من و دوبی

IKA

اين يعنی فرودگاه امام خمينی . بسيار دير ولی به هر حال قابل قبول . مهمترين جايی را که ميخواستم ببينم توالتش بود. قفل درها شکسته ولی بقيه چيزها در حد قابل قبول است. نميدانم اين فرودگاه تا کی سالم بماند (از آنجايی که ما بسيار در نگهداری استعداد داريم)‌ولی من همه دوری راه و سختی هايش را به مهراباد ترجيح ميدهم. حتی اگر پروازت ساعت ۳ بشيند و تو تا ۴ و ربع معطل تاکسی باشی تا برگردی تهران.(البته به ما گفتند اينکه ماشين نبوده از بد شانسی ما بوده و يه اتفاق نادر.ما اميدواريم راست بگويند)‌ تنها نکته آزار دهنده اين است که ديگر نه در هنگام برخاستن و نه در هنگام نشستن هواپيما نميتوانی شهر بزرگ زشت و دوست داشتنی تهران را ببينی . به تاريکی از پنجره به دنبال چراغهای شهرم نگاه ميکردم و تنها چيزی که معلوم بود باند فرودگاه بود.

 

پيانيست

حدود ۶۵ سال دارد.اسکاتلندی است .موهايش کمی بلند و بلوند است .کم چاق با چشمان بی حالت نشسته و پيانو ميزند. مردم هر کدام از نقطه ای از دنيا نشسته اند و با هم حرف ميزنند . گاهی چند تايی از آنها برای هنر نمايی های او دست ميزنند. او خاموش و تنها به زيبايی مينوازد. و من در اين فکرم او تنها در هتلی در دوبی هر شب برای چند دلار اينقدر با احساس مينوازد؟

۷۲ ملت

اينجا شهر ۷۲ ملت است . همه هستند.همه با کوله باری از دلتنگی و خاطره.اروپايی ها هستند برای کار. می آيند و ميروند. ايرانی ها هستند برای احساس امنيتی که در ايران ندارند(اينجا دارند؟) فيليپينی ها هستند برای هر کاری که باشد. هندی ها و پاکستانی ها برای کارگری. عربهای همه کشورهای عربی برای کارهای باکلاس. آفريقايی ها برای کارهای سخت و باديگاردی دم ديسکوها.روسها برای مردهای تنها . و آمريکايی ها برای پول در آوردن ....و شيخهای امارات برای...اينجا همه تنها هستند . هيچ کس به هيچ کجا تعلق ندارد.

ما و توالت

شما فکر کنيد با يک ماشين شاسی بلند ۲ ساعت در تپه ها داغ صحرا بالا و پائين برويد.روی شنها با پای برهنه بدويد و زيبايی واقعی صحرا را لمس کنيد بعد وسط صجرا درست جايی که از همه طرف بيابان است و بالای سرت آسمان پرستاره بروی در يک کمپ و هر غذايی که بخواهی بخوری و بخندی .فکر ميکنی چه چيز اين برنامه از همه برايت جالب تر است؟ توالتهای بسيار خوشبو  و تميز وسط صحرا. ما ملت توالت نديده ای هستيم.

 

زن عرب

همه شان مثل هم اند. با لباس بلند سياه و روبنده ای که تنها از پشت آن چشمهای زيبا و پر آرايششان پيداست. همگی کيفها و کفشهايی دارند که به حساب من حداقل ۵ هزار دلار می ارزد. همگی در مراکز خريد راه ميروند .کار روزانه شان است. و گاهی پشت سرشان کالسکه هايی است که هر کدام را يک زن کوتاه قد و سياه سوخته فيليپينی ميراند. اينجا به تعداد بچه ها پرستار وجود دارد و البته اين جدای از کلفتهای شخصی و آشپزها و کلفتهای خانه است. حالا اگر خانم بخواهد جايی بشيند و از خريد هايش خستگی در کند و چيزی بخورد(از زير روبنده البته) پرستارها و کلفتهای شخصی بيرون می ايستند و زمين را نگاه ميکنند....بنابراين عجيب نيست وقتی در پيتزافروشی ييه سری دختر ۱۲-۱۳ ساله عرب را ببنينی که با هم نصفه عربی و نصفه انگليسی حرف ميزنند. پرستارهای فيليپينی تنها کمی انگليسی بلدند. نسل بعد اين زنهای عرب ديدنی است .

 

ايران برو دارمت

همه ميگويند. همه جهان سومی ها . همه آفريقايی ها همه همسايه هايمان پاکستانی ها و هندی ها و سوريه ای ها و لبنانی ها و زيمبابوه ای ها و مراکشی ها و حتی مکزيکيها. همه تا مرا ميبينند از رئيس جمهور شجاعم حرف ميزنند. و اينکه نه تنها انرژی هسته که بمب اتمی هم حق شماست. که خوشبحالتان که اينقدر استقامت داريد و اينکه بالاخره کسی پيدا شده که جلوی اين غرب استعمارگر بايستند.غربی که همه ما جهان سومی ها را به کارگری بدون حقوق کافی و بيمه و مسکن و خوراک گذاشته(در دوبی همه کارگرها حتی منشی ها و مديران دفاتر هيج کدام بيمه ندارند نه درمانی نه بازنشتگی .همگی در اتاقهای دسته جمعی با کمترين غذا زندگی ميکنند تا برای خانواداهايشان پول بفرستند)همه مبگويند که زير بار زور اين مدعيان حقوق بشر رفته اند و تنها اميدشان به ما ايرانی ها ست که جلوی اين غربيها ايستاده ايم . آنها اين را ميگويند  و ميروند و مرا با احساسات به شدت متناقضم تنها می گذارند.

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢٤ - نیلوفر