جلوی بيمارستان

کارگران شرکت مخابرات درحال کندن پياده رو هستند.کاميون بزرگی در حال خالی کردن نوشابه برای سوپر مارکت است و راه را بند آورده است .ماشينها بوق ميزنند و صدای بوقشان در صدای کندن زمين گم ميشود.پياده ها که نه در پياده روبرايشان جايی مانده ونه در خيابان سر هم و سر راننده ها داد ميزنند . بينوا تابلوی بوق زدن ممنوع جلوی در بيمارستان اما هنوز ايستاده است و گوشهايش بدجوری دردميکند.

 

ساعدی

امير حسن چهل تن يه مقاله جالب درباره ساعدی نوشته که به نوعی درد اصلی ادبيات معاصرماست ...اين سياست زدگی هنرمندان ما و هنرمند دوستان ما که ريشه هنر و زيبايی را خشکانده است . و نتيجه اش هم همه اين سانسورهای(دولتی يا شخصی)‌ است . استعدادهای درخشان ما که کمتراز همينگوی وفالکنر نبوده اند وحتی خودهمين ساعدی که سالها زودتر ازمارکز آمده بود ... من نميدانم چرا هنر مندان ما هنر مند نمانده اند و رسالت سياسی کاری داشته اند . هنر مند با همه احساسات زيادش اصلا توانايی سياست (که به معنای دورغ ورزی است) را ندارند.هنر مند بايد بيافريند از ته دل و توان و بقيه هستند که با کار هنر مند انسان سازی ميکنند.... ساعدی را به نهايت دوست دارم ...و دلم به نهايت برايش ميسوزد.

مقاله را ميتوانيد اينجا بخوانيد:

http://www.cheheltan.com/article.aspx?id=24

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢٥ - نیلوفر