ميدان هفت تير٬ ۱۰روز مانده به عيد

ساعت ۷ ونيم شب است... چراغهای همه مغازه ها روشن است ... پشت ويترين آنها پر است از مانتو ولباس.ماشينها به آرامی در ميدانی که هيچ شبيه ميدان نيست حرکت می کنند. من شيشه ها را پائين داده ام وبه هياهوی ميدان گوش ميدهم. تعداد پياده هايی که وسط خيابان حرکت می‌کنند از سواره ها بيشتر است.۴دختر جوان در حال خنده در حالی که در هر دودستشان کيسه هايی با نام مانتو فروشی های مختلف را گرفته اند از بين ماشين ما و ماشين جلويی رد ميشوند.به دنبالشان پدرومادری با دوپسر کوچک و بعد يک مادر و دختر . جلوی ويترين مغازه ها آدمها بالا و پائين ميروند.آنقدر زيادند که نمی توانی تشخيصشان بدهی.مردها اکثرا روی لبه جوب ايستاده اندو زنها داخل مغازه ها را زير و رو می‌کنند هوای دم کرده داخل معازه ها را از همينجا هم می‌شود حس کرد .در پياده رو٬ عده ای بالا می‌روند٬عده ای پائين می‌آيند و عدهء زيادی هم به يکديگر تنه می‌زنند.بچه ها ميخندد وگاهی سعی ميکنند در بين اين همه آدم به دنبال هم بدوند. جلوتر پل عابر پياده و پله برقی های آن پر از آدم است .اگر سرت را بالا بگيری می‌توانی دختر و پسر جوانی را ببينی که در شلوغی بالای پل در سکوت درحال تماشای غوغای زيرپايشان هستند . مهران مديری با سبيل برره ايش بزرگ وخندان در کنار نام يک چای معروف نشسته و از بالای بالا همه مارا نظاره می‌کند.اينجا ميدان هفت تير است. همه به اميد سالی خوب و شاد ته مانده پولهای عيدی و پادششان را خرج می‌کنند. اينجا فعلا کسی نه به کاندوليزا رايس فکر می‌کند نه به رئيس جمهورمان.اينجا کسی به فکر تصميمهايی نيست که دولتمردان ما و دولتمردان بقيه دنيا قرار است برايمان بگيرند.اينجا صحبت ازملتهاست.صحبت شب عيد و حاجی فيروز ...بگذار فعلا به اين فکر نکنم که سال آينده چه سالی خواهد بود...بگذار درکنار همه مردم شهرم در هياهوی شهر گم شوم....

 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢٠ - نیلوفر