آن همه سال   

روزهای کار و شبهای بی خوابی درس خواندن. روزهای قهوه پشت قهوه . روزهای رانندگی طولانی. روزهایی که وقتی برمیگردم باورم نمی شود من زندگیشان کرده ام.

همه دیروزم به یک امتحان هشت ساعته گذشت. آخرین پله. همه هفته پله های شرکت را بالا و پایین کرده بودم با گاس (گوستاوو- کارگر مکزیکی) و ایزی( اسماعیل- کارگر ترک) سر و کله زده بودم تا مطمئن باشم همان یک روز مرخصی روز جمعه لطمه ای به پروژه هام نمی زند. همان یک روز که همه روزش به امتحان گذشت و پایان.

هشت ساعت غرق شده بودم در همه اینهمه سال درس خواندنهام. انگار برای اولین بار بود که داشت باورم می شد همه آن امتحانهای دوران راهنمایی - دبیرستان - دانشگاه در ایران -دانشگاه در آمریکا ...همه کنکورهای مختلف و جلسه های مختلف امتحان را واقعا زندگی کرده بودم. انگار تازه داشت باورم می شد من همه اینها را یاد گرفته ام. همه آن شش سالی که در ایران کار کرده بودم. همه بحثهایی که کرده بودیم اشتباهاتی که به خیر گذشتند. اصلا همه این نزدیک به یک سال کار کردنم در آمریکا. انگار برای اولین بار بود که داشتم حس می کردم من به لطف همه این آدمها و معلمها و همکلاسیها و ممتحنها و کتابها کلی چیز یادگرفته ام. گمانم در زندگی هر کس لحظه ای هست این چنین زلال و شفاف . من - بعد از جلسه امتحان وقتی هوا هنوز گرگ و میش بود به بدنه ماشینم تکیه دادم و به دور دست نگاه کردم و یاد همه آنهایی افتادم که در همه این سالهای تحصیل به من چیز یاد داده اند. خورشید داشت غروب می کرد و مرا یاد آن طرف کره زمین می انداخت که بیشتر این یاد گرفتهام آنجا اتفاق افتاده بوده است. 

شب وقتی برایم کباب درست کردی تا خستگی امتحان را از تنم به در کنی بهت گفتم که حقیقتا ته دلم می خواهم برگردم به سرزمینم و تو عمیق نگاهم کردی که ... می دانم.

لینک
۱۳٩٠/۸/۸ - نیلوفر

   ده سال- پلکها- عاشقی   

زندگی ده ساله آمریکایی

در این سرزمین مدام باید یادت نرود در کنار همه زندگی شلوغی که داری جواب این سوال در ذهنت شکل بگیرد. مثل یک پازل بزرگ با قطعات خیلی ریز که انگار همه روزها و شبهات را به کنار هم گذاشتن قطعات ریزش می گذرانی. انگار همه دنیای اطرافت مدام ازت می پرسند: خودت را در ده سال آینده کجا می بینی؟

گمانم این کلیشه ای ترین سوال مصاحبه های شغلی پایه و اساس زندگی آمریکایی را تشکیل می دهد. همان که مدام یادآوریت می کند که باید به کدام سمت تلاش کنی.

مهم این نیست که جوابت به این سوال چیست. حتی مهم هم نیست که چقدر به آن نقطه نزدیک باشی. مهم این است انگار که مدام بپرسیش. مدام جوابش را توی ذهنت شکل دهی. و اگر کمی دقیق شوی تنها راه چیدن قطعات این پازل ده ساله مداوم امید است. تو تنها با امید می توانی مدام از خودت سوال کنی ده سال آینده کجای این دنیا خواهی بود. انسان بی امید - انسان بی هدف ده ساله - انگار هیچ جایی در این سرزمین ندارد.

____

دیشب خوابت را دیدم. خواب چشمهایت را دیدم.نگاهم می کردند.دست کشیدم روی پلکهات.  چشمهام را باز کردم. نیمه شب بود و تنها خوابیده بودم توی اتاق و بوی باران می آمد. تا صبح فکر می کردم یادم مانده به اندازه کافی روی پکلهات دست بکشم؟.... می دانی .... وقتی نیستی دلتنگ پلکهایت می شوم...

_________

این روزها دوست ندارم فلسفه بخوانم. حتی دوست ندارم از عدالت هم بخوانم. این روزها دوست ندارم به عدالت فکر کنم. انگار برگشته باشم به روزهای 19 ساللگی. شبهای بی خوابی تا صبح و فکر کردن به طبیعت.فکر کردن به یک غنچه گل فرض کن که بی جهت باز می شود و بعد پژمرده. فکر کردن به ابرها و گنجشکها و حرکت با سرعت نور و آن لحظه تشکیل نطفه انسان و وقتی قلب می زند و وقتی اتمها اینقدر کوچکند و ستاره ها آنقدر بزرگ.همه فکرهام اما به تو می رسد. لبخند می زنم. گمان نمی کنم هیج کدام از فیلسوفهای بزرگ دنیا یا دانشمندان و فیزیکدانان عاشق بوده باشند هرگز....

لینک
۱۳٩٠/۸/٢ - نیلوفر