سفرنامه تونس -بخش آخر

اذان دلنشين

درحمامه قديم درپشت بام يک کاروانسرای قديمی نشسته ام. از اين بالا ديوارهای شهر پيداست. ديوارهايی که دورتا دور شهر قديمی کشيده شده است.امروزه اين شهر به بازار سنتی حمامه تبديل شده است. کاروانسرا دو طبقه است با ديوارهای آجری .از اين بالا به بازار نگاه می کنم . شلوغ و پيچ در پيچ است .در طرف ديگر اما درياست.دريای زيبای مديترانه.سرمه ای تيره ٬آرام زير آفتاب ظهر لميده است . موجهای کوچک در زير آفتاب ميدرخشند. انگار که داری به آسمان شب نگاه ميکنی...سرمه ای با ستاره های درخشان . روی لبه ديوراه کاروانسرا لم داده ام و دريا و بازار و آفتاب مستم کرده است ....از مناره مسجد شهر ٬که وسط بازار و بين همين ديواره ها قرار دارد٬ صدای اذان بلند می‌شود.اين دلنشين ترين اذانی است که تا به امروز شنيده ام.مثل يک موسيقی آرام همه سلولها بدنم را تصرف می‌کند  و در صدای آرام موجهای دريا گم می‌شود....

قرآن ما و قرآن عربها

دريک رستوران سنتی عربی نسشته بوديم. رستوران چند ميز گرد و بزرگ داشت که۱۰ نفر دور آن می نشستند.وسط ميز سينی گردی بودکه هر گوشه اش يک نوع غذای عربی گذاشته بودند .سينی ميچرخيد و تو می توانستی هرغذايی را که دوست داری بخوری .وسط رستوران داشتند برايمان قصه های شهرزاد را اجرا می‌کردند.يکی خليفه بود و به تخت نشسته بود و يکی زنش بود و چند غلام سياه و يه عالمه رقص عربی (که البته همه رقاصها بدون استثنا روس بودند!)‌ . ما چون ۵ نفر بوديم ميز را با يک خانواده تونسی تقسيم کرده بوديم.يک زن و شوهر و ۳ دختر.دختر بزرگ خانواده که ۱۳-۱۴ سال داشت تا حدودی انگليسی بلدبود.ما هم با عربی دست وپا شکسته خودمان و انگليسی دست و پا شکسته او سر صحبت را با اين خانواده باز کرديم.معلوم بود از خانواده های مرفه تونس هستند.دختر ها هر سه زيبا بودندو هيچ کدامشان ٬حتی مادر خانواده ٬ روسری نداشتند. آنها از ما درباره ايران می‌پرسيدند و ما ازآنها درباره تونس. وهر دو از لغات مشترک زبانمان ذوق می‌کرديم. از دختر اسمش را پرسيديم. بعد معنی اسمش را خواستيم.مادر خانواده فورا يک آيه قرآن خواند که اسم دخترش در آن آمده بود.ما مدتی با هم درباره قرآن صحبت کرديم. نتيجه گيری همه ما از اين بحث اين بود: قرآن برای اين عربها نه کلام خداست نه يک چيزمقدس ...قرآن برای اين عربها دوست داشتنی ترين کتاب شعر است.درست مثل ديوان حافظ برای ما. آنها با عشق به زبان عربی قرآن ميخوانند ....

غيبت ٬ شيرين ترين تفريح ما

روز ۵ام سفر است.در سالن رستوارن هتل نشسته ايم و داريم صبحانه می‌خوريم. حالا ديگر همه ايرانيها ی تور را می‌شناسيم.ميدانيم کی از کجا آمده و کی چه کاره است .کی با کی فاميل است و کی با کی دوست است.همه هنگام برداشتن نان و تخم مرغ و... به هم سلام می‌کنند . اعضای خانواده و دوستان ما همگی پشت يک ميز نشسته ايم و داريم درباره زن و شوهر جوانی صحبت می‌کنيم که ديشب ساعت ۲ نصف شب در لابی عاشقانه کنار هم نشسته بودندوما دزدکی نگاهشان کرده ايم. بعد درباره مادر پسربچه بی ادبی حرف می‌زنيم که در مقابل شيطنت های پسرش هيچ کاری نميکند.بعد درباره دختر جوانی که در بزن و برقص ديشب در هتل با همه پسرها می‌رقصيد! .... من به ميزها نگاه می‌کنم ... همه مشغول صحبتند.مطمئنم چند نفر هم دارند پشت سر خانواده ما غيبت می‌کنند....

عکسی يک دينار!

در شهر قديمی سوس٬کنار در ورودی يک مسجد قديمی٬ مرد سياه پوستی باموهای بلند ريزبافته شده روی پله نشسته است و دارد طبل ميزند(نميدانم اسم اصلی اين وسيله چيست) شما می توانيد کنار او بايستيد و عکس بگيريدولی برای هر عکس بايد يک دينار به اوبدهيد.حالا فرض کنيد شما يک دينار را داديد و به جای يک عکس دو تا عکس گرفتيد. مرد سياهپوست خيلی محترمانه دوربين شمارا از دستتان می‌کشد (او طرز کار با دوربينهای ديجيتال را به خوبی بلد است) بعد يکی از عکسها را پاک می کند بعد با لبخند دروبين را به شما بر می‌گرداند!

 

سفرنامه من به تونس در سه بخش تمام شد! به همه کسانی که تصميم دارندبه اين کشورسفر کنند توصيه ميکنم اگر ميخواهيد تفريح کنيد اينجا خوب است امااگر به قصد ديدن آثار باستانی٬ معماری خاص٬يا حتی به قصد ديدن آفريقا می‌خواهيد به اينجا بياييد اينجا چيز ديدنی زيادی ندارد!‌

لینک
۱۳۸٥/۱/۱٦ - نیلوفر