هرات٬به روايت سرايدار افغانی ما

در تعطيلات نوروز ٬ سرايدار ما برای ديدن خانواده و تمديد اقامت و فرستادن پول و... راهی شهر زادگاهش شده بود.هرات. شهری که بيش از بيست سال پيش٬آن موقع ها که او کودکی بيش نبوده است٬از ترس جانش و به علت جنگ و مرگ و خون ترک کرده بوده و تا همين دو سال پيش که به لطف آمريکايی ها شهرش باز دورنمای اميد بخشی پيدا کرد٬هرگز به آنجا برنگشته بوده. اين سفر دوم او بود به شهری که بی‌نهايت دوست می‌دارد.شهری که الان همه اعضای خانواده خودش و خانواده همرش(که دختر عمويش است)‌ هر کدام که زنده مانده اند باز به آنجا برگشته اند و با فراموشی گذشته های سياه سعی می‌کنند همه چيز را دوباره شروع کنند.او می‌گويد در اين دوسال هرات خيلی بهتر شده است. دوسال پيش کمتر از ده درصد شهر هرات برق داشتند ولی امروزه بيش از نود درصد شهر برق دارد.(قرارداد برق کشی برای هرات را ايران و يکی از همسايه های شمالی امضا کرده اند)از آنجايی که من بيش از ۴ سال است اين مرد نازنين را می‌شناسم از او حال و احوال اقوامش را پرسيدم.مخصوصا دخترکی که ۳ سال پيش می‌امد برای تميز کردن خانه ما و به لطف يکی از زنهای فاميل ما يک دوره ای هم رفته بود آموزشگاه آرايشگری و گاهی برای ما بند هم می انداخت. (همه اينها همان ۲ سال پيش بار و بنه شان را بستند و به شهرشان برگشتند)‌ .او با خنده از دخترک تعريف می‌کند که برای خودش در هرات آرايشگاه زده است و حالا هم موبايل دارد هم شلوار جين و بوليز آستين حلقه ای می‌پوشد و به قول او٬ خدا را بنده نيست!‌او از برنامه ها و کنسرتها و بزن و برقصهای نوروزی هرات می‌گويد . از مدارس آمريکايی که هر روز يکی ازآنها افتتاح می‌شود و بچه هايی که بدون پرداخت هيچ پولی در اين مدارس هم زبان انگليسی ياد می‌گيرند هم کامپيوتر هم فارسی. او می‌گويد با پولهايی که از ايران برده بوده در هرات خانه ای خريده به بزرگی خانه ما که آشپزخانه اش اپن است!(بيش از ۵ بار به اپن بودن آن اشاره کرد!)‌ و من متعجب در انتهای حرفهايش می‌پرسم:حالا که اينقدر خوبه تو چرا اينجا توی سرايداری خونه ما توی زيرزمين موندی و بچه هات برای مدرسه رفتن هنوز اجازه قانونی ندار ن٬ چرا برنميگردی توی همون خونه که خريدی؟ .او در جواب من لبخند می‌زند و می‌گويد: اينا که گفتم خوبی هاش بود. ولی نگفتم توی اين ۲۰ روزی که من اونجا بودم ۱۵ بار بمب منفجر شد. يه پسری رو ديدم که به خودش نارنجک بست و رفت و يک ماشين آمريکايی خالی پارک شده رو منفجر کرد و جز خودش هيچ کس نمرد.توی يک مغازه داشتم خريد می‌کردم که مغازه بغلی رفت رو هوا و تا يه ساعت چيزی نمی‌شنيدم و همه جا خاک بود.و جنازه هايی که مردم ديگه خيلی عادی و روزمره ازکنارشون می‌گذرن. مدارس امريکايی از همه جا بيشتر آماج اين حمله هاست .چون از همه جا امريکايی تره. اونقدر که جلوی در هر مدرسه دو تا پليس امريکايی ايستاده و کيف و کتاب و لباس بچه ها رو می‌گرده.ولی بازم هستن.سرايدار ما می‌گفت من اينهمه در زندگيم سختی کشيدم که کشته نشم .خيلی زور داره که حالا خودم يا بچه هام بميریم.او در حالی که به کار تميز کردن پنجره های خانه ما برمی‌گشت گفت: وقتی امنيت نباشه هيچ چيزی به هيچ دردی نمی‌خوره.... و من فکر می‌کنم چرا امنيت نيست؟شايد از دلايلش بشود مثنوی نوشت.    

لینک
۱۳۸٥/۱/۳۱ - نیلوفر