نیمه شب است و من کتاب می خوانم. این روزها درباره مغز می خوانم. دارم سعی می کنم بفهمم که اصولا چطور "میفهمم" . به یک باره یاد سال پیش می افتم همین زمانها.

بعد از نیمه شب از کتابخانه مهندسی بیرون زده بودم در هوای بهاری و منتظر ماشین دانشگاه بودم تا مرا خانه برساند. یکی دو هفته بود کار در شرکت جدید را شروع کرده بودم و گمانم تو را تنها یک بار دیده بودم. 

این روزها مدام به مغز فکر می کنم. به اینکه چطور می شود من در این نیمه شب 9 فوریه دارم به یک نیمه شب 9 فوریه دیگر فکر می کنم. بوی خیس محوطه دانشگاه را از باران چند دقیقه قبل حس می کنم و دلم برای آن اتاق کوچک که اولین خانه ام بود در این سرزمین ترک می شود. که نیمه شب بعد از درس خواندهای فراوان بر میگشتم آنجا و قبل از اینکه چراغ را روشن کنم لحظه ای مکث می کردم که درست لحظه را حس کنم.

نشسته ام اینجا روی مبل . مادرم توی یک اتاق خواب است و مادربزرگم توی دیگری. حالا درسم تمام شده و یک سال است به طور جدی در آمریکا کار می کنم. حالا دیگر خبری از اتاق قدیمی و کوچک نیست. خانه ام بزرگ و دو خوابه است و دو تا مهمان دوست داشتنی دارم. تو، آقای همسایه عزیزم ، همین نزدیکیها خوابت برده است.

من اما تنها دارم به آن لحظه ای فکر می کنم که منتظر ماشین دانشگاه ایستاده بودم و تنها بودم و داشتم فکر می کردم به تویی که تازه دیده بودمت .

این روزها درباره مغز می خوانم .... انگار بعد از همه گشتنها دارم درست پیدا می کنم ریشه ها را...

لینک
۱۳٩٠/۱۱/٢٠ - نیلوفر