آمریکای سرمایه دار۱   

اوایل ورودم به آمریکا زیاد می شنیدم از استادها و همکلاسیهای آمریکایی که "آمریکا خیلی بیشتر از آن که فکر می کنی مذهبی است " ولی گمانم تا روزی که به طور جدی سر کار نرفته بودم نمی دانستم دقیقا معنی این جمله چیست.

من به دلیل ماهیت کارم با شرکتهای کوچک آمریکایی زیاد سروکار دارم. دقیقا همان هایی که "رویای آمریکایی" را ساخته اند. شرکتهایی که توسط یک پدر مهاجر تاسیس شده اند و دو سه نسل بعد از بهترین تولید کننده های محصول خاصشان در دنیا بوده اند.بگذریم از ده سال گذشته که به دلیل تولیدات چینی و کارگرهای ارزان چینی اوضاعشان خراب شده است. کار من این است که برای این کارخانه ها بر اساس قوانین جدید محیط زیستی سیستمهایی طراحی و تولید میکنیم تا بتوانند به تولیدشان ادامه بدهند و هوا را آلوده نکنند. می توانید تصور کنید که چقدر مدیریت این شرکتها از اینکه مجبورند به ما پول بدهند ناراضیند. از دید آنها آلودگی هوا و قوانین مربط به آن تنها هزینه اضافه ای است که رقابت را برایشان با چینی ها سخت تر می کند.

آنها معمولا جمهوری خواهانی هستند طرفدار سرسخت سرمایه داری و این روزها بدجوری تلاش می کنند تا نماینده جمهوری خواه خود را رئیس جمهور کنند تا به قول خودشان اقتصاد آمریکا را شر این قوانین مسخره محیط زیست و اتحادیه های کارگری و ... ( سوسیالیسم محکوم به فنا- از دید آنها ) نجات دهند.

صحبت کردن با این آدمها برای من تجربه بسیار جالبی بوده است. بسیاری از آنها انسانهای بسیار مهربان و فهمیده ای هستند . به طور کلی سرمایه داری و کارگری از آن دسته موضوعات است که نمی توانی به راحتی طرف کسی را بگیری. ولی یک چیز مشخص است : سرمایه دارهای آمریکایی بسیار مذهبی هستند.

در این باره فردا به تفصیل خواهم نوشت.

لینک
۱۳٩٠/۱٠/٢٥ - نیلوفر

   غم و شادی ِکوچیک و بزرگ   

 

 

 

 

 

 

(این) می خواند:

 

 

.......نازنین دل، زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادی ِکوچیک و بزرگمونه ..

 

یادم می آید به همه شادیها و غمهای بزرگ و کوچک این روزهام. به اینکه برادرم را دو سال و نیم است که ندیده ام. به اینکه شیکاگو برف آمده و پروژه شیکاگو که قرار بود قبل از فصل سرما تمام شود هنوز تمام نشده و کارگرهایی که مجبورند به علت برنامه ریزی بد ما مهندسها توی برف و سرما کار کنند. به اینکه دلار گران شده است. به اینکه بیماری مادربزرگم دارد بهتر می شود. به اینکه مادرم این روزها کنارم هست برایم غذا می پزد و لوسم می کند. به اینکه هر روز صبح قبل از رفتن من و آقای همسایه توی پارکینگ به هم لبخند می زنیم . به اینکه هر روز به من میگوید "روز خیلی خوبی داشته باشی" به اینکه امتحان نظام مهندسی اینجا را قبول شدم. به اینکه دلم برای دخترخاله هام خیلی تنگ شده است. به اینکه نمی دانم در این اوضاع و احوال اقتصادی دنیا و مهاجرت و سرزمین مادری چطور باید به فکر روزهای بازنشستگی باشم. به اینکه یادم نرود همه صورت حسابها را به موقع پرداخت کنم. که همه فرمها را همیشه بخوانم قبل از اینکه امضایشان کنم.

به عطر و بوی زندگی فکر میکنم. به اینکه در نزدیکی سی و سه سالگی هنوز پرم از آرزو.که هنوز نمی دانم کلا چرا اینجام و قرار است چه کار کنم و به اینکه زندگی با همه شادیها و غمهای کوچک و بزرگش چه عطر و بوی دلنشینی دارد.

مثل مادرم وقتی دلش از بد اخلاقی های من می گیرد و بعد من بغلش می کنم که یادش نرود چقدر دوستش دارم. مثل پدرم که همیشه پشتم ایستاده تا من یادم نرود عطر زندگی را بو بکشم . و مثل تو که همه دلخوشیهای یک سال گذشته ام بودی و همه امید زندگی آینده.

امروز وقتی کنار هم نشسته بودیم قهوه دوست داشتنی مان را بو می کشیدیم و به خوشیهای کوچکمان می خندیدیم و نگران آینده مان بودیم و نگران پول و مسئولیت و کار و سلامتیها من ته چشمهات را دیدم که داشت به دل من می گفت :

".نازنین دل، زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادی ِکوچیک و بزرگمونه ..
"



لینک
۱۳٩٠/۱٠/۱۳ - نیلوفر

   من و تو   

من و تو

عاشق رودیم

من و تو ...

________________

اولین روز سال 2012 میلادی،‌ نزدیکهای ساعت 10 شب در پارکینگ آپارتمان من چشمهام را بستم.هر دوتامان نشسته بودیم توی ماشین و پنجره ها بسته بود ...و تو زیباترین هدیه ه ای که تا به امروز گرفته بودم به من دادی. چشمهام را بستم،‌ آخرین چیزی که دیدم چشمهای تو بود که بسته بود و سر "نی" که گذاشته بودی گوشه لبت .من چشمهام را بستم... تو،‌برای من،توی نی دمیدی... و مرا بردی در دشتهای سرزمینمان ...سرزمین من و تو ...از میان دشتها نگاهت کردم. چشمهای بسته ات را و لبهات را که کنار گوشه های "نی" تکان می خورد... از دشتها نگاهت می کردم در پارکینگ آپارتمانمان... از دشتهای سرزمین من و تو

می دانی

من و تو

عاشق رودیم ...

من و تو...

___________

تو، برای من نی می نوازی و من ، قصه "ما " را می نویسم ...

من و تو

عاشق رودیم

من و تو ....

لینک
۱۳٩٠/۱٠/۱٢ - نیلوفر

   بیگ بنگ!   

اعتراف شماره 1:

من دقیقا همانیم که در هفت سالگی بودم. یعنی می توانم همه تعطیلاتم را در خانه به دیدن فیلم و سریال بگذرانم و بسیار لذت ببرم. تعطیلات سال نو میلادی این روزها به دیدن همه اپیزودهای سریال دوست داشتنی بیگ بنگ تئوری می گذرد. گمانم بعد از مونیکا و چندلر و جویی و ریچل و فیبی و راس حالا دقیقا و کاملا شلدون و لنارد و پنی و راج و هوارد را دوست دارم و می شناسم!

اعتراف شماره 2:

شما دوست داشتنی تر از شلدون دیده اید به طور کلی؟!

اعتراف شماره 3:

بعد از مدتها نه امتحان دارم و نه درس و نه پروژه بزرگ ... حالا اما بی اختیار دارم دانشکده های علوم انسانی ، تاریخ، روانشناسی و جامعه شناسی دور و برم را بالا و پایین می کنم. به طور کلی اگر یک روز من دوباره دانشجو شدم لابد زیاد تعجب ندارد

اعتراف شماره 4:

شب سال 2012 مه آلود ولی بی اندازه شیرین و دوست داشتنی بود. من، آقای همسایه عزیز و پدر و مادرمان .... آقای همسایه عزیز بهترین اتفاق سال 2011 بود...

اعتراف شماره5:

برای اولین بار بعد از سه سال زندگی در آمریکا شهرزندگیم را آنقدر دوست دارم که آنرا شهر خودم بدانم.... ایرواین شهر آرامش و عشق و آفتاب من است

لینک
۱۳٩٠/۱٠/۱٢ - نیلوفر

   قصه ها و قصه ها و قصه ها   

امسال برای اولین بار بعد از این سه سالی که در آمریکا زندگی میکنم حس کردم که با مردم این سرزمین در جشن سالیانه کریسمس همراه شدم.

برای عید شکرگزاری به رسمشان اولین بوقلمون را پختم. دوست و فامیل را دور هم جمع کردم. بعد برای شب یلدا انار و هندوانه و آش و آجیل گذاشتیم با فال حافظ .

دیروز به دعوت رئیس شرکتمان که یک آمریکایی مسیحی سرمایه دار است( این دقیقا تعریف آمریکایی بودن است) برای مراسم کریسمس رفتیم به کلیسای او. این اولین بار بود که در یک کلیسا نشسته بودم و توریست نبودم و جرئی از مراسم دعا را گوش می دادم. مثل همه تجربیات سفر و مهاجرت و زندگیم باز هم فهمیدم آدمها بیشتر از آن که از هم متفاوت باشند باهم شبیه اند.

حالا مانند همه مهاجران آمریکایی جنوب کالیفرنیا گمانم من هم همه آئیینهای فرهنگهای مختلف را جشن بگیرم. همه این آئینها و سنتها قصه های زیبایی هستند که برای زندگی شادی آفرینند ...مدامی که فراموش نکنی که همه فقط قصه اند . قصه ها همانقدر مهمند که واقعیت و گمانم امروز بیشتر از هر روز انسانیت در تعریف واقعیت دست و پا می زند ولی در همان حال بیش از هر روز هم می داند قصه ها را باید قصه دانست و شنید و لذت برد و انسانیت واقعی را توی همین قصه ها پیدا کرد. واقعیت اما همان چیزی باشد شاید که برایش نیاز داری مسولیت پذیر شوی و عقلت را به کار بیندازی

----

آقای اصغر فرهادی نازنین این روزها در شهر ما فیلم بی نظیرش را اکران کرده اند و خودش هم آمد در دانشکده سینمای دانشگاه سابق و من حیرت زده که زندگیم چه هیجان انگیز شده است که هیچ وقت در تهرانم او را از نزدیک ندیدم و حالا اینجا ...

با همکلاسیهای سابق دوباره فیلم را دیدیم و من هنوز نمی دانم واقعیت دقیقا تعریفش چیست؟

یک چیز را ولی میدانم... در راه پیدا کردن واقعیت قصه ها هستند که مهمند... و هیچ چیز خطرناک تر از قصه یک وجهی نیست. باید آنقدر قصه گفته شود آنقدر دوربین زندگی بالا و پایین و چپ و راست شود که حقیقت با همه این قصه ها شکل بگیرد. انگار که وظیفه من و تو همان قصه گفتن باشد و بس.

دوباره شروع می کنم به نوشتن ... باید توی زندگی شلوغ این روزهام دوباره برای قصه گفتن جا باز کنم... انگار این بزرگترین وظیفه انسانی نسل من باشد ...

این سخنرانی بی نظیر را گواه بگیرید: اینجا

لینک
۱۳٩٠/۱٠/٥ - نیلوفر