خانه بوی عدس پلو می دهد. بعد از مدتها آشپزی کرده ام. به یاد همه آن کتابهای "ادبیات آشپزخانه ای" که می خواندم "ایستادم تا دانه های برنج قد کشید"... " عطر زعفران با بخار برنج یکی شد"

خانه بوی عدس پلو می دهد. قرار است فردا هرکس غذا بیاورد و همه با هم بخوریم. هم ما مهندسها هم کارگرها هم حسابدارها و منشیها.

خانه بوی عدس پلو می دهد .و من دانه های برنج را لای انگشتان اشاره و شصت دست راستم فشار دادم ...دلم برای آشپزی روزانه تنگ شده بود...

_____________

چند روزی می گذرد از روزی که بالاخره توانستم "جدایی نادر از سیمین" را ببینم. دوستش داشتم. همانقدر که فکر می کردم خوب بود. همه نقدهای فیلم را هم خوانده ام. ساعتهای طولانی شب خوانده امشان.اصغر فرهادی را بیش از قبل دوست دارم. این خاکستری دیدن آدمهاش را. این که به این راحتی می اندازدت در ناکجا آباد قضاوت عادلانه تا یادت بیاورد هیچ معنی عدالت را نمی دانی. درباره همه اینها خواهم نوشت. ولی من عاشق سمیه دختر راضیه شدم. آنجا که سرش را می گذارد روی شکم مادر حامله اش. آنجا که به معلم مدرسه ترمه اخم می کند و می گوید پدر و مادرش دیگر دعوا نمی کنند. آنجا که به آقاجون ترمه سلام می کند و ... آن نگاه بی نظیرش به ترمه در آخر فیلم. همان نگاه که پر از خشم و دوستی است همراه هم.

دارم این روزها به این فکر می کنم که چطور است به جای عدالت دارم به سمیه فکر می کنم مدام....

لینک
۱۳٩٠/٧/٢٢ - نیلوفر

       

من رسما اعلام می کنم از اقتصاد جهان-آمریکا-ایران -خانواده -شخصی کلا چیز زیادی حالیم نمی شود.کلا هر وقت مسائل ربط پیدا می کند به در کنار هم گذاشتن چیزهایی که نقیض همند من کاملا بی جواب می شوم.

من می دانم آدمها باید تا توان دارند خوب کارکنند. ولخرجی نکنند. پولشان را در راه های آینده دار مثل تحصیل یا سرمایه گذاری خرج کنند.مهربان باشند. برای پیشامدهای غیر منتظره پول نگه دارند. برای روزهای پیری پول پس انداز کنند . تا اینجای کار مشکلی ندارد.

قضیه وقتی سخت می شود که آدمها هم باید محافظه کار باشند هم ریسک کنند. باید مالیات بدهند ولی زیر مالیات فرار کنند. باید وام بگیرند ولی بدهی نداشته باشند.طلا بخرند ولی مراقب باشند طلا ارزان نشود . طلا نخرند چون برای اقتصاد خیلی بد است و باید پولت در جریان باشد.

من قبول دارم اقتصاد کاملا برمبنای ریاضیات است و من به عنوان یک مهندس نباید این حرفها را بزنم ولی حقیقتا قبول کنید برای یک مهندس که علاقه به جامعه شناسی و ادبیات دارد خیلی سخت است که قبول کند اینها واقعا مفاهیم واقعیند!

لینک
۱۳٩٠/٧/۸ - نیلوفر

       

از همان بهترین روز هفت ماه پیش (اینجا) هرشب قبل از خواب می خواهم یادم بماند که یک روز بهتر از روز قبل پیدا شد... روزها ی خوب نه اینکه گم شده باشد ولی پیدا می شوند. دانه دانه و هنوز حیرت زده ام می کنند... بعد یک روز یک شنبه عصر همینجا توی خانه من هستم و تو و بوی لوبیا پلو و یک موسیقی آرام و شعر و این نگاه حیرت انگیزت که همیشه چشمهام را گیر می اندازد و بعد این لحظه می شود بهترین و من می مانم حیران همه این بهترینهایمان....

____________

من به نوشتن محتاجم

این روزها که کم می نویسم نبودنش را در زندگیم حس می کنم. وقتی بد اخلاق و بهانه گیر می شوم... وقتی روزهایی می رسد که از نگرانی کار خوابم نمی برد تا صبح یا مدام برای آینده نقشه می کشم و یادم می رود ... دقیقا این روزهاست که می فهمم نوشتن چقدر فکرم را آرام می کند. چقدر همه چیز را انگار کنار هم می گذازد. به همه این فکرهای پریشانم جهت می دهد. انگار آدمها چند لحظه ای از روز را نیاز دارند که درست و عمیق فکر کنند...کمی از جزئیات زندگی فاضله بگیرند و با دوربین ذهنشان به دنیایشان بگذزند. خاصیت نوشتن همین است. اینکه به تو فرصت آرام شدن و فکر کردن می دهد. مثل آن آهنربای آزمایشگاه فیزیک مدرسه به همه براده های آهن جهت می دهد. 

من به نوشتن محتاجم و این روزهای ننوشتن خوب درکش می کنم.

_________

گمانم برای اولین بار در زندگیم کاملا حس می کنم من دقیقا این طور که هستم بی هیچ نیاز به تغییری دوست داشتنی ام. اعتراف می کنم آنقدر همیشه مثل اکثر هم نسلانم به دنبال بی عیب بودن می گشتم و آنقدر به خودم سخت می گرفتم که یادم می رفت آدم با همه عیب و ایرادهاش هم می تواند خیلی دوست داشتنی و خواستنی باشد.

می دانی آخر آقای همسایه دوست داشتنی ام نیلوفر را با همه بدیهای و خوبیهاش یک جا دوست دارد ... و گمانم جالبترین قسمت ماجرا هم اینجاست که نیلوفر هم دقیقا این را می داند... 

_________________

یادم نرود :

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

لینک
۱۳٩٠/٧/٧ - نیلوفر