زن-مادر - مسئله همچنان این است   

قبل تر ها همیشه فکر می کردم مشکل زن بودن یک مشکل ایرانی- جهان سومی است و دنیای مدرن متدن فهمیده چطور می توان هم مادر بود هم خانه نشین نبود. دنیای تلویزیون و اینترنت حتی قبل از ورودم به این سرزمین یادم داده بود که احتمالا به این سادگی ها هم نیست ولی حالا که نزدیک به سه سال است اینجا زندگی می کنم و بیش از یک سال است که تمام وقت کار می کنم کاملا می دانم که مشکل زن شاغل بودن گرچه با معانی متفاوت تر اما هنوز و همچنان چالش بزرگی است.

اینجا به دلیل وجود قوانین انسانی تر و عاقلانه تر بسیاری از مشکلات ابتدایی که زن جهان سومی به آن دچاراست وجود ندارد ولی چالش مادر بودن همچنان بزرگترین چالش یک زن مدرن است .

دنیای مدرن به گمانم حتی وظیفه مادری را بسیار سنگین تر هم کرده است. این روزها هر چه بیشتر از مغز انسان می خوانم بیشتر پی می برم چقدر نوزاد تازه متولد شده انسانی هنوز نارس است و تا چه میزان این اولین تجربه های مغزی به ساخته شدن آن کمک می کنند ( اگر علاقه دارید کتاب دوست داشتی قوانین مغز برای بچه ها را بخوانید : اینجا- بعدا درباره اش خواهم نوشت)  هرچقد دانسته های ما از انسان بیشتر می شود بیشتر می فهمیم وظیفه مادری - به معنای توجه کامل به نوزاد انسانی- تا چه میزان در پیشرفت روانی یک جامعه موثر است و این معمای زندگی زنانه - مادرانه مان بیشتر می شود.

این روزها وقتی می بینم مبارزات انتخابات ریاست جمهوری آمریکا چقدر تحت تاثیر همین مسئله است-اینجا- همین که جامعه به سمت حمایت از زنانی برود که می خواهند برای زمانی از زندگی تنها مادر باشند یا جامعه به دید سربار به آنها نگاه می کند- فکر می کنم این مسئله دنیای مدرن انگار هنوز در ابتدای راه است.

 

لینک
۱۳٩۱/۱/۳٠ - نیلوفر

   زندگی دقیقا آن طور که هست   

نیلوفر بر می گردد!

برای ننوشتنم کلی دلیل دارم که تقریبا به هیچ دردی نمی خورد.

واقعیت اما این است که روزها و آدمهای زیادی برای نوشتن از دست رفته اند . خاصیت زمان این است. وقتی می گذرد گذشته ... وجود ندارد ... آنچه نیامده اما دیدنی است و هیجان انگیز.زمان برای نوشتن از گذشته نیست ...

خانه ام را تغییر داده ام. پیدا کردن این خانه همراه با روزهای سنگین کاری و مهمان و ... همه همان دلایلی است که به درد نمی خورند. حالا اما هر روز که می گذرد بیشتر عاشق این خانه دوست داشتنی می شوم. درست در بالاترین نقطه تپه های آناهایم در اورنج کانتی هستم. روبروی خانه منظره بی نظیر تپه و از دور دست شهر یوربالیندا و دورتر بلندیهای مرکز شهر لس آنجلس. همانجا که اولین خانه کوچکم را در این سرزمین تجربه کردم. باورم نمی شود کمتر از سه سال پیش من بودم و دو چمدان و دنیایی از ناشناخته ها .

آقای همسایه سابق دیگر آقای همسایه نیست. خانه اش به خانه ام دور شده است . ولی آقای همسایه سابق حالا آقای همسر آینده است. با یک دنیا آرزو و عشق و لبخند. آقای الف دوست داشتنی نیلوفر که چند ماه مانده تا همسر دوست داشتنی نیلوفر بشود.

آقای الف که چشمهاش همیشه پر از زندگی است و دستهاش گرم است و قلبش پر از عشق و سرش پر از آرزوهای بزرگ.

حالا من در اتاق خواب طبقه دوم از پنجره منظره بی نظیر شهر  را نگاه می کنم و به همه چیزهایی فکر می کنم که برای نوشتن دارم. به همسایه های جدید همکارهای جدید کتابهای جدید و .... به زندگی جدید نیلوفر و آقای الف.

می دانم بدقولی کردم در نوشتن . امیدوارم اما دوباره هر روز اینجا سر بزنید.

لینک
۱۳٩۱/۱/٢۸ - نیلوفر