یک دوست دیگر   

نمی دانم این خاصیت نسل ماست یا ایرانی بودنمان که این چنین دور شده ایم از آنها که دوستشان داریم ... که دل می بندیم و دوست می شویم و بعد همگی می شوند یک اسم توی فیس بوک که هر وقت عکسهاش را می بینی که خوشحال است لبخند می زنی و دلت می گیرد و یاد روزهای خوش با هم بودنتان می افتید و فکر می کنی کی و کجای دنیا می شود دوباره همدیگر را ببینید... 

روزهای اولی که وارد آمریکا شده بودم ... همان روزها که همه چیز جدید بود و تنها بودم و زندگی بسیار ناشناخته ای روبریم آغاز شده بود شناختمش ... خیلی زود دوست شدیم بس که دوست داشتنی بود. هم اسم دوست قدیمی ای بود که آن روزها دلتنگش بودم ولی به سرعت شد خودش. مهربان - خندان و یک دوست صمیمی که همیشه و همه وقت می توانستی روش حساب کنی ... 

دانشجوی دکترا بود و در اتاقش در دانشکده همیشه به روی من باز . توی کشوهاش همیشه شکلات و شیرینی داشت ولی عاشق این بودیم که برویم کافه تریای دانشگاه و بشینیم با هم گپ بزنیم از گذشته های هر دومان و از آینده ای که نا معلوم بود یا از آدمها و دوستهای اطرافمان در دانشکده . دوست بی نظیری بود که وقتی مریض بودم در تنهایی همیشه کنارم بود ...وقتی تولدم بود مرا سورپرایز می کرد .. با هم درس می خواندیم و سینما می رفتیم و حرف می زدیم و پشت هم بودیم. 

روزهایی که زندگی سخت می شد همیشه کنارم بود و من هم . 

مثل همه دوستیهای دوران دانشگاه وقتی که من درسم تمام شد دیدنهایمان کمتر شد. من سرگرم زندگی شدم و لس آنجلس آنقدر بزرگ و پر ترافیک بود که برای هر بار دیدن هم کلی مجبور بشویم از قبل برنامه ریزی کنیم. یادم هست یک بار فقط برای دلتنگی یک قهوه و گپ دیگر با او از کار مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه ... 

اولین کسی بود که وقتی فهمید پسرکم قرار است به این دنیا بیایید برایش یک کارت تبریک فرستاد تا اولین خاله باشد در زندگیش ... ولی زندگی آنقدر شلوع به هم ریخته است که نزدیک یک سال است همدیگر را ندیده ایم ...و حالا او درسش تمام شده و مجبور شد برای یک موقعیت کاری به سرعت از کالیفرنیا برود و آنقدر همه چیز سریع بود که حتی نتوانستیم آخرین قهوه خداحافظی را بخوریم ... حالا او رفته چند ایالت آنطرف تر و من فکر می کنم اصلا می شود ما باز همدیگر را ببینیم؟ تکرار خاطرات دوست داشتنی که هرگز ممکن نیست ... 

حالا من مانده ام و یک دوست بی نظیر دیگر که توی فیس بوک مدام دنبالش کنم و دلم برای خوشحالیش خوشحال باشد و مدام آرزو کنم شاید یک روز دوباره ببینمش... 

 

لینک
۱۳٩۳/٢/۱٤ - نیلوفر

   من نمی دانم   

"نوشته : 

یکی از مهمترین و شاید سخت ترین چیزهایی که ما باید به فرزندانمان بیاموزیم توانایی و ارزش این است که بگویند " من نمی دانم" که همین جمله اگر با اعتماد به نفس گفته شود پایه همه پیشرفتهای بشری- فکر کردن و خلاقیت است. 

ما بزرگترها خودمان بلد نیستیم بگوییم که نمی دانیم . ما ندانستن را ارزش نمی دانیم و نا خودآگاه فرزندانمان را نه برای اینکه گفتند نمی دانند و پرسیدند و اگر پاسخ راضیشان نکرد درباره اش خودشان فکر کردند .. که برای گفتن پاسخ درست همیشه تشویق کرده ایم . ما خودمان با ندانستن و نتوانستن هایمان راحت نیستیم ... ما با این حقیقت که نه تنها بسیاری از سوالها را بلند نیستم بلکه اصولا برای بسیاری از سوالها پاسخ رو شنی وحود ندارد و محدوده دانش بشری چقدر محدود است راحت نیستیم ... "

اینها نوشته های یک مادر و نویسنده کتاب کودک است . کتابش اینجاست.

 

لینک
۱۳٩۳/٢/۱٢ - نیلوفر

   دوماه اول   

از زبان یک استاد دانشگاه که زمینه فعالیتش رشد و تغییرات رفتاری در نوزادان بود شنیدم که می گفت چقدر دلش می خواهد دوباره دو ماهه بشود و این بار همه چیز یادش بماند. که یعنی چقدر دلش می خواهد بداند یک کودک دوماهه اصولا چطور دنیا را می بیند. چقدر حس می کند. چقدر می فهمد و چقدر فکر می کند. اینها سوالهایی است که علم پاسخ درستی برایشان ندارد. طراحی یک آزمایش که بتواند به برخی از این سوالها پاسخ دهد بسیار مشکل است. کودک دوماهه به جز گریه کردن هیچ روش ارتباطی با دنیای بیرون ندارد و تو نمی توانی بفهمی چه فکر می کند ..چه حس می کند ...چه تصمیم می گیرد. 

آزمایشهایی هست که از روی نگاه نوزاد سعی دارند به جوابی برسند. مثلا اگر بیشتر به چیزی خیره شد شاید آن را ترجیح می دهد. ولی حتی آنها هم برای بعد از چهار ماه است که نوزاد بیشتر خیره می شود و اصولا نگاهش معنا دارد. 

کودک تازه متولد شده انسان یک سوال بی پاسخ است. 

چیزی که متخصصین مغز می دانند این است که بچه ها در این سن هر لحظه دارند سلول مغزی می سازند و از آن مهمتر نورن ها دارند جریانهای مغزی را تشکیل می دهد. انگاه که دارند مغز را سیم کشی می کنند. این که چه چیزی را به چه چیزی وصل می کنند و چرا سوال بی پاسخ است  ولی همه می دانند که این سیم کشی های مغزی پایه بسیاری از احساسات ما در آینده است و اصولا شخصیت مارا می سازد. پایه همه حسهای آینده مثل ترس- شادی- اعتماد-خوشحالی ... همه در همین سیم کشی های مغزی است که در همین روزها در پسرک دوست داشتنی من در حال شکل گیری است. 

دلم می خواست روشی بود که به نورونهای مغزش بگویم به دنیا و عشق و آفتاب اعتماد کن ... 

لینک
۱۳٩۳/٢/٤ - نیلوفر