زندگی شهری   

همه روزهای زندگی در تهران در آرزوی روزهای هوای پاک بودیم .. روزهایی که دماوند معلوم باشد. روزهایی مثل اول فروردین . که تهران از پاکی بدرخشد و از ترافیک خبری نباشد. 

یک سال و نیم زندگی در مرکز شهر لس آنجلس هم دست کمی نداشت. لس آنجلس شهر شلوغ پر ترافیکی است که در نوع خودش هوای آلوده ای دارد (‌البته آلودگی هوایش هیچ قابل مقایسه با تهران نیست)‌ مرکز شهرش هم که کلا محل همه خلافهای روزگار و گنگهای مواد مخدر و اسلحه است و خوب یادم هست که یک ماهی طول کشید که به صدای هلی کوپترهای پلیس که نیمه شبها تا چند متری سقف خانه ها پایین می آمدند در جستجو یا ترساندن خلاف کارها عادت کنم. 

حالا اما من سه سال است که از همه اینها به دورم. 

سه سال است در حومه شهر زندگی می کنم. و دقیقا دو سال است که بالای یک تپه سرسبز زندگی می کنم که دور و برش ابر هست و آهو و درخت. که صبحها آهوها را می بینم گاهی و بارها شده که صبح از خانه که بیرون زده ام ابرها زیر پایم بوده اند.  شبها وقتی برای پیاده روی شبانه بیرون می آییم چنان سکوت عمیقی همه جا را گرفته است که صدای گرگها از دور دست گاهی ترسناک می شود . 

قبل از اینکه به اینجا نقل مکان کنم دوستانی که مرا و زندگی پر جنب و جوشم را می شناختند چند باری نصیحتم کردند که : تو آنجا افسرده می شوی! گفته باشیم! 

حالا که به زندگی سه ساله گذشته ام نگاه می کنم گرچه پر است از شادی و خاطره های خوب و گرچه نشانه ای از افسردگی ندارد ولی خوب که دقت می کنم نشانی هم از یک زندگی شهری ندارد. فاصله ما از بیشتر اتفاقات مهم فرهنگی آنقدر زیاد است و زندگی کاری آمریکایی چنان همه روزت را پر می کند که تو می مانی و : 

رانندگی تا کار- کار- کار- کار- رانندگی تا خانه- خرید- خواندن کتاب و اینترنت و ...خواب. 

این وسطها ورزش و سینما شاید گنجانده شود ولی زندگی این روزهای من هیچ شباهتی به یک زندگی شهری واقعی ندارد. زندگی ای که پر است از:

کنسرت و جشنواره و اتفاقهای فرهنگی مهم و سخنرانی ...گرچه اینترنت خیلی از اینها را برایمان توی خانه می آورد ولی باز هم باعث نمی شود حس کنم دارم مثل یک شهر نشین زندگی می کنم. 

این روزها که چند هفته ای به تولد پسرم مانده است زیاد به این زندگی غیر شهری ای که برایش فراهم کرده ایم فکر می کنم . زندگی ای که پر است که آرزویهای دوران کودکی و جوانی من : آرامش - هوای پاک - نبودن ترافیک و مدرسه های خوب و آرام 

ولی نمی توانم فکر کنم که در کنار داشتن اینها چه چالشهایی را دارم از زندگیش حذف می کنم. ... چالشها و اتفاقاتی که بسیاری از وجود من وابسته به آنهاست ... چیزهایی مثل تاکسی و اتوبوس با آدمهای مختلف. مترو و شلوغی. ایستادن توی صف جشنواره برای بلیط و .... از همه مهمتر دیدن و سر و کله زدن با آدمهای مختلف در سطوح مختلف فرهنگی و اقتصادی و فکری. 

لینک
۱۳٩٢/۱۱/۱۳ - نیلوفر