هدف ها و راهها   

بارها گفته ام که گمانم این است بزرگترین سوال بشریت امروز نه مرگ-  که اخلافیات است.

دوست قدیمی می گفت :"این تئوری فضیلت انسانی تو دوست داشتنیه ... ولی فقط دوست داشتنیه همین"  و من سعی داشتم توضیح بدهم فضیلت انسانی دقیقا روبروی مرگ قرار می گیرد. یعنی یا انسان "خوب"ی هستی یا ..."نیستی".

این روزها زمان زیادی از روزم به رانندگی می گذرد. نیم ساعت صبحها با شرکت و نیم ساعت شبها در راه برگشت... انگار بهترین زمان است برای فکر کردن. فکر کردن به همان سوال قدیمی بشریت: "بودن یا نبودن...."همه فکرهام ... همه این بودنها و نبودنها... به این می رسد: آیا در تعریف اخلاقیات هدف وسیله را توجیه می کند؟ و این دقیقا همان سوال بودن و نبودن است... عمیق تر . این بزرگترین سوال فلسفی جهان همین نبودن و مرگ ... مگر همین نیست که مارا وا داشته به تعریف "هدف" زندگی؟ حقیقت مرگ چنان بزرگ و غیر قابل فهم است که همه انسانها را در طول تاریخ تمدن بشر وا داشته به تعریف این هدف. حرفم اما امروز این نیست که هدف زندگی چیست.. که خود سوال گمانم بی تعریف است. حرفم این است که هر هدفی راهش را توجیه می کند؟ آیا پاسخ یک کلمه ای به این سوال دقیقا تعریف اخلاقیات نیست؟

من عمیقا فکر می کنم اخلاقیات یعنی در هیچ شرایطی هیچ هدفی راهش را توجیه نمی کند. راهها از هدفهای دست یافتنی کوچک تشکیل شده اند و زندگی طی کردن این راه است با تصمیمهای مداوم کوچک که همه آنها کاملا باید "خوب" باشند.

هنوز خیلیها فکر می کنند خوبی و حتی اخلاقیات کاملا نسبی است. من فکر می کنم خوبی اتفاقا دقیقا همین انتخاب بین دو راه است و تنها یک راه خوب است. فضیلت انسانی ... اخلافیات ...یعنی "همیشه" خوب بودن. و این مطلق است نه نسبی چرا که در "راه" تعریف می شود نه در هدف.

همین است که بشریت دیگر با دیکتاتوری به جایی نمی رسد. با هدفهای خوبی که راههای رسیدن بهشان توش تصمیم های غیر خوب دارد. همین است که دموکراسی حتی به دنبال تعریف دوباره می گردد.

سعی می کنم در این باره فردا بیشتر بنویسم ... 

 

لینک
۱۳٩٠/٤/۳۱ - نیلوفر

       

دقیقا نمی دانم اگر بی اینهمه شعر فارسی بزرگ شده بودم چطور آدمی می شدم.

امروز اتفاقی خواندم:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است رنجیدن

فکر می کردم در طرقیت من دقیقا خوش بودن مهم است. راهش هم وفا و صداقت است.

________

مهم این نیست که روزهام چقدر پر تنش و طولانی و پر کار می گذرد.

مهم این نیست که شبها دل نگران امتحان جامع چهار ماه دیگرم

مهم این است که تو همیشه می خندی....

 

لینک
۱۳٩٠/٤/٢٢ - نیلوفر

   زندگی خیلی آمریکایی !   

چهره اول:

1- ساعت یک بعد از نیمه شب نشسته ای روی تخت تکیه داده ای به دیوار زانوهات را جمع کرده ای و لب تاب را گذاشته ای روش. داری اخبار ایران را می خوانی که یک ماشین با صدای آهنگ خیلی بلند از زیر  پنجره رد می شود .تو می شنوی: "سوسن خانوم ... ابرو کمون..."

2-فکر می کنی دلت هوس نان و پنیر تازه کرده است. می روی "سوپر ارواین" نان سنگک داغ تازه می خری با پنیر تبریز. ریحون و خیار و گوجه هم هست.

3-با دوستانتان دور هم جمع شده اید. شام کباب کوبیده با گوجه خورده اید و دسر بستنی سنتی ایرانی با فالوده.

4-در یک جلسه مهم کاری سرحساب می شوید که همه شرکت کننده فارسی هم بلدند. متعجب می شوید که کلا چرا دارید به انگلیسی حرف می زنید؟!

______

چهره دوم:

1-برای گرفتن قهوه صبحگاهی وارد استارباکس نمی شوی. می روی توی "درایور ترو" ( صف ماشینها که از دریچه مخصوص فهوه شان را سفارش می دهند و می گیرند و میروند بدون اینکه از ماشین پیاده شوند.

2-صبحها اخبار دنیا را از رادیو ملی آمریکا گوش می کنی و برای شروع برای "فرش ایر" (اینجا )لحظه شماری می کنی.

3- هر روز صندوق پستیت را چک میکنی و حتما توش یک صورت  حساب پیدا می کنی.

4- عاشق "داستانهای مردم" آمریکا هستی. عاشق اینها دقیقا.

 

 

لینک
۱۳٩٠/٤/۱۸ - نیلوفر

   باد و شب و جزیره   

همسایه دوست داشتنی ام ،

یادت هست اصلا چطور شد تصمیم گرفتیم برویم کنار دریا؟ یادم هست خسته بودی و یادم هست فکر می کردم چای و قهوه چاره کار است ولی گفتیم برویم کنار آب و تو یکی از همان لبخندهای بی نظیرت را- همانها که همه دنیا را ثابت می کند و من می مانم و تو- تحویلم دادی.

شهرمان همان هوای بهشتی شبانه اش را داشت و ما پنجره های ماشین را باز کرده بودیم و بوی بهاری اش را که مخلوطی از درخت و گل و دریا و نسیم است فرو می دادیم و باد توی موهای من می پیچید و تو بلند می خندیدی.

باورت می شود جزیره بلبوا (اینجا) تا خانه مان بیش از ده دقیقه فاصله ندارد؟ ماشین را که پارک کردیم من بودم و تو و دور تا دور جزیره و آب آرام توی خلیج.

یادت هست کنار آب روی لبه سیمانی جدول نشستیم و پاهایمان را گذاشتیم روی شنها و آب را نگاه کردیم که آرام آرام بود و هوا بوی دریا می داد و قایقها روی آب آرام خلیج گاه گداری تکان می خوردند.

جزیره پر از خانه های ساحلی گران قیمت است. با کوچه های تنگ و باریک و مغازه های کوچک. هیچ شبیه شهرهای آمریکایی نمی ماند. مثل یک دهکده کوچک است در انگلیس. با هوای بی نظیر کالیفرنیا اما.

همه مردم شهر، همه ساکنین آن خانه های ساحلی گران قیمت، شهر را چراغانی کرده بودند. پشت خانه هایشان، درست همانجا که ما راه می رفتیم و رو به دریا بود ، پر بود از پرچمهای آمریکا - اینها همه به مناسبت جشن دو روز دیگر است. جشن روز استقلال آمریکا از انگلیس.

ما از خانه ها حرف زدیم و از پرچمها و از استقلال و از آدمهای پولدار و بی پول و بعد از این واقعیت حیرت آور که من و تو الان اینجا ایستاده ایم.بعد یادت هست برایم شعر خواندی؟ یادت هست یک سری دختر و پسر آمریکایی درست زیر تابلوی -الکل ممنوع- با نوشیدنیهای الکلی توی دستشان با سر و صدا از کنارمان گذشتند و تو بی خیال برایم شعر خواندی . برای من و خلیج و قایقها.

نزدیک نیمه شب بود که باز باد از پنجره های ماشین توی موهام پیچیده بود و ما می رفتیم به سمت خانه دوست داشتنیمان و تو  گاهی سرت را بر می گرداندی از خیابان و به چتریهای پریشان من روی پیشانی نگاه می کردی و من پرسیدم هنوز خسته ای؟ و تو لبخند زدی که خسته؟

 

لینک
۱۳٩٠/٤/۱۳ - نیلوفر

       

بعد از مدتها به یک باره سه روز تعطیلم. نه درس دارم و نه امتحان. حداقل در آینده نزدیک! محل کارم تعطیل است. مهمان هم ندارم. خانه ام هم تمیز است و کمدها مرتب و هیچ کاغذی به هم ریخته نیست. من هستم و خودم . می توانم ساعتها بروم روی تخت و کتاب بخوانم. یا بروم توی استارباکس بنشینم. یک جور عجیبی حس رهایی و آزادی دارم. همه اینها را ول کردم و تصمیم گرفتم بروم یک ساعت بنشینم در یک آرایشگاه زنانه. این بار برای دل خودم و برای درست کردن ناخنهای دست و پا. گمانم یک زن مهندس با زندگی شلوغش وقتی این کار را می کند که دقیقا و کاملا دلش بخواهد و همان حس رهایی لبخند روی لبش آورده باشد.

دو تا زن کنارم نشسته بودند. یکی پا را ماساژ می داد آن یکی دستهام را.ویتنامی بودند. مثل همیشه که سعی می کنم سر صحبت را باز کنم ازشان سوال کردم. اینکه مثلا این کرمها چیست و چه بوی خوبی دارد. لبخند می زدند ولی انگلیسیشان آنقدر خوب نبود که جواب زیادی بدهند.

گمانم دارم دقیقا می فهمم زندگی جنوب کالیفرنیا یعنی چه: یعنی یک خانم مهندس ایرانی به مناسبت تعطیلات چهارم جولای برود ناخنهایش را پیش دو تا خانم ویتنامی درست کند.

-------------------------------------------

گاس- کارگر مکزیکی - بیش از 60 سال دارد. زنش چند سال پیش در اثر سرطان مرده است. زنش کارگر یک کارخانه تولید کننده مواد شیمیایی بوده و گاس معتقد است مواد شیمیایی باعث سرطان او شده است. گاس در شرکت ما کار می کند که کارش ساخت دستگاههای نابود کننده آلاینده های هوای محیط کارهای صنعتی است. گاس دوست داشتنی و خندان است و رابطه اش با من خوب است. وقتی از زنش حرف می زد فکر کردم باید با احتیاط همدردی کنم. و بگویم که باید خوشحال باشد که در ساخت دستگاههایی کمک می کند که جلوی سرطان بقیه را می گیرند. ابروهاش را بالا انداخت و گفت که حقیقتا برایش مهم نیست. گفت الان یک زن خوشگل تر دارد که تازه دست پختش هم بهتر است . فقط همیشه بابت آن همه  خرج دوا و درمان همسر قبلی شکایت دارد.

---------------------------------------------

این روزها بیش از انکه دلم بخواهد بخوانم یا بنویسم دوست دارم دست در دست تو راه بروم ... اصلا انگار هیچ چیز مهم تر از لحظات با تو بودن نیست ...

گمانم داری آنقدر در "زندگی نیلوفر" وارد می شوی که باید وارد این جا هم بشی... این روزها به این فکر میکنم که با چه نامی بنویسمت ..

پی نوشت:

اگر گاهی به بعضی از کامنتها جواب نمی دهم احتمالا دلیلش این است که سوال شخصی یا خصوصی است . گاهی هم جوابش را نمی دانم. امیدوارم کسی از بابت جواب ندادنهام نرنجد.

لینک
۱۳٩٠/٤/۱٢ - نیلوفر

   جزئیات   

زندگی در جزئیات اتفاق می افتد. تجربه می خواهد گمانم تا این را عمیق بفهمی. زندگی مثل همان خانه ای می ماند که با لگو می ساختیم. دانه دانه. هیچ چیز هیچ وقت بی دلیل اتفاق نمی افتد. جزئیات بسیار ریزی هست که همه وقایع را می سازند. اینکه به جزئیات دقت نکنی تنها کاری که می کند این است که درونت ترس به وجود می آورد. حس می کنی روی اتفاقات زندگیت کنترل نداری.

اینها را از مهندس بودن یاد نگرفته ام. اینها را از کارکردن هم یاد نگرفته ام. یا از مهاجرت یا از شکستها و پیروزیهای زندگیم. اینها را آدمهای دور و برم آموخته ام. همانها که یک لحظه آخر یادشان می ماند توی چشمهات نگاه کنند و لبخند بزنند. همانها که وقتی می گویی سیب دوست داری یادشان می ماند برایت سیب بیاورند. آنها که وقتی حرفی را نمی فهمند نمی ترسند. از نفهمیدن نمی ترسند.چشمهایشان را گرد می کنند و سوال می پرسند آنقدر می پرسند تا سوئ تفاهمی نباشد.

زندگی در جزئیات اتفاق می افتد. آن لحظه ها که فکر می کنی مهم نیست. آن دقایقی که به عقب می اندازی تا بعدا بهشان فکر کنی...

--------------------------

اولین مهمانی -دور هم جمع شدن درست وحسابی ام را در خانه جدیدم برگزار کردم. گمانم هرگز در هیچ مرحله از زندگی اینقدر حس نکرده بودم اینجا خانه من است و این مهمانی من. زندگی این روزها با همه سختیهاش و دلنگرانیهاش دوست داشتنی است. گمانم تو خوب می دانی چرا...

---------------------------------

یک حس غریب هست که این روزها بدجور برایم تازه و غافلگیر کننده است ... آرامش بخش و پر از انرژی و شادی است. درست در لحظات سختی سراغ آدم می آید. حس بی نظیری است.... حس اینکه می دانم بی قید و شرط مرا دقیقا همینطوری که هستم دوست داری..... دوست داشتن این روزها برایم تعریف دیگری دارد...

لینک
۱۳٩٠/٤/٧ - نیلوفر