پنجشنبه بازار تجريش

سمنوی عمه ليلا .لباس احرام . مهره مار.هری پاتر ۴ ...اينجا بازار تجريش است . اينجا همه چيز پيدا ميشود . آفتاب کم رمق زمستانی از لابه لای سقف ميله کشی شده بازار بر روی سر آدمهايی ميبارد که با سرعت در کنار هم راه ميروند . درست بعد از نانوايی تافتونی سر پيچ يک مغازه بزرگ است که پارچه های رنگ و وارنگ از در و ديوار آن آويزان است . ظاهرا درست آمده ام. آدرس اينجا را مادر شوهرم به من داده . وارد ميشوم. مغازه بزرگ و شلوغ است . در حدود ۱۰ تا مرد جوان پشت ميزها ايستاده اند و توپ های پارچه را باز ميکنند متر می کنند همه جور آمدی اينجا آمده. تنها نقطه مشترکشان اين است که همه زن هستند.با چادر سياه با چادر گلی با مانتوی کوتاه و تنگ با مانتوی بلند و مشکی جوان و پير .تنها و با هم .آرايش کرده يا بوی پياز داغ دهنده! همه هستند. فقط نميدانم چرا من اينقدر احساس ميکنم به اينجا تعلق ندارم. دستهايم را در جيب پالتو ام ميکنم و به آرامی در طول مغازه قدم ميزنم و پارچه ها رنگ و وارنگ را نگاه ميکنم . جرات حرف زدن ندارم. حدود ۲۰ دقيقه طول ميکشد که يکی از مردهای فروشنده نظرش به من جمع شود. پارچه ای انتخاب ميکنم . میپرسد با عرض چقدر؟ عرض؟ من از کجا بدانم؟ من ميخواهم برای لحافمان ملافه بدوزم . اندازه لحاف را از توی کاغذی ميخوانم . مرد خودش برايم ميبرد . زن پيری کنار من است میپرسد خانم اين پارچه که برای شما بريد متری چند بود و وقتی ميگويم نميدانم ابروهايش را بالا مياندازد و مرا چپ چپ نگاه ميکند. به سرعت از مغازه بيرون ميآيم . و وارد مغازه بغلی ميشوم که روی درش نوشته :خياطی صدف. و درست وقتی اندازه لحافمان را به خياط ميدهم دوباره نگاهی به پارچه ميکنم . من زشت ترين پارچه ممکن را انتخاب کرده ام... من برای بازار تجريش غريبه ام ....

 

تولدت مبارک

هر وقت درباره روشنفکری ايران حرف ميزنند تنها يک نفر است که به جرات ميتوانم به او فکر کنم . وقتی درباره آبروی ادبيات معاصر ايران حرف ميزنند تنها يک اسم در ذهنم نقش ميبندد. من هنوزم که هنوزه سه قطره خون را ميخوانم و نميفهمم و باز هم با اشتياق ميخوانم . من همه آدمهای دور و برم را يا زن اثيری ميبينم يا لکاته يا پيرمرد خنزر پنزری . من هنوز در آن زنی حيرانم که مردش را گم کرده بود. من به خاطر داش آکل عاشق شيرازم. ....فردا ۱۰۳ امين سالگرد تولد صادق هدايت است . تولدت مبارک صادق خان .بدون تو زندگی ما مطمئنا چيزی کم داشت .

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢٧ - نیلوفر