به ياد پدربزرگ

روز جمعه .بهشت زهرا.

هوا آفتابی است. آرام آرام روی تخته سنگها راه ميروم و شعرهای کوتاه نقش بسته به روی هرکدام را ميخوانم . در وصف پدر و در وصف مادر. در بی وفايی روزگار و در چگونگی تحمل بدون عزيزان بودن .اينجا بهشت زهراست و بيشتر از آنکه برای رفتگان باشد برای مانده هاست. مادرم به همراه خاله ها سنگ را ميشويند و رويش گلاب ميريزند.گلاب به آرامی از کناره های سنگ در خاک فرو ميرود.کجا ميرود؟ دوست ندارم به زير سنگ فکر کنم . آسمان آبی بالای سرماست وباد ملايمی روسری مشکی ام را تکان ميدهد.سينی حلوا را به دست ميگيرم و از لابه لای سنگها به سوی ماندگان ماتم زده ای ميروم که همگی گلهای سفيد و قرمز را به روی گلاب پرپر ميکنند.دايی ها ساکت به دوردست نگاه ميکنند.مادر و خاله ها به آرامی هق هق ميکنند .دستم را به روی شانه مادر ميگذارم.از نگاهش دلتنگی اش را ميخوانم .دلتنگی برای پدر.پارسال همين روزها بود که به من گفت: نميدونی نبودن پدر برای دخترش چقدر سخته .تنها پناه واقعی ام ديگه نيست.و بعد گريه کرد. و حالا جمع کوچک ما بچه ها ونوه ها و عروسها و دامادها در اولين سالگرد رفتنش هر کدام در سکوت به او فکر ميکنيم. که تنها بود. و هميشه تنها کلامش برای ما بود : با هم مهربان باشيد. کاش بود که ميديد همين نبودنش دليل کنار هم جمع شدنهای ماست.همانطورکه در گذشته بودنش دليل بود.او تنها بود .خيلی تنها و رفت. ما با هميم و به رفتنش فکر ميکنيم . تاوقتی که باشيم . بابابزرگ دوست داشتنی ام لبخند مهربانت برای هميشه در ذهنم مانده است ...تو هستی چون ما هستيم. اينجا بهشت زهراست .اينجا درباره رفته ها نيست اينجا درباره مانده هاست. اينجا زندگی به وفور يافت ميشود.گرچه بهانه اش مرگ است. 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٦ - نیلوفر