اولویتها   

یادم هست چند سال پیش در یکی از همان ایمیلهای فوروادی (به قول مسعو بهنود رسانه فورواردی!)‌ ، همانها که مدام توش حرفهای قشنگ "خوشبخت باش" و "چطور شاد باشیم "و "رازهای خوشحالی"  و ...می زند، (من معمولا بهشان می گویم "خوشبحتی در سه سوت!" ) متنی از گابریل گارسیا مارکز رد و بدل می شد که خیلی ها دوستش داشتند. از آنها که حتی به خط زیبا می نوشتندش و به دیوار محل کارشان می چسباندند. گمانم اسم متن بود حاصل عمر.که توش می گفت با گذر زمان، از زندگی چه ها آموخته است . در یک جستجوی کوتاه اینترنتی اینجا پیداش کردم. حتی مطمئن نیستم جمله ها مال مارکز باشد. که کلا مهم نیست.

بار اولی که خواندمش بیشتر از هر چیز به این فکر می کردم که آیا واقعا با گذشت زمان در زندگی آدمها، اولویتهای زندگیشان تغییر میکند؟ مدتها بود به این نتیجه رسیده بودم که گذشت زمان و سن ، در آرزوهای عمیق و اصلی انسان تاثیری ندارد. انگار وقتی از روزهای کودکی بیرون می آیی، از همان ١٣-١۴ سالگی حتی، آرزوهات همیشه یکسان است. اینکه عاشق بشوی. اینکه زیبا و موفق باشی. اینکه بقیه دوستت داشته باشند و به تو افتخار کنند. اینکه سرشناس باشی و سختی نکشی و پولدار باشی. گمانم بیشتر آدمهای دنیا تقریبا در همه سالهای زندگیشان همه این آرزوها را دارند. گذشت زمان و بالا رفتن سن انگار تنها فقط امید به رسیدن آنها را تغییر می دهد. و اینکه وقتی از خودت نا امید شدی راه فرارت این است که همه اینها را برای فرزندت آرزو می کنی.

یادم هست با خواندن این متن فکر کردم که به چه درد می خورد این که بدانی وقتی سنت بالا رفت چه چیزهایی خواهی آموخت؟ آرزوهات که همیشه همانها بوده. آدمها هم کلا با آرزو هایشان زنده اند.

این است که با وجودی که همه عاشق آموزندگی و زیبایی متن بودند من دوستش نداشتم. فکر می کردم دانستن اینکه "دوست داشتن و دوست داشته شدن بزرگ ترین لذت دنیاست" اگر در ٨٠ سالگی نسیبت شود کلا مایوس کننده است. اگر هم زودترش آن را نفهمی هزار بار هم متن زیبایی درباره اش بخوانی فایده ای ندارد.

امروز اما در سی و دو سالگی به کشف جدیدی رسیده ام:

آرزوهای آدمها در زندگی تغییر می کند. نه به دلیل سن . آرزوی آدمها با اتفاقات احساسی زندگیشان تغییر می کند. ممکن است این اتفاقات در هر سنی بیفتند. یا اصلا نیفتد. سن زیاد کاره ای نیست در این میان. فقط امکان این را به تو می دهد که احتمال تجربه کردن آن حس را بیشتر داشته باشی. فقط چون زمان بیشتری زنده بوده ای.

نتیجه جدیدم درباره زندگی اما یک قسمت ارزشمند دیگر هم دارد:

وقتی آرزوهای ذهنت تغییر کرد اولویتهای زندگیت تغییر می کند.

این را من این روزها دقیقا حس می کنم..... آخر می دانی، اگر با خودت کاملا و عمیقا روراست باشی می فهمی که اولویتهای زندگیمان کاملا احساسی است ...

لینک
۱۳٩٠/۱/٢٦ - نیلوفر

   مطلق   

تو فکر می کنی چقدر می توان به انسانها اعتماد کرد که خوب باشند؟

اصلا فکر می کنی چرا یعضیها بعضی وقتها خوب نیستند؟

هنوز کاملا معتقدم "باید مطلقا خوب بود" گیریم حتی خوبی مطلق نباشد. خوب بودن باید مطلق باشد. این شیوه خوشحال زندگی کردن است.

 

 

لینک
۱۳٩٠/۱/٢٤ - نیلوفر

   روزانه ها   

....مرا جای خودم بگذار

خودت را جای گهواره

به آغوشی تسلی بخش

کنارم باش همواره....

(اینجا)

****

دارم به این نتیجه می رسم فرق انسان مدرن و سنتی دقیقا در یک مسئله است: قضاوت.

آدمهای سنتی آنهایی هستند که به راحتی در مورد خوبی و بدی موضوعی ، رفتاری یا انسانی تصمیم می گیرند و آدمهای مدرن آنهایی هستند که مدتها در محوطه خاکستری قدم می زنند و سرآخر بی اینکه دلشان راضی باشد تسلیم آدمهای سنتی می شوند .

****

من، اتوبان، رادیو و این روزهای فراموش نشدنی...

من، استارباکس، قهوه و این روزهای فراموش نشدنی...

من، شرکت، کار و این روزهای فراموش نشدنی...

من، دانشگاه، امتحان، قهوه خانه دانشکده مهندسی و این روزهای فراموش نشدنی...

من، تو، زندگی و این روزهای فراموش نشدنی

لینک
۱۳٩٠/۱/٢۳ - نیلوفر

   خوشبختی ها و آرزوها   

چه آن روزها که دخترکی نوجوان بودم ،همان شبهای شور انگیز دبیرستان که دنیام تحمل صبر برای بزرگ شدن نداشت و آرزوهام میان قصه های کتابهای و آهنگهای گوگوش و شعرهای فروغ چرخ می خود،

چه آن روزها که جوان بودم و پر از شوق کار و زندگی و عشق و آینده ای که می خواستم بی همتا بسازمش،

چه آن روزهای سخت تنهایی در جمع که راه گریزی نبود از دردها جز آرزو کردن

وچه آن روزهای مهاجرت که به سختی و پر از امید به آینده می گذشت،

در هیچ کدامشان، در هیچ کدام از بلند پروازانه ترین آرزوهای همه این سالهام هم  چنین خوشحالی بزرگی در تصورم نبود .... "ای کوه بلند پر شکوه من "* ...

گمان می کنم؛ آرزوهای ما از خوشبختیهایمان کوچک تر است ... و این را فقط تعداد کمی از انسانهای روی زمین درک می کنند...

*تو اون کوه بلندی...(اینجا)

 

لینک
۱۳٩٠/۱/٢٢ - نیلوفر

   کار کردن در آمریکا- داستان من   

بعد از حدود دو ماه و نیم که از شروع به کار جدی ام در یک شرکت آمریکایی می گذرد بی اختیار همه جزئیات را با کار کردن در ایران مقایسه می کنم. تجربه زندگی و کار من در ایران هم در یک شرکت بزرگ بوده است و هم در یک شرکت کوچک خانوادگی. 

شزکتی که این روزها توش کار میکنم هم کوچک است. گمانم بسیاری از  مشخصه های یک شرکت کوچک در ایران را دارد . اینکه بر پایه زحمت و ایده یک یا دو نفر بنا شده است. اینکه توش آدمهایی دارد که نه به دلیل توانایی هایشان که به دلیل نسبتهای فامیلی آنجا هستند. اینکه شرکت واقعا باید پول بسازد و یک منبع عظیم مالی برای روزهای مبادا پشت سرش نیست.

ولی در کنار همه اینها تفاوتهای زیادی با ایران دارد. گرچه در آمریکا هم دولت بزرگ است و بسیاری از کارها به نوعی به دولت هم مربوط است(محصوصا در ایالت کالیفرنیا)ولی به طور کلی صنایع روی پای خودشان هستند. این است که در مجموع کار در آمریکا خیلی جدی تر به نظر می رسد.  مسئولیت تو بیشتر است و در کنارش چیزی که از کارت یاد می گیری یا انجام می دهی هم بسیار بیشتر است. کار اینجا سرعتش خیلی بالاتر از ایران است و هیچ اتفاقی مجانی و بی زحمت نمی افتد و هیچ کم کاری و بی دقتی ای هم بی هزینه نیست.

گمان نمی کنم من اینجا خیلی بیشتر از ایران کار می کنم. خوشبختانه در بیشتر روزهای کاری ام در ایران با شرکتی کار کردم که توش کار جدی و پر مسئولیت و سنگین بود و کار سخت و زیاد کردن عادتم شده و برایم نه آزار دهنده که سازنده است ولی حس می کنم اینجا نتیجه دقیق کارهام را خیلی زودتر و شفاف تر می بینم. کار در ایران در هزارتوی دولت و بروکراسی و پول نفت گم می شود. وقتی خبری از اینها نباشد تو و مسولیتهات و نتایجشان بی پرده روبروی هم قرار می گیرید.

***

از وقتی یادم هست به این فکر می کردم که " اگر این یک کار هم تمام شود، من کمی سرم خلوت می شود" از همان روزهای دبیرستان گمانم. بعد کنکور. بعد کار و کلاس داستان نویسی و خانه داری و دکتر و نوشتن و خواندن و سفر و ماموریت و پذیرش و مهاجرت و درس و تحقیق و کار و نوشتن و ... اطرافیانم می گویند اینکه تو همیشه سرت شلوغ است و حتی وقت خوابیدن نداری و لیست کارهای نکرده ات در هر شرایطی از زندگی که باشی انتها ندارد و مدام داری می دوی احتمالا به خودت بر می گردد نه به شرایطت!

این روزهایم به روزهای آخر درس، تغییر خانه و شهر زندگی، کار کردن و سر و کله زدن به اداره مهاجرت و بانک و راهنمایی و رانندگی و ...می گذرد. فکر می کنم اما تا یک ماه دیگر که همه اینها تمام بشود و فقط من باشم و کار روزانه ، وقت خواهم داشت داستان بی نظیر بی همتایم را بنویسم!

لینک
۱۳٩٠/۱/۱٧ - نیلوفر

   خانواده کالیفرنیایی   

روحیت باید هندی الاصل باشد. گرچه هیچ لهجه انگلیسی هندی ندارد. تکنیسین برق است. گمان نکنم درس خوانده باشد ولی کارش را خوب بلد است. دو سال است بی کار است. بجران اقتصادی آمریکا اول کارش را گرفته بعد همسرش را . همسرش مکزیکی بوده . این از چهره دخترشان پیداست. دخترک، بچه واقعی روحیت نیست. دختر همسر سابقش بوده از ازدواج قبلی. اینکه همسرش الان کجاست کسی نمی داند. وقتی روحیت کارش را از دست داده بچه را گذاشته و رفته است.

روحیت را ما پیدا نکردیم. خودش آمد دم در شرکت. دخترکش را هم آورده بود. به همراه رزومه و کارت ویزیتوری. آنقدر آمد و رفت تا اولین قرار داد را با ما بست. کارش را خوب انجام داد. سر پروژه بعد صدایش کردیم. یک روز آخر هفته بود سیستم از کار افتاده بود و یک نفر باید فورا می رفت سیاتل تا مشکلش را حل کند. گفت می رود. فقط یک ساعت وقت خواست تا کسی را پیدا کند بری نگهداری از دخترک. پروژه سیاتل را راه انداخت و برگشت. گفتیم حاضر است نیمه شب برود سانتا کلارا؟ گفت می رود فقط پرستار بچه گیر نمی آورد. منشی شرکت برایش پرستار پیدا کرد . شبانه رفت سانتا کلارا. امروز هم رفت یوتا. بی اینکه بپرسد منشی به پرستار بچه زنگ زد.

این روزها همه خوشحالند. شرکت ما و روحیت و پرستارهای بچه. دخترک اما دلش برای مادرش تنگ شده است ... این را به منشی شرکت گفته بود.

لینک
۱۳٩٠/۱/۱۱ - نیلوفر

   ترس...زندگی   

اینجا   نوشته های دو نویسنده زن ژاپنی را گذاشته است بعد از زلزله و سونامی و فاجعه نیروگاه های اتمی.

هر زمان کسی می میمیرد، بیمار می شود حتی، یا هر وقت حادثه ای طبیعی یا حتی غیر طبیعی جان انسانهای بی گناهی را می گیرد من ترس را و خشم کنارش را می گذارم روبروی او که نمی دانم کجاست و باز سوال بی پاسخم را می پرسم که : آیا عدالتی هست ؟ 

ولی نویسده زن ژاپنی اینها را می گذارد کنار و می گوید:

"

دُن میگل رویز نویسنده و عالم روحانی می‌نویسد: «بهترین راه برای رسیدن به خوشبختی این است که خود را به‌‌ همان سرعتی تغییر بدهیم که زندگی خود را تغییر می‌دهد.» مایلم به شما بگویم که دیگر نمی‌گذارم ترس بر من چیره شود. به ستوه آمده‌ام. وقوف بر آنچه که دارد اتفاق می‌افتد و ارزیابی اوضاع یک چیز است و ترسیدن یک چیز دیگر. وقتی ترس داریم و غمگینیم، می‌توانیم آن را بر زبان بیاوریم اما نباید بگذاریم این ترس و اندوه بر ما چیره شوند. این شیوه را می‌شود در اوضاع فعلی به‌کار بست. لطفا سعی نکنید احساسات و وقوف به تقصیر خود را پنهان کنید، چرا که با گذشت زمان حالتان بد‌تر می‌شود. با هم روراست حرف بزنید. هیچ‌کس فقط برای خودش زندگی نمی‌کند. احساسات‌تان را برای دیگران آشکار کنید...."

گمان می کنم  این جور مواقع که انسانها با زندگی به طور عریان روبرو می شوند بهترین زمان است برای "زندگی کردن". انگار ترس از زنده نبودن یا  حتی خوشبخت نبودن آنقدر غیر قابل تحمل است که آدمها "زندگی کردن " را انتخاب می کنند ...

 

 

لینک
۱۳٩٠/۱/٩ - نیلوفر

   آفتاب مروارید پادشاه   

تو

مثل آفتابی

نه خورشید یا نور

خود آفتاب

گرم و ساکت و کمیاب

تو

مثل مرواریدی

نه توی گردنبند یا انگشتر

خود مروارید

غلتیده روی ساحل

بی صدا و تنها و شنی

من

پادشاه زمینم

با مروارید درخشان در آفتاب

 

پی نوشت بی ربط:

این خیلی خواندنی است.

لینک
۱۳٩٠/۱/٧ - نیلوفر

   قصه های تو   

در کتابفروشی قدم می زدیم. من، مثل همیشه که از قصه ها ذوق زده می شوم بالا و پایین می پریدم و تو نگاهم می کردی .قصه های غربی معروف را بالا و پایین می کردم و از آرزویم برایت می گفتم . از این آرزوی همیشگی نوشتن قصه سرزمینم و بار سنگینی که هم نوشتنش و هم ننوشتنش روی دوشم گذاشته است. تو، از قصه های سرزمینمان می گفتی اما ... حس می کردم سرزمین من و تو با وجودی که نام یکسانی دارد ولی یکسان نیست. تو قصه هایی داری از خاک جنوب که من تشنه شنیدنشانم... تشنه شنیدن قصه تو که قصه من است بی آن که بدانم.

می دانی ننوشتن مردمم همانقدر سخت است که نوشتنشان؟  اصلا انگار قصه دقیقا وقتی آغاز می شود که من به آن لحظه ای فکر می کنم که کسی تصمیم می گیرد. تو تصمیم می گیری که بروی . من تصمیم می گیرم که بمانم. او تصمیم می گیرد که نگاهمان کند. می دانی چه بنویسی چه ننویسی تو نشسته ای آن بالا و انسانها را از بالا نگاه می کنی و تصمیمهاشان را قضاوت می کنی.توی نویسنده. تو آفریننده می شوی. انگار معنی آفریننده بودن قاضی بودن است. برای نوشتن قصه مردم سرزمینمان باید قضاوت کنم. و نمی توانم....

یادت هست توی کتابها عکس رئیس جمهور سابق آمریکا را دیدی؟ گفتی دوستش داری؟ یادت هست متعجب نگاهت کردم؟ یادت هست گفتی : " مردی که کودکیهای مارا برباد داد را این مرد کشت" دیدی اشک توی چشمهام جمع شد؟ دیدی؟ اشک از کودکیهای تو و من. اشک از کودکیهای همه آنها که یک روز به مدرسه می روند و همکلاسی شان دیگر نیست. اشک از آن همکلاسی که دیگر نیست. اشک از من و تو که باید قضاوت کنیم. اشک از اینکه آرزوی نوشتن قصه مان را دارم و توانایی قضاوت ندارم... اشک از اینکه ننوشتن قصه مان آزارم می دهد.

دلم می خواست همان طور آرام زیر گوشت زمزمه کنم که "ببخش" ....نتوانستم.... می دانی ... برای بخشیدن هم باید اول قضاوت کنی ...

من این روزها ، بی فضاوت، تنها تشنه شنیدن قصه های تو هستم ....

لینک
۱۳٩٠/۱/٧ - نیلوفر

   کپی برابر اصل-حافظ و کیارستمی   

آقای کیارستمی عزیز!

خانوم بینوش نازنینمان را با آن همه زنانگی گذاشته ای در توسکانی ایتالیا با آنهمه زیبایی و جادو و رنگ و بعد همه زنانگیمان را برده ای زیر سوال و گیجمان کرده ای؟ اینکه هنرمندی و با دیوان حافظ آن می کنی که کردی و با دوربین آن می کنی که همیشه به کنار. ولی از زنانگی گفتن اینچنین عمیق راهی پر خطر بود که رفتی و به گمان زنانه من چنان گم شدی درش که من در دیوان حافظم گم می شوم.

گفته ای زنها را نمی توان فهمید تنها باید دوستشان داشت. زن داستانت با همه دمدمی مزاج بودنش و ناز کردنش و عصبانی بودنش و عاشق پیشه بودنش و مادر بودنش شده برایت بزرگترین معمای جهان که نه بی او آرامی و نه با او.

فکر می کنم فیلمت نه در توصیف عشق است نه در توصیف ازدواج و رابطه زن و مرد و نه درباره زندگی و زنانگی . فیلمت دقیقا و کاملا نشانه حیرانی مردانه است. گرچه زن فیلمت سردرگم و تنها ست و نمی داند از زندگی چه می خواهد و مرد آرام دنبالش می کند و ظاهرا آنقدر ها هم باکیش نیست از همه دلنگرانیهای عاشقانه/مادرانه وپر از زندگی زن ولی این ظاهر کار است. در باطن فیلمت درباره حیرانی عمیق مردانه است از عشق و زندگی و زنانگی.

چندی پیش می خواندم زنانگی/مردانگی قسمتی از زندگی همگی ماست چه زن باشیم چه مرد. همگیمان احساساتمان قسمتهای مردانه دارد و زنانه.

میدانی آقای کیارستمی عزیز در زندگی سی و دو ساله ام چندین بار عمیقا این حیرانی مردانه ات را درک کرده ام. این استیصال از نفهمیدن دنیای زنانگی و عشق. قسمت مردانه وجودم درکش کرده است. بارها هم مثل زن داستانت بالا و پایین پریده ام ، جلوی آینه و توی قهوه خانه و پای تلفن.

ولی آقای کیارستمی عزیز. زندگی، آن قسمت دوست داشتنی و عمیق و آرامش بخشش ، دقیقا جایی است که زن و مرد همدیگر را در آغوش می گیرند. زن و مرد وجودت هم. که همه سردرگمی ها ، نگرانی ها و ترسها بی اینکه بدانی چرا از بین می رود. آرامش مطلق وجود دارد آقای کیارستمی.  خوب می فهمم در این سالهای زندگی همه ما انسانها چقدر حیران این آرامشیم. که چقدر گاهی گداری همه دنیا دست به دست هم می دهد تا راضیمان کند از خیرش بگذریم. به دنیای قصه ها پناه ببریم و دنیای واقعی را دقیقا بی عشق قبول کنیم. ولی آقای کیارستمی عزیز! طلاق و ازدواج و بچه و توسکانی و هتل و کلیسا و ماشین و عتیقه و اینها را برای لحظه ای فراموش کن. تاریخ ادبیات جهان دقیقا یعنی انسان در حال نفس کشیدن. خودت این طور نوشتیش:

عاشق شو

ار نه روزی

کار جهان سر آید.

آقای کیارستمی عزیز. اگر فکر میکنی کار جهان سر آمده یا دارد سر می آید حیران نشو. سردرگم و غر غرو و تنها. عاشق شو. نگو چطور. هیچ کس نمی داند جز تو و حافظ و چشمهای او.

لینک
۱۳٩٠/۱/٢ - نیلوفر