ماجراهای من و سارا   

اولین بار سارا را یک سال و نیم پیش دیدم. با دلهره نشسته بودم توی لابی شرکت با یک دست کت و شلورا نو و دستمال گردن آماده برای مصاحبه . آمد جلو و دست داد و خودش را معرفی کرد. جدس زدم هم سن و سال من است. قدش بلند بود و موهای قرمز و صورت پر از کک و مک داشت . یاد سالی مک براید بابا لنگ دراز افتاده بودم. نمی دانستم اما به همان مهربانی خواهد بود و یکی از دوست داشتنی ترین دوستهایم خواهد شد. 

مصاحبه اولم با سارا بود. خودمانی و با لبخند. بیشتر سعی می کرد ترس مرا بریزد برای مصاحبه اصلی با رئیس. 

دو هفته بعد اولین روز کاریم را هم با او شروع کردم. همه جای شرکت را نشانم داد و به همه معرفی ام کرد. بعد در حالی که من متعجب نگاهش می کردم با فارسی لهجه دار گفت خوش اومدی! گفتم مرسی! فارسی بلدی؟! برایم تعریف کرد که بهترین دوست دوران دبیرستانش - از آن دوستها که هر شب خانه هم بودند و هنوز بهترین دوست هم هستند- یک دختر ایرانی بوده. برایم گفت که چند کلمه فارسی را از خانواده آنها یاد گرفته. بعد با خنده گفت شما ایرانیها را خوب می شناسم!

چند ماهی گذشت با بفهمم چقدر دختر کاری و باسوادی است. شاد و مسئولیت پذیر. از آن ها که از زیر کار در نمی روند زیر آب کسی را هم نمی زنند کار می کنند و با همه مهربانند و مدیریت شرکت هم خوب این چیزها را می بیند. ده سال در شرکت ما کار کرده بود و از بسیاری از سابقه دارها بالا تر بود. 

مادر سارا را ولی چند ماه بعد دیدم. یک روز اتفاقی فهمیدم مادرش بعد از بازنشستگی با دوست صمیمی اش یک شرکت طراحی گل درست کرده اند و برای عروسی ها دسته گل درست می کنند. اینها مصادف شد با عروسی من و بعد از یکی دو تا مراسم قهوه خوری سه نفره با با سارا و مادرش در استارباکس نزدیک شرکت مادر سارا دست گل عروسی ام را به همرا همه گلهای روی میز را طراحی کرد و روز عروسی تحویل داد. مادرش دوست داشتنی و کاری و مهربان بود. 

 

همه اینها را گفتم که بگویم  حدود شش ماه پیش وقتی حسابی درگیر یک کار سنگین بودیم درگوشی به سارا گفتم که حامله ام  اولین نفری بود که توی محل کارم این را می فهمید. لبخند زد. تبریک نگفت. گفت: واقعا؟! بعد گفت : منم!!! به هم نگاه کردیم و بعد فکر کردیم بیچاره رئیسمان که دو تا دختر زیر دستش با هم بچه دار می شوند. 

هردویمان هم سنیم و با هم اولین تجربه های مادری را لمس می کنیم. درباره اش با هم حرف می زنیم و با هم مشورت می کنیم. توی کار هوای هم را داریم وقتی یکی وقت دکتر دارد یا کارش مانده و نیاز به کمک دارد. 

سارا و شوهرش اتاق بچه را می چینند و سارا بالافاصله عکسش را برایم می فرستد. من و ارحام برای پسرکمان تخت انتخاب می کنیم و من عکسش را برای سارا می فرستم که نظرت چیست؟ 

سارا همه راهنمایی های لازم درباره بچه بزرگ کردن به روش آمریکایی را از مادرش می گیرد و به من منتقل می کند. 

همه این تجربه ها یادم داده که یک خانواده سالم مهم نیست کجای دنیا باشد یا زبانش چه باشد. آدمهای یک خانواده سالم و دوست داشتنی همه جای دنیا شبیه همند. 

لینک
۱۳٩٢/۱٠/٢۱ - نیلوفر