نیلوفر خانه نشین   

دیروز سی و ‍پنج سالم تمام شد. ارحام برایمان کیک خرید. من و او و مامان که این روزها کنار من آمده و بی منت و مدام دور و کنارم راه می رود. انگار بخواهد یادآوریم کند مادر شدن چه چیزها به همراهش دارد. من مثل همه سه ماه گذشته که به دلیل قند بارداری از خوردن هر نوع شیرینی ممنوع شده ام فقط کیک را نگاه کردم ولی می دانی ... توی هوا آنقدر عشق موج می زد که نیازی به خوردن کیک نبود... نمی دانم خاصیت هفته های آخر بارداری است یا تولد سی و ‍پنج سالگی یا اصلا خاصیت این است که این گوشه دنیا من هستم و شوهرم و مادرم و پسرکی که انتظارش را می کشیم که آن طور اشکهام سرازیر شد.... می دانم سرازیر شدن اشکها چقدر خوب است و چقدر نشان سلامتی است ... گمان نکنم هرگز حس کرده باشم اینقدر زندگی را دوست دارم 

****

یک هفته است که خانه نشین شده ام. از همان روزهای اول تصمیمم این بود که تا روز آخر بارداری سرکار بروم... به طور کلی زندگی هیچ وقت آن طور که تو فکر می کنی نمی شود ... این را سالهاست فهمیده ام ... در سالهای اخیر اما فهمیده ام که معمولا در طولانی مدت بهتر از آنی می شود که فکر می کردی. 

دکتر توی چشمهام نگاه کرد و گفت رانندگی طولانی دیگر برای تو و بچه خوب نیست. این چند هفته را باید خانه بمانی. مثل بچه هایی که می خواهند یک ساعت بیشتر توی زمین بازی بمانند شروع کردم به چانه زدن: میشه فقط یک هفته دیگه برم سر کار ... ؟ 

نگاهش جدی شد... گفت نه ! نه تنها نمی توانی بروی سر کار بلکه کلا باید بیشتر ساعتهای روز استراحت کنی... این چند هفته را اگر رعایت نکنی ... و من فهمیدم انگار برای اولین بار که احساس مادری دقیقا چطوری است ...

خانه ماندن برایم تازگی دارد ... حس عجیب دوست داشتنی ای که تا به امروز به خاطر ندارم ... نشسته ام روز صندلی و مادرم آن طرف تر نشسته منتظر که من چیزی بخواهم تا به سرعت برایم بیاورد. احساس آرامش و تهی بودن انگار برای اولین بار وجودم را فرا گرفته است ... من برای سه هفته قرار است دقیقا هیچ کاری نکنم ... من؟ کاری نکنم؟ ارحام می خندد که یعنی تو؟! تو کاری نکنی؟! 

حالا باران می بارد ... تند و بی وقفه ... در خشکسالی امسال جنوب کالیفرنیا این باران خیلی دوست داشتنی است ... من در اتاق خوابمان نشسته ام روی یک صندلی راحتی که مثل گهواره آرام جلو و عقب می رود  و به پنجره نگاه می کنم و به باران و جنگلهای روبرو و کتاب می خوانم... نمی دانم دیگر هرگز چنین سه هفته بی نظیری را تجربه خواهم کرد یا نه ... بسیار دوست داشتنی است این تعطیلی موقت زندگی شلوغ .... یک شروع بی نظیر است ...

 

لینک
۱۳٩٢/۱٢/۱٠ - نیلوفر