بی ترس ...   

هیچ کس در محوطه استخر نیست. من هستم و آب آرام و آسمان ابری شنبه صبح شهر. دور تا دور استخر را آپارتمانهای مجتمع گرفته با درختهای نخل بلند که در آب و هوای جنوب کالیفرنیا زیاد پیدا می شوند. مجتمع ۴ طبقه که هنوز بعد از یک هفته توش گم می شوم. من هستم و لیوان نسکافه و شیر صبحگاهیم و سکوت. روی صندلی حصیری نشسته ام و سکوت را گوش می کنم. نسکافه را بو می کشم و به آب خیره می شوم.

حس می کنم ذرات وجودم، دانه دانه رها می شود. انگار جدا بشود. انگار آرامش این لحظه نیرویی را از روی بدنم برداشته باشد و حالا وجودم بی خیال و رها با دنیا یکی بشود.

انگار این من نیستم که نفس می کشد. ذرات هوا در من حرکت می کند...من؟

سه ماه گذشته  ام همه اش تو بوده ای ....بین من و او حیران بودم ام انگار ....حالا انگار داری من و ذرات وجودم را در خودت حل می کنی... می دانی از حل شدن نمی ترسم؟

این روزها زیاد می گویم: " ببین با من چه کرده ای؟" زیاد می گویمش با لبخند و بی ترس.

لیوان نسکافه را می گذارم روی زمین پاهام را جمع می کنم توی شکمم و دستهام را می گذارم زیر چانه ام . با انگشتهای وسطیم پلک پایینم را لمس می کنم.

من زند ه ام! باورت هست؟

من نمی ترسم ! باورم هست ...

 

لینک
۱۳٩٠/٢/۱۸ - نیلوفر

   نوشتن ... هر کجا که باشی   

بعد از یک کار روزانه سنگین خیلی لذت بخش است که با دوست قدیمی دوران دبیرستانت  که از قضا الان همسایه خانه جدیدت هم شده ات بروید در دانشگاه نزدیک خانه تان (خانه جدیدم در شهر ارواین نزدیک دانشگاه کالیفرنیای ارواین است) تایک برنامه داستان خوانی دانشجوهای کارشناسی ارشد هنر را گوش کنی.

بعد وقتی در هوای بینظیر شبانه دانشگاه قدم می زنید ، با بوی بهار و گل و درخت ، هر دو به این فکر کنید که چرا این همه دانشجوی جوان در این سوی دنیا هنوز اینقدر شبیه همان دانشجوهای جوان آن سوی دنیا می نویسند.

گمانم نوشتن، فکر کردن اصلا، در روزهای جوانی بیشتر یک تجربه گستاخانه است. برایم خیلی هیجان انگیز بود که ببینم موضوعاتی که این بچه ها برای نوشته هایشان انتخاب کرده بودند خیلی خیلی شبیه همان موضوعاتی بود که هم سن و سالهایشان آن سوی کره زمین و با فرهنگی دیگر می نویسندش. هر دو گروه می خواهند گستاخانه از روابطشان بنویسند و از سیاست. و گمان من این است که شاید اگر دقیق شوند اصلا این چیزها دغدغه اصلیشان نباشد...

هنوز عمیقا فکر می کنم موضوع اصلی نوشتن این روزهای جهان، عدالت و ترس و قضاوت است . قصه های عاشقانه هم حتی دقیقا درباره این سه تاست.

****

خانه جدیدم را دوست دارم

شهر جدیدم را دوست دارم

کارم را دوست دارم

همسایه های جدید را دوست دارم

یک همسایه خیلی خاص را خیلی بیشتر دوست دارم

روزهای بی نظیری است در زندگی ... با صبر و تلاش و تو ... تو که هنوز حیرانت هستم ....

 

لینک
۱۳٩٠/٢/۱٦ - نیلوفر

   مشکلات خوب   

ساعت هشت بعد از یک روز بلند کاری شلوغ و پر دردسر، رسیده ام خانه . خانه کوچکی که یک سال و نیم است ساکنش هستم و این روزهاش شده پر از جعبه. باورم نمی شود در همین مدت زمان کوتاه این خانه کوچک این قدر کتاب توی خودش جا داده باشد. اینهمه خرده ریز. نه انگار که یک سال و نیم پیش من بودم و دو چمدان بیست و سه کیلویی. وسط جعبه ها نشسته ام درس می خوانم برای امتحان و برای استراحت می روم سراغ کرایه کردن وانت و وصل کردن اینترنت خانه جدید و سر کله زدن با صاحبخانه جدید و مدیر ساختمان جدید. همان طور که جعبه کفشهام را چسب می زنم و حواسم هست باقی مانده عدس و نخود لوبیاها را یادم نرود، یاد کارهای شرکت می افتم و دفترچه یادداشت کارم را بیرون می آورم تا به لیست کارهای نکرده یک ردیف اضافه کنم. کیفم این روزها دو دفتر یادداشت دارد. هر دوش پر از لیست کارهایی که باید انجام شود. یکی مال کار است دیگری مال درس و زندگی . لیست را مرور می کنم و می بینم هنوز کاری که قرار بوده برای استادم انجام بدهم نا تمام مانده است. هنوز آرایشگاه نرفته ام و هنوز ملافه ها را برای خانه جدید نشسته ام. یاد حرف رئیسم می افتم که می گوید: لیست بلند کارهای نکرده ، جزء" مشکلات خوب"زندگی است.

همه این روزها برایم تجربه های جدید است. زندگی تنهایی و مشکلات اداره مهاجرت و درس و کار همگی از من انسان قوی تری ساخته است. حالا انگار بهتر می فهمم "مشکل خوب" یعنی چه. مشکلات خوب مال آن قسمت از زندگی است که سالمی، قوی و سرحالی وکلی کار نکرده داری. مشکلات خوب مال زمانی است که وقتی به لیست کارهای نکرده ات نگاه می کنی برای همگیشان راه حل خوبی داری.کلا می دانی مشکلات کی و چطور "خوب" می شوند؟ وقتی مسئولیت زندگیت را بی کم و کاست خودت قبول کنی ، بقیه را دوست داشته باشی و خالصانه در زندگیت را به رویشان باز کنی تا کمکت کنند. بی منت و توقع.

پی نوشت:

مدیر ساختمان جدید که یک پیرمرد آمریکایی است می گوید نمی توانم روز یک شنبه اسباب کشی کنم. می گوید خودش باید باشد تا ببیند آسانسور را خراب نمی کنم. و یک شنبه ها روز تعطیلیش است. بعد ادامه می دهد:"کلا خانوم یک شنبه ها که روزهای خداست. باید بروی کلیسا. اصولا حق نداری اسباب کشی کنی"

لینک
۱۳٩٠/٢/۸ - نیلوفر

   برکه   

آفتاب، نسیم، دستهای تو، شانه ها من ، زمزمه صدای تو و...

برکه .

ما، برای برکه مان اسم گذاشتیم

انگار برکه ما باشد

انگار آفتاب ما باشد

انگار دنیا، برای ما باشد

دنیا، وقتی اینچنین حیرت انگیز می شود مال ما می شود

درست مثل برکه کوچک آرام  با نیزارهای بلندش .... که مال ما شد. من و تو

بیا همیشه حیرانش بمانیم ...روبروی برکه آرام کوچک پشت خانه مان...

 

لینک
۱۳٩٠/٢/٥ - نیلوفر

       

حرفهای زیادی دارم برای گفتن. دنیای این روزهایم پر از قصه آدمهایی است که انگار منتظرند من جایی ثبتشان کنم . ولی روزهای شلوغم فرصت نوشتن نمی دهد. فارغ التحصیلی و امتحانات آخر ترم و پروژه ها یی که باید تحویل بدهم به همراه اسباب کشی از یک شهر به شهر دیگر  و کار کردن بیشتر از روزی ١٠ ساعت برایم فرصت خواب هم نگذاشته است. شبها گاهی روی کیبورد خوابم می برد گاهی روی کتابها. همه توانم این است که پشت فرمان ماشین خوابم نبرد در رانندگیهای طولانی این روزهایم.

خواهم نوشت. به زودی. از خانه جدیدم. از کارم و همه آدمهای بینهایت دوست داشتنی زندگیم در این روزها .... و از اینکه همه این شلوغیها باعث شده بیش از همیشه خوشحال باشم... انگار زندگی دقیقا همین باشد.

 

لینک
۱۳٩٠/٢/۱ - نیلوفر