در سفر   

در ابرها بودیم. منظورم این نیست که خیلی خوشحال و رها ... نه ... واقعا توی ابرها بودیم. هواپیما می لرزید و تکانهای شدید می خورد . دخترک دو ساله بود. سیاه پوست با موهای فرفری. وحشت زده خیره شده بود به ابرها. صورتش پر از ترس بود. گریه نمی کرد. داشت کشف می کرد ... با ترس

****

پیرزن روی صندلی چرخ دار نشسته بود. پیرمرد صندلی را هل می داد. با کروات و کت و شلوار اتو کشیده. از واشنگتن آمده بودند با پروازی که به علت بدی هوا ساعتها دیر تر رسیده بوده. اولین بار در فرودگاه سالت لیک دیدمشان. ساعتها بود منتظر هواپیمایی خالی بودند به مقصد لس آنجلس. پرواز اصلیشان را از دست داده بودند.  می خندیدند. بار دوم در فرودگاه لس آنجلس دیدمشان. کنار چرخ گردان چمدانها. پیرمرد همچنان صندلی را هل می داد. مرد میان سالی با دو پسر نوجوان از دور دوید طرفشان.پیرزن را بغل کرد. گفت : مادر! می دانم چقدر خسته شده ای! پیرمرد پسرها را بغل کرد. قدشان را نگاه کرد که از پیرمرد بلند تر شده بود. پسرها چمدانها را بلند کردند. وقتی همگی از در فرودگاه بیرون می رفتند مرد میانسال داشت درباره بهترین کریسمس زندگیشان حرف می زد.

*****

یادت نرود ... تو کامل نیستی ... بی نظیر و بی عیب هم نیستی ... یادت نرود ولی تو ،‌دوست داشتنی هستی....

****

بازگشته ام به خانه ... منتظر مهمانم... خانه ام شلوغ و به هم ریخته است... منتظر است برای دو تا مهمان بی نظیر آماده اش کنم ....

لینک
۱۳۸٩/٩/۳٠ - نیلوفر

   بهشت...؟   

سالت لیک سیتی - یوتا- ده روز مانده به کریسمس:

هوا سرد است. روی زمین برفها یخ زده است. آسمان اما صاف و پر ستاره است. مرکز شهر شلوغ است. پر از خانواده های پر جمعیت و بچه های زیاد. من، که زندگی در کالیفرنیا  امکان پوشیدن پالتوهای زیبا را بهم نمی دهد خوشحال و خرم با پالتو و کلاه و چکمه و دستکش بینشان راه می روم. نزدیک معبد مهم و بزرگ مورمنها هستیم(+) و (+)در مرکز شهر هستیم. اینجا پر از درختهای بلند است با چراغهای زیبا و برف سفید و موسیقی کلیسایی/کریسمسی. دور تا دور محوطه بزرگ معبد جای درشکه سواری با اسب است و صف هیجان زده بچه ها که برای سوار شدن به درشکه لحظه شماری می کنند. دقیقا نمی دانم ولی گمانم قدیس بزرگ مورمنها - شاید هم فرشته آسمانی بوده باشد- با یک ارابه بزرگ و اسب در این شهر این طرف و آن طرف می رفته. زمانش را ولی کسی نمی داند.آن طرف تر روی زمین بزرگ چمن در کنار درختهای نورانی، ماجرای تولد مسیح را با مجسمه درست کرده اند و داستان از بلند گوها پخش می شود و بچه ها هیجان زده با روشن و خاموش شدن چراغها روی مجسمه ها با جلور رفتن داستان ذوق می کنند. دارم توی ذهنم همه آن چیزهایی که از مورمنهای می دانم را با واقعیت های دور و برم بالا و پایین می کنم. درو و برم پر است از زن و شوهرهای جوان... خیلی جوان! با تعداد زیادی بچه های کوچک. دختر کنار دستم با موهای بلوند و صورت سفید یک بچه نوزادش را بغلش گرفته است. گمانم بیشتر از ٢۵ سال سن نداشته باشد. دو تا دخترک کوچک دو رو برش مدام دارند حرف می زنند. پسرک ۵-۶ ساله ای هم آن طرف تر به خواهر ها می گوید که ساکت باشند. پدر- که گمانم هم سن و سال مادر باشد، کمی چاق است با موهای بلوند فرفری. او دارد برای بچه ها از تولد مسیح می گوید. همگی کنار یک ماکت بزرگ ایستاده اند که از شهر بیت المقدس.

آن طرف تر یک مجسمه بزرگ هست از مسیح که دستهاش را باز کرده ..انگار که بخواهد دنیا را در آغوشش بکشد. جمعیت مدام زیر مجسمه می ایستند و تند تند عکس می گیرند.

مورمنها الکل نمی خورند. قهوه و چای هم. گمانم هر جای دیگری از آمریکا بود اینجا پر بود  از قهوه خانه . ولی در همه این محوطه بزرگ- به جز در لابی هتلهای مرکز شهر تنها یک قهوه خانه کوچک هست.

در محوطه بزرگ و زیبا و شاد معبد زندگی جاری است(دور از بهشت) ...خنده و موسیقی و دختر و پسرهای جوانی که دست هم دیگر را گرفته است.  اگر مورمن نباشی داخل معبد راهت نمی دهند . ولی تا بفهمند مورمن نیستی سعی می کنند به راه درست زندگی هدایتت کنند.

مورمنها فکر می کنند که حتما به بهشت می روند. یعنی به طور کلی فقط مورمنها هستند که حتما به بهشت می روند. مسیحی های عادی را قبول ندارند. ازدواج در سن پایین و داشتن تعداد زیادی بچه را روش درست زندگی می دانند. بسیار محافظه کارند و فکر می کنند زنها مهمترین وظیفه شان خانه داری و تربیت بچه است.

ما، با درختهای نورانی، برف، و معماری های زیبا عکس می گیریم و می رویم ...من  در راه برگشت به بهشت فکر می کنم....

پی نوشت با ربط:

Evellutionary Adaptation (+)

لینک
۱۳۸٩/٩/٢٦ - نیلوفر

   وظیفه دشوار یگانه بی کم و کاست   

 در آستانه ، احمد شاملو :

"انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُودای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

.

.

.

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت."

****

امروز وقتی به کارهایی که باید می کردم و نکرده بودم فکر می کردم، به فرصتهایی که از دست داده بودم یا ترسهایی که از شکستهای آینده داشتم، امروز وقتی تند تند راه می رفتم و خودم را سرزنش می کردم بابت همه وظیفه هایی که به درستی انجامشان نداده بودم در همه این سالها ... به اشتباهاتی که مدام تکرار کرده ام ... به همه آن لحظاتی در زندگی که من ایده آلم نبوده ام یادم افتاد به در آستانه شاملو و به اینکه یگانه است و هیچ کم ندارد این دشواری وظیفه ....

لینک
۱۳۸٩/٩/٢۳ - نیلوفر

   جان/ خوشحالی   

دوست ایرانیم در محل کارش یک هم اتاقی آمریکایی دارد. یک روز هم اتاقی آمریکایی خیلی جدی از دوستم پرسیده:  گمانم توی شما ایرانیها اسم "جان" خیلی شایع است نه؟ دوستم متعجبانه گفته : نه! جان اصلا فارسی نیست. همکارش گفته ولی هر کسی به تو زنگ می زند تو می گویی جان! *

* سلام مریم جان! سلام علی جان ...!

****

یک لحظه سکوت کن .از هیاهوی اطرافت فاصله بگیر .برو روبروی آینده بایست. خودت باش و خودت .بی انتظار برای قضاوت دیگران . بی نگرانی آینده و بی غصه گذشته. خوب خوب می دانی دلت واقعا می خواهد چه کار کنی نه؟

مهم نیست کجای دنیا هستی. چند سالت هست. سالمی یا بیمار. تنهایی یا با خانواده. مادری یا بچه. دانشجو یا رئیس. پولدار یا فقیر. تو، اگر فقط چند ثانیه با خود خودت تنها باشی بی نگرانی از قضاوت دیگران خوب می دانی خوشحالیت کی اتفاق می افتد.

برو و خوشحال باش.. هیچ نیازی نیست به ایتالیا و هند و بالی سفر کنی (+)*

اگر هم گاهی خوشحال نبودی غصه اش را نخور. انسان سالها روی زمین زندگی کرده و نمی دانسته چرا اینجاست. تنها چیزی که فهمیده این است که "در جستجوی خوشبختی" است. گرچه هنوز درست و حسابی تعریف خوشبحتی را هم نمی داند. اگر تو هم نمی دانی مهم نیست. واقعا مهم نیست ... زندگی کن.

* یکی از بدترین فیلمهایی که تا به حال دیده ام!‌

پی نوشت:

می دونم خیلی حرف خنده داریه ولی از دور داره صدای نوحه خونی محرم میاد! یا یه چیزی شبیه اون! ( تا جایی که من می دونم فقط یه مسجد این نزدیکیها هست اونم مال سنی هاست! )

 

لینک
۱۳۸٩/٩/٢۱ - نیلوفر

   لس آنجلس - فرندز و خوشحالی   

یادتان هست روزهای فرندز بینیمان ؟ که انگار هنوز هم تمام نشده و شاید برای نسل ما همیشگی شده باشد این مقایسه های شش گانه شخصیتمان (+)  مثلا وقتی با دخترها دور هم جمع شده ایم همه اعتراف می کنند با یک "چندلر" خوشبخت می شوند ولی واقعیتش این است که یک جویی می خواهند که یک دل نه صد دل عاشقشان بشود و آنقدر عاشق بشود که بهشان پایبند بماند. و وقتی بحث می رسد به اینکه خب جویی که پایبند شما بماند که دیگر جویی نیست شانه هاشان را بالا می اندازند که حالا!‌ یا با پسرها که حرف می زنیم آخرش اعتراف می کنند درست است که ریچل پول زیاد خرج می کند و لوس و بی منطق است و از عهده هیچ کاری هم درست و حسابی بر نمی آید ولی کلا دختر مورد علاقه شان است.

حالا بعد از یک سال و نیم زندگی در لس آنجلس "ارزش" های هالیوودی برایم پررنگ تر شده است زیرا که نه در فیلمها که در اطرافم می بینمشان. این شهر از خیلی نظرها بهترین جای دنیا برای زندگی است. هوایش عالی است. مردمانش آنقدر مهاجر هستند که تو خارجی نباشی و آنقدر ایرانی توش زیاد هست که دلت آنقدر ها تنگ سرزمینت نشود. که هر وقت دلت تنگ شد بروی بستنی ایرانی بخوری یا آش رشته یا کباب کوبیده. طبیعتش آنقدر قشنگ هست که سالها توش زندگی کنی و هنوز آخر هفته هات جاهای جدید نفس بر ببینی.  با اینحال هنوز هر کس از من می پرسد" لس آنجلس" را دوست داری؟ به ارامی لبخند می زنم که ... حقیقتش نه خیلی. گمانم مهمترین دلیلش این است که حس می کنم زندگی طولانی در این شهر بدجور "ارزش"های زندگیت را چنگ می زند.  اینجا درست است که تحصیلات و سواد و تفکر مهم است ولی واقعا مهم نیست.... لس آنجلس و شاید بهتر بگم جنوب کالیفرنیا - شاید بتوانم بگویم جدای سن دیه گو-  شهر پول و شهرت است ... اینجا واقعا مارک لباست مهم است . مدل ماشینت، محله ای که زندگی میکنی و اینکه چقدر زیبایی ...  اینجا واقعا "چندلر" بودن باعث سر افکندگی است. اینجا اگر اینها برایت مهم نباشد گاهی تنها می مانی ... اینجا شهری است که در دور هم جمع شدنهای تحصیل کرده ترین آدمهاش هم حرف از مدل ماشین و خرید خانه در بهترین ساحل و داشتن زیباترین یا خوش تیپ ترین همسراست.

ساعتها با دوستانم بحث کرده ام که سعی کرده اند قانعم کنند که " تو خودت باش" و دوستان شبیه خودت را پیدا کن. شهر ١۵ میلیون نفری همه جور آدمی توش هست ...

همین حرفها و دوستها بوده که همه این یک سال و نیم را هم دلپذیر کرده است ولی باز هم عمیقا متعجب می شوم وقتی دوستی می گوید:" خیلی آدم حسابیه .. از لباسهاش معلومه از آرایشش ... همه رستورانهای خوب رو بلده ... " یا دوست دیگری به راحتی می گوید : اون محله ؟ اونجا که همش سیاه و هندی و مکزیکی داره.و من سعی می کنم یادم برود دیدن همه ده سیزن فرندز بی اینکه خودمان بفهمیم عاشق "ریچل بودن" کرده بودمان .... و فکر نکنم چقدر زندگی لس آنجلسی می تواند آدمها را از واقعیت خوشحالی و خوشبختی جدا کند .

لینک
۱۳۸٩/٩/۱٩ - نیلوفر

   بزرگ شدن   

پرسید: نظر تو چیه؟

گفتم: نظری ندارم ...نمی دونم

پوزخند زد. ابروهاش را بالا انداخت: تو!؟ نظر نداری؟ ...تو!

گفتم: دوران نظر داشتن هام تمام شده .گمانم.. بزرگ شده ام آخر

 

لینک
۱۳۸٩/٩/۱٧ - نیلوفر

   زنانه   

وقتی در احساسی ترین صحنه های فیلمهای عشقی/دخترانه ، دختر با چشمهای پر از اشک غصه های دلش را باز می کند برای مرد، نویسنده های داستان، که یا زن هستند یا مردهایی هستند که برای زنها می نویسند مرد داستان را وادار می کنند زن داستان را به آرامی در آغوش بگیرد و بگوید: نگران نباش ... همه چیز درست میشه. 

دوستی می گفت این احمقانه ترین دیالوگ این فیلمهای عشقی و دخترانه است. اصلا مرد چطور می داند که همه چیز درست خواهد شد؟ باید بنشینند مسئله را حل کنند، مسئله که همین طوری الکی و خود به خودی حل نمی شود. دوستم از دیدگاه مردانه خودش حرف می زد و نمی دانست وقتی زنها مشکلات دلشان را برای کسی که دوستش دارند باز می کنند اصلا دنبال راه حل و پیدا کردن تقصیرهای خودشان نیستند. آنها فقط می خواهند بدانند که کسی آنقدر بهشان اعتماد دارد که فکر کند همه چیز بالاخره درست خواهد شد.  کسی که اگر هیچ چیز هم درست نشد آغوشش برایشان باز است.

***‌

بعد از مدتها بالاخره کامپیوتر قدیمی ام را عوض کرده ام. حالا یک کامپیوتر نو و خوشگل و پر سرعت دارم. برای خرید لب تاپ با هر کسی مشورت می کردم نمی فهمید یکی از مهمترین فاکتورهای یک لپ تاپ خوب این است که باید خوشگل باشد. کلا مردها به اشتباه بیشتر به سرعت سی پی یو و رم اهمیت می دهند تا خوشگلی!

دل کندن از این لپ تاپ قدیمی برایم سخت است. هرگوشه اش پر از خاطره های شخصی ۶ سال گذشته ام است. یادم هست سر خریدنش با همسر سابق کلی جر و بحث کرده بودیم. یادم هست معتقد بود که وقتی دو تا کامپیوتر خوب توی خانه داریم و تو هم سرکار یکی داری اصلا این لپ تاپ را می خواهی چه کار ؟ چرا پولهایت را بهتر خرج نمی کنی و نمی فهمید وقتی می گفتم دلم دفترچه شخصی خودم را می خواهد با خل و چلی ها و بی نظمی های خودم که همه جا با من باشد و فقط مال من باشد.

با وجودی که مدتهاست وایرلسش کار نمی کند ، آنقدر ویروس گرفته و ویندوز عوض کرده که هویتش را هم گم کرده است و تقریبا همه برنامه ها روش مدتها طول می کشد که بالا بیاید ولی برایم پر از خاطره است. خاطره آن لحظه که کنار استخر نشسته بودم توی ترکیه و دخترک انگلیسی کنارم داشت برای مادرش ماجرا عاشقی اش را تعریف می کرد و مادر گوش نمی کرد .خاطره همه سریالها و فیلمهایی که با تورنت روش دانلود کردم. خاطره روزهای بعد از جدایی ام.روزهای از دست دادن بچه. روزهای قبرس رفتنم. روزهای آمریکا آمدنم، همه روزهای وبلاگ نوشتنم. که لب تاپ را معمولا خواب آلود می گذاشتم روی پام و می نوشتم و می نوشتم .... امروز خواستم بهش بگویم با وجودی که لپ تاپ جدیدم خوشگل تر است ولی باید بداند همیشه دوستش خواهم داشت!‌

لینک
۱۳۸٩/٩/۱٦ - نیلوفر

   آیا مدرنها بی اخلاق ترند؟   

تئوری "اصول اخلاقی"  (اینجا) می گوید که بعد از مطالعه همه فرهنگهای بشری در زمانهای مختلف ، به این نتیجه رسیده است که اگر همه آن چیزی که این فرهنگها " اخلاق" می خوانند را بگذاریم روی هم می توانیم به پنج دسته تقسیمشان کنیم. تفاوت فرهنگها و زمانها در میزان اهمیتی است که هر کدام از این پنج دسته دارند:

١- مراقبت از دیگری .اینکه آسیب جسمی و روحی به دیگری وارد نکنیم

٢-برابری و حقوق مساوی

٣-وفاداری( به گروه : همسر، خانواده، میهن، مذهب،‌حزب...)

۴-احترام( به بزرگتر، داناتر، کوشاتر، قدرتمندتر،...)

۵-پاکی (پاکیزگی، ورزش،‌غذای سالم، الکل و مواد مخدر مصرف نکردن...)

تئوری اصول اخلاقی می گوید هر چقدر که انسانها مدرن تر شده اند و آزادتر( فکری،‌ اقتصادی،‌ سلامتی ...)  اهمیت سه اصل آخر کمتر شده است . تا جایی که بسیاری از انسانهای امروزه دنیای مدرن اصولا اعتقاد ندارد وفاداری و احترام و حتی پاکیزگی و سلامتی داشتن کاری "اخلاقی " است. دلیلشان این است که این سه اصل در بسیاری از نمونه ها باعث نقض شدید دو اصل اول شده اند. انگار دو اصل اول مهم تر است. انگار دو اصل اول تنها " اصول اخلاقی"  مهم است و بقیه از آنجا که گاهی آنها را زیر پا می گذارند اصولا جزء‌ اخلاقیات حساب نمی شوند. یعنی مثلا وفاداری به همسر جزء اخلاقیات نیست. ولی آسیب روحی و جسمی نرساندن به او جزء اخلاقیات است.

مخالفان مدرنیته اخلاقی اما میگویند همه این پنج اصل کنار هم مارا به اینجا رسانده و نبود سه اصل آخر بر اساس تئوری انتروپی اجتماعی( اینجا) ( چیزی شبیه قانون دوم ترمودینامیک که می گوید انتروپی یا " به هم ریختگی" جهان دائما در حال افزایش است)‌ ما را به هرج و مرج می رساند. گرچه دلیل قانع کننده علمی ای برای این نظریه وجود ندارد. اینها همه تنها مشاهدات فرهنگی و تاریخی است.

همه اینها را خواندم که بفهمم این جمله چقدر درست است:

"واه واه ... این جوونا اصلا اخلاقیات سرشون نمی شه"

لینک
۱۳۸٩/٩/۱۳ - نیلوفر

   لحظه های آخر...   

به آغاز یک داستان فکر می کنم:

"لحظه های آخر بود ... داشت می رفت. سرش را آرام بالا آورد و توی چشمهای او نگاه کرد "

مکان و زمان داستانم را ولی نمی شناسم:

فرودگاه ... یک ساعت قبل از پرواز؟

تخت بیمارستان ... چند ثانیه قبل از نفس آخر؟

یک شرکت مهندسی.... نیم ساعت بعد از حکم اخراج؟

اتاق خواب... بعد از آخرین بوسه؟

میدان جنگ... چند ثانیه قبل از رفتن داوطلبانه روی مین؟

چوبه اعدام... دم صبح؟

جشن فارغ التحصیلی... چند دقیقه بعد از آخرین عکس دست جمعی؟

اتاقک شیشه ای ملاقات زندان... چند ثانیه بعد از قطع شدن تلفن ؟

دادگاه خانواده... ده دقیقه بعد از حکم طلاق؟

*

عجیب نیست بعضی ثانیه های زندگی لحظه های آخر است و بعضی هاش نیست؟

لینک
۱۳۸٩/٩/۱۱ - نیلوفر

   فاصله ها- دروغها   

شاملو می گفت :

"فاصله

                  تجربه ای بیهوده است"

فکر می کردم تجربه ها همگی بیهوده اند. زندگی و داستانهاش زیباتر از آنند که قضاوتشان کنیم از خوبی و بدی و بعد امتیازشان بدهیم. اصولا زندگی خوب که نگاهش کنی بی فایده است ... برای لذت بردن از زندگی دنبال فایده هاش و بیهوده نبودنهاش نمی گردم. زندگی را زندگی می کنم برای لذت بردن از بودن. و برای عشق ورزیدن ... برای کم کردن فاصله ها .

****

کاری ندارم این ماجرای ویکی لیکس به کجا خواهد رسید. ولی فکر می کنم دنیای اطلاعات روزی نه چندان دور مجبور به شفافیت ناب خواهد شد. فکر می کنم روزگاری می شود که آدمها دروغ نمی گویند، بی پرده و شفاف می شوند نه اینکه قانون ازشان می خواهد راز بقاء شان چنین خواهد بود.

هنوز هستند بسیاری از آدمها در دنیا که دلیل موفقیتشان،‌ نه تنها دلیل ولی مهمترینش،‌ مخفی کردن قسمتی از حقیقت است. یادم هست وقتی در ایران در کارخانه تولیدی کار می کردم پدر همسر سابقم که پایه گذار آن خط تولید بود همیشه می ترسید از اینکه تولید متوقف شود به دلیل اطلاعاتی که از روش تولید منتشر می شود. ما که از نسل جدید تر بودیم و مدام در وب سایتهای تولید کنند ه ها چرخ می زدیم نمی فهمیدیم چطور است که آنها همه چیزشان شفاف است . بعد سر حساب می شدیم که آنها نه اینکه دلشان بخواد، مجبور شده اند به این شفافیت. و تا مجبور هم نشوند دایره شفافیتشان را بزرگتر نمی کنند.

گمانم تنها حقیقتی که بهش ایمان دارم فرگشت است. فکر می کنم فرگشت اخلاقی جامعه بشری به سوی دروغ نگفتن است. و دوست داشتن دیگری. انگار روزی می رسد که دروغ نگفتن و عشق هرچقدر هم که سخت باشد، تنها راه زنده ماندن می شود. می دانم هنوز مانده به آن روز ولی گمانم هیچ تغییری به این سرعت به وجود نیامده است. گمانم آن مدینه فاضله چیزی نیست جز دنیایی بی دروغ و بی جرم . دنیایی که بی دروغ و بی جرم است نه به این دلیل که انسانهاش معصومند ، که به این دلیل که زنده ماندشان به دروغ نگفتن و دوست داشتن دیگری بسته است. 

پی نوشت:

نافه آبان ماه تازه به دستم رسیده است... بی وقفه می خوانمش ... بی نظیر است!‌

لینک
۱۳۸٩/٩/۸ - نیلوفر

   سبکی هستی   

تو هستی،و دستها و پاها و گیسوانت

تو هستی، و نفسها و قدمها و لبخندهات

تو هستی و کارت اعتباریت و تلفن همراهت و شارژر و سیگنالهای اینترنت

تو هستی و کفش و کلاه و شلوار و کت...بی کوله پشتی

تو هستی و ده تا پسورد مهم ته ذهنت

تو هستی و یک کارت حافظه ١٠ گیگا بایتی

تو هستی با نگاهت،‌ لبهات، انگشتهات و عطر تنت

تو هستی و این موسیقی*

تو هستی و کتابخانه ها

تو هستی و قهوه خانه ها

تو هستی و باران

تو هستی...سبک...

یادت نرود سرگردانی آغاز عاشقی است

باران می بارد ... من پاک و سبکم... در آستانه عشق ...

*سر هرمس مارانا

****

جنگ درونی این روزهام:

نه اینکه نتوانم به انگلیسی بنویسم.... دوست ندارم به فارسی ننویسم...

****

خواندنی ها

چیزهایی که باعث می شود نویسنده بهتری شوم (اینجا)

رابطه نشستن و قصه نوشتن! (گفتگو با بهرام صادقی) اینجا

ابلاغیه! اینجا

ساعدی اینجا

بازهم ساعدی اینجا

 

پی نوشت بی ربط:

خواندم که در کنکور سراری امسال رشته سینما به طور کلی حذف شده است و دانشجو نگرفته است. بازهم خواندم که قرار است در رشته های علوم انسانی، رشته "دعا و نیایش" اضافه شود. گمانم لبخند روی لب همراه با سر تکان دادن و نچ نچ کردن این خبرها، جدای از درست و غلط بودنشان،‌ گفتنی نیست. ولی یک حرف هنوز گفتنی است : به غیر از حقوق ، علوم سیاسی، و روزنامه نگاری که گمانم بیشتر از آنکه علم باشد یا هنر،‌ روش است،‌فکر نمی کنم قسمت دیگری از علوم انسانی وجودداشته باشد که آموزش،‌به شیوه آکادمیک اصولا تاثیر چندانی در بود و نبود و پیشرفتش داشته باشد. گرچه می دانم این ادعای بزرگی است ولی گمان کنم قابل دفاع است.

لینک
۱۳۸٩/٩/٧ - نیلوفر

   آن چه که باید نوشت ...   

آیا زندگی ساده است و ما سخت می گیرمش؟

یا سخت است و ما ساده می انگاریمش؟

 

گمان می کنم انسانیت ،‌ از ابتدای تاریخ تمدن بشری تا به امروز بین این دو جواب نوسان کرده است. رد پایش را به جزئیات در تاریخ ادبیات داستانی جهان پی گیری کنید. در ژول ورن و داستاسوفسکی و جین آستن و فالکنر و جویس و یوسا و تالکین و هومر و چخوف و شاهنامه و همه کتابهای مذهبی و خانوم رولینگ .

بی جهت نیست بشریت این روزها سرش گیج می رود.

مدتهاست فکر می کنم چه چیزی ارزش نوشتن دارد؟ کدام داستان است که منتظر است من بنویسمش. کدام سوال ؟ که نه جوابش بدهم که مطرحش کنم ... شفافش کنم... نشانش بدهم...

دارم به این نتیجه می رسم ..انسانی که با سرگیجه ناشی از اینهمه نوسان به دنبال تعریف "امید" می گردد، حکایت داستانی امروزه ماست...  به قول استادم، این ،انسان است ، در موقعیت جغرافیایی/تاریخی کنونیش ....

پی نوشت:

دلم برای حرفهای استادم تنگ شده است... ندیده ام کسی را که آن طور عمیق و بی ریا و بی دروغ خودش را و دنیا را روبروی هم قرار دهد و هنوز مهمترین حرفش عشق باشد و دوست داشتن. 

لینک
۱۳۸٩/٩/٦ - نیلوفر

   هستی؟   

مکان :کتابخانه اصلی دانشگاه - طبقه سوم زیر زمین- مخزن کتابها

هوا:کمی سرد

زمان: بی انتها

....من در اینهمه قفسه کتاب. اینهمه داستان بشری،‌این همه زبان و افسانه . اینهمه داستان عشق،‌مرگ،‌جنگ و بودن غرق شده ام

****

دانشکده سینما یک موزه کوچک دائمی دارد که هر از گاهی چیزهایی که توش نمایش می دهد را عوض می کند. این روزها، آن پیرهن یاسی رنگ حریر را به نمایش گذاشته که مگی ١٨ ساله ،‌ شب تولد عمه اش پوشیده بود و از پله ها پایین آمد و دل پدر رالف کشیش را برد.* همان قصه که من یک روز ١٢-١٣ سالگی خواندم.همان که یک تابستان 13-14 سالگی فیلمش را تماشا کردم . همان که این پیرهن را گذاشته بود جلوی عشق به خدا ... همان که گمانم بی آنکه بداند باعث شد که برای اولین بار در دفتر خاطرات آن روزهام بنویسم: واقعا هستی؟

*Thorn Bird

 

لینک
۱۳۸٩/٩/٤ - نیلوفر

   سیلها ....   

سیلها سارای را بردند.
بروید و به خان چوپان بگویید
که امسال به مغان نیاید
اگر بیاید به خون ناحق فرو میرود (+)

***

من

در دشتها

               در سیلاب

                                در آفتاب

دور از مغان

              دور از خانچوپان

                                 دور از خان

به دنبالت می گردم ....

...سارای....

...خون ناحق....

لینک
۱۳۸٩/٩/۳ - نیلوفر

   دلتنگی هایی که محو می شود   

وقتی سرزمینت را ترک می کنی فکر می کنی همیشه روزی که خیلی دیر نیست برمی گردی و همه خوبیهاش که دلتنگت می کرده همانطور دست نخورده مانده تا تو دوباره حسشان کنی.

همه آنها که در همه این سالها ایران را ترک کرده اند به من گفته اند که هیچ وقت هیچ چیز همانطور نمانده که دلتنگش بوده اند

گمانم ولی امروز برای اولین بار حس کردم این تغییر را. اینکه چلچراغ دیگر روی دکه های روزنامه فروشی نیست برای منی که یک سال و نیم است دکه روزنامه فروشی میدان ونک را ندیده ام هیچ فرقی ندارد. عادت هم کرده بودم روزنامه ها تند تند نباشند دیگر روی دکه ها. ولی چلچراغ با همه اینها فرق می کند. انگار چلچراغ خریدن دقیقا ازآ ن جنس خاطره های نسل من و بعد از من بود که دلیل دلتنگیمان باشد ... از آن دلایلی که محو شد ...

لینک
۱۳۸٩/٩/٢ - نیلوفر

   فروغ و سی و دوسالگی   

بیست ساله بودم و عاشق فروغ....نمی دانستم چرا ....تو اصلا سراغ داری دخترکی ایرانی که شعر بخواند و عاشق فروغ نباشد و بداند هم چرا عاشق فروغ است ؟

می خواندم:

"حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین "

دوست داشتم حس کنمشان .... حس نمی کردم....می خواندم که"حس می کنم ..." و قلبم تند می زد و نمی دانستم چرا... فروغ برای "کلمه" بود. و آرزوی بزرگ ...

حالا ولی ،‌سی و دو ساله ام. فروغ را دوست ندارم. قلبم هم تند نمی زند ولی :

"حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین "

حالا خوب می دانم چرا فروغ را دوست ندارم .... حالا خوب حس میکنم ....

پی نوشت:

دوستی برایم نوشته بود که این روزها انگار پر انرژی و شاد نیستم مثل قدیم ... خواستم بگویم این روزها شادیم عمیق است ... پر از حس سی و دو سالگی ....پر از زنانگی و عشق ... تنها و استوار... روبروی اقیانوس


لینک
۱۳۸٩/٩/۱ - نیلوفر