چرا مرگ؟

يکی ميگفت که توی يه جمع دانشگاهی يه مسابقه داستان نويسی برگزار شده که حدود ۲۰۰-۳۰۰تا شرکت کننده داشته . نکته جالب اين بوده که موقع خوندن آثار  ديدن که تقريبا ۸۰درصد از داستان کوتاههای ارسالی درباره مرگ بوده.شايد در نگاه اول آدم دلش بگيره..از اينکه چرا ما اينقدرمردم مرگ زده و غمگينی هستيم از اينکه چرا چکيده روشنفکران جوان ما به جای اميد به آينده مدام به مرگ و نيستی فکر ميکنند.مگر همينها آينده ساز ما نيستند؟وبعد هم بگيم که خب دليلش معلومه. از بس از بچگی مرگ به خوردشون دادن! از بس عزاداريها رو مهم و  شاديها رو خفه کردن .از بس گفتن گريه خيلی خوبه صواب داره و از اين حرفها ولی من يه نظرديگه هم دارم .درسته که کودکی و جوانی ما توی شادی نگذشته .درسته که توش جنگ و بمب  و شهادت و مرگ بوده  ولی وقتی درست به جامعه نگاه کنی همه جوونها اونقدر ها هم ناراحت وافسرده نيستن . اين نسل روشنفکر ما (چه قديمی و چه جديدياشون) به هيچ عنوان هيچ وقت نماينده همه جامعه شون نبودن. کسی که ادعای نوشتن ميکنه يا مثلا شعر ميگه يا ميخواد فروغ باشه يا هدايت . و فقط هم بوف کور رو ميشناسه و ميدونه هردوتای اينا يه جورايی خودکشی کردن(گرچه فروغ نکرده ولی  خب زندگيش از مرگش غم انگيز تره) راستش منم عاشق فروغ و هدايتم ولی به عنوان يه روشنفکر(واژه ديگه ای برای اين نمی شناسم)‌فکر ميکنم جامعه ما غمگين نيست حتی هدايت هم غمگين نبود وفروغ هم . ما جوونهايی داريم که فقط برای ۲ ساعت دختر بازی ميان ميدون محسنی و از موتور سوارا کتک ميخورن و با خيلی هاشون هم که صحبت ميکنی هدفشون فقط همون دختر بازيه و بس! ويه چيز خيلی جالب ديگه هم اينه که ملت ما درست در طول ۸ سال جنگ و خون و شهادت و قحطی جمعيت ايران رو دوبرابر کرد! شايد اين حرف يه کم به نظر خنده دار باشه ولی چه چيزی بيشتر از تولد معنی زندگی ميده؟! کاش ما می تونستيم جامعه مون رو درست بشناسيم . تاريخ رو درست بشناسيم حداقل از حمله اعراب و بعدش مغولها به اين طرف .بعد بيايم و ادعای روشنفکری کنيم .بعد بيايم شعر بگيم و داستان بنويسيم . اون وقت حرفهامون بيشتر به جامعه واقعی نزديک ميشه .و شايد ميتونه تاثير بذاره...

*****

هر ۲۵سال

پدرم ميگفت ايران هر ۲۵ سال يه بار يعنی با عوض شدن هر نسل يه خراب کاری حسابی ميکنه . تاريخ ۱۰۰ ساله ايران رو که نگاه کنيم اين حرف تقريبا درسته.جوونهای هر نسل يه سری ادعاهايی ميکنن و يه تلاشهايی که يه نتيجه ای داره که بيشتر نتيجه اش ميرسه به نسل بعدی .اونوقت نسل بعدی مياد پدر ومادرش رو متهم ميکنه و اونا رو سبب ساز اين مشکلات ميبينه که خب حق هم داره بعد خودش جوون ميشه و دوباره يه سری ادعا ميکنه و... و اين دور باطل همين طوری ادامه داره. هيچ کس هيچ کجا مسئوليت اشتباهش رو قبول نميکنه و هيچ کس هم نميبينه که چی شد که نسل قبل اين اشتباه رو کرد. من هميشه نسل گذشته ام رو به دليل همه اون تندرويها محکوم ميکنم ولی الان يه حس بدی دارم چون فکر ميکنم فرزند من هم برای خودش دليلهايی داره که باهاش منو محکوم کنه....

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢ - نیلوفر