عشق سی و پنج سالگی   

فکر می کنم در آستانه سی و پنج سالگی ...پس از سالها گشتن و خواندن و فکر کردن دارم مفهوم عشق را می فهمم. 

نه به این دلیل که همراه زندگیم را عاشقانه دوست دارم و می دانم - و این دانستن و حس کردن چه حس غریبی است- که بی شرط و بی حساب دوستم دارد. نه . 

نه به این دلیل که زیبا ترین روزهای زندگیم را می گذرانم با هر بار حس کردن حرکتهای پسرکم که زیر پوستم حرکت می کند و با هر حرکتش صورتم را با لبخند بزرگی می پوشاند. نه. 

و حتی نه به این دلیل که دارم بزرگترین حس عاشقی دنیا را تجربه می کنم آن لحظه ها که به در آغوش گرفتنش فکر می کنم ... نه . 

من - در آستانه سی و پنج سالگی - پس از سالها جستجو دارم مفهوم عشق را - که انگار از همان ابتدا می دانستم و می دانستیم تنها دلیل منطقی بودن من و تو است در این جهان -  درک می کنم....چرا که فکر می کنم دارم برای اولین بار خودم را آن طور که هستم دوست می دارم. از موفقیتهای کوچک خودم خوشحال می شوم و با شکستهای کوچکم ناراحت. انگار برای اولین بار است که می فهمم مفهوم عمیق زندگی- شادی- خوشحالی در این است که خودم را دوست دارم. سلامتی ام را دوست دارم و بیماریم را چه یک سرما خوردگی ساده باشد و چه یک اضطراب ناشی از یک کار ناشناخته دوست ندارم و در جهت رفعش تلاش می کنم. من عشق را انگار برای اولین بار در خودم پیدا کرده ام .تلاشهایم برای بالا رفتن را با غرور دوست دارم و تنها و تنها خودم را با دیروز خودم مقایسه می کنم و با حس بالا رفتن آن لبخند دوست داشتنی صبح جلوی آینه پدید می آید. 

خوشحالم. ترسی ندارم از همه سختیهای روزهای پیش رو. حس می کنم ابزار و مهارت های لازم را برای یاد دادن عشق بدون قید شرط به پسرکم دارم یاد می گیرم. 

 

لینک
۱۳٩٢/۱٠/۱٦ - نیلوفر