توصيه های يک معلم دينی

خانه خاله:

دختر خاله کوچک٬از راه مدرسه رفته خانه دوستش.پسرخاله کنکوری کلاس اضافه دارد و تا ديروقت در مدرسه می‌ماند.دختر خاله ۱۵ ساله٬ دفتر و کتابها را روی ميزناهارخوری پخش کرده و مثل يک بچه فوق العاده درسخوان درحال حل مسائل رياضی است. شوهرخاله ٬جلوی تلويزيون٬درحالی که کنترل را در دست گرفته است ٬در مبل فرو رفته است. خاله ٬ مانتو و روسری اش را پوشيده و از اتاق بيرون می‌آيد و در حالی که کفشش را می‌پوشد خطاب به شوهرخاله می‌گويد: من يه دو ساعتی می‌رم مجلس ختم پدر دوستم. دختر خاله ۱۵ ساله هراسان سرش را بلند می‌کند و به خاله می‌گويد: شما برين که من با بابا تنها می‌شم توی خونه! .خاله درحالی که ديرش شده است متعجب به دختر خاله نگاه ميکند که : خب آره! .دختر خاله حق به جانب٬ می‌گويد: نميشه! معلم دينيمون گفته شما ديگه بزرگ شدين و نبايد توی خونه با باباهاتون تنها بمونين!!!!! . قيافه شوهرخاله و خاله بعد از شنيدن اين حرف توصيف شدنی نيست.

توضيح: اينکه دخترخاله ۱۵ ساله بنده چرا بايد اينقدر حرفهای معلم دينی اش را جدی بگيرد يک مسئله شخصی و مربوط به تربيت خاله نازنين بنده است .اما توصيه معلم دينی به يک سری دختر ۱۵ ساله به گمانم يک مسئله کاملا ملی است!

 

لینک
۱۳۸٥/۱/٢۳ - نیلوفر