سمينار٬دانشگاه و من

ديروز با يه حس عجيبی سوار ماشين شدم .اتوبان همت به سمت غرب. بعد از حدود ۴ سال من دوباره می‌رفتم دانشگاه .تمام راه سعی می‌کردم به خاطرات خوب و بد اون ۴ سالی فکر کنم که هر روز همين راه رو ميرفتم . چه روزايی که با اتوبوس‌های خط ونک-آزادی و چه روزهايی که با ماشين خودم . دانشگاه همانی بود که بود. من در اين دوروزی که برای سمينار به دانشگاه رفته ام با تمام وجود سعی کردم بفهمم در اينجا چه چيزهايی تغيير کرده :

-ساختمان جديد سلف دانشگاه که در طول همه ۴ سالی که ما در آنجا دانشجو بوديم در حال ساخت بود حالا ديگر جزء ثابتی از دانشگاه شده است . تلفنهای کارتی هم به جلوی اين ساختمان منتقل شده که اين منطقه را از شلوغ ترين نقاط دانشگاه کرده .گرچه دانشگاه برای وسط ترم بينهايت خلوته .

-دانشکده ما حالا دو تا ساختمون شده که به قول يکی از دوستان راهرويی که اين دو تا ساختمون رو به هم مرتبط ميکنه آدمو ياد هری پاتر ميندازه . ما حالا نه تنها دانشکده مهندسی شيمی داريم بلکه دانشکده مهندسی نفت هم برای خودش يه ساختمون جدا داره.

-همه چيز در اينجا انگار که غبار گرفته باشه غمگينه . نميدونم چرا... فکر ميکنم قبلا هم همين طوری بود ولی من کمتر متوجه ميشدم.

-جلوی دانشکده مکانيک يه سری دار و درخت و نيمکت بود که بهش ميگفتن (محل نشستن خواهران)‌ . محل نشستن برادران هم جلوی دانشکده رياضی بود . هر دوی اين مناطق هميشه خيلی شلوغ بود. ولی حالا ديگه هر کی هر جا ميخواد ميشينه . البته اگه کسی پيدا بشه که بشينه . نميدونم اينکه اين روزا کنکور فوق ليسانس برگزار ميشه شايد دليل اين باشه که دانشگاه انقدر خلوته.

-سال آخری که ما دانشگاه بوديم بغل دانشکده شيمی يه جايی بود به اسم استراحتگاه خواهران که جون ميداد برای خلاص شدن از دست مقنعه و مانتو و خوابيدن! (هميشه هم بوی جوراب ميداد!)‌ حالا اونجا تبديل شده به معاونت دانشجويی شورای صنفی!(يعنی چی؟!)

-اون روزها وقتی توی دانشگاه راه ميرفتی بايد به حداقل ۲۰-۳۰ نفر سلام ميکردی .حالا هيچ کدوم از دانشجوهايی که از کنارت ميگذرند رو نميشناسی

-همين!‌ من هيچ چيز ديگه ای رو نديدم که تغيير کنه. همه کارکنان همون بودن. کمی پيرتر و بی حوصله تر. همه استادها همون بودن . کتابخونه همونقدر بد بود که قبلا بود . سايت دانشکده همونقدر بی ريخت بود که قبلا بود و آدمها همونقدر نميدونستن از زندگی چی ميخوان که قبلا نمی دونستند .

چند تا چيز ديگه ای که ديدم اينا بود:

-جلوی ساختمون يونيون(معمولا انجمنهای دانشجويی اونجا دفتر داشتن .از جمله انجمن شعر که من ازش خاطره های جالبی دارم)‌ دو تا دروازه توری گذاشته بودن و داشتن گل کوچيک بازی ميکردند . روی يه پلاکارد نوشته بودن : مسابقات فوتبال جام محمد رسول الله در اعتراض به هتک حرمت از پيامبر اسلام!!!‌ . به هر حال اينم نوعی اعتراضه!‌ از آتيش زدن پرچم که خيلی بهتره!

-همکف ساختمون ابن سينا که هميشه پر از آدم بود .خلوت خلوت بود. چند تا برد بود که روش خبرهای انجمن اسلامی رو زده بودن . اکثر خبرا همونايی بودن که اين روزا توی وب لاگا ميشه خوند. مثل:شمارش معکوس برای آزادی گنجی٬ نامه برای آزادی الهام افروتن٬ نظريه آقای مصباح٬کاريکاتور آقای احمدی نژاد ... ستونهای ساختمون ابن سينا رو همهشون رو با پارچه های سياه پوشونده بودن (به مناسبت محرم و همين طور عزای عمومی برای بمب گذاری در سامره)‌ و توی برد بسيج هم پر بود از محکوميت دانمارک . يه جلسه هم قرار بود برگزار بشه به اسم چالشهای دولت که مهمانش مصطفی تاج زاده بود . اينم فهميدم که خبرنامه انجمن اسلامی رو ميشه هميشه اينجا خوند: http://www.khabar-name.blogfa.com 

از خود سمينار چيزهای زيادی دارم برای گفتن . ولی الان پلکهام داره روی هم ميفته . ..  تنها چيز خوبی که ديدم رو مينويسم و ميرم بخوابم:

-استاد عزيزم دکتر فرهادی هنوز مثل قبل با انرژی و ماه بود. منو يادش بود و بهم گفت چرا پيدات نيست! فکر کنم هميشه دوسش داشته باشم ...

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱٠ - نیلوفر