پدرانه   

همه زیاد نوشته اند از مادر بودن ... از اینکه حسش مثل هیچ حسی نیست و از این عشق ناب که روز به روز در وجودت بیشتر می شود درست از لحظه ای که می فهمی وجود دارد. همه زیاد گفته اند از همه از خود گذشتگی های مادری و زیاد هم گفته اند که لبخند فرزندت همه پاداشی است که نیاز داری .... ولی کم گفته اند از آنهمه حس پدرانه ... در زندگی من این روزها دو پدر وجود دارند ... پدر خودم و همسرم که به تازگی پدر شده است ... حالا که فرزند دوست داشتنی مان سه ماهش تمام شده است به اطمینان می گویم که حس پدرانه از حس مادرانه بیشتر نباشد کمتر نیست ... سخت تر است اما ... کسی نه ماه آماده ات نمی کند. چیزی درون شکمت تکان نمی خورد تا واقعی بودنش را حس کنی . بعد می گذارندش توی دستانت ... آن موجود بی نظیر دوست داشتنی کوچک و نحیف را ... بعد می گویند ما همگی به تو تکیه می کنیم. و تو همه وجودت احساس می شود و مسئولیت و کم خوابی و عشق ... کسی به فکر تو نیست ...تو پدری ...نه زایمان کردی نه شیر می دهی نه کلا به اندازه مادر احساسات داری... مادر مدام تاکید می کند که تکیه اش به تو است که مشکلات را حل کنی که او مادری اش را بکند و شاید نداند که چقدر احساسات تو شکننده تر شده ... چقدر بالا و پایین می شوی از عشق و چقدر گاهی احساس تنهایی و ترس و  مسئولیت می کنی ... 

هنوز بعد از سی و پنج سال وقتی در چشمان پدرم نگاه میکنم همه اینها را حس می کنم و بعد از سه ماه وقتی در چشمان همسرم نگاه می کنم هم. 

اینها را دوستی چند روز پیش یادآوریم کرد ... انگار چشمانم باز شده باشد به همه این سه ماه نگاه کردم و دیدم چقدر پدر شدن برای همسرم بزرگ و پر احساس بوده است که چقدر همیشه توقع داشتم او سخت باشد وقتی من شکننده می شوم و حواسم نبود چقدر وجودش پر از احساس شده و سخت بودن چقدر برایش پر استرس است. یادم آمد که هنوز بعد از سی و پنج سال پدر خودم در برخورد با من چقدر پر از حس مسئولیت و نگرانی و عشق است . 

نوشتم اینها را تا یادمان نرود وقتی آن موجود سه کیلو گرمی را در دستانش می گذارند کسی هم لازم هست که شانه های او را بغل کند و بگوید : پشتت هستم ... نترس ... 

لینک
۱۳٩۳/۳/۳٠ - نیلوفر