ما و آنها

چند روزيه که دارم مرتب وبلاگ يکی از دوستای دوران دبيرستان ودانشگاهم رو که الان تورنتو زندگی ميکنه ميخونم . و يه چيزی بدجوری داره آزارم ميده . ما با هم خيلی دوست بوديم و با وجود فرقهايی که با هم داشتيم ولی خب خيلی شبيه هم بوديم . توی اين چند سال که ازهم دور بوديم هردومون بزرگ شديم و خب اين طبيعه که يه کم با هم فرق کرده باشيم ولی من نميتونم بفهمم چرا اينقدر زياد؟ گاهی اصلا حرفهاش رو نميفهمم ...ما ساعتها با هم حرف ميزديم ولی الان اينقدر از هم فاصله داريم که من حتی نميتونم توی وبلاگش برای يه چيزی بنويسم ...همه چيزايی که الان برای من مهمترين چيزه مثل خانواده ام برای اون اهميتی نداره و يه جورايی خيلی معيارهاش عوض شده و وقتی هم که باهاش بحث ميکنی يه جوری جواب ميده که من فکرميکنم حق با اونه و اين منم که دارم از يه زن مدرن بودن فاصله ميگيرم... اينکه کدوم يکی از از ما واقعا خوشبخت شده رو نميدونم ولی يه چيزی کاملا واضحه ..اجتماع مدرن از اون انسان بهتری ساخته که هم يه اطرافيانش بيشتر احترام ميذاره هم برای اجتماع مفيد تره ولی اينکه  اون خوشبخت تره ....شاد تره...نميدونم ....مهاجرت از اون موضوعهاييه که ما جهان سوميها زياد بهش فکر ميکنيم من ميدونم که هيچ وقت شجاعتش روندارم که اين کار رو بکنم برای همين سعی ميکنم دلم روبه اين خوش کنم که من خوشبخت ترم.

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢ - نیلوفر