دلتنگی

صدايش غمگين بود.اين روزها هميشه صدايش غمگين است.خودش ميگويد هيچ مشکلی نيست.ميگويد من خيالاتی شده ام . به او ميگويم گوشی تلفن را نزديکتر بگير تا صدايت را بيشتر بشنوم. ميخندد . از پدرم ميگويد.از برادرم .ازشامی که برايشان پخته است.از خستگی روز جمعه اش ميگويد که اتاقها را خانه تکانی کرده است . صدای برادرم از دوردستها می آيد . به دنبال عينک گم شده اش وارد آشپزخانه شده . صدای سلامش از دور در تلفن میپيچد. با هم بگومگو ميکنند. باز حس ميکنم صدای مادرم غمگين است.پدرم دورتر پای تلويزيون نشسته . اين را از همهمه نامفهوم فوتبال که در گوشی تلفن پيچيده ميفهمم .باز میپرسم.ميگويد هيچ مشکلی نيست.از من میپرسد. از کارهای روزانه ام . از احوال شوهرم .از برنامه خانه تکانی ام . از کلاسهايم . ازاينکه برای فردا ناهار چی درست کرده ام . هنوز صدايش غمگين است. ميخواهم بااو قرار خريد بگذارم وقت ندارد . ميخواهد با من قرار آرايشگاه بگذارد وقت ندارم.ميگويد مهم نيست. پدرم ازدورسلام ميرساند. شوهرم اينجا برای هر دوشان سلام ميرساند. ما سلام مردهايمان را به هم ميرسانيم. با صدای خسته و غمگين . ميگويد چرا ناراحتی . ميگويم خيالاتی شده ای. ميگويد برو به کارهايت برس ميگويم ...هيچ نميگويم . صدای خداحافظی اش درگوشی میپيچد. من آرام و بی صدا روی مبل خانه مان روبروی تلويزيون نشسته ام و به گوشی ساکت تلفن نگاه ميکنم .و نميدانم او کجا آرام و بی صدا نشسته است  و به چه چيز نگاه ميکند. من دلم برای او تنگ شده است .او دلش برای من تنگ شده است. ما غمگين و دلتنگ در خانه هايمان نشسته ايم  و به روزهای کودکی من فکر ميکنيم .به دعواهای هر روزه مان .به درس پرسيدن ها ی او به بازيگوشی های من . به آشپزيهای او به غذا نخوردن های من . به عاشق شدنهای من به نصيحتهای او.به پدر و مادر او که ديگر نيستند.به روزهای تنهايی مان وقتی پدر مسافرت بود . به بچه داری هردومان از برادر آن روزها کوچکم.به خريد عروسی من به ميهمانی بزرگ نامزدی که او برايم گرفت .ما دلتنگ گذشته در اينجا نشسته ايم و آرزو ميکنيم کاش من اينقدر زود بزرگ نميشدم.

لینک
۱۳۸٤/۱۱/۳٠ - نیلوفر