تهران باران وترافيک

امروز من با ۲ ساعت تاخير رسيدم سر کار . صبح برای آب دادن سيکلمه هايم رفتم به بالکن وباد خنک بوی باران وتميزی را به صورتم پاشيد.برگ درختهای حياط از تميزی برق ميزدند.با شادی کودکانه ای دستهايم را زير باران گرفتم . امروز روز خوبی بود. شال و کلاه کرده توی ترافيک هميشگی مدرس به راديو پيام گوش ميدادم. باران ميآمد .مهم نبودچقدر ماشينها نزديک به هم راه ميروند و چقدر برای هم بوق ميزنند و چقدر مسافر خيس شده کنار اتوبان ايستاده است.باران ميآمد و من در رويای زيبای باران بودم اين رويا تا وقتی ادامه داشت که من سرحساب شدم که حدود۱ساعت گذشته ومن تقريبا ۱۰۰ متر جلوتر رفته ام . به آرامی ضربان قلبم بالا رفت . راديو خاموش شد .صدای تيک تاک ساعت مچی ام شنيده شد و صدای بوق ماشينهای اطرافم شنيدنی تر شد. آدمهای خيس برايم منظره دردناکی شد و دلهره دير رسيدن شدت گرفت. من با اعصاب خرد شده و شلوار گلی(از محل پارک ماشين تا دم در شرکت حدود ۴ بارتوسط هموطنان ماشين سوار گلی شدم) و متنفر از باران با ۲ساعت تاخير درشرکت نشسته ام و آرزو ميکنم اين باران تا بعد الظهر بند بيايد .

ما جوانهای امروز و آن جوانهای ديروز

درهمه جای دنيا خيلی از شرکتهای بزرگ و موفق به اسم ...وپسران معروفند.يعنی يک پدری يک روزی کاری را آغاز کرده و پسرانش و بعدتر پسران آنها (‌يا شايد دختران) کار او را ادامه داده اند . همان جمله معروف ايستادن پسران بر شانه پدران برای ديدن افقهای دورتر. ولی اين ايستادن و اين نگه داشتن کار بسيار سختی است . من نسل قبلی ام را دوست دارم ولی گاهی آنها را قبول ندارم و نسل قبلی هم مرا دوست دارد ولی مرا خام و بی تجربه ميداند و به نظرات جديدم فقط ميگويد:مونده تا بفهمی!  ای کاش من به آنها بيشتر احترام ميگذاشتم و آنها هم بيشتر حاضر به ريسک کردن بودند.و به حرفهايم گوش ميدادند. در اين صورت چه افقهای جديدی را ميتوانستيم ببينيم ...کاش ...

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢٦ - نیلوفر