فيلم و زندگی

ديروز يه جايی (توی يه تبليغ )خوندم که (زندگی خودرا برای مدتی از حرکت نگه داريد وبرويد اين فيلم را ببينيد) .هميشه ازوقتی يادمه زندگی برام يه جور فيلم يا داستان بوده .بچه که بودم وقتی گاهی پدر مادرم دعوام ميکردن من ميرفتم روی تختم می خوابيدم وفکر ميکردم من الان هنرپيشه يه فيلمم که دعواش کردن و ناراحت شده و توی داستان فيلم خيالی ام غرق ميشدم. هنوز هم گاهی وقتی خيلی ناراحتم اين طوری فکر ميکنم شايد به قول يکی از دوستام من هنوز طعم سختی واقعی رو نچشيده باشم ...نميدونم ولی فکرميکنم چيزهای سخت برام کم هم نبوده..من توی همه موقعيتهای سختم هميشه آخرش همينطوری فکر کردم و اين بهم يه عالمه اميد داده ...واقعا هم داده ... من زندگيم رو برای ديدن يه فيلم نگه نميدارم چون زندگی من خودش قشنگترين فيلميه که وجود داره..پره از گريه و خنده و عشق و خيلی چيزای ديگه .

راننده های تاکسی

ديروز شوهرم بعد از يه ماه تاکسی سواری روزانه اجباری نتيجه تحقيق جامعه شناسانه  اش رو اين طوری اعلام کرد: ۹۰٪ راننده های تاکسی بزرگترين مشکلشون شهريه دانشگاه آزاد بچه هاشونه! به نظر من که خيلی جالبه ! ما آدمهای خودخواه از خودگذشته ای هستيم! نميدونم همه اين بچه ها وقتی ۱۰ سال ديگه بهشون نگاه کنی کجای اين دنيا باشن ولی بعيد ميدونم تحصيلاتشون تونسته باشه ازشون انسانهای بهتری بسازه . من دلم برای مردم سرزمينم ميسوزه ....

لینک
۱۳۸٤/۱٠/٢٥ - نیلوفر