم نبود عشق و سیاست هردوش یک چیز است: رابطه انسانها ....

یادم هست همه روزهای نوجوانی دلم می خواست زودتر عاشق شوم... آنقدر داستانهای دوست داشتن زیبا و دل انگیز بود که گمان می کردم زندگی اتفاق نمی افتد اگر عاشق نباشی. می دانستم باید دوست داشتن را تعریف کنم . می دانستم باید دقیقا بدانم این "عاشقی" چیست .... روزهای دبیرستان توی کتابهای عرفانی دنبالش می گشتیم. عطار می خواندیم، نمی فهمیدیم ولی لذت می بردیم. حتی کیمیا گر می خواندیم و فکر می کردیم عاشقی راتعریف کرده ایم. فکر می کردیم عاشقی لابد بین ما و یک اویی است که بهتر است مبهم بماند...بعد تر ها که پسرها وارد زندگیهایمان شدند ،‌بعدتر ها که نگاههای پر تپش و "دوستت دارم" ها زمزمه های زندگیمان شده بود فکر می کردم دیگر معنی عاشقی را بلدم.

پسری بود در روزهای قبل بیست سالگی که گمان می کردم عشق را با او شناخته ام که یعنی همین و تمام و بقیه عاشقی تکرار همین دوست داشتنها ست. او هم گمان می کرد عشق را با من شناخته است. حالا هردومان با یک لبخند پر خاطره و یک ابرو بالا انداختن پر از تجربه زندگی از آن روزها حرف می زنیم .  حالا که به آن روزها می نگرم، با بیش از ده سال فاصله فکر می کنم نه آن روز، که امروز هم چیزی از تعریف عاشقی نمی دانم. گمانم تنها فرقی که کرده ام این است که حالا می دانم که نمی دانم .... آدمهای پرشور در روزهای بیست سالگی فکر می کنند عشق مربوط به خودشان است ... آن حس بی نظیر دوست داشتن و دوست داشته شدن که قلبت را به تپش می اندازد و می بردت بالای زندگی قرارت می دهد ،‌مربوط به "من " است....

این روزها اما فکر می کنم همه داستان انسانی من درباره "دیگران" است . دیگرانی که به واسطه ای که می شناسمشان، هر کدام به گونه ای، تعریف شده است. یکی همکلاسی ام هست آن یکی همکار. دیگری فروشنده سوپر مارکت محله یا یک آهنگساز بزرگ یا استاد ریاضیاتم یا حتی رئیس جمهور کشوری که تا به حال حتی بهش سفر هم نکرده ام. تعریف زندگی انسانی من، قصه بودن من در رابطه این آدمهاست که شکل می گیرد ... حتی اگر سالها باشد که زنده نباشند. گمانم همین است که حس لذت بردن از هنر، بالا تر قرار می گیرد از عاشقی ...

همه اینها را گفتم که بگویم وقتی در جلسه پرسش و پاسخ فیلم "شهر کوچک بیت الحم" نشسته بودم ، به یک باره حس کردم دوست داشتن را کشف کرده ام:

دختر یهودی دانشجوی  رشته پزشکی دستش را بلند کرد، خطاب به مرد مسیحی/فلسطینی، و مرد یهودی/اسرائیلی و کارگردان فیلم گفت: فیلم شما درباره مبارزه بدون خشونت است. شکا ولی چیز زیادی از ظلم ببه فلسطینی ها نمی گویید. شما باید به مردم آمریکا بفهمانید عربهای فلسطینی چقدر زجر کشیده اند. من، به عنوان یک یهودی اسرائیلی همیشه فکر می کردم این ماییم که زجر کشیده ایم. خیلی خواندم و دیدم و حرف زدم تا فهمیدم ما، چه بلایی سر ملت فلسطین آورده ایم. مردم آمریکا باید بدانند حق با کیست که بعد بتوانند از مبارزه بدون خشونت حمایت کنند.

هر سه نفر این طور جواب دادند:

کارگردان گفت: مبارزه بی خشونت یعنی دوست داشتن. یعنی تو هستی و دیگری هست و بیش از آنکه به خودت فکر کنی به دیگری فکر کن و دوستش بدار. اگر وارد بازی کی بیشتر زجر کشیده بشوی دوست داشتن از بین می رود. حق ، همان دوست داشتن دیگری است در لحظه اکنون.من نمی توانم فیلمی بسازم درباره دوست داشتن و بعد بخواهم بگویم کی بیشتر زجر کشیده است.

مرد فلسطینی/مسیحی گفت: من همه عمرم با همه این بی عدالتیها بزرگ شده ام. همسرم شب زایمانش به دلیل بمباران اسرائیلیها و اینکه آنها اجازه نمی دادند از هیچ مرزی عبور کند تا پای مرگ رفت . بسیاری از دوستان کودکیم مرده اند. ولی من ، امروز فکر می کنم زندگی درباره اینها نیست. درباره دوست داشتن است. من فقط وقتی موفق می شوم که تو را دوست بدارم. تویی که همه سعیت این است که دوستم بداری. بعد کمی ساکت شد. و گفت: می دانم احتمالا موفق نمی شوم. ولی انسانیت و دوست داشتن دیگری از آن پله هاست که وقتی بهش صعود کردی دیگر پایین آمدنی در کار نیست.

مرد اسرائیلی گفت: تو درست میگویی. ما با افتخار ارتش اسرائیل بزرگ شدیم و طول کشیده تا بفهمیم کشتن بچه ها با هواپیماهای ما یعنی چه. من تا به امروز در ٧٠ تضاهرات ضد خشونت در نوار غزه شرکت کرده ام. که نیمی از آنها توسط سربازهای اسرائیلی به تیراندازی کشیده شده است. من بینایی چشم راستم را در یکی از این تیر اندازیها از دست داده ام. من از ارتش استعفا دادم و به عنوان خائن شناخته شده ام. تو درست می گویی. همه باید بدانند ... همه باید بفهمند که انسانها چقدر دوست داشتی اند و خشونت،‌ همیشه نشانه ترس است. و ترس یعنی وقتی دوست داشتن از بین رفته است.

 

این روزها که به عشق فکر می کنم یاد حرف امیر حسن چهلتن می افتم و فکر می کنم که همه قصه های دنیا درباره این است من چقدر می توانم دیگری را دوست بدارم و چقدر از دیگری می ترسم.... گمانم کشف این معنی برای عشق برای من پله بزرگی باشد ... از آنها که وقتی ازش بالا رفتی دیگر پائین آمدنی در کار نیست ....

لینک
۱۳۸٩/٧/۱٤ - نیلوفر

       

زندگی بیداریه نه خواب ....

****

برای اولین بار عمیقا فهمیدم مبارزه بی خشونت یعنی چه ... در یک بعد الظهر دوست داشتنی وقتی در دانشکده سینما با عوامل فیلم مستند "شهر کوچک بتلهم" (اینجا) نشستیم و فیلم را دیدم و دو ساعتی را به حرف زدن و پرسش و پاسخ گذراندیم

فیلم داستان زندگی سه مرد ساکن بتلهم است. شهری کوچک در نواز غزه. اولی مسلمان است و در کمپ آوارگان متولد و بزرگ شده است. دومی مسیحی است متولد آمریکا و بزرگ شده بتلهم است و سومی کلیمی است. متولد یک خانواده ارتشی اسرائیلی و خودش خلبان ارتش بوده زمانی. هر سه نفر در حال حاضر عضوهای فعال جنبش مبارزه بدون خشونت خاورمیانه اند.

دو نفرشان مهمان دانشکده سینما بودند. مرد مسلمان طبیعتا توانایی خروج از غزه را ندارد.

جلسه بی نظیری بود از انسانیت ناب... از اینکه انسانها اگر فقط کمی انسان باشند چقدر می توانند دوست بدارند ...

درباره اش به تفسیر خواهم نوشت

 

لینک
۱۳۸٩/٧/۱۱ - نیلوفر

   سرزمین من   

ایستاده بودم کناری و جمع دختر و پسرهای خندان رانگاه می کردم. یک جایی بودیم بالای پشت بام یک هتل ١۵-١۶ طبقه درست در میانه آسمانخراشهای مرکز شهر لس آنجلس. جایی که ما تولد دوستمان را جشن گرفته بودیم و بقیه لابد یک آخر هفته عادیشان را تجربه می کرند. هوای شبانه کمی خنک و بی نظیر بود. بالای سرمان آسمان پر ستاره بود و دور تا دورمان ساختمانهای بلند مرکز شهر. موسیقی بلند بود و جمع ایرانی ما جیغ و داد می کرد و کادو می داد و عکس می گرفت.کسی هم کاری به کارمان نداشت.

ایستاده بودم کناری و نگاه می کردم.

دوستی آمد نزدیک تر ... یادم نیست چه گفت. احتمالا خواست به جمع بچه ها بروم تا عکس بگیریم. نگاهش کردم . گفتم:

ببین ... تو فکر می کنی هیچ وقت برگردی ایران؟ که زندگی کنی؟

به سرعت جواب داد: نه ... و به همان سرعت اضافه کرد: ایران ماهه ... ولی ... بعد ساکت شد.ایستاد کنار من و به جایی نگاه کرد که من نگاه می کردم.

 

 

لینک
۱۳۸٩/٧/۱٠ - نیلوفر

   اولویت های زنانگی من   

خوشحالی

خواندن

باز هم خواندن

نوشتن

سلامتی

موسیقی

راه رفتن

قهوه - موسیقی-شعر- کتاب-مردم

حرف زدن

استقلال

موفقیت

خندیدن

بوسیدن

رقصیدن

گوشواره

شکلات

شعر گفتن

حمام

تانگو رقصیدن در آغوشی که بزرگ و بی گذشته و بی آینده باشد.

سفر

.

.

.

امروز سرحساب شدم که عشق، در اولویت های زنانگیم نیست ... اصلا نیست...

حس می کنم به یک شفافیت بی لک رسیده ام از خودم ... شفافیت دوست داشتنی هیجان انگیزی است !

*****

پی نوشت ١:

این خیلی خواندنی بود!

پی نوشت ٢: این هم !‌

پی نوشت٣ : یادتان هست با قهوه قهر کرده بودم؟! خواستم بگویم فعلا با هم به توافق رسیده ایم!

 

پی نوشت ۴ بسیار مهم! : در اولویت های زنانگی ام فیلم را فراموش کردم.... فیلم فیلم فیلم ....

 

لینک
۱۳۸٩/٧/٩ - نیلوفر

   به خاطر بیاور زمانی را که دوستم داشتی...   

آرام... سرت را بگذار روی جای خالی قلبم...

زمین را بالای سرم نگه دار

روی چمنهای سبز درار بکش

به خاطر بیاور زمانی را  که دوستم داشتی

بیا ...نزدیک تر شو ... بی شرم

زیر آسمان بارانی بایست

ماه دارد بالا می آید

همانطور که قطار رد می شود... به من فکر کن

همه خار و خاشاک را پاک کن

آواز"او بی معنی حرف نمی زد؟" را با خودت زمزمه کن

حالا یک حباب از من وجود دارد

که در تو شناور شده است

در سایه من بایست

ببین ... حالا همه چیز از من ساخته شده است

هواشناسی خواهد گفت :

 امروز بوی باران می‌آید


خدا ستاره ها را گرفت و پخششان کرد

دیگر نمی توان پرندها ها را از غنچه ها تشخیص داد

تو هرگز از من رها نخواهی شد

او از من یک درخت خواهد ساخت


با من خداحافظی نکن

آسمان را برایم وصف کن

و اگر آسمان پایین افتاد برای حرفهایم  را نشانه بگذار

ما با هم پرنده ها را خواهیم گرفت

آرام سرت را بگذار جای خالی قلبم...

زمین را بالای سرم نگه دار

روی چمنهای سبز درار بکش

به خاطر بیاور زمانی را که دوستم داشتی

به خاطر بیاور زمانی را که  دوستم داشتی

به خاطر بیاور زمانی را که دوستم داشتی

Lay your head where my heart used to be
Hold the earth above me
Lay down in the green grass
Remember when you loved me

Come closer don't be shy
Stand beneath a rainy sky
The moon is over the rise
Think of me as a train goes by

Clear the thistles and brambles
Whistle 'Didn't He Ramble'
Now there's a bubble of me
And it's floating in thee

Stand in the shade of me
Things are now made of me
The weather vane will say
It smells like rain today

God took the stars and he tossed them
Can't tell the birds from the blossoms
You'll never be free of me
He'll make a tree from me

Don't say good bye to me
Describe the sky to me
And if the sky falls, mark my words
We'll catch mocking birds

Lay your head where my heart used to be
Hold the earth above me
Lay down in the green grass
Remember when you loved me
Remember when you loved me
Remember when you loved me

اینجا

****

همانطور که به شعر گوش می دادم فکر می کردم  باران و عشق و تنهایی و تو و من و چمن و قطار و پرنده و آسمان و قلب و خاطره و.... کلمات....و موسیقی .... همه زندگی است ....انگار شعری که همه وجودت را تسخیر کند تنها لازم است مثل آن قصه های کودکی باشدکه همه این کلمه ها را توی خودش جا بدهد ...


لینک
۱۳۸٩/٧/۸ - نیلوفر

   شش گانه عکس   

١- بیست و چهار ساله بودم. گمانم چند هفته ای از عروسی ام می گذشت. چند ماهی شاید. عکسهای شب عروسی آماده شده بود. گمانم یک صبح پنجشنبه بود که تنها توی خانه نشسته بودم و به عکس دست جمعی خانوادگیمان نگاه می کردم. پدرم. مادرم و برادرم. یادم هست خیره شده بودم توی چشمهای هر کدامشان.عکس را آورده بودم جلو و جزئیات صورتشان را نگاه می کردم. جزئیات صورت خودم را. یادم هست اشکهام روان شد. همان طور که به عکس خیره شده بودم گریه کردم. بلند. نمی فهمیدم چرا گریه می کنم. دلم برایشان تنگ شده بود؟ یک ٢۴ ساله تازه عروس بودم که دلش برای اتاق خانه پدری تنگ شده بود؟ خانه شان میدان ونک بود و من توی خیابان ظفر. یک میرداماد کامل هم بینمان فاصله نبود. اصلا قرار بود به روال همه جمعه ها ببینمشان فرداش.

نه ... گریه ام از دلتنگی نبود ...فکر می کردم نکند پدرم پیر شود؟ یادم هست فکر می کردم چرا زمان مثل این عکس ثابت نیست... از آینده می ترسیدم و عکسی که توش آینده نیست و زمان در گذشته ثابت مانده برایم ترسناک و غم انگیز شده بود...

٢- عکس را در یک قایق تفریحی روی یکی از رودخانه های سن پترزبورگ گرفته بودیم. عکس تکی من. گمانم بیست و شش ساله بودم .توش موهام بلند بود مثل آن روزها که همیشه موهام بلند بود.باد کم رمق پیجیده بود توی موهام. آفتاب هم از میانشان می گذشت. یک گردن بند مروارید سفید گردنم بود. یک تی شرت سرمه ای هم تنم بود. توی دوربین نگاه نمی کردم. چشم انداخته بودم روی زمین. لبهام لبخند داشت. کمی شرمگین. یا شاید توی فکر بودم. عکس را که چاپ کردیم اصلا لحظه گرفتنش یادم نبود. از آن عکسها بود که بارها توی آلبوم نگاهش کردم. فکر می کردم توی عکس خیلی زیبا شده ام. اصلا انگار زیبایی زنانه ام هیچ گاه چنین پر غرور نبود. به عکس خیره می شدم که این منم؟ مطمئن بودم این من نیستم. نه اینکه فکر کنم عکس ازمن زیبا تر است ... که گمان می کردم هست... بلکه نمی توانستم بفهمم این چشمها، موها، آفتاب، دانه های مروارید و لبخند شرمگین چه ربطی به من دارد؟ من چرا حسش نمی کنم؟ چرا اصلا یادم نیست حس آن لحظه ام؟ چرا این لحظه از بودن من ثابت شده و حالا بیرون از من اینچنین شرمگین زمین را نگاه می کند؟

٣-همه سفرهای تفریحی زندگیم پر از عکس بوده همیشه. خودم معمولا  عکس نمی گرفتم این است که توی بیشترعکسها بودم. سفرهای خانوادگی دوران قبل از ازدواج. اروپا گردی های بعد از ازدواج. سفرهای دور ایران. اصلا سفرهای چند هفته یک بار شمال. یادم هست یک روز وقت داشتیم استانبول را ببینیم و آن موقع فکر نمی کردیم دو سه بار دیگر هم گذارمان به استانبول می خورد. همه دیدنیهای شهر را دیدم و تند و تند عکس گرفتیم. بعد عکسها را نشان بقیه می دادیم که انگار همه بدانند ما درست است که یک روز بیشتر استانبول  نبودیم ولی ببینید! همه جایش را گشتیم! یادم هست همیشه خانه دوستی که می رفتیم بعد از غذا حرف زنانه مان این بود: آلبوم نداری؟! عاشق این بودیم که بشینیم عکسهای زندگی او را نگاه کنیم. از لحظه تولد.عکسها همیشه پر از زندگی بود ... ولی انگار واقعی نبود ...

۴- بعد از جدایی ام از همسر سابق ، مادرم آلبومهای عکسهای مشترکمان را پنهان کرد. به خیال خودش فکر می کرد اگر من اینها را ببینم غصه ام می گیرد. چند باری ازش خواستم آلبومهایم را به من پس بدهد. گفتم همه سفرهایم آنجاست. من، در لباس عروس. همان عکس توی قایق ... با همان جدیت مادرانه اش گفت نمی دهد و نداد. بی خیال عکسها شدم. کم کم حس کردم خاطره سفرهام انگار دلنشین تر از عکسهاست... انگار خاطره ها آن حس بیرون از تو، آن حس ثابتی زمان را ندارد. خاطره هام احساس دارند... حس باد... حس بالا رفتن از پله برقی... طعم مزه بستنی... هنوز اما عکس می گرفتم. با همکارهای شرکت در مناسبتهای تولد دور هم. آن سفر استثنایی دشت کویر... سفر قبرس ... باز هم سفر های شمال ...همیشه کسی بودکه عکس بگیرد ...ولی دیگر عکسها را نمی دیدم. زندگیم دورش تند شده بود. دیگر زن خانه نبودم. داشتم خودم را تعریف می کردم دوباره. وقت نداشتم به عکسها نگاه کنم. دیگر برایم مهم نبود کسی بداند من کجاها را دیده ام. من بودم و خودم و حس زندگی ... یادم هست یک لحظه در کویر نمک که روی زمین خوابیده بودم و داشت غروب می شد. موهام را و گو نه ام گذاشته بودم روی شبکه نمکها و به پهلو خوابیده بودم و به خورشید سرخ در حال غروب نگاه می کردم ... فکر کردم دلم می خواهد این لحظه را ثبت کنم دوربین توی کیفم بود... گفتم بی خیال. پلک زدم و گفتم کلیک و همه نمکها و خورشید و موهام ثبت شد. دقیقا نمی دانم کجا.

۵-روزهای آخر از ایران رفتن مادرم می گفت: چه کار برایت بکنم؟ ازش خواستم همه عکسهای زندگیم را از کودکی تا آن روز، آنها که خودش دلش می خواهد. برای اسکن کند روی یک سی دی با خودم ببرم. یادم هست همه آن هفته آخر کارش شده بود پشت اسکنر نشستن. سی دی را دو بار اینجا دیدم. یک بار با دوستم که به رسم قدیم انگار می خواستم آلبوم زندگیم را نشانش بدهم و یک بار خودم تنهایی. دیگر مثل قدیم نبود که به عکسها خیره شوم. به صورت پدر و مادرم خیره شوم و چشمهام پر از اشک شود. تند تند دیدم. بی حوصله.از روزی که سرزمینم را ترک کردم ... بهتر بگویم از روزی که به معنای واقعی تنها زندگی می کنم  حوصله عکس ندارم. سفرهای تو آمریکام همه بی عکس است. گاهی گداری دوستی عکسی دست جمعی از سفری گرفته و گذاشته توی فیس بوک و من حتی سیوش هم نکرده ام. یا تولدی شاید ...بی حوصله و سریع نگاهش کرده ام. گاهی هم تنها در جواب همه غر غر های مادر و پدر که "بابا عکس بفرست ببینیمت" چند تایی از همین ها را پیوست ایمیلی کرد ه ام و تمام.

۶-نمی دانم این خاصیت زندگی بعد از سی سالگی است یا تنها زندگی کردن ... این روزها خاطره هام عمیق ترند. مال خود خودمند. ربطی به هیچ کس ندارند جز من. این روزها گاهی همان طور که توی خیابانی ، لب ساحلی یا توی کتاب فروشی ای قدم می زنم یک لحظه می ایستم. مثل آن غروب توی کویر. دقیقا آن لحظه را حس می کنم. هواش را بو می کشم. آدمهاش را دقیق می شوم. آینه ام را از توی کیفتم در میاورم حتی و خودم را نگاه می کنم . بعد پلک می زنم که کلیک. و آن لحظه برایم جاودانه می شود. به هیچ کس هم نشانش نمی دهم. مگر کسی آن لحظه کنارم باشد و با لبخند برایش از "کلیک" بگویم و دعوتش کنم او هم از آن لحظه عکس بگیرد. بیشتر وقتها با لبخند هیجان انگیز نگاهم می کنند که "خوبی؟!" این روزها آلبوم نگاه نمی کنم. عکس نگاه نمی کنم. عکس نمیگیرم... این روزها زندگی می کنم... زندگی ای که توش زمان ثابت و بیرون از من نیست ... خود خود من است ...

لینک
۱۳۸٩/٧/٧ - نیلوفر

   نیلوفر غیب می شود   

من ، نیلوفر، در ساعت ١١ و نیم نیمه شب دو شنبه بعد از یک روز کاری/درسی نه چندان دلچسب* بسیار بسیار داغ پاییزی- که داغ تر از همه روزهای تابستان بوده است- در اتاق بی کولر و بی ایر کاندیشن  قدیمی دانشجویی ام با یک پنکه که تند تند .و بی فایده می چرخد در حال تبخیر شدن تدریجی هستم. گفتم اگر به یک باره از روی زمین حذف شدم همه بدانند کجا غیبم زده است.

* فکر کنید هفته پیش در حال مریضی تکالیفتان را به زور و به موقع تحویل دهید بعد که نمره ها را دیدید بفهمید اینقدر مریض بوده اید که دو تا از ساده ترین سوالها را اصولا یادتان رفته حل کنید و نمره اش هم رفته به هوا!

 

لینک
۱۳۸٩/٧/٦ - نیلوفر

   بی قانونی زندگی و افسردگی   

چند روز پیش اینجا درباره بی عدالتی و بی قانونی زندگی نوشتم. چند نفر برایم ایمیل زدند و نوشتند که حرفهایم را قبول ندارند. مهمتر اینکه برایم نوشتند این حرفها که می زنم خطرناک است و باعث افسردگی می شود و اگر کسی به واسطه خواندن نوشته هایم کاری کرد که نباید ، چطور خودم را خواهم بخشید؟

گفتم شاید بهتر باشد بیشتر درباره افسردگی بنویسم.

یادتان هست آن قسمتی از قصه های مجید را که بی بی رفته بود سراغ صادق خان کتاب فروش بازار و داد و هوار راه انداخته بود که لابد تو صادق هدایتی و می خواهی بچه ها خودشان را بکشند. یادتان هست همیشه کتابهایی بوده در تاریخ ادبیات که خواندنشان رانشانه افسردگی و یا حتی دلیل افسردگی دانسته اند؟

قبول دارم تاریخ ادبیات سرزمین ما پر از غم است. ولی باور کنید هیچ کتابی از صادق هدایت باعث افسردگی در هیچ انسان سالمی نخواهد شد. انسان سالمی که توانا و داناست. اینکه تو درباره زندگی خوب فکر کنی ، نتیجه دوست داشتن زندگی است. اینکه به خودت دروغ نگویی که قانونی را بی حساب در زندگی قبول کرده ای نشان از نیروی زیاد تو دارد در شاد زیستن .

من حتی معتقدم آدمهایی که خیلی هم سالم نیستند اگر از دروغ گفتن به خودشان دست بردارند بیشتر توانایی دوست داشتن زندگی را پیدا می کنند.آخر خاصیت دروغ این است که ماندگار نیست و وقتی آشکار شد تو می مانی و یک حقیقت که حالا دیگر توانایی درکش را نداری.

درباره روان انسان هنوز علم پر از ناشناخته است.  هرکس که بگویند راز خوشحالی را بلند است به خودش و بعد به دیگران دروغ گفته است. بدی زندگی با دروغ هم دقیقا همان عدم امنیت و اضطراب است که باعث افسردگی می شود. مطمئن باشید فکر کردن و دانستن و بیشتر فکر کردن و بیشتر دانستن هیچ انسانی را افسرده نمی کند. بیماری جسمی، فقر، شکست، تنهایی، مرگ عزیز ، مصیبت طبیعی یا مسائل ژنتیکی می تواند انسان را افسرده کند . ولی فکر کردن هرگز انسان را افسرده نمی کند.حتی از غم خواندن و نوشتن هم تو را افسرده نمی کند اگر سالم و توانا باشی. اگر سالم و توانا نیستی هم راهش این است که تا جایی که ممکن است به سلامتی نزدیک بشوی. راه دیگری ندارد. دروغ گفتن به خود هیچ وقت چاره هیچ دردی نیست. پاک کردن صورت مسئله است.

تجربه من در زندگی ، با وجود همه سختیها و خوشیهایی که مدام برایم پیش آمده و می آید این است که "اندیشه" سالم و "بدن" سالم اولین راه دوری از افسردگی است. بقیه راه شیرینی زندگی است ... با همه پستی ها و بلندیهایش. برای هیچ کدامشان هم نیاز به قانونی برای زندگی نداریم. نیاز به دوست داشتن زندگی داریم.

لینک
۱۳۸٩/٧/٦ - نیلوفر

   منهای من   

همیشه هست. دقیقا نمی دانم از من جدا بوده یا نه. می دانم کمی خنده دار است ولی درست نمی دانم کدام قسمت وجود من از من جداست و کدام قسمتش  من را ساخته است.

روانشناسها، با همان دانش هنوز اندکشان از روان و مغز انسان معتقدند انسان بودن من رابطه ما با خودمان است. و بعد با دیگران. انگار اگر رابطه را از دنیای انسانی حذف کنی انسان بودن دیگر معنی نمی دهد. یادم هست همیشه "حرف زدن" بزرگ ترین خاصیت انسانی بود. تنها خاصیت انسانی حتی. ولی حرف زدن مهم نیست. رابطه است که مهم است. رابطه خودت با خودت. و این دقیقا هم نمی دانی کجا با کجا. یک چیزی از آن درون با چیزی این بیرون.

حالا این روزها من با من زیاد حرف می زند. یک من درون من هست که من نیست. لجبازی می کند. حرف من را گوش نمی کند. گاهی دوست داشتنی و گاهی اعصاب خرد کن می شود. همیشه هم هست... انگار هیچ وقت کنار نمی رود... هیچ وقت نبودنش حس نمی شود.

این روزها آنقدر دور و کنار من راه می رود تا من، درباره اش تصمیم بگیرم. دقیقا هم هر دومان می دانیم چطور و چگونه. انگار دارد به آرامی من را از این "من" به آن "من" تبدیل می کند. که خودش بشود منی که من است و من بشوم منی که از من جداست.... جدا...

 

لینک
۱۳۸٩/٧/۳ - نیلوفر