سينمايی به اندازه تمام کودکی‌ام

از کودکی٬هروقت کار خوب يا بزرگی انجام می‌دادم که شايسته تشويق بود٬تنها انتخابم سينما بود.بسيار کوچک بودم ولی سالن تاريک سينما٬ هميشه پر از هيجان و راز و زندگی بود. اينکه چه فيلمی باشد يا اينکه اصلا مربوط به کودکان هم باشد يا نباشد زياد مهم نبود.چراغها که خاموش می‌شد ضربان قلبم بالا می‌رفت وبعد انگار که هلم می‌دادند  به دنيايی ديگر. دنيای خودم را فراموش می‌کردم و جزءی از آدمهای قصه می‌شدم همراهشان می‌خنديدم و گريه می‌کردم.شايد تا روزی که فيلم سينما پاراديزو را نديده بودم نمی‌دانسم اين يعنی عشق به سينما.می‌دانم علاقه کنونی‌ام به ادبيات داستانی هم پايه هايش همين غرق شدن در قصه ها است.قصه هايی که زندگی را هرچقدر سخت و نا اميد کننده باشد برای تو شيرين و دلچسب می‌کند. و چه چيزی بهتر از سينما برای يک دختر بچه ۶-۷ ساله که جنگ و موشک باران را فراموش کند؟آن روزها که نه ماهواره ای بود نه هيچ کدام از انواع سينمای خانگی. تنها دو کانال تلويزيونی بود که تا ساعت ۹ شب بيشتر برنامه نداشتند. همه زيبايی زندگی برای من سينما بود و سينما هم سينما آزادی بود.سينمای بزرگی در تقاطع خيابان عباس آباد -وزرا. و سينمايی کوچکتر چسبيده به آن به اسم سينما شهر قصه. پدرم تا آخرين روز حيات اين سينما هنوز آن را با نام قديمش٬شهرفرنگ می‌خواند اما برای من ٬ هميشه سينما آزادی بود. بزرگ و پر اقتدار و پر از زندگي.چه دنياهايی که در اين سينما برايم درباز نکرد.چه قصه های شيرين و تلخی که برايم گفته نشد. چقدر قلبم تپيد از بهم رسيدن ها و به هم نرسيدنها. شهر موشها بود و ترس از سالم رسيدن کپل و نارنجی به شهر رويای شان.اجاره نشينها بود و کباب کوبيده سر سفره.گلهای داوودی بود و گريه . عروسی خوبان بود و جنگ.خط پايان بود و دوچرخه سواری.خانه دوست کجاست و محمدرضا نعمت زاده. از کرخه تا راين و هق هق از مرگ و تنهايی. هنرپيشه بود و سيمين. کلاه قرمزی و پسرخاله با صفهای طولانی درعباس آباد. گلنار و طعم شيرين کلوچه هايی که می‌پخت. ناصرالدين شاه آکتور سينما و اولين تصوير گوگوش بعد از سالها و دست زدنهای طولانی همه.روسری آبی که خوب به خاطرم هست با مادربزرگم از بالکن ديديم. افسانه آه که هنوزم بينهايت دوستش دارم. هل دادنهای روزهای جشنواره. که من هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که به تنهايی صفهای طولانی جشنواره را خاطره کنم..... آخرين فيلمی که در سينما آزادی ديدم را خوب به خاطر دارم. سال چهارم دبيرستان بوديم و درگير کنکور. روزجمعه بود و ما يکی از ده ها کنکور آزمايشيمان را داده بوديم. با يکی از همکلاسی ها ٬که امروز آمريکاست و سالهاست نديدمش٬ رفتيم به ديدن فيلم گبه. هنوز گبه خانم گفتنهای پيرمرد در گوشم هست...و سينما آزادی تمام شد. همانطور که کودکی من تمام شد.به جای سينما آزادی٬ماهواره آمد و دی وی دی و به جای کودکی من کار آمد و مسئوليت و خانواده. اينکه در خبرها بخوانی دوباره دارند می‌سازندش تنها لبخند کمرنگی بر لبان من است. و بهانه آی تنها برای اينکه به ياد بياورم چقدر هنوز هم عاشق سينما و دنيای قصه و داستانم .

لینک
۱۳۸٥/٢/٥ - نیلوفر