گریه ها   

همیشه فکر می کردم چطور می شود فهمید گریه بجه ها چه معنی دارد؟ می خواندم در همه کتابهای تربیت کودک که مادر باید بتواند از روی نحوه گریه کردن بچه نوزادش بفهمد مشکلش چیست و به سرعت آن را حل کند و اگر چنین کند انسانی با اعتماد به نفس و اعتماد به دنیا و عشق به دنیا بار آورده و اگر نکند انسانی که به ایمن بودن این دنیا و آدمهاش اعتمادی ندارد و فکر می کردم اینها شدنی نیست. بچه ها که گریه میکنند همه شبیه همند و کلا امکان ندارد دقیقا بفهمی مشکلش چیست و اصلا این ها واقعا تاثیری روی اعتماد به نفس انسانها دارد یا ندارد؟ 

امروز اما وقتی پسرکم که سه روز دیگر یک ماهه می شود گریه می کند ... نه حتی قبل از اینکه گریه کند ..آن موقعها که لبهاش جمع می شود و اخمهاش توی هم می رود درست و دقیق می دانم گرسنه است ... می دانم کی باید پوشکش را عوض کنم و کی دلش درد می کند. نمی دانم چطور اینها را می دانم... از همه آن لحظه ها که بی وقفه نگاهش کرده ام وقتی توی خواب صورتش را تکان می دهد؟ یا آن شبها که بی نتیجه بالا و پایینش کرده ام بلکه گریه نکند؟ نمی دانم ... ولی خوب می دانم که در آستانه یک ماهگیش گریه هایش - همه حرکات صورتش نه اصلا همه صداهای آرامی که وقتی خواب است ازش می شونم برایم آشناست ... آشنا ترین ...دوست داشتنی ترین ....

××××

پسرکم ... زندگی آسان نیست ... ولی دوست داشتنی است ... 

لینک
۱۳٩۳/۱/۱٩ - نیلوفر

   بیست روز   

به چشمهایت که خیره می شوم... در آن نیمه شب های ساکت دونفریمان ... که همه خوابند جز من و تو ... که در آغوشم آرام نشسته ای و چشمهایت باز است... به چشمهایت که خیره می شوم حس می کنم دنیا بزرگی بی نظیر و بی انتهایی دارد. 

نگاهت می کنم و هر چند دقیقه یک بار از خودم می پرسم به راستی تو را ما به وجود آوردیم؟ این واقعا تو بودی که درون من زندگی می کردی این چند ماه را؟

وقتی شیری که بدن من به وجود آورده را با ولع می خوری به جای آنکه به همه آن کتابها و دکترهایی فکر کنم که سعی کردند در روزهای گذشته خوب یادم بدهند چطور می شود به بچه شیر داد ولی تنها به این فکر می کنم یک قسمت از وجود من به تو انرژی می دهد ...

این روزهای خانه مان شلوغ است ... پدر بزرگ و مادربزرگهای جدید با هیجان دور و برمان راگرفته اند تا حضور تور را جشن بگیرند ...من اما عاشق نیمه شبها هستم ... که پدرت بعد از دو سه ساعتی که تو را بوییده و بوسیده و آرام کرده تا من بخوابم تو را می گذارذ در آغوش من و آن وقت من هستم و تو یک عالم حرف و احساس...

بیست روز است که تو هستی .... بیست روز است که زندگی معنای جدیدی پیدا کرده است ...

لینک
۱۳٩۳/۱/۱۱ - نیلوفر