بیست روز   

به چشمهایت که خیره می شوم... در آن نیمه شب های ساکت دونفریمان ... که همه خوابند جز من و تو ... که در آغوشم آرام نشسته ای و چشمهایت باز است... به چشمهایت که خیره می شوم حس می کنم دنیا بزرگی بی نظیر و بی انتهایی دارد. 

نگاهت می کنم و هر چند دقیقه یک بار از خودم می پرسم به راستی تو را ما به وجود آوردیم؟ این واقعا تو بودی که درون من زندگی می کردی این چند ماه را؟

وقتی شیری که بدن من به وجود آورده را با ولع می خوری به جای آنکه به همه آن کتابها و دکترهایی فکر کنم که سعی کردند در روزهای گذشته خوب یادم بدهند چطور می شود به بچه شیر داد ولی تنها به این فکر می کنم یک قسمت از وجود من به تو انرژی می دهد ...

این روزهای خانه مان شلوغ است ... پدر بزرگ و مادربزرگهای جدید با هیجان دور و برمان راگرفته اند تا حضور تور را جشن بگیرند ...من اما عاشق نیمه شبها هستم ... که پدرت بعد از دو سه ساعتی که تو را بوییده و بوسیده و آرام کرده تا من بخوابم تو را می گذارذ در آغوش من و آن وقت من هستم و تو یک عالم حرف و احساس...

بیست روز است که تو هستی .... بیست روز است که زندگی معنای جدیدی پیدا کرده است ...

لینک
۱۳٩۳/۱/۱۱ - نیلوفر