موهای کوتاه   

امروز موهایم را کوتاه کردم ... نه اینکه فقط کوتاهشان کرده باشم ... مثل یک تصمیم بزرگ ریز ریزشان کرده ام ! بعد از شش ماه بچه داری و کم خوابی و حدود سه ماه کار تمام وقت و مسئولیتهای دو تا پروژه بزرگ به همراه بچه داری و کم خوابی امروز صبحم مال خودم بود. پسرک دوست داشتنی ام ساعت 5 صبح بیدار شد. عاشق آن لحظه هایی هستم که خواب آلود چشمهاش را باز می کند و تا صورت مرا می بیند لبخند بزرگ بی صدایی همه صورتش را پر می کند پاهاش را محکم به تشک می کوبد و تند تند تکان می دهد. حس می کنی خوشحال ترین انسان روی زمین است ... که هست گمانم. 

ساعت 6 روی سینه پدرش دوباره خوابش برد. و من تا هشت صبح خوابیدم... یادم نیست آخرین باری که تا هشت خوابیده بودم کی بود ... اصلا بود؟

دو ساعتی با هم کیف کردیم. برایش آواز می خواندم و او ذوق زده می شد. همه چیز برای پسرکم تازه و جدید است ... همه چیز حتی فوت کردن من هیجان زده اش می کند. عاشق این است که من صداهای عجیب و غریب در بیاورم همراه با شکلکهای احمقانه و او از ته دل بخندد. که دو تایی روی تخت خواب از سر و کول هم بالا برویم ... می دانم بهترین لحظات عمرم را میگذارم ...و باز فکر می کنم چقدر دل نشین است بودنش ...

بعد من بودم و خودم. پسرک خوابید و پدرش گفت برو و نگران نباش ....رانندگی تنهایی تا آرایشگاه.. قهوه تلخ ... آفتاب بی نظیر کالیفرنیا و به آرایشگر گفتم کوتاه کن ... نه یک کم ... زیاد ... وقتی خودم را توی آینه دیدم حس کردم پر هستم از زندگی و از بودن ... اینقدر هیجان زده بودم از این موهای کوتاه شده ژل زده شده که شروع کردم به خندیدن ... خانم آرایشگر را در آغوش گرفتن و بالا و پایین پریدن... گمانم یادم رفت بهش بگویم من دیوانه نشده ام ... دارم زندگی کردن را از پسرکم یاد می گیرم ... که چقدر باید برای خوشیهای کوچک ذوق  کرد و بالا و پایین پرید ...برای موهای جدیدم ..برای قهوه ... برای آفتاب ... برای پسرکم ... برای همسرم ... برای کارم ... برای پروژه ها ....برای بودنم 

لینک
۱۳٩۳/٦/٩ - نیلوفر