سیاست و عدالت در این سوی اقیانوس   

دقیقا نمی دانم در سالهای جنگ سرد به این سرزمین چه گذشته است ولی مردم این سرزمین را اگر می خواهی عمیقا از چیزی بترسانی کافی است بگویی : سوسیالیست.

منظورم این نیست که آزاد نیستی عقاید سوسیالیستی داشته باشی ولی راهی به جایی نمی بری. گمانم البته طبیعی است آمریکایی ها همه موفقیتهایشان را نشان از سرمایه داری بدانند و بعد از سالها که از کمونیسم ترسیده اند هرچیز بدی را معادل کمونیسم بدانند ولی این مسئله آنقدر عمیق است که من هر روز که بیشتر درباره اش می فهمم بیشتر متعجب می شوم.و این حقیقت عجیب که مردم آمریکا فرق کمونیسم و سوسیالیسم را نمی دانند.

به عنوان مثال من آدمهای زیادی دیده ام که وقتی صحبت از هیتلر می شود نه درباره جنگ جهانی دوم حرف می زنند نه درباره کشتن بهودیها یا نازیسم . آنها همه این حقایق وحشتناک دوران هیتلر را ناشی از تفکرات سوسیالیستی او می دانند. و استدلال می کنند : ببین اگه آمریکا سوسیالیستی بشه یعنی هیتلر دیگه!

البته آمریکا سرزمین بزرگی است با یک عالم مهاجر. در شهرهای بزرگ مهاجر نشین مثل بیشتر نقاط کالیفرنیا نیویورک یا ماساچوست زیادند انسانهای متفکری که عدالت اجتماعی را در حداقل امکانات دولتی شامل بیمه درمانی تحصیل رایگان و... ببینند و با هم درباره حد و اندازه دخالت دولت در آنها بحث کنند ولی دربسیاری از نقاط آمریکا آمریکایی های سرمایه دار با هر نوع تفکر سوسیالیستی مخالفند. 

در مناظره انتخاباتی هفته پیش در حزب جمهوریخواه اتفاق جالبی افتاد. نمی دانم خوانندگان این وبلاگ چقدر سیاستهای آمریکا را دنبال می کنند ولی مهمترین بحث این مناظره - که مناظره ای بین رقبای آینده باراک اوباما برای انتخابات یک سال آینده ریاست جمهوری بود- همه کاندیداها با طرح بزرگ اوباما در اصلاح سیستم بیمه خدمات درمانی آمریکا مخالف بودند و هدفشان برداشتن این طرح بعد از رییس جمهور شدن بود. آنها همگی - و بسیاری از طرفداران آنها در حزب جمهوری خواه- معتقدند که اگر دولت برای همه انسانها حداقل خدمات درمانی را مهیا کند-کاری که اوباما قصد انجام آن را دارد- سیستم سرمایه داری در آمریکا برباد می رود. بیمه باید خصوصی باشد و دولت حق دخالت ندارد.

مجری مناظره اما سوال خودش را مطرح کرد او گقت: فرض کنیم یک مرد سی ساله سالم تصمیم می گیرد برای خودش بیمه نخرد. چون سالم است و دلش می خواهد پولش را جای دیگری خرج کند. اتفاق ناگواری در زندگی او می افتد او به کما می رود چون بیمه ندارد آیا باید بمیرد؟ جالب است که نه تنها کانداها بلکه بسیاری از مردم جواب دادند: بله! این عین آزادی است.

ادامه دارد...

لینک
۱۳٩٠/٦/۳۱ - نیلوفر

       

عجیب  ....غریب... نا آشنا

هیچ چیز کاملا غیر ممکن نیست. معجزه ها تنها پدیده هایی هستند که اتفاق افتادنشان  در دنیای انسانی ما (زمان - سرعت و اندازه) احتمال بسیار کمی دارند.

____

سونیا و ما!

زندگی شلوغ این روزهام اجازه نداد اینجا از سونیا بنویسم. سونیا خانم نازنین ما یک ماه پیش در همسایگی خانه ام متولد شد. خانوم میم - دوست قدیمی دوران دبیرستان- یک روز برای پیغام نوشت که : "خاله نیلو ما داریم میریم بیمارستان" و حالا خانه دوست داشتنی ام یک قاب عکس به دیوارش دارد از خاله نیلوقر  که ناشیانه سونیایی که درست یک هفته اش است را بغل گرفته است. گمانم تجربه بزرگ شدن سونیا برای همه ما شیرین و در عین حال پر از چالش بوده است. ما یاد گرفته بودیم که وقتی بچه ای متولد می شود دور و بر پدر و مادر پر می شود از دوست و فامیل. اینجا اما خانواده سه نفری خانوم میم تنها بودند ...همه پدر بزرگ و مادربزرگها آن سوی اقیانوسها با اسکایپ و اووو برا دیدن سونیا دلشان پر می کشید اما خانوم میم و همسرش اینجا تنها بودند. گمانم تازه برای اولین بار در این دوسال که از مهاجرتم می گذرد بود که فهمیدم تنهایی در سرزمینی که سرزمین مادری ات نیست کجاها می تواند خیلی زندگی را پیچیده کند. حالا سونیای بی همتای ما بزرگ شده آنقدر که باورمان نمی شود. گیریم تنها یک ماه از زندگیش گذشته باشد. همه حتی خاله نیلوفری که روزها بیش از 12 ساعت سرکار است و فرصت سر زدن به سونیا را آنقدر ها هم ندارد یاد گرفته ایم چطور بعلش کنیم چطور آرامش کنیم... گمانم بزرگ تر که شد برایش تعریف می کنیم که چطور همگی در کنارش بزرگ شدیم...

اعترافات:

1-آقای همسایه خیلی دوست داشتنی ام جمعه شبها برایمان کباب کوبیده درست می کند . گمان نکنم در همه سی سال زندگی در ایران چنین کباب کوبیده های خوشمزه  ای خورده باشم!

2-آقای همسایه عزیزم. اعتراف می کنم که دنیا بعد از اینکه تو متولد شدی زیبا شد. گیریم من سی و هفت سال بعدتر آن را فهمیدم.

لینک
۱۳٩٠/٦/٢٧ - نیلوفر

   گمراه   

کجایی تو؟
که‌ام من؟
و جغرافیای ما
کجاست؟

احمد شاملو

 

لینک
۱۳٩٠/٦/٢۳ - نیلوفر

   دوباره...   

یادم باشد اگر دوباره متولد شدم دقیقا همان طور زندگی کنم که این بار....

یادم باشد اگر دوباره متولد شدم اما تو را زودتر پیدا کنم ...

 

لینک
۱۳٩٠/٦/٢٠ - نیلوفر

       

ساعت دو بعد الظهر سرکارگر مکزیکی از محل نصب پروژه ام به موبایل شخصی ام زنگ زده و می گوید : هیچ چیز سرجایش نیست. امروز کار نصب تمام نمی شود. مشتری عصبانی است. من نگران می پرسم چی شده؟ می گوید حالا بعدا می گویم ...ولی نگران نباشید من می دانم پروژه شماست و هواش رو دارم. می گویم واقعا ممنونم. حالا بگو دقیقا چه مشکلی پیش آمده؟ اندازه ها درست نبوده؟ کارگری صدمه دیده؟ دستگاهی خراب شده؟ می گوید : اندازه ها که درست نبود من کلی درستشون کردم. همین وقت گرفته ... باز تشکر می کنم. می گوید ولی برای همین کارها تمام نشده و باید فردا هم جرثقیل را برایمان بفرستی. فکر می کنم یک روز دیگر کار جرثقیل یعنی هزینه پروژه که بالا می رود. فکر می کنم چطور باید بعد جبرانش کنم؟ جواب می دهم باشه نگران نباش برایت می فرستم. باز ازش تشکر می کنم و خواهش می کنم که اشتباهات را روی نقشه ها مشخص کند و کاری کند که مشتری کمتر از این مشکلات بو ببرد.

روز بعد سرپرست کارگرها می آید سراغم که : چرا اجازه دادی یک روز دیگر کار را کش بدهند. می گویم : زنگ زدند گفتند که به خاطر اشتباهات مهندسی کار طول کشیده. خنده ای کرد و گفت: تو هم باور کردی؟ اینها خسته شده بودند دلشان می خواست بروند خانه بقیه کار را فردا انجام بدهند اگر دو ساعت دیگر می ماندند مجبور نمی شدیم یک روز کامل دیگر پول جرثقیل بدهیم. سرکارگر عملا سرت کلاه گذاشته. اشتباه کدام بود...

______________

سیستم اعلام خطر- آتش سوزی- ساختمان اتصالی دارد. نمی دانم چرا درست بین ساعت 5 تا 7 صبح روزهای شنبه یا یک شنبه اتصالی می کند. بوق اعصاب خورد کنی دارد. همه درهای ساختمان هم بسته می شود. باید صبر کنیم از اداره آتش نشانی بیایند مطمئن بشوند خبری نیست بعد درستش کنند... خانه خیلی دوست داشتنی ام می خواهد من آخر هفته ها به موقع ار خواب بیدار شوم تا آخر هفته ها کسل نباشم.

____________________

لینک
۱۳٩٠/٦/٢٠ - نیلوفر

   کلاس عدالت هاروارد   

 

گمان نکنم درباره کلاسهای عدالت دانشگاه هاروارد اینجا حرف زده باشم. من خودم اولین بار روزهای آخر دانشگاه همین چند ماه پیش با آنها آشنا شدم. دوست خوبی هفته ای یک بار جمعی تشکیل داده بود و درباره این کلاسها حرف می زد. من به دلایل کاری نتوانستم در همه آنها شرکت کنم ولی همه ویدوئو ها را دیدم. پروفسور مایکل سندل از دانشگاه هاروارد کلیه دوازده قسمت کلاس "عدالت" ی که در دانشگاه درس می دهد روی اینترنت گذاشته است برای همه ما که ببینیم. اینکه من سالهاست بزرگترین سوالم اخلاقیات است و مدتهاست به این نتیجه رسیده ام عدالت یک مفهوم کاملا افسانه ای است دلیل خوبی بود که حتی در روزهایی که خیلی سرم شلوغ بود هم این ویدیو ها را نگاه کنم.

درباره شان حرف خواهم زد.

اگر مثل من همیشه به مفهوم عدالت و اخلاق فکر می کنید و فلسفه دوست دارید حتما ویدوئو ها را ببینید. ولی یک چیز یادتان نرود. پروفسور سندل در همان جلسه اول می گوید: این کلاس باعث می شود شما درباره چیزهایی که تا به امروز برایتان طبیعی بوده است فکر کنید و در بسیاریشان شک کنید. این کلاس کار ساده ای نیست....

اینجا

 

پی نوشت:

می دانی ... روزهای بی تو برایم بی معنا شده است؟

لینک
۱۳٩٠/٦/٧ - نیلوفر

   زندگی ...جغرافیایی   

دو سال است سرزمین مادریم را ترک کرده ام. آمدن به اینجا تصمیم ساده ای نبود. همانطور که ماندن در ایران هم که سالها برش پافشاری کرده بودم تصمیم ساده ای نبود.

نمی دانم کی و کجا این را خواندم ولی گمانم برای زندگی من حرف درستی بوده است: آدمها تصمیمهای کوچکشان را با عقلشان می گیرند و تصمیم های بزرگشان را با قلبشان.

مهاجرت برای من تصمیم بزرگی بود که همیشه جایی گوشه ذهنم جا خوش کرده بود... برای همه هم نسلان من این طور بوده است. حسی آمیخته از کنجکاوی- عصبانیت-امید و ترس. ولی نه ماندن درایران را به دلایل کامل عقلانی انتخاب کرده بودم و نه آمدن به آمریکا را. انگار در زندگی هر کسی لحظه ای فرا می رسد که تصمیم میگیری بی اینکنه بدانی چرا.

من اینجا را دوست دارم. حقیقتش اینجا آنقدرها با ایران فرقی ندارد. من کاملا مطمئنم آدمهای دنیا بیشتر از آنکه با هم فرق کنند شبیه یکدیگرند. آنها که سالم تر بزرگ شده اند احتمالا انسانهای قابل اعتماد تری هستند. و این به شرایط زیادی ربط دارد که فقر و محبت خانوادگی مهمترینشان است. همه اینها آنقدر ها به جغرافیا ربط ندارد. گرچه کاملا بی تاثیر هم نیست. ولی من اینجا را دوست دارم.

من سی سال در ایران زندگی کردم. با همه شرایط دشوار اجتماعی ایران من هرگز به طور مستقیم ضربه ای نخوردم که غیر قابل جبران باشد. زندگی ام پر بود از محبتهای بی همتای خانوادگی- شادیهای کودکانه- دوستهای خوب و معلمهایی که دوستم داشتند. همیشه بودند کسانی که استثنا بودند. یا موقعیتهایی که خوب نبود. مثل آن روز 18 سالگی که در چالوس کنار دریا جلوی چشم پدرم دستگیرم کردند به جرم حرف زدن با یک پسر 18 ساله دیگر. یا بی اخلاقیها و بی مهریهایی که از خانواده همسر سابقم دیدم یا روزهای بیماری و حتی روزهای جنگ. ولی با اطمینان می گویم همه اینها کاملا استثنا بوده اند.

حالا دو سال در اینجا-آمریکا- زندگی می کنم. با همه سختیهای مهاجرت و تنهایی من باز هم به طور مستقیم ضربه ای نخوردم که قابل جبران نباشد. دوستهای خوب - استادهای خوب و آدمهای خوب خیلی بیشتر از بدها سرراهم قرار گرفتند که کمکم کردند.من هرگز در طول این دوسال احساس نکردم که در این سرزمین خارجی هستم. گرچه بیشتر از گذشته یاد گرفتم مسئول زندگی خودم باشم  تلاش کنم و روی پای خودم بایستم.

من اینجا را دوست دارم همانطور که ایران را دوست دارم. گرچه هنوز هم فکر می کنم ایران بیشتر از اینجا به کمک من احتیاج دارد.

من دقیقا سی و دو سال و شش ماه است که دارم زندگی می کنم. مهمترین چیزی که از این دقایق نفس کشیدن یاد گرفته ام این است که باید همیشه از زنده بودنم و سلامتی لذت ببرم. باید لحظات غم را تا جایی که امکان دارد کوتاه کنم. باید زیاد تلاش کنم وکاری را به فردا نسپارم. در هر صورت هم حتی اگر موفق نبودم یا تبلی کردم باز خودم را دوست بدارم. یادم نرود که همیشه همه آدمها مرا دوست ندارند. ولی همیشه آدمهایی هستند که مرا خیلی دوست دارند. من یاد گرفته ام که خانواده مهمترین قسمت زندگی من است. تنها یک چیز از آن مهمتر است و آن "فکر" های  من ست.

می بینی ؟ این چیزها آنقدرها ربطی به مکان زندگی تو ندارد

لینک
۱۳٩٠/٦/٥ - نیلوفر