به آدمها اعتماد کن

در کنارش بدان هیچ کس جز خودت مسئول زندگی تو نیست

اگر گاهی آدمها دلت را شکستند ببخش و دور شو

ولی همیشه به آدمها اعتماد کن و دوستشان بدار

راز خوشبختی همین است ...

لینک
۱۳٩٠/٥/۳٠ - نیلوفر

   جهان بینی   

دنیا سراسر نشیب و فرازه

راه من و تو تو دنیا درازه

عاشق شو ای دل خدا چاره سازه ...عاشق نوازه

عشق و محبت اساس حیاته

وقتی تو خوبی محبت سزاته

راه محبت طریق نجاته...×

×

سلطان قلبها ...

اولین بار در 7 سالگی عاشقش شدم و انگار  جهان بینی ام مانده تا امروز. جهان بینی سلطان قلبهایی...

لینک
۱۳٩٠/٥/٢٩ - نیلوفر

       

من به داستانها باور دارم

داستانهایی که می دانی داستانند و برای همین است که شیرینند

من باور دارم که هیچ چیز هیچ وقت آنقدر ها واقعی نیست

من باور دارم مرز بین واقعیت و درک من و تو روشن نیست

من به داستانها باور دارم و به تخیل و ...

من به فکر انسان باور دارم چه آن زمان که تخیل میکند و چه آنزمان که علم را کشف می کند

لینک
۱۳٩٠/٥/٢۳ - نیلوفر

   کار-خانه   

 

-ظاهرا خانه یوجین- مهندس سازه و ساختمان و اهل اوکراین -نزدیک ساحل لانگ بیچ است. هر روز صبح یوجین قبل از اینکه سر کار برود می رود در ساحل می دود. بعد یک عالم اسباب بازی دست دوم پیدا می کند که بچه ها روز قبل هنگام بازی در ساحل جا گذاشته اند . یوجین اینها را جمع می کند می آورد برای آشر پسرک یک ساله ساپاری - خانم حسابدار ما مانده ایم کلا این حرکت خوبی است یا نه.

پی نوشت: امروز کاملا شمردم. دقیقا دو تا آمریکایی بیشتر توی شرکت ما کار نمی کنند. شمردنش سخت نبود.

__________________

-همکارها بعد از کار دو دسته می شوند. یک عده می روند ورزش یک عده می روند بار. من زود می آیم خانه ... خانه ام را دوست دارم. بوی خانه می دهد. بوی آرامش. یک گل ارکیده دارم روی سنگ آشپزخانه. سفید و صورتی است. مادرم این بار که آمد برایم بشقابها و قاشقهایم را بار کرد آورد.همه یادگارهایی که این سالها دوستهام بهم داده بودند را هم ... مجسمه دختر تپل که خانم س بهم داده بود. قوری و فنجان که خانم الف. شکلات خوری که خانم میم.... همه اینها را گذاشته ام روی میز ناهار خوی. نگاهشان در خانه را که باز می کنم نگاهشان می کنم. دوستشان دارم...بعد کتابها را جمع می کنم می روم لب استخر درس میخوانم .

بعد تو زنگ می زنی که شام ما حاضره نمی یای؟! بعد من تعارف می کنم که نمیشه که هر شب شام با شماها باشم و تو می خندی : نه بابا!

بعد آخر شب از دم در واحدت مرا می آوری دم خانه ام. هر چقدر هم میگویم خودم می روم راضی نمی شوی . بعد من نگاهت می کنم از لای در که می روی. در را می بندم و به میز و ارکیده و خاطره هام نگاه می کنم

خانه ام را دوست دارم....

 

لینک
۱۳٩٠/٥/٢۱ - نیلوفر

   نوشتن-گرسنگی   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از رولان بارت خواندم:

"

هیچ‌کس برای دیگری نمی‌نویسد،چیزهایی که می‌خواهم بنویسم هرگز موجب نخواهد شد آن دیگری که دوستش دارم مرا دوست بدارد…
نوشتار دقیقاً همان عرصه‌ای است که «تو آن‌جا نیستی»،
این آغاز نوشتن است"

 

بعد یادم آمد این روزها چرا نمی نویسم ... انگار جایی که تو نباشی خیلی کم شده است ....

_________________

خیارها باز توی یخچال مانده و لیز افتاده است. گوجه فرنگی ها لکه های سفید زده و موزها سیاه شده است. لوبیایی هم که گذاشته بودم خیس بخورد آنقدر خیس خورده که جوانه زده و بو گرفته است. همه را دور می ریزم ولی می شود از همه چیزهای سالمی که توی یخچال مانده برای خودم سالاد درست کنم. سالاد و قهوه را برمیدارم می برم توی بالکن. لب تاب را می گذارم روی صندلی و این را نگاه می کنم.

بعد به همه دعواهای این روزهای اقتصادی و سیاسی فکر می کنم. به دادگاههای سراسر دنیا. و حتی به بیست دقیقه ای که همین یک ساعت پیش روی تردمیل سالن ورزش ساختمان دویده بودم.

فکر می کنم که من- نیلوفر-  کاملا و عمیقا نمی توانم بفهمم از گرسنگی مردن یعنی چه... که من - نیلوفر- فکر می کنم امکان ندارد....

می گویند امسال و سال پیش وقتی اینهمه بچه از گرسنگی مرده اند- روی کره زمین به اندازه کافی غذا برای همه وجود داشته است ....

فکر می کنم وقتی بچه ای از گرسنگی می میرد و من موزهایم را سیاه شده دور می اندازم دقیقا چه کسی مقصر است و چه می شود کرد؟

لینک
۱۳٩٠/٥/۱٧ - نیلوفر

       

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

هزار کاکلی شاددر چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من.

ای کاش عشق را زبان سخن بود.

 عشق را...

ای کاش زبان سخن بود.


گمانم شاملو این را دقیقا برای آن لحظه سروده که من و تو نشسته ایم توی ماشین دوست داشتنی تو و رادیو دارد برنامه  شبانه دلخواهمان( آهنگهای عاشقانه در کرانه اقیانوس)را پخش می کندو بعد من فکر می کنم هیچ زبانی -کلمه ای- سخنی نیست .... عشق بی کلام است...

________________

جمله قصار یک دوست عزیز:

کلا نسل ما هر کجا رفت گفتند " نمی دونین همین قبل از اینکه شما بیاین اینجا چه بهشتی بود" ... 

توضیح ضروری: خداوندا این اقتصاد آمریکا را از دست این بی پارتی نجات بده!‌

لینک
۱۳٩٠/٥/۱۱ - نیلوفر

   اعترافات در آستانه دو سالگی مهاجرت ....   

دلم برای برادرم تنگ شده است 

دلم برای شهرم تنگ شده است

دلم برای مادربزرگم تنگ شده است 

دلم برای خاله و دختر و خاله تنگ شده است

 دلم برای تئاتر شهر تنگ شده است 

و برای روزنامه شرق و نشر چشمه 

.

.

.

به برگشتن  اما فکر نمی کنم ....

لینک
۱۳٩٠/٥/٩ - نیلوفر

       

سوسیالیستهای بی همه چیز!

دن همکار 74 ساله- مهندس مکانیک و رئیس انجمن پرورش اورکیده اورنج کانتی- معتقد است اگر به این اوباما رو بدهیم مارا می کند عین سوسیالیستهای اروپایی و آن وقت بدبخت می شویم. 

جان - 73 ساله مهندس شیمی و معاون اول مهندسی شرکت - هم معتقد است اصولا آمریکایی که او 55 سال پیش به عشق آزادی و سرمایه داریش از هلند به آن مهاجرت کرده است با این کارهای دموکراتها و بعضی از حتی جمهوری خواهان دیگر به درد نمی خورد. می گوید: اوباما یک جک است ...مردک سوسیالیست!

ما این روزها عمیقا در برابر دعواهای سنا و مجلس و دولت در شرکت سکوت می کنیم ... 

آقای همسایه نازنینم معتقد است اما که کلا این دعواها جهت قدرت نمایی جهانی است ... 

_____________________

شنبه ها در کاستکو

کاستکو (اینجا) یک سری فروشگاه زنجیره ای در آمریکاست که برای ورود به آنها باید حتما پول عضویت سالیانه بدهی. اجناسش معمولا ارزان تر فروشگاههای دیگر است اما از هیچ چیز نمی توانی مقدار کم بخری. همه بسته بندیهای مخصوص خانواده های بزرگ است. مثلا دستمال کاغذی را باید 12 بسته یک جا بخری یا شیر را کمتر از 4 تا یک لیتری نمی توانی بخری. 

مردم آمریکا که روزهای عادی هفته شان به ساعتها کار زیاد می گذرد شنبه هایشان را خرید می کنند . روی همین حساب شنبه صبحها اگر وارد فروشگاه کاستکو شوی همه جور خانواده آمریکایی از طبقه متوسط و زیر متوسط را آنجا می بینی که خرید هفتگی می کنند. فروشنده های مواد غذایی هم در گوشه گوشه فروشگاه خیلی بزرگ ایستاده اند و برای تبلیغ محصولاتشان ( از سوسیس گرفته تا آب میوه و بستنی) به مردم غذا و دسر مجانی می دهند. 

شنبه های کاستکو انگار دقیقا تعریف زندگی آمریکایی است: عجله-خرید- غذا و خانواده. می توانی ساعتها یک گوشه روی یک مبل فروشی بشینی و جامعه واقعی آمریکایی را - نه آن که در مناطق پولدار نشین هست یا آنکه هالیوود نشانت می دهد یا آنها که در محله های فقیر و خلاف کار زندگی می کنند- جامعه واقعی آمریکایی طبقه متوسط را که خانواده دوست است و مصرف گراست و زیاد کار می کند و غذای نا سالم زیاد می خورد و اضافه وزن دارد و شنبه ها را خرید می کندد به دقت نگاه کنی ...

لینک
۱۳٩٠/٥/۸ - نیلوفر