همسر احساساتی من

تلويزيون روشن است . خانواده دونفری ما ٬ روی مبلی نشسته است و بی‌توجه به اخبار که هميشه درباره انفجارهای عراق می‌گويد ٬سرش را در کتابی فرو کرده است . من برادران کارامازوف می‌خوانم(با عرض معذرت فراوان از داستايوفسکی من تا به حال اين کتاب را نخوانده بودم!)‌ و همسر گرامی تئوری‌های مديريتی . در داستايوفسکی غرق شده ام که همسر گرامی سرفه می‌کند .سرم را بلند می‌کنم و او به من زل زده است و بسيار متفکر به نظر می‌رسد.می‌گويد:

-يه خواهشی داشتم ...

احساسات عاشقانه ام فوران می‌کند و به او می‌گويم هر چه که بخواهد من انجام می‌دهم

-می‌شه امسال برای هفت سين ماهی قرمز نگيری؟

چشمهايم گرد می‌شود ....چرا؟

-آخه می‌ميره ...بعد من ناراحت می‌شم....

توضيح ضروری: ما حدود يک سال است که در خانه مان آکواريوم داريم. و تا يادبگيريم که نگهداری از آکواريوم يعنی چه در حدود ۱۲ تا ماهی در آکواريوم ما مرده اند که مرگ هرکدام هر دوی مارا بسيار ناراحت کرد چون به نوعی خودمان را مقصر ميدانستيم.

نتيجه منطقی:همسر احساساتی سفره هفت سين را نافص می‌کند.

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱۸ - نیلوفر