آی آی ...گل محمد...

من دارم به زندگی عادی برمی‌گردم ... حماسه کليدر تمام شد .بعد از ۳ هفته دارم سعی می‌کنم از همه عشق پخش شده در اين کلمات بيرون بيايم و دشتها و کوههای کليدر را از بالا نگاه کنم .به مردمی فکر کنم که گل محمد را سردار کردند و به همان مردم که شکستش را رقم زدند. به توده ای هايی که خودشان هم هيچگاه نفهميدند به دنبال کدام عشق مقدس ميجنگند و به شاهی که با ترور شدنش جايگاهش مستحکم تر شد . به جنگ و خون و عشق و ترس و به گندم و نان . اقرار می‌کنم تا مدتها نمی‌توانم به عادت هميشگی نان و برنج و گوشت را نگاه کنم. که هر تکه نان برای روستائينان ديمی کار ايرانی يعنی يک سال زندگی .يعنی خواری و خفت ارباب .يعنی غصه و چشم به آسمان دوختن.يعنی درو يعنی آسياب . و من در کليدر با اينها زندگی کردم.حالا که دارم از همه عشق نهفته در کتاب خارج می‌شوم می‌توانم بدون جانبداری به مردمی نگاه کنم که حتی نويسنده کتاب هم حقی برايشن نمی شناخت که خودشان حقی برای زندگی نمی شناختند و به اين فکر کنم که همه حماسه جنگ و خون و تفنگ برای دهاتی های بی سواد به خاطر عشق به زندگی است. و ما امروز در تهران در انتظار جنگ و خون چه فرقی داريم با آن روستائيان سال ۱۳۲۷؟ به راستی نميدانم...اما می‌دانم در ميان ما ديگر هرگز گل محمدهايی پيدا نمی‌شود که عشق به زندگی را در ايستادگی و مقاومت دربرابر زور ببيند. گل محمدهای ما امروزه به اندازه همان گل محمد کليدر بی سواد و احساساتی و شايد هم شجاع باشند ولی گل محمدهای ما بار تاريخ را به دوش می‌کشند و خسته تر از آنند که برای حفظ زندگی به خون فکر کنند.گل محمدهای امروز نه طاقت سرمای بيابان را دارند و نه سختی کار درو . کار و کار و کار .... کجاست آن گل محمدی که شبها خواب نداشت؟ گل محمدهای امروزه بدجوری خوابند....

از همه اينها که بگذريم نمی‌توانم اقرار نکنم که بعد از کليدر ايرانم را بيشتر دوست دارم ...دليلش را نميدانم چراکه کليدر حماسه غرور ايرانی نبود.ولی من در همه کلمات آن عشق به مردم و عشق به زندگی را پيدا کردم . اينکه من گذشته سياه و تاريک کشورم را  هم دوست دارم. اينکه من بدون هيچ دليلی مردم سرزينم را ٬حتی ترسوها و تنبلها و زورگوهاو احمقهايش را هم٬ دوست دارم....آی آی گل محمد ...تو چه کردی با من؟

 

لینک
۱۳۸٥/۱/٢٢ - نیلوفر