از جنگ زنانگی و درخت لیمو   

درخت لیمو (اینجا) گمانم در نگاه اول فیلمی درباره مسئله بی راه حل خاور میانه است. این زمین و زندگی که بدجور به هم گره خورده اند . درخت لیمو اما، از آنجا که داستان است و به گمانم همین خاصیت داستانیش است که اینقدر عمیقش می کند ، می گوید که راه حلی برای این مسئله نیست... راه حل انسانی نیست... درخت لیمو آنقدر داستان هست که قضاوت نکند و از انسان بگوید.

داستان واقعی است. یک زن بیوه فلسطینی وارث باغ بزرگ لیمویی است که همه زندگیش را ساخته است. هم یادگار پدرش است. هم نان آور خانواده اش بوده در همه سالهایی که دست تنها بعد از مرگ شوهر جوانش مجبور بوده سه تا بچه را بزرگ کند. از بدشانسی زن، وزیر دفاع اسرائیل و خانواده اش خانه بزرگ و زیبای روبروی باغ را می خرند. اداره امنیت اسرائیل معتقد است این باغ بزرگ محل بدی برای مخی شدن تروریستهاست. اداره امنیت می گوید نمی تواند به هیچ وجه با وجود چنین باغی امینت وزیر و همسرش را تامین کند. به همین دلیل تصمیم می گیرند همه درختها را قطع کنند. زن فلسطینی مقاومت می کند. دادگاه می رود. هیچ کس پشت او نیست. حتی فلسطینها هم زیاد  موافقش نیستند. وقتی آدمهای واقعی کشته می شوند و خانه هایشان ویران می شود، درخت چه اهمیتی دارد؟ زن تا دادگاه عالی پیش می رود. موفق نمی شود. و درختها بریده می شوند.

درخت لیمو اما در لایه پنهان ترش در باره جنگ زمین نیست. درباره قسمت زنانه زندگی است. می گویند همه انسانها ، چه مرد و چه زن، بخش زنانه و مردانه دارند. می گویند اصلا همه دنیا این گونه است. می گویند بخش مردانه دنیاست که جنگ می کند. می میرد. عصبانی می شود. می سازد، کشف می کند می ترسد و قضاوت می کند. می گویند بخش زنانه دنیاست اما که عشق می ورزد. می آفریند . اشک می ریزد. درد می کشد ، متولد می شود،‌می بوسد،‌می رقصد...که حس می کند. 

درخت لیمو گمانم عمیقا درباره بخش زنانه زندگی است. فارغ از جنگ و عدالت و زمین. درخت لیمو ، درباره سلما(زن بیوه فلسطینی)‌و میرا(همسر وزیر دفاع اسرائیل) است و گریه هایشان.... عشقهایشان .

 

لینک
۱۳۸٩/۸/۳٠ - نیلوفر

   من.... شفاف ... بی لک   

یادت هست چه ترسناک شد وقتی دریا الی* را برد و آبروش را هم؟ یادت هست همه چقدر می ترسیدند ازاین خودت بودن ؟ از اینکه شفاف بشوند؟ که درونشان را ببینی. انگار همه می دانند درون من،‌ اگر درست و واقعی نشان و کامل نشان داده شود نتیچه اش چیزی جز نابودی نیست.

انگار "چون پرده برافتد، نه تومانی و نه من"

یادت هست روزهای عرفان خوانیمان؟ که باور کرده بودیم حقیقت وقتی حقیقت است که نهفته باشد و اگر در عالم بچگی و نوجوانی می پرسیدیم چرا جوابمان بود که این طور بهتر است.وقتی آفریدگار دنیا اینهمه پرده دارد و شفاف نیست ... تو دنبال شفافیت نباش.

جوابمان نازنین، همیشه این بود که ندانیم و ندانند.که بودنمان دروغی باشد که امن باشیم.

حالا این روزها دنیای اطلاعات ، نورهاش را افکنده روی ما و ما مدام شیشه هامان را کدر تر می کنیم نکند درونمان پیدا شود. عکسهای خوشحالیهایمان را می گذاریم همه ببینند. نشانشان هم نمی دهیم آن لحظه هیچ هم خوشحال نبوده ایم. برعکس همه آنچه این روزها از زندگی در گروههای اجتماعی اینترنتی می گویند، معتقدم این همه امکانات برای دیدن هم، بیشتر کدرترمان کرده. انگار حالا چیزهای بیشتری داریم برای مخفی کردن. برای دیده نشدن. از همانها که اگر از پرده برون رود دیگر من و تویی نیست.

این روزها نازنین من شفاف بی لک را کسی نمی شناسد. همین است که الی می شود کابوس بودنمان.

*درباره الی-اصغر فرهادی

*****

آنهایی پاییز زیبای شهرم را از میدان ونک تا چهار راه ولیعصر قدم می زنند، یادشان نرود یک سری هم به نمایش "نوشتن در تاریکی" محمد یعقوبی بزنند که ظاهرا این روزها در تئاتر شهر غوغا می کند... اگرگذارتان افتاد روی یکی از نیم کتهای سنگی اش بنشینید و آن ساختمان بی نظیر را به جای دل تنگی من نگاه کنید...

لینک
۱۳۸٩/۸/٢٩ - نیلوفر

   من ...شفاف...بی لک   

یادم هست روزهای اول که شروع کرده بودم به نوشتن در دنیای مجازی، آن روزها که اطرافیانم یکی یکی در پستهای کوتاه و بلندم ظاهر می شدند یا مهمانی های خانوادگیمان قصه می شد برای خواندن ،پدرم ، که اهل اینترنت نبود و هنوز هم نیست با شنیدن این قصه ها از زبان اطرافیان ترسید و گوشه ای صدایم کرد که : آخه آدم که زندگیش رو به هر کسی نمی گه! گمانم پدرم هیچ وقت قانع نشد که من دروبن بلاگم یک قسمت کوچکی از من واقعی است و اینکه بقیه از من بدانند مرا برای خودم عریان تر می کند و بی دروغ تر . قانع نشد وقتی می گفتم من ،‌ از بودن خودم دقیقا آنطوری که هست نمی ترسم و از بودن بقیه هم . من وقتی خودم را می نویسم ترسهام کوچک می شود انگار ... آب می شود ...

پدرم اما نمی دانست آن روزها که اگر کمی صبرکند به زودی ف ی س ب و  ک می آید و آدمها...همه آدمها همه عکسهای خانوادگی هم را می بیینند و حواسشان هست که تو دیشب کجا بودی و چقدر خوشحالی و کی دوباره دوست دختر دار شدی ...این روزها پدرم و هم نسلهاش وقتی از شوق و ذوق پیدا کردن دوستان قدیمی فارغ می شوند نچ نچ می کنند که : آخه این که نشد که! همه ببینند تو رو؟!

گمانم این نج نچ ها به نسل پدرم ختم نشود. هر از گاهی دوستی را می بینی که بارش را می بنند و اکانت ف.ب اش را تخته می کند. ازش که می پرسی چرا قصه ها دارد برایت از این همه عریانی و همه سوئ تفاهم هاش...

ادامه دارد...

 

 

 

لینک
۱۳۸٩/۸/٢۸ - نیلوفر

   از تو نوشتن   

باز من هستم و صفحه سفید . 

می خواهم بنویسمت. می خواهم این بار تو را به همه زبانهای جهان بنویسم. آنقدر محکم بنویسمت که جاودانه شوی. انگار آرزوی بزرگ بشریت باشی اصلا: جاودانگی.

می خواهم بنویسمت. پروازت را بنویسم. عاشقانه هات را. نه حقیقت را بخواهی می خواهم ترسهات را بنویسم.

نمی دانم از کجا شروعت کنم. تو مثل همه مفاهیم جاودانگی آنقدر ازلی هستی که آغازی نداری.  مانده ام باز با یک صفحه سفید. وقت دارد می گذرد. بگو. بگو چطور آغازت کنم....

***

پی نوشت:

ای صبا

هر کجا فریاد فرهادی شنیدی

یاد شیرین دل تنهای من کن .... *

 

 

 

لینک
۱۳۸٩/۸/٢٥ - نیلوفر

       

امروز داشتم فکر می کردم که دلم می خواهد نویل لانگ باتم، استاد گیاه شناسی جادویی هاگوارتز به یک قهوه دعوتم کند.

پی نوشت:

شما فکر می کنید سپر دفاعی من چی باشه؟

 

لینک
۱۳۸٩/۸/٢٤ - نیلوفر

   زندگی آمریکایی در آستانه فارغ التحصیلی   

مکان:‌یک صفحه ای روی اینترنت

زمان: ١٠ شب

نامت چیست؟ - کی به دنیا آمده ای؟ ساکن کجایی؟ کجایی هستی اصلا؟ کجا مدرسه رفته ای؟ نمره هات چقدر شد؟ کجاها کار کرده ای؟ مجردی؟ نژادت چیست؟ هدفت؟ آرزوت؟ بچه داری؟ چه کارهایی را خوب انجام می دهی؟ آدرس ایمیلت چیست؟ ایمیل دیگرت چی؟ برای خودت یک اسم مستعار بگذار. یک پسورد جدید. نه این قبول نیست. پسوردت باید کمتر از این حرف داشته باشد. نه بیشتر داشته باشد اصلا. توش فقط از حروف استفاده کرده ای؟ قبول نیست. توش ار علامت تعجب استفاده کن. نه آن هم قبول نیست. به طور خلاصه بگو اصولا کی هستی.نه زیاد شد ۵٠٠ کلمه بیشتر نشود. شماره گواهینامه ات چند است؟ تاریخ دقیق فارغ التحصیلیت از دبیرستان. نه نشد. روز دقیقش را هم بنویس.دانشگاه چی؟ نمره هات. نه از بیست نه. از ۴.  همه کسانی ها دوستت دارند را لیست کن. ایمیلشان را بنویس. بگو چرا از کار اولت آمدی بیرون. اصلا اول بگو کی رفتی سر کار. باز که روز دقیقش را یادت رفت بنویسی. روی چه پروژه هایی کار کردی. روی این پروژه ها چی کار کردی ؟ می خواهی روزمه ات را آپ لود کنی ؟ خب. ولی باز هم بیا جاهای خالی را هم با دقت پر کن. خب داشتی می گفتی روز دقیق پایان پروژه سومت چی بود؟ از خودت بیشتر برایمان بگو. همه گواهی نامه هایی که تا به امروز گرفته ای،‌ آپ لود کن. گواهی نامه چی؟ من چه می دانم. باز هم برایمان از خوبیهایت بگو. این بار باید کمتر از دو صفحه نشود. چند بار قهرمان شده ای؟ تا به حال دزدی کرده ای؟ تقلب چی؟  مطمئنی همه چیز درست است؟ تو نوشته هات غلط املایی نداری؟ همان طور که برایمان نوشته ای یک شادی بی حد استثنایی داری و یک سری توانایی های خارق العاده؟ به اندازه کافی از خودت تعریف کرده ای؟ حالا دکمه Send Application را فشار بده.

ما ازتو خیلی ممنونیم. برو و منتظر باش.

.

.

.

مکان:‌ یک صفحه دیگر روی اینترنت

زمان: ٢ صبح

نامت چیست؟....

 

پی نوشت بی ربط:

خواندن این خیلی لذت بخش بود!‌

 

 

لینک
۱۳۸٩/۸/٢۳ - نیلوفر

   نیستی ...   

ساعت ۶ عصر بود. هوا گرگ و میش. نشسته بودیم در فضای باز غذا خوری جدید و تازه ساز دانشگاه . هوا کمی سرد بود و قهوه می چسبید. مثل همه این دور هم جمع شدنهای ایرانیمان بلند بلند حرف می زدیم. خنده و شوخی و داد و هوار و غیبت و غرغر . نگرانی و آینده چه می شود و چه کنم های همیشگی دانشجویی و بحث تمام نشدنی پیدا کردن کار، گرفتن اقامت دائم آمریکا و پول نداشتن و از ایران گفتن که انگار تمامی ندارد برای ما که دل تنگ هوای آلوده شهر مان هستیم و لبخند روی چشمهای پدر و مادرهایمان

بعد اصلا نفهمیدیم چطور شد که دختر، شروع کرد سرش را تکان دادن. با یک دست گلویش را گرفته بود و با دست دیگر روی میز می کوبید. گمانم چند ثانیه ای طول کشید که همه بفهمیم یکی از بچه ها چیزی پریده توی گلوش و بیرون نمی آید. بچه ها پریدند پشت سرش به کوبیدن با دست وسط شانه هاش. مدام می پرسیدیم: خوبی ؟ و دختر در حالی که قرمز شده بود و چشمهاش خیس اشک روان بود سر تکان می داد که نه. بعضی ها داد می زدند و از آمریکایی های دور و بر کمک می خواستند و بعضی ها سعی می کردند دور شکمش را بگیرند و محکم فشار بدهد . هی به هم می گفتیم همون طوری که توی فیلمها هست ولی یک مشت دانشجوی مهندسی بودیم و دکتری کردنمان از روی فیلم دردی را دوا نمی کرد. دختر زانوهاش را گذاشت روی زمین و بی صدا دهانش را تکان داد . خودش سعی کرد محکم سرفه کند. صورتش داشت کبود می شد. چشمهاش پر از اشک بود. دستهایمان از ترس یخ کرده بود . یکی از بچه ها به اورژانس  و پلیس دانشگاه تلفن کرده بود و با دست پاچگی داشت توضیح می داد ماجرا نیست که دختر نفس کشید. نفهمیدیم چی شد. احتمالا یکی از همان ضربه های ناشیانه ما یا سرفه های خودش نجات دهنده بود.

نیم ساعت بعد همه هنوز نشسته بودیم همانجا دور میز و صندلیها. این بار آرام بودیم. حرف نمی زدیم. کسی غر غر نمی کرد. از درس و امتحان و مصاحبه کاری و بی پولی و روابط پیجیده عاشقانه اش ناله نمی کرد. کسی به گرین کارت و ویزا کاری نداشت.حتی کسی دیگر از ایران هم حرف نمی زد. کسی دلتنگی هم نمی کرد.بعضیها هنوز دستهایشان می لرزید و نفسهایشان تند بود.

نیم ساعت بعد نشسته بودیم به نبودن یک باره فکر می کردیم.

 

لینک
۱۳۸٩/۸/٢٢ - نیلوفر

   بالا برو   

بعد از هر بار زمین خوردن، می ایستم . دوباره از پله اول. هیچ چیز مهم نیست جز پله اول

 می ایستم و بالا می روم

زندگی دقیقا همین است.

 

زیاد شنیدم،‌مخصوصا از مردهایی که هر کدام به گونه ای سرشان توی زندگیم باز شده است. که اینهمه بالا رفتن را می خواهی چه کار؟ نمی فهمم چطور نمی بینند زندگی ای که توش ایستادن و پله نباشد ربطی به زنده بودن ندارد.

****

حنین، ٢۴ ساله،‌زیبا و اهل اردن است. برادرش سالهاست ساکن کالیفرنیاست. حنین ١٨ ساله که بوده به اصرار برادرش می آید اینجا و دانشگاه می رود. مهندس می شود. بر می گردد اردن. می رود سرکار. همه فامیل تصمیم می گیرند زودتر شوهرش بدهند. حنین می گوید می خواهد درسش را ادامه بدهد . برمی گردد دانشگاه تا فوق لیسانس بگیرد. حنین هم مثل جمع کثیر ما  دانشجویان خارجی جویای کار است. او دلش نمی خواهد دوباره به اردن برگردد. می گوید امکان استقلال مالی برای دخترها نیست. می گوید کار خوبی به دختر ها نمی دهند و سریع مجبور می شود با مردی ازدواج کند که مطمئنا به او اجازه کار نمی دهد.

مادربزرگ حنین هفته ای یک بار از اردن زنگ می زند . گریه و زاری می کند که: خودت رو بدبخت نکن. همه این درس خواندنهات باعث می شود شوهر سخت تر گیرت بیاید. مردها می ترسند طرفت بیایند.گیریم کار خوبی هم گیرت آمد. تک و تنها می مانی. تنهایی بمانی بدبخت می شوی.

حنین می گوید مثل همه دختر های دنیا دلش خانواده می خواهد. بچه و عشق و زندگی ای که با هم بسازند. می گوید نکند مادربزرگم راست بگوید؟ می گوید نکند من دارم لجبازی می کنم؟ می گویند نکند تنها بمانم؟

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٩ - نیلوفر

   شنبه های شلوغ دانشگاه   

اولین باری که با مسئله "شنبه های شلوغ دانشگاه" مواجه شدم نفهمیدم ماجرا دقیقا چیست. یک روز شنبه عادی بود و من رفته بودم خرید و ساعت دو با کیسه های پر برگشته بودم خانه توی کوچه جای خالی برای پارک کردن نبود. نمی فهمیدم چه خبر است. فکر کنم چند ماهی طول کشید تا دقیقا بفهمم دانشگاه ما، بزرگترین اتفاق شنبه های شهر است . شهری که پر از کنسرت و مهمانی بزرگ است . آن وقت شنبه ها، دقیقا مهمترین روز تعطیل هفته، دانشگاه ماست که شلوغ ترین جای شهر است.

دانشگاه ما محبوبترین تیم فوتبال شهر را دارد. استادیوم اختصاصی این تیم هم درست پایین دانشگاه است. بازیهای فوتبال آمریکایی اینجا دو دسته است. یکی در رده دانشگاهی است که شنبه ها انجام می شود و دیگری حرفه ای است که بازیهاش یکشنبه هاست. اما شهر ما هیچ تیمی در رده حرفه ای ندارد. این است که همه طرفداران فوتبال هر چه شور و هیجان و عشق لس آنجلس دارند را می ریزند توی تیم فوتبال دانشگاه ما. ولی ماجرای شنبه های شلوغ دانشگاه فقط به یک بازی فوتبال ختم نمی شود.

کلا فوتبال نگاه کردن برای آمریکایی ها بیشتر از داد و هوار کردن توی استادیوم است. بیشتر یک تفریح و پیک نیک روزانه است.

صبح بازی، خانواده ها با کوله بار وسائل پیک نیکشان راهی دانشگاه ما می شوند. تقریبا بعد از ساعت ١٠ صبح شما داخل دانشگاه حتی یک تکه چمن خالی هم پیدا نمی کنید. دانشگاه پر می شود از میز و صندلی و چادر و بوی کباب و الکل. به طور کلی ماجرا از این قرار است: همه روز را با طرفداران تیم محبوبتان داد و هوار کنید. بنوشید و کباب بخورید . بعد عصر که درهای استادیوم باز شد بندو بساطتان را جمع کنید و بروید بازی را ببینید. احتمالا تا آن زمان آنقدر بهتان خوش گذشته که آنقدر ها هم مهم نیست تیمتان ببرد با ببازد.

اگر یک روز شنبه که تیم فوتبال دانشگاه بازی خانگی دارد ساعت یک بعد الظهر گذارتان به دانشگاه بیفتد کلی از مردم شهر را می بینید با لباسها و بوقها و داد و هوارهای مخصوص طرفداران فوتبال و کلی باربیکیوی ذغالی و لیوان یک بار مصرف و انواع موسیقی و رقص و جیغ و داد.

هنوز برایم عجیب است که چطور آنهمه هیاهوی شنبه ها به سرعت بعد از بازی تمام می شود. و چطور یک شنبه های دانشگاه خلوت و بی صدا ست و تنها جاییش که آدم پیدا می شود توی کتابخانه هاست. یک شنبه ها شما حتی یک لیوان یک بار مصرف هم نمی توانید روی زمین پیدا کنید.

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٧ - نیلوفر

   بپرس و گوش بده   

استاد درس مدیریت پروژه می گوید هیچ تضادی بین آدمها نیست که قابل حل شدن نباشد. راهش هم ساده تر از آن است که فکر میکنید: سوال بپرس و به پاسخهاش دقیق گوش بده.

نمی گوید ولی برای گوش دادن به او باید دوستش داشته باشی تنها... که وقتی حرف می زند به دنبال جواب حرفهاش نباشی... دنبال این باشی او راتوی حرفهاش پیدا کنی. انقدر خوب گوش کنی که حسش کنی. تو، او را حس کنی.

استاد معتقد است اگر سیاست مدارن دنیا به جای اینکه کنار یک بلند گو سخنرانی کنند و بقیه برایشان دست بزنند و هورا بکشند، مدام سوال بپرسند و به حرفها گوش کنند مشکلات ساده تر از آنی که فکر می کنید حل می شود

نمی گوید ولی روزی که آدمها به هم گوش کنند، همان روز بزرگ انسانیت است....روزی که من اسمش را گذاشته ام دوره فضیلت انسانی.

 

***

عاشق زندگی کتابخانه ایم هستم. من و کامپیوتر و موسیقی و کتاب. امروز فهمیدم تقریبا هیچ تفریحی را به آن ترجیح نمی دهم!

****

تهرانیهای عزیز! با نافه شماره آبان کیف کنید فعلا!

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٥ - نیلوفر

   هریک از ما   

Each of us inevitable

Each of us limitless

 

والت ویت من

***

 زمین ،‌

زیر پایم کم می آورد.

آنقدر که محکم و پیوسته و بی انتها شده ام

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٤ - نیلوفر

   زندگی آمریکایی من   

جناب آقای رئیس جمهور محترم اینها ( ما فعلا جرء اینها نشده ایم ! ) آمده اند دانشگاه ما. قرار است ساعت ١١ ظهر جلوی کتابخانه اصلی دانشگاه برای همه سخنرانی کنند. برای ورود به محوطه همه از ساعت ۵ صبح صف کشیده اند. من خوشحال و بی خیال ساعت نه صبح می روم چشمم به صف که می افتد دو دل می شوم . پیش خودم فکر می کنم این همه جمعیت اصلا جلوی آن محوطه جا می شود؟ بعد یادم به اولین و آخرین باری می افتد که در اولین سالگرد دو خرداد وقتی دانشجوی سال اول بودیم رفته بودیم دانشگاه تهران محوطه نمازجمعه برای سخنرانی رئیس جمهور محترممان و یادم می افتد که چقدر داد زدیم و خوش گذشت. هر چقدر که می روم به ته صف نمی رسم ولی توش کلی چهره آشنا می بینم. کلا ایرانیهای دانشگاه امروز به اندازه بقیه دانشجوهای آمریکایی و غیر آمریکایی هیجان زده هستند . بی خیال صف می شوم و فکر می کنم کار درست این است که بروم قهوه بخورم!

تنها قهوه فروشی دانشگاه که می شود واردش شد آن طرف دانشگاه است. قهوه به دست در حالی که ناراحت دیر رسیدنم هستم و دارم فکر می کنم چرا به عقلم نرسیده بوده زودتر بیایم باوجودی که همه قرار و مدارهای دوستهای ایرانی و آمریکاییم برای رفتن توی فیس  بوک نشان از یک صف طولانی می داده می روم کنار در ورودی آن طرف دانشگاه که جلوش کلی پلیس ایستاده و نوار زرد کشیده و اجازه حرکت به کسی نمی دهد. کنار بقیه بچه ها می ایستم . شروع می کنیم به گپ زدن و اینکه کاش توی صف بودیم و مگر رئیس جمهور آمریکا را آدم چند بار می تواند ببیند که حواسمان می رود به آقای پلیس که جدی روبرویمان ایستاده و ازش می پرسیم چرا این در رو بستین؟! نکنه از اینجا میاد. با همان جدیت جواب می دهد که بله! از این در وارد می شود! بعد همه جیغ می زنند و من ،‌هنوز قهوه ام تمام نشده ماشین سیاه بزرگ از جلوم رد می شود و باراک اوباما از توش برایم دست تکان می دهد.

****

از ورودم به آمریکا این اولین انتخابات جدی ای بود که ناظرش بودم. حس خیلی بدی است که انتخاباتی برگزار بشود و آدم نتواند رای بدهد! نه اینکه من حس کنم من ایرانی باید در انتخابات آمریکا نظری داشته باشم . که دارم! ( من به طور کلی در همه زمینه ها نظر دارم!)‌ بلکه کلا از اینکه در شهری که زندگی می کنم انتخاباتی برگزار شود و به من بگویند تو صلاحیت نداری نظرت را بگویی کمی دلخورم!

آگهی های تلویزیونی تقریبا از تابستان پر بود از تبلیغات کاندیداها برای سناتور و فرماندار ایالت کالیفرنیا . اگر مثل من هم زیاد رادیو گوش می کردید یا روزنامه می خواندید مدام بحث های انتخاباتی را دنبال می کردید. خیلی از این بحثها هنوز برای من تازگی دارد و وادارم می کند کلی اینترنت گردی کنم براش و چیز بخوانم. گمانم طبیعی باشد که پس ذهنم هم مدام دارم همه چیز را با تجربیاتم از ایران مقایسه می کنم و شباهتها و تفاوتهاش را پررنگ می کنم. مثل همیشه می بینم وقتی عمیق نگاه کنی، تفاوتها کمتر از تشابهات است. گمانم مقایسه این دو سیستم و نتیجه گیری اینکه شباهتهایشان بیشتر از اختلافاتشان است خنده دار به نظر برسد ولی من از خیلی زمینه ها عمیق که نگاه می کنم می بینم آنقدر ها تفاوتی نیست ... .این روزها دارم می بینم مردم آمریکا هم تحملشان برای تغییر آرام به اندازه تحمل مردم ما کم است و بیشتر از آنکه بدانند چه می خواهند می دانند که چه نمی خواهند.گمانم این خاصیت انسان است و زمان و مکان نمی شناسد.

حالا اما ایالت اینها ( نمیدانم کلا نسبت من با ایالت کالیفرنیا چه می شود الان دقیق!)  خوشحال و خرم است که افتخار کند برای تغییرات صبور است. *

* دموکراتها در کالیفرنیا برنده انتخابات سنا و فرمانداری شدند.گرچه در اکثر ایالتهای یدگر آمریکا شکست خوردند.

 

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٢ - نیلوفر

   گفتن   

همه آنهایی که می شناسنم خوب می دانند که چقدر حرف می زنم... که همیشه پر از کلمه ام و  هیچ قبول ندارم "کم گوی و گزیده گوی" .... ولی... آرزو دارم باز پیدات کنم و  در کنار گوشت زمزمه کنم:

گفتنیها کم نیست .... من و تو کم گفتیم ....

 

****

بیرون باران می بارد. هوا  تازه روشن شده است. همه نشسته ایم در سالن امتحان بزرگ. ساعت ۵ صبح راه افتاده ایم یک ساعت رانندگی کرده ایم تا به امتحان دیر نرسیم. باران همه راه سیل آسا می باریده. با یک ماشین حساب توی یک دست و چتر توی دست دیگر پشت در سالن امتحان ایستاده ایم تا ساعت هفت بشود و راهمان بدهند. حالا اما نشسته ایم روی صندلیهای امتحان. سالن بزرگ شبیه سله های کارخانه های بزرگ است. گمانم تنها فرقمان با روزهای کنکور ایران این است که لازم نیست کارت ورود به جلسه را به سینه هایمان بزنیم. از مقنعه هم خبری نیست. بقیه ولی همان است. بی برنامگی مسئولین. بد اخلاقی آنهاییشان که خوابشان می آید هنوز. مناسب نبودن فضای سالن برای یک امتحان طولانی و گاهی چکه کردن سقف از بالا. زن اما مهربان است. سیاه پوست است با موهای فرفری  گوشواره های دایره ای بزرگ و لبخند مهربان. باید هم سن و سال مادرم باشد. گمانم از بقیه ممتحن ها جوان تر است. این جور کارها را معمولا اینجا می دهند به آدمهای بازنشسته. گاهی حتی داوطلبانه است. زن هر بار که اسمم را با کارت شناساییم تطبیق می دهد لبخند می زند. توی چشمهام نگاه می کند.هر بار سرم را بلند می کنم تا کش و قوسی به گردنم بدهم می بینم ایستاده گوشه میزها و نگاهمان می کند. با لبخند. بعد از یک امتحان نفس گیر هشت ساعته. وقتی پاسخنامه را تحویلش می دهم باز بی اینکه حرفی بزند توی چشمهام نگاه می کند و لبخند می زند. می آیم بهش بگویم"خسته نباشین" یادم می افتد انگلیسی خسته نباشید ندارد. همان تشکر خشک و خالی دارد فقط.

***

پی نوشت:

باید تو رو پیدا کنم ...

لینک
۱۳۸٩/۸/۱۱ - نیلوفر

   من منتظرت هستم   

شب بود. مهتاب اتاقم را روشن کرده بود. ٨ ساله بودم. شب تولدم بود. خانه بوی مهمانی می داد. قرار بود فرداش برایم تولد بگیرند. خوابم نمی برد. از شوق کادوها. از انتظار فردا خوابم نمی برد. ایستادم کنار پنجره و ماه را نگاه کردم. دستهایم را توی هم فشار دادم. مثل فیلمها که آدمهاش دعا می کردند. به ماه گفتم دلم چه می خواهد. گفتم منتظرش هستم. خوب یادم هست دلم چه می خواست آن شب. به ماه گفتم منتظر می مانم...

حالا شبانه ؛ روی چمنهای روبروی کتابخانه مرکزی دانشگاه راه می روم. مهتاب را از روبروم نگاه می کنم. دستهایم را توی هم می کنم و فشار می دهم. بعد یاد آن شب ٨ سالگی می افتم. دلم می خواهد به ماه بگویم هنوز منتظرت هستم... نمی گویم ... راه می روم . روی چمنهای روبروی کتابخانه مرکزی دانشگاه راه می روم. با دستهای توی هم و به ماه نگاه می کنم ... کسی نمی داند ولی من منتظرت هستم... سالهاست...

***

پی نوشت:

هرمرس مارانا از ماندن٢ نوشته است (اینجا)... من که نماندم ...حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه وقتی هنوز مانده بودم،‌من هم دلایل بلند خودم را داشتم برای ماندن ... هنوز به لیست بلندش نگاه می کنم گاهی ...

لینک
۱۳۸٩/۸/٧ - نیلوفر

   زنها در دنیای مردانه ... خانواده   

می گویند آدمها در بدترین شرایط فقر و تنهایی و بیماری هم می توانند خوشحال زندگی کنند. ولی هیچ انسانی خوشحال نیست وقتی می ترسد. ترس و اضطراب و حس عدم امنیت بدترین احساس آدمی است. آنقدر بد است که بسیاری از آدمها خشم را جایگزینش می کنند... از بسیاری از انسانها اگر بپرسی آرزوی بزرگتان چیست اگر خیلی عمیق ته دلشان را بگردند می گویند: آرامش. منظورشان امنیت و زندگی بدون ترس است.

ما آدمها اصولا زندگی جمعی را به زندگی تنهایی ترجیح دادیم از همان سالهای دور چون در زندگی جمعی ترس کمتری وجود دارد. امنیت زندگی جمعی بیشتر است. تو کمتر حس ناتوان بودن در برابر طبیعت می کنی. خیلی از کارها بدون دخالت تو آن طور پیش می رود که به تو آرامش می بخشد. دیگر فکر نمی کنی باید کامل و ایده آل و بی عیب باشی . می دانی بقیه ای هستند که اشتباهاتت را جبران کنند. جالبی ماجرا اما اینجاست که هرچقدر بیشتر به بقیه تکیه کنی آرامشت هم کمتر خواهد شد چون وقتی در همه کارها به آنها محتاج باشی با اشتباهات آنها، که دست تو نیست و تو هیچ اراده ای بر آن نداری،‌ تو هم متضرر می شوی. ترس اینکه چیزی بدون دخالت تو بر علیه تو اتفاق بیافتد اصلا آرامش بخش نیست. گمانم زندگی اجتماعی مثل یک پارادوکس می ماند. احتمالا اگر می شد یک مدل ریاضی از آرامش ساخت بعد آن را در صفحه دو بعدی مسئولیت فردی- تکیه به شانه دیگری رسم کرد، لابد یک نقطه اوج داشت. آنجایی که تو بیشترین میزان آرامش یا خوشحالی را به دست می آوردی.

فکر می کنم زنها با ورودشان به دنیای مسئولیت فردی، ترسهایشان را کمتر کرده اند. حالا دیگر مهم نیست جامعه درباره من چه فکر می کند. مهم نیست شوهر یا پدرم چقدر به نیازهای من اهمیت می دهند. من خودم همه نیازهایم را برآورده می کنم و این آرامش بخش است. چون دست من است. ولی ترس از ایده آل نبودن. ترس از تنهایی و بدون همراه بودن. ترس از اینکه " وقتی من نتوانستم چی؟" همیشه هست و آرامش را از تو می گیرد. گمانم دقیقا اینجاست که خانواده معنی پیدا می کند. گمانم دقیقا برای همین است که هنوز بعد از اینهمه سال زندگی مدرن ، دنیا بدون خانواده جای آرامش بخشی نیست.

گمانم معنی خانواده خوب همان نقطه اوج باشد. یعنی آدمهایی که به تو کاری ندارند وقتی اوضاعت خوب است، ولی همیشه می دانی هستند که پشتت را بگیرند وقتی موفق نیستی. آدمهایی که برای بودنشان نیاز نیست ایده آل باشی، خوب باشی حتی. هستند. همیشه هستند وقتی نیازشان داری.

زنها در دنیای مردانه دیگر نیاز مند نیستند. ولی هم زن و هم مرد در دنیای مدرن نیاز مند خانواده خوب است.نتیجه نداشتنش همان ترس و اضطراب و افسردگی است. همان حسی که خانواده بد، نیاز روزانه زن به شوهرش هم نتیجه می داد.

فکر می کنم آن "یک لحظه" عاشقی شاید برای همه تا سالها معما باقی بماند. آن حس عجیب "بی تو هرگز" ولی همه ما خوب می دانیم در دنیای واقعی ، برای خوشحالی  نیازمند یک خانواده خوبیم. این است که ما زنهای جامعه مدرن اگر به رشد اخلاقی نیازمند جایگاهمان رسیده باشیم در عاشقیهایمان دنبال کسی می گردیم که بی حساب و کتاب پشتمان باشد و پشتش باشیم. کسی که بداند من به او نیازی ندارم جز اینکه بدانم اگر نیازی داشتم او هست.و کسی که بدانیم به ما نیازی ندارد و اگر داشتن ما پشتش هستیم.کسی که به من متعهد است بی اینکه مرا تصاحب کند. اگر به رابطه های پدر و دختری قدیم و جدید بنگرید این تغییر را به خوبی می بینید. خانواده های قدیمی مالک بچه هایشان بودند. به تدریج که بچه ها از نظر مالی خودشان را از خانواده ها جدا کردند رابطه ها از بین رفت ولی کم کم هر دو طرف فهمیدند این فقط پول نبوده که به هم نیازمندشان می کرده است. این است که دنیای مدرن پر از پدر و مادرهایی است که مالک فرزندانشان نیستند ولی همیشه پشتشان هستند.  گمانم این خانواده خوب وقتی اتفاق می افتد که آدمهاش همگیشان رشد کافی عقلی و اخلاقی کرده باشند.فکر نمی کنم دنیای مدرن هنوز توانسته باشد چنین خانواده ای را دقیق تعریف کند. هنوز این نیاز و خواستن و اخلاقیات تعریف مشخصی ندارد. منظورم این نیست که وجود ندارد. من خودم نمونه های زیادیش را دیده ام ولی کم است. اصولا معتقدم رشد اخلاقی انسانهای قرن بیست و یکم هنوز آنقدر نیست که مفاهیم نیاز و تعهد را کنار هم تعریف کند. و آن مسئله عشق هم همچنان بی جواب مانده است.

ولی فکر می کنم ورود زنهابه دنیای مردانه ، نیاز به رشد اخلاقی را بیشتر ازهمیشه به جامعه بشری شناسانده است. اگر به فرگشت اعتماد داشته باشیم گمانم باید روزی را در آینده ببینیم که اخلاقیات به سمت خانواده خوب تغییر کند. شاید ، آن روزها بهتر بتوانیم معنی عشق را هم تعریف کنیم ...

لینک
۱۳۸٩/۸/٥ - نیلوفر

   زنها و دنیای مردانه ... عشق   

یادم هست اولین باری که رومئو و ژولیت را خواندم ؛‌متن اصلی نمایشنامه را،‌ به این فکر می کردم چرا این دو تا این طور همدیگر را دوست داشتند؟ مثلا داشتم ژولیت را روانشناسی می کردم. که یعنی تو چطور شد وارد این ماجرای پیچیده شدی؟ سعی می کردم در ذهنم "عشق" و "روان آدمی" و "خوشبختی" را جدا کنم .  هر چقدر هم داستانهای عاشقی بی نظیر باشد، قبول خودکشی به خاطر اینکه "زندگی بدون او دیگر معنا ندارد" برایم چیزی جز یک بیماری روانی نبود. آدم سالم خوشبخت عاشق که خودش را نمی کشد. ولی پاسخ درستی وجود نداشت. روانشناسهای زیادی سعی کرده اند عشق را تعریف کنند. گمانم مشهور ترینشان در کتاب "هنر عشق ورزیدن" اریک فروم جمع شده باشد. ولی قبول کنید عاشقی ، آن عشقی که همه انسانهای روی زمین آرزویش را دارند دقیقا همین عشق رومئو و ژولیت است. همان "بی تو هرگز" همان" تو و دیگر هیچ".

این عشق دقیقا از وقتی آغاز می شود که هیچ نیازی وجود نداشته باشد: " من عاشق چشمت شدم ... دنیا همان یک لحظه بود" احتمالا هیچ کدام از ما آن "یک لحظه" را حس نکرده ایم ... ولی انگار دلیل زندگیمان همان یک لحظه است...

ما ولی از بچگی یاد میگیریم که عشق را و دنیای واقعیت را از هم جدا کنیم. گمانم پدر مادرهایمان، جامعه مان حتی، روان شناسها و جامعه شناسها و مبلغان مذهبیمان،‌ یادمان می دهند که برای خوشبخت شدن "عشق را در پستوی خانه پنهان کنید" زندگی واقعی یعنی تو و دیگران . ببین چطور می توانی دیگرانی را پیدا کنی که بهتر و بیشتر نیازت را برآورده کنند و کمتر به تو صدمه بزنند.

گمان نکنم کسی از ما دقیقا بداند فرق بین عشق، عادت، رابطه فیزیکی و نیاز مالی و فیزیکی به یکدیگر دقیقا چیست.

گمانم ولی دنیا تا دیروزتر ها ، مشکلی نداشته با این ندانستن. کلا قرار نبوده عشق رومئو و ژولیتی واقعی باشد. قرار بوده دنیای عشق افسانه باشد و دنیای واقعی جای پول و غذا و سرما و بیماری.

حالا ولی من یک زنم، تو یک مردی. من ،‌بی تو زندگی خوبی دارم. تو بی من زندگی خوبی داری. من به تو هیچ نیازی ندارم. تو هم به من هیچ نیازی نداری. کافیست فقط به درجه ای از رشد عقلی و اخلاقی رسیده باشیم که چهارچوب اخلاقیات منهای نیاز برایمان معنا داشته باشد. من مسئول زندگی خودمم تو مسئول زندگی خودتی . جامعه مدرن هم همه نیازهای مرا بر آورده می کند. من کار می کنم و بیمه دارم و کلی دوست دارم و تنها نیستم .قبول داری ولی هنوز هم بی صبرانه دلمان عشق می خواهد؟ قبول داری اصلا نمی دانیم این عاشقی ای که می خواهیم چیست؟

ادامه دارد...( می خواهم در ادامه درباره مفهوم خانواده و بچه حرف بزنم... )‌

لینک
۱۳۸٩/۸/۳ - نیلوفر

   برای تو   

 

برای تو می نویسم

برای تویی که هنوز دل دل رفتن و ماندن می کنی

که " گل گلدون من " می خوانی با دوستانت وقتی روی تکه سنگهای بالای دربند نشسته اید و نمی فهمی چرا اشکت روان می شودوقتی با هم می خوانید:از تو تنها شدم چو ماهی از آب

برای تویی که فکر میکنی از زندگی واقعی، از دنیای واقعی، از آدمهای واقعی دور افتاده ای

برای تویی که ساعتها توی صف ایستاده ای تا گوشه تالار کوچک چهارسوی تئاتر شهر روی یک تشکچه پاره شده روی زمین بنشینی

تویی که بارها بازارچه کتاب میدان انقلاب را بالا و پایین کرده ای و توی هر کتاب فروشی که رفته ای "چطور پروست می تواند زندگی شما را دگرگون کند" آلن دو باتن را ورق زده ای و آخر سر همه پول توی کیفت را داده ای جدیدترین کتاب آمادگی تافل بارونز را خریده ای.

برای تویی می نویسم که وقتی به چشمهای "او" نگاه می کنی، همان چشمهایی نفست را بند می آورد ، نا خود آگاه زمزمه می کنی: عمریه غم تو دلم زندونیه ...دل من زندون داره تو میدونی ...

برای تویی که عاشق نامجو و کیوسک و عطار و حافظ و متالیکا و اریک کلپتون و استفان هاکینز و شجریان و گارسیا مارکز و استیو جابز و مولوی و دریا دادوری با هم.

برای تویی که توی مشاعره کم نمی آوری . تویی که همه برنده های نوبل ادبیات را می شناسی ... تویی که پر از آرزویی... که شبهای احیا جوشن کبیر می خوانی و روزها دستهایت را می کنی توی جیبهات خیابان ولیعصر را پیاده می روی ساعتها.

برای تویی که به قول پاموک حس می کنی جایگاهت در این جهان دور از مرکز است.انگار در مرکز دنیا، دور از زندگی تو، زندگی غنی تر و جذاب تری وجود دارد که توه در خارج از آن قرار داری. که برای همین است که بارها و بارها جبر جغرافیایی نامجو را گوش می کنی.

برای تویی که درس می خوانی. امتحان می دهی بعد از امتحان می روی یک گوشه سالن شماره سه عصر جدید می نشینی دل دل رفتن و ماندن می کنی.

برای تویی که عصبانی هستی،که از عشق از پول از درس از سیاست از جنگ از خودت از آدمها عصبانی هستی.

از دروغ و بی پولی عصبانی هستی. از اینکه خودت دروغ می گویی از اینکه خودت می ترسی ... از اینکه خودت ، خوب نیستی ... از اینکه بقیه خوب نیستند ، عصبانی هستی ...

برای تویی که ایرانی هستی ...

برای تو می نویسم که بدانی همه این احساست را با بیشتر انسانهای روی این زمین شریکی ... بی اینکه بدانی.

برایت می نویسم که بدانی تو، دقیقا خود تو، جزء بهترین انسانهای زنده روی زمینی ... بی اینکه بدانی ...

****

پی نوشت :

سوفیا خانوم کوچولوی یک روزه... اگر نمی دانی بدان‌!‌ خیلی خوشبختی که چنین مادر بی نظیری داری. حالا بعدا که با هم حسابی دوست شدیم برایت ثابت میکنم مادرت از دوست داشتنی ترین، باهوش ترین و مهربان ترین انسانهایی است که می توانستی بشناسی!

لینک
۱۳۸٩/۸/٢ - نیلوفر