چهارشنبه سوری در سه پرده:

ساعت هفت و نيم شب ٬‌ميدان محسنی

نگرانی ما بيهوده بود.خيابان ميرداماد بسيار خلوت است.آنقدر که تقريبا به خاطر ندارم.ما هر چقدر هم که دير از شرکت راه افتاده بوديم باز هم دير نمی‌کرديم. نزديک ميدان محسنی سرعت را کم می‌کنيم.دختر ها و پسرها در پياده رو ها ايستاده اند.تعدادی به آرامی راه می‌روند.داخل ميدان نيروهای پليس به وفور ايستاده اند . نيروهای گارد ويژه هم. شيشه را پائين می دهيم. همه ساکتند و به آرامی همديگر را نگاه می‌کنند.هر از گاهی از دور٬داخل کوچه ها٬ صدای ترقه ای بلند می‌شود. اينجا هيچ کس حرف نميزند.مغازه ها همه بسته اند. سکوت و تاريکی. همه فقط نگاه می کنند.هم مردم.هم پليس.ما به سمت کوچه بهروز می‌پيچيم ...

 

ساعت ۹ و نيم ٬ جلوی در آپارتمان

غلغله ای برپاست.انگار که همه اهالی ساختمان همه فک و فاميلشان را به صرف چهارشنبه سوری به آپارتمان ما دعوت کرده اند. در ورودی کاملا باز است.و پشت آن انبار مواد محترقه است. همه هيجان زده اند. مردم از پنجره ساختمان های ديگر سرشان را بيرون آورده اند و جلوی آپارتمان مارا نگاه می کنند. مردها و پسرها و پسر بچه ها بی‌رحمانه ترقه وسيگارت و ..می‌اندازند وسط ورودی. مردها از همه بدترند. گاهی٬قانون نوشته خودشان را می شکنندو سيگارت ها را کنار پای زنهايشان ميترکانند و جيغ آنها را در می‌آورند. به گمانم بيش از ۵۰ نفر جلوی در جمع شده اند. کم کم دخترها و زنها هم به صف شجاعان می‌پيوندند.دختر بچه ها فشفشه هايشان را می‌چرخانند. سرايدار هم ديگر بی خيال کثيفی موزائيک های ورودی و خراب شدن بنفشه های تازه کاشته شدهءدم در شده و با بچه هايش درحال روشن کردن آتش است. خانم همسايه ظرف بزرگ کريستال زيبايی پر از آجيل شيرين در دست گرفته و دور می‌چرخاند. هر کس بر می‌دارد آروزيی می‌کند. آتش روشن می‌شود.اول همه بی قانون می‌پرند.سرايدار قانون می‌گذارد و همه را به صف ميکند.انداختن هر نوع ترقه در آتش قدقن می‌شود. همه می‌پرند. پيرزن همسايه هم.نوه ۳ ساله پيرمرد همسايه هم. خانم دکتر٬ سرايدار را صدا می‌زند. داخل آپارتمان توی راه پله ميز کوچکی می گذارند. و يک عالمه کاسه يک بار مصرف.سرايدار کاسه بسيار بزرگ آش تزئين شده را از خانه خانم دکتر می‌آورد . همه ذوق می‌کنند . در اين گيرو دار بخور بخور٬شلوار مهمان يکی از خانه ها آتش می‌گيرد. البته به سرعت و با چند تا لگد خاموشش می کنند. مرد مهمان عصبانی است .همه می خندند. بچه های سرايدار هم....

 

يک ساعت بعد از نصف شب٬ خانه خودمان

به گندمهای تازه جوانه زده ام آب می‌دهم.ملافه ها و حوله های شسته شده را از توی ماشين بيرون می‌آورم و به بالکن می بروم. همه جا سکوت است .ازآنجا جلوی در ورودی را نگاه ميکنم .سرايدار نازنين در حال شستن موزائيک هاست .می‌خواهم به او بگويم بگذارد برای فردا ولی اين ساعت شب نميشود از اين بالا داد زد. گيره ها را به حوله ها می‌زنم و نفس عميق می‌کشم.هوا بوی دود و باروت و چوب سوخته می‌دهد.از دورها صدای نارنجک می‌آيد و در ادامه اش صدای دزدگير ماشينها. آسمان صاف صاف است. در نور مهتاب حياط را نگاه می‌کنم. درختها همه شکوفه زده اند. بهار همين يک قدمی است...

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢٤ - نیلوفر